مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388

اگه می خوای آخر خر تو خری و وحشی بازی رو ببینی، صبحا قبل از ساعت 8 صبح، بیا سر اتوبان همت غرب-یادگار امام و درست سر پیچ که می خوای وارد یادگار بشی، حرکات ژانگولر و آکروباتیک رانندگان محترم رو ببین که تقریبا از روی همدیگه پرواز میکنند تا 30 ثانیه زودتر وارد یادگار بشوند! 

اگه میخوای آخر دودره بازی رو ببینی، بیا پیش من تا جناب آقای همکار زیرکار درروی دودره باز رو نشونت بدم! تازه ایشون 2 ماهه که استخدام شدند و اینهمه از زیر کار کردن شونه خالی میکنند وای به زمانی که چند سالی هم از استخدامشون بگذره، اونوقت لابد اصلا و ابدا زیر بار کار کردن نمیره که نمیره! 

اگه می خوای یک اینترنت کند و اعصاب خرد کن رو تجربه کنی، پاشو بیا پیش من تو اداره تا بهت نشون بدم یک اینترنت پر سرعت کم سرعت اعصاب خرد چه جوره! 

اگه می خوای یک فیلم قدیمی جذاب عشگولانه رو ببینی برو فیلم You've got mail رو ببین. 

اگه می خوای یک آهنگ قدیمی خوشجل رو گوش کنی برو آهنگ «در رو وا نمیکنم» فرخزاد رو گوش کن: 

اگه ماه از آسمون پایین بیاد در بزنه
اگه مرغ بخت و اقبال رو سرم پر بزنه
اگه رعد آسمون داد بزنه، تو سرم هزارتا فریاد بزنه
چون تو مهمون منی، در رو وا نمی کنم
مونس جون منی، در رو وا نمی کنم
در رو وا نمی کنم، نه در رو وا نمی کنم
اگه بر بال هما تخت سلیمون بزارن
پریا هدیه برام تاج و جواهر بیارن
ستاره ها زمین بیان در بزنن
شب تا سحر صد بار به من سر بزنن
چون تو مهمون منی، در رو وا نمی کنم
مونس جون منی، در رو وا نمی کنم
در رو وا نمی کنم، نه در رو وا نمی کنم
اگه از قصر بلند آسمون، اگه از بهشت عشق پریون
کنیزهای مو طلای سحر، بیارن هزارتا مژده و خبر
ستاره ها زمین بیان در بزنن
شب تا سحر صد بار به من سر بزنن
چون تو مهمون منی، در رو وا نمی کنم
مونس جون منی، در رو وا نمی کنم
در رو وا نمی کنم، نه در رو وا نمی کنم

اگه یه موقع توهم برت داشت که دیگه تو این دوره زمونه همه آدمای تحصیل کرده به نظافتشون اهمیت می دهند و هر روز یا نهایتا یک روز درمیون میرن حموم و لباسهاشون را مدام می شویند و اتوکشیده و ادکلن زده وارد اجتماع و از اون مهمتر محل کارشون میشوند، یه سر بیا اداره ما تا از توهم درت بیارم و  آقایون و خانمهای تحصیل کرده عزیزی را نشونت بدم که تا نیم ثانیه کنارشون می ایستی از بوی گاربجی (Garbage) که ازشون ساطع میشه میخوای خودت یا اونا رو بکشی! 

اگه تو هم مثل من آمار بستینی های جدید و خوشمزه رو نداری، و هنوز بستی طالبی کاله رو نخوردی، یه سر برو سوپر محله تون و بخرش، خیلی خوشمزست 

چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388

 خودم از شنیدن خبرش انقدر متعجب شدم که حق میدم بهتون اگه باور نکنید!

یعنی اگه من یه ذره شعور و معرفت داشتم که می تونستم درک کنم تو چقدر خوبی خدا جونم، اگه یه ذره معرفت داشتم؛ یعنی فقط if only... وضعیت روحی معنویم خیلی خیلی بهتر از اینا بود... مرسی عزیز دلم که اینقدر مهربونی و به 24 ساعت نکشیده جواب دلم رو دادی؛ این هدیه آسمونیت برام هزاران بار بیشتر از ارزش مادیش ارزش داره؛ این زیباترین و قشنگترین سوپرایز زندگیم بود 

پ.ن. تو مسابقه ای که تو اداره مون برگزار شد، یک سکه تمام بهار آزادی برنده شدم. 

پ.ن۲. نازلی جونم مرسی که بازم زحمت این قسمت و کشیدی دوست جون

ادامه مطلب ...
سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388

 نازلی جانم خیلی ممونم که بازم زحمت این قسمت را هم کشیدی عزیزم

هوس یک سوپرایز حسابی کرده دلم... از اون سوپرایزا که از شوق داشتنش ذوق کنی و اشک شوق از دیده بباری... خدایا میشه تو که خیلی خوبی و خیلی مهربونی و کارت خیلی درسته، لطفی کنی و دل این بنده ی گنهکار سراپا تقصیرت رو با فرستادن یک فروند بارش برف سنگین خفن، خوش کنی و شاد؟ میشه آیا؟ اگه نه، پس میشه لطفا مرحمتی کنی و اسم منو از تو صندوق الکترونیکی قرعه کشی لاتاری بکشی بیرون و حسابی سوپرایزم کنی خدا جون؟ اگه اینم نمیشه، میشه پلیز یک فروند کتاب عشقولانه قشنگ از آسمون هفتم برام ارسال کنی؟ میشه پلیز؟ هاین؟ نه؟ اینم نمیشه؟ بابا...اه... دیگه خستم کردی... آخه تو چه جور خدایی هستی که به بنده ات توجه نمیکنی و دلش رو شاد نمی کنی با یه چیز جیزگولک؟ هاین؟ تو چه جور خدایی هستی آخه؟ اصلا من این حرفها سرم نمیشه من دلم یک سوپرایز مشتی می خواد! خودت یک فکری به حالش بکن! 

ادامه مطلب ...
دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388

 قبل از اینکه مطلب امروزم و شروع کنم، میخوام تشکر مخصوص و ویژه بکنم از نازلی جان که زحمت تایپ این قسمت را کشید و من رو حسابی سوپریز کرد مرسی نازلی جونم

بنا به دعوت آیلا جانم به بازی زندگی نامه دعوت شدم؛ هرچند تا حالا بارها و بارها از خودم گفتم براتون، اینبار بیشتر و بهتر از خودم میگم: 

متولد 10 اسفند 1357 ولی تو شناسنامه متولد 1 فروردین 1358 هستم   

دو تا برادر دارم؛ برادر بزرگترم که 2 سال و نیم از من کوچکتره، مهندس معماره و برادر کوچکترم که 24 سالشه، عقب مونده ی ذهنیه؛ من متاسفانه خواهری ندارم. 

پدرم کارمند مخابرات بود و مادرم کارمند سازمان امور مالیاتی؛ هر دو الان بازنشسته شدند. 

سال 1376، در دانشگاه غیرانتفاعی اسلامی کار قزوین در رشته حسابداری قبول شدم و سال 1378 بعد طی کردن 4 ترم در رشته حسابداری، رشته تحصیلی ام را تغییر دادم و کیلومتر را صفر کرده و از اول، شروع به تحصیل در رشته مترجمی زبان انگلیسی کردم.  

سال 81 بطور پاره وقت، و بعد از یک سال دیگه بطور تمام وقت در شعبات مختلف غرب تهران موسسه زبان سیمین، مشغول به تدریس شدم و سال 85، تدریس را به کل گذاشتم کنار و در این اداره ای که هستم، مشغول به کار شدم.

به قول مش قاسم دروغ چرا تا قبر آ...آ...آ...آ... اصلا و ابدا اهل درس خوندن نبودم، یعنی درسی را که دوست نداشتم (مثل ریاضی) هیچ جوره نمیخواستم که بفهممش یا درکش کنم، همیشه خدا هم ناپلئونی پاسش می کردم. ولی بجاش درسی را که دوسش داشتم مثل زبان، درسته قورتش میدادم.

از سال 69 شروع به رمان خوندن کردم؛ اولین کتابی که خودنم بی سرپرستان بود، اسم نویسنده اش یادم نیست؛ البته قبل از اون فقط کیهان بچه ها میخوندم؛ فکر کن، دختره ی خرس گنده تا 14 سالگی فقط کیهان بچه ها میخوند! 

پدرم صدای گرم و قشنگی داره، همیشه برامون آواز می خوند، چه تو خونه چه تو مهمونیا؛ همین امر باعث شد منم عاشق آواز خوندن بشم و خدا رو شکر صدام هم، ای، بدک نیست. 

مامانم اهل نوشتن و شعر گفتن بود، زمان دانشجوییش چندین بار تو مسابقات مقاله نویسی و شعرنویسی، اول شد و چندین بار مجلات مختلف اشعارش و چاپ کردند، پس این علاقه به نوشتن رو ظاهرا از مامانم به ارث بردم. همیشه تو مدرسه نمره ی انشام 19 یا 20 بود.

فروردین سال 83 با محمدرضا آشنا شدم و 20 بهمن همون سال با هم نامزد شدیم؛ 9 اردیبهشت 84 به عقد هم دراومدیم و 6 شهریور 86؛ عروسی کردیم. 

فعلا هم برنامه بچه داری و این حرفا را نداریم یعنی راستش و بخوای اصلا حوصله نگهداری از بچه رو ندارم؛ با اینکه عاشق برادر زاده ام هستم، ولی فقط میتونم چند ساعتی نگهش دارم اونم تازه وقتی که بچه بداخلاقی نکنه و نزنه زیر گریه.  

دیگه همینا... فقط اینکه همه تون دعوتید به بازی... من منتظرما. 

پ.ن. از لطف و محبت همگیتون ممنون و سپاسگزارم

ادامه مطلب ...
یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388

کتاب و گذاشتم پیش روم و بانهایت سرعتی که در توانمه، تایپ می کنم؛ خانم همکار فضول، بدون زدن در و بدون ادای کوچکترین اههن و اوهونی، فرتی وارد اتاق می شود و یک نیمچه سکته ای می دهد مرا! ولی قبل از اینکه مجال فضولی بدهمش، کتاب را سُر می دهم زیر کیبورد و پنهانش می کنم و پس از چند لحظه، خانم همکار دست از پا درازتر و بدون پیدا کردن کوچکترین آتویی از ما برای روز مبادایش، اتاق را ترک می کند.

دوباره کتاب را از مخفیگاهش بیرون میاورم و مشغول میشوم. با تایپ هر کلمه انگار تازه داستان ذره ذره به وجودم تزریق می شود و بهتر و روشنتر درکش میکنم؛ گو اینکه بارها و بارها این داستان را خوانده ام و همیشه هم لذت برده ام از خواندنش، ولی این بار انگار فرق می کند با آنهمه باری که تند و سریع می خواندمش؛ اینبار که تاتی تاتی میخوانمش، نکات و حرفهای جالبی را درک میکنم که تا به حال نفهمیده بودمشان و باز پیش خودم اعتراف می کنم: عجب داستان شیرین و قشنگیست این بازی سرنوشت!  

هرچند از اینکه داستان مورد پسند و قبول بعضی از دوستان قرار گرفته، خوشحالم؛ ولی ناراضیم از کاری که کردم؛ آنچه که من انجام دادم فقط گذاشتن حاصل زحمات افراد دیگر است در اینجا! من هیچ چیز از خودم نداشتم که بگویم، انگار که پنهان کردم خودم را در قفای داستان خانم باربارا و دوستانی را جذب خودم کردم که تاکنون نتوانسته بودم. از این موضوع زیاد خوشم نیامد. بهاره این میان گم شد و دلیسیا شد مرکز توجه! (پارازیت... عجب آدم لوس، ننر، از خودراضی و بچه ننه ای هستم ها، خودم میدانم) نه اینجور نمی شود؛ باید یک بار دیگر ابراز وجود کنم تا دیده شوم؛ ولی آخر منکه فعلا حرفی برای گفتن ندارم؛ خوب نداشته باشم، غرض یک دالی کردن و ابراز وجود است و بس، پس می نویسم تا بگویم: دالی... سلام... من بهاره هستم و دلتنگ شما 

پ.ن1. ولی از رو نمی روم. این داستان نهایت در دو قسمت دیگر تمام می شود و وقتی تمام شد، داستان اوج لذت را از همین نویسنده می نویسم برایتان و بعدش دیگر کفگیرم گیر خواهد کرد ته ته دیگ و مجبورید باز هم فقط مرا بخوانید و حرفهایم را

پ.ن2. دارم سعی میکنم کم کم نوع نوشتنم را عوض کنم یعنی راستش را بخواهی دارم خفه می کنم خودم را که تغییر کند نوع لحنم، تو حس کرده بودی این را یا نه آیا؟  

یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388

دلیسیا برای چند لحظه نمی توانست تنفس کند. وقتی به خود آمد، درک کرد که به هیچ وجه قادر به دادن توضیح درباره آنچه انجام شده است نخواهد بود. 

روبرو شدن با ماگنوس فین، بعد از اتفاقی که شب گذشته افتاده بود، خود به خود کار بسیار مشکلی بود چه رسد به اینکه از طرف خانم شلدن نیز زیر بازرسی قرار بگیرد. به هیچ وجه در خود چنین قدرتی را نمی دید. او بود که تمام اتهامات دروغ را درباره فلور، به ماگنوس فین رسانده بود.

ادامه مطلب ...
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>