X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 @ 12:05 ق.ظ

باران ِ ددریِ من!

امروز برای اولین بار همراه باران رفتم اداره! چند روزی بود که همکارانم تماس می گرفتند تا برای پر کردن فرم بیمه ی تکمیلی و تعیین وضعیت بیمه عمرم بروم اداره اما خوب فرصتش دست نمی داد البته نه که نشود بروم، می شد اما باید یک آدم بیکار پیدا می کردم تا باران را بسپارم به او ولی خوب نشد که بشود؛ امروز دیگر بهم گفتند بخاطر تو فرم ما را هم تحویل نمی گیرند و باید مدارک کل واحد یکجا برود به امور اداری و امروز هم آخرین روز مهلت ارسال است. درنتیجه طی یک تصمیم ناگهانی، شیر باران را دادم خورد، پوشک و لباسهایش را عوض کردم و رهسپار اداره شدم!!! دخترکم اما نهایت خانمیش را نشان داد آنجا، نه گریه کرد، نه جیغ زد، نه بی قراری کرد ولی ساکت ساکت هم نبود؛ یکی از مدیرکلان اداره به طور اتفاقی آمده بود به واحد ما و تا باران را دید فوری آمد سمتش، اول بسم الله پستانک را از دهان باران کشید بیرون و تا باران بخواهد اعتراض کند، شروع کرد با دخترک حرف زدن؛ باران هم که لابد فکر می کرد این آقا مدیرکلند و زشت است اگر جوابش را ندهم یا اینکه فکر کرد اگر جواب آقا را ندهد ایشان پیش خودشان فکر می کنند او لال است، فی الفور شروع کرد به آقوم آقوم و اونقه اونقه کردن!!! خلاصه هرچی جناب مدیرکل می گفت پشت بندش باران هم چند تا از جملات قصارش را تحویل میداد و با این کارش حسابی آقای مدیرکل را به وجد می آورد و ایشان هم که دیدند اینجوریست و باران با او حرف می زند، ناگهان تمام تجربیات مادرانه اش (!!!) را در اختیارمان گذارد که: با بچه اگر حرف بزنید 6 ماهگی حرف می زند، پستانک ندهید به بچه چون لوزه درمیاورد، نگذار کسی او را ببوسد، بغل کسی نگذار برود و نصایحی از این قبیل. هر چی ما این پا و آن پا کردیم بلکه برود و ما را با همکاران تنها بگذارد، ایشان اما سرسختانه ماندند و تا یک ساعت و نیم بعدش همچنان در حال ارائه نصایح مادرانه شان بودند (خدایی من مرد ندیده بودم اینهمه اطلاعات مادرانه داشته باشد، به جان خودم والا).
معمولا باران جای جدید که میرویم بی قراری می کند اما برایم جای تعجب داشت که چرا اینجا مثل خانه خودمان راحت بود. ظاهرا او با محیط کار من از مدتها قبل یعنی همان زمان که هنوز به دنیا نیامده بود، آشنا شده است و به همین دلیل با آنجا اینقدر راحت بود آخر کم الکی که نیست من روزی 8-9 ساعت را در آن محیط می گذراندم. تازه فقط امروز نبود که اینقدر خانمانه رفتار کرد، یکشنبه بعد ازظهر هم بردیمش هایپراستار، آن چند ساعتی را که پدر و مادرش در حال خرید بودند، ایشان در کمال آرامش به تناول پستانکشان پرداختند و درحالیکه یک لنگه ابرویشان مدام بالا بود، متعجبانه اطراف را نگاه می کرد، این میان گاهی چرتش هم می گرفت. خلاصه که کم کم دارد باورم می شود که دخترکم به مادربزرگ مادرش رفته است و حسابیِ حسابی ددری تشریف دارند!