X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 9 اسفند 1391 @ 03:15 ب.ظ

یادش بخیر قدیما

این روزها گذشته از من و حال و هوای جدیدم، خیلی چیزها هم تغییر کرده است. بگذریم از گرانی، تورم، نداری و اعصابهای درب و داغان مردم؛ بگذریم از نداشتن هوای پاک و سالم، آرامش و امنیت و خیلی چیزهای دیگر، بگذریم از اینها. من این روزها دلم برای خانه های ویلایی یا نهایتا دو طبقه ی قدیم تنگ است... برای آن زمانها که می توانستی رنگ آبی آسمان را ببینی، بگذریم از اینکه آسمان چند سالی است که از دولتی سر این بنزین غیراستاندارد و خطرناک تولید وطن از آبی به خاکستری تغییر رنگ داده است، اگر تغییر رنگ هم نمیداد باز هم نمی توانستی براحتی آبی آسمان را ببینی یعنی این ساختمانهای سر به فلک کشیده رخصتت نمی دهند که دمی آسمان را ببینی و از دیدنش غرق آرامش شوی! دلم برای همسایگی کردن در ساختمان مجاور تنگ است، من این همسایگی های درون ساختمانی را که هر کسی به خود اجازه میدهد وارد حریم تو شود را دوست ندارم! اصلا این ساختمانهای زپرتی جدید مگر حریم هم برای آدم می گذارند؟ تو اینطرف دیوار نفس بکشی همسایه ایت آن طرف دیوار و در واحد بغلی صدای نفست را می شنود، صحبت از کدام حریم است؟! دلم برای حیاط پردرخت خانه ی پدری تنگ است که عصرهای بهاری یا تابستانیش به آنجا روم، شلنگ آب را در دست گرفته و تمام گلها و درختان را آبیاری کنم، برای صبحهای زود پنجشنبه اش که با مامان حیاط را آب و جارو میکردیم، زیر سایه ی درخت زردآلو فرشی پهن کرده و بساط صبحانه را آنجا علم می کردیم؛ برای شبهای خنک پاییزی که وقتی همه جا تاریک و ساکت بود، به ایوان می رفتم و بر روی اولین پله می نشستم و زل می زدم به آسمان تیره ی پر ستاره... من دلم برای خانه های زیبای قدیمی تنگ است! من این مجتمعات مسکونی 4 یا 5 طبقه، 8 واحدی، 10  واحدی بلکه هم 20 واحدی را دوست ندارم؛ من خانه های یک یا دو طبقه ی قدیمی را دوست دارم که تمام ساکنینش اعضای یک خانواده بودند و خبری از ساکنین 72 میلیتی با خلاق و سلایق مختلف نبود! من دلم می خواهد وقتی پرده را کنار میزنم، به جای ساختمانهای قدبرافراشته ی روبرو، چشمم به حیاطی پر گل و درخت بیفتد و دوست ندارم از کنار زدن پرده پشیمان شوم و دوباره آنرا سرجای خود برگردانم؛ من دوست دارم پنجره ها را باز کنم و به هوای تازه اجازه ی جولان دهم در خانه ام و دوست ندارم از ترس گرد و خاک، دود و آلودگی و هم سر و صدای زیاد تمام مدت پنجره ها را بسته نگاه دارم! آه چقدر زندگی در این شهر، نازیبا، ملال انگیز و کسل کننده شده است! چقدر همه چیز تیره و خاکستری است! من حتی دلم برای زمستانهای پرابهت قدیم هم تنگ است؛ این زمستان بی برف و باران و نه چندان سرد جدید را دوست ندارم...چرا هرچه جلوتر می رویم هی چیزها از جای خود تکان می خورند و همین می شود که دیگر هیچ چیز جای خود نیست؟! چرا دنیا اینجوری شده است؟!