X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 6 آذر 1391 @ 10:21 ب.ظ

این روزها

زندگی جور دیگری شده است این روزها؛ من، منِ دیگری شده است؛ محمد، محمد دیگری شده است؛ حتی هوا هم هوای دیگری شده است این روزها! بهاره ای که کمتر ناراحت میشد و عمرا گریه اش می گرفت، این روزها به طرفه العینی ناراحت می شود و قلبش می شکند، اشکش را که دیگر نگو، مدام دم مشک است! از طرفی خونسردیم نسبت به بعضی مسائل برای خودم هم تعجب برانگیز است حتی دیگر چه رسد به دیگران! از مامان و خاله مینا و خاله نینا بگیر تا خانم دکتر و خانم همکار و خیلی های دیگر مدام نگران سلامتی من و کودکم هستند من اما در دل هیچ نگرانی ندارم، یک جورهایی که نمیدانم چه جورهاییست، یقین دارم به سلامت طفلم، من یقین دارم این موجودی که درون من است نه تنها سلامت و تندرست به دنیا خواهد آمد بلکه همه را هم متعجب خواهد کرد البته چه جوریش را دیگر نمیدانم فقط همینقدر میدانم به قول فروغ کسی می آید که مثل هیچ کس نیست، مثل من نیست، مثل محمد نیست، مثل مامان نیست، مثل بابا هم نیست در عین حال اما شبیه همه مان هست. فقط امروز برای اولین بار و آنهم تنها برای چند ثانیه از ذهنم گذشت که نکند یک وقت... نه نه زبانم لال؛ اصلا نمیخواهم دوباره یادش بیفتم و تمام باورهایم بهم بریزد! بر شیطان لعنت که تخم شک و دودلی را در دلم کاشت!!!

چند روز پیش خانم خانما هوس کرده بود از جایش جم نخورد، نه تکانی نه لگدی نه هیچ چیز دیگری، در دلم تنها سکوت بود و سکون؛ هر چه صدایش کردم که عزیزم دخترم یک تکانی بخور لگدی بزن که بدانم هستی اما جوابم تنها سکوت بود و سکوت... تا اینکه یادم افتاد وقتی وروجکی هوس میکند که در دل مادرش تکان نخورد، کافیست مادر چیز شیرین محرکی بخورد تا وروجک خانم یا خان را وادار به حرکت کند! خوب من هم همین کار را کردم، یک شیرکاکائو شیرین خوردم و به پهلوی چپ خوابیدم، بعد از چند لحظه حضرت والا منت به سر بنده گذاشته و بالاخره تکان خوردند!!! ناگهان بدجنسیم گل کرد، در کمال قصاوت زل زدم به چشمان محمد و گفتم هنوز وول نمی خوردمن فقط کمی مرض ریختم و خدا شاهد است که فکر نمیکردم انقدر این پدر بعد از این را ناراحت کرده باشم... ظرف ایکی ثانیه قیافه آقای پدر اینگونه==> و اینگونه==> و نهایتا اینگونه==> شد! یعنی جگرم را آتش زد با آن قیافه ای که برای خودش درست کرده بود هیچی دیگر مجبور شدم فوری بگویم نه نه عزیزم شوخلوخ کردم به گورآن، دارد تکان تکان میخورد

میدانید بالاخره تسلیم نظر جمع شدم، با آنکه ته دلم خیلی راضی نیستم اما خوب که فکرش را میکنم میبینم باران هم اسم بدی نیست، نه؟ فقط من باید نهایت سعیم را بکنم که یاد باران از نوع کوثریش نیفتم! والا!

به قول آقای صالح علاء دوستان جان، کتاب جدیدی نخوانده ام تنها من سیمین شیردل را کمی خواندم و کناری گذاشتمش دوست ندارم مدتها معلق بمانم، میگذارمش وقتی ادامه اش چاپ شد، هر دو را با هم میخوانم! الان دارم کتاب «چه دیر» را میخوانم اما راستش را بخواهید دلم برای نیکوی داستان خیلی می سوزد، چقدر بدبخت است فیلم هم ندیده ام فقط وقت کردم کارتون «Brave» را ببینم و بس 

پنجشنبه تنها وقت کردیم کاغذ دیواری و سنگ قیچی را انتخاب کنیم آقایون نصاب هم آخر این هفته می آیند برای نصب چون در تعطیلات میخواستند تشریفشان را ببرند به ولایتشان برای همین هرچه اصرار کردیم جان مرگ ما جمعه بیایید، نیامدند نامردها! تمام تعطیلات را به همراه محمد مشغول تکاندن خانه بودیم به این صورت که بنده به محمد میگفتم چه چیزی را کجا بگذارد یا نگذارد آن بنده خدا هم انجامش میداد، طفلکی حسابی خسته شد ولی در عوض خانه تمیز و آماده شدممنون از تک تکان که جویای حالم بودید، حالم هم شکر خدا بد نیست فقط مدام نوسان دارم دیگر که آن را هم کاریش نمیشود کرد

فعلا همینها را داشتم بگویم... شاد باشید همگی