X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 17 مهر 1391 @ 12:50 ب.ظ

بوی خوش خاطره‌انگیز

سوار آسانسور می‌شوم و کلید 10 را فشار می‌دهم، قبل از اینکه آسانسور حرکت کند یکی از همکاران هم وارد می‌شود و بالاخره سر می‌خوریم سمت بالا. آقای همکار طبقه ‍پنجم پیاده می‌شود و همزمان با باز شدن درب آسانسور، بوی خوراک لوبیا می‌پیچد در دماغم؛ ناگهان به سرعت نور برمی‌گردم به دوران کودکی و آن زمان که همراه مامان به اداره‌اش میٰرفتم. برای رسیدن به اتاق مامان باید از مقابل آبدارخانه می‌گذشتیم و همیشه خدا آنوقت صبح (۸) بوی خوراک لوبیا آبدارخانه و محوطه ی اطرافش را پر می‌کرد. یکباره دلم برای آن وقتها تنگ تنگ تنگ شد! دوباره از باورم دور شد که زنی سی و چند ساله هستم و در حال حاضر در انتظار به دنیا آمدن فرزندی! دوباره فراموشم شد که مامان ۹ سال است که دیگر در آن اداره کار نمی‌کند و اصلا من قریب به 25 سال است که دیگر ساعت ۸ صبح با مامان راهی اداره‌اش نشده‌ام! اول صبحی دلم مادرم را می‌خواهد و دنیای زیبای کودکی را! دلم می‌خواهد مامان دستم را بگیرد و همراه خود بکشاند در خیابانها؛ هرکجا که باشد او فقط دست مرا بگیرد و درحالیکه تند تند از کنار دکانها و مغازه‌ها می‌گذرد، به من اجازه ی بهانه‌گیری و خواستن چیزهای زیبای پشت ویترین مغازه‌ها را ندهد! دلم آن وقتها را می‌خواهد... این برای بار چند هزارم است که یک بوی خاص مرا پرتاب می‌کند به گذشته‌های دور...
امروز شد 13 روز که مامان اینها رفته‌اند مکه. عین این 13 روز را هم من منزل آنها بوده‌ام و در خانه خودم شاید جمعا 10 دقیقه هم نمانده باشم. هرچه در این چند ماه خودم را لوس کردم و دست به سیاه و سپید نزدم، جایتان خالی که ببینید چگونه چون کوزتی وظیفه شناس و فعال، عین فرفره در خانه ی بابا جان میچرخم و انواع و اقسام غذاها را درست می‌کنم، صبح زود از خواب برمی‌خیزم و بهزاد را راهی مرکز می‌کنم، صبحانه ی خودم، محمد و بابا و گاهی حدیث و دانیال را آماده میٔکنم و بالاخره راهی اداره می‌شوم! خدا پدر این سرماخوردگی را بیامرزد که گریبانم را گرفت و مجبورم کردم دو روز بیفتم در بستر و استراحت کنم تا حداقل به این دلیل آن ورم ترسناک پایم فروکش کند، وگرنه داشتم از ترس می‌مردم بخاطر آنهمه ورم! اما اینجا هیچ حسنی که نداشته باشد یک حسن دارد و آن هم همین دور هم نشستنهای شبانه‌مان است. روزهایی که حدیث هم میاید پیشمان (ولااقل من را از تنهایی درمیاورد، چون بابا که می‌رود در اتاقش، بهزاد هم همینطور، محمد هم که۹ شب میاید) می‌نشینیم مقابل تی وی و اول تکرار بفرمایید شام را میبینیم چون شب قبلش ما ۱۰ شب خواب هستیم، بعد حریم سلطان را میبینیم و نهایتا عمر گل لاله را. در این فاصله بنده شام را پخته ام، داده‌ام خلایق خورده‌اند و بعد بقیه ظرفهای کثیف را در ماشین می‌گذارند و بعد از شام همگی ازخستگی غش می‌کنیم. خلاصه که زندگی جالبی داشته‌ام این چند وقته
خواستم بیایم و از خودم و این روزهایم بگویم برایتان... شما چطورید؟