X
تبلیغات
رایتل
شنبه 25 شهریور 1391 @ 09:19 ب.ظ

آسمان

خوب یادمه همین ۷-۸ ماه پیش منزل مادر محمد بود که ایستاده بودم مقابل پنجره و زل زده بودم به آسمان آبی. می‌دانی خانه مادرشوهرم جای بسیار منحصربفردی است٬ ۶۰ کیلومتری غرب تهران در یک منطقه ی ییلاقی خوش آب و هوا و مشرف به باغهای زیبای فشند و سبزستان نفسگیر کوشک زر. خانه، روی تپه‌ای مرتفع قرار دارد و انگار کن که از جنوب شهری زیر پایت و از شمال کوه‌های زیبای البرز مقابلت قرار دارند. آسمان اینجا آبی و هوا بسیار مطبوع است. شبها سکوت مطلق را صدای گوشنواز ساس و جیرجیرک می‌شکند (من صدای این دو را خیلی دوست دارم) و مخلص کلام اینکه آرامش و انرژی عجیبی دارد جایی که این خانه بنا شده است. آن روز هم که من بی هیچ فکر و غرضی زل زده بودم به آسمان آبی لاجوردی٬ یک لحظه از ذهنم گذشت که اگر قرار بود خداوند عالم فرزندی به من عطا کند چه زیبا می‌شد اگر نامش را آسمان می‌نهادم. آسمان٬ که پاک است و خالص٬ که خوش رنگ است و آرامبخش؛ که همه جا یکرنگ و است و بی ریا و صد البته سخاوتمند، بله خودش است حتما نام او را آسمان می‌گذاشتم البته اگر دختر می‌بود. می‌دانی من از تأثیر اسامی بر سرنوشت آدمها خیلی می‌ترسم برای همین هیچ وقت دلم نخواسته که اسم شخصیت معروفی را برای کودکم انتخاب کنم حالا می خواهد آن شخصیت آتیلا (خونخوار تاریخ باشد) می خواهد امیرارسلان نامدار باشد! چون میترسم سرنوشتی مانند شخصیت اصلیش بیابد یا آنکه اصلا روح فرزندم نتواند تحمل کند عظمت آن نام را (منظورم اسامی ائمه و پیامبران است) پس قطعا اسمی را باید انتخاب می‌کردم که نام هیچ شخصیت معروفی نباشد. از طرفی خیلی هم تکراری یا قدیمی نباشد و صد البته که می بایستی ایرانی ایرانی باشد! از اینرو آسمان را خیلی دوستدار شدم. هم ایرانی است، هم نام هیچ شخصیت معروفی نیست، هم قدیمی نیست و هم اوصلا فکر نمی کنم اسمی باشد که مردم روی فرزندانشان بگذارند یا لااقل من ندیده ام کسی نام فرزندش را آسمان بگذارد. از طرفی محمد که همیشه سرش درد می‌کند برای سربه سر گذاشتن با دیگران٬ یک روز که دانیال را بغل گرفته بود٬ از روی شوخی و مزاح به او گفت یک وقت اگر بزرگ شدی به سرت نزند بیایی طرف دختر من ها٬ من به تو دختر بده نیستم! دانیال اما به جای هر جوابی از او پرسید اسم دختر شما چیه؟ (آن زمان هنوز هیچ خبری از بچه نبود) محمد هنوز داشت فکر می‌کرد که ناگهان از دهان من خارج شد: آسمان! اسم دختر ما آسمانه! دانیال طبق عادتی که دارد چند باری اسم جدید را زیر لب تکرار کرد و بعد از محمد پرسید: اسم دختر شما آسمانه؟ محمد هم که هیچ وقت فکرش را نمی‌کرد ممکن است تا چند وقت دیگر واقعا درگیر نام یابی برای کودکش شود٬ گفت آره. و تمام شد؛ از آن روز به بعد این نیم وجبی به هرکس که رسید گفت اسم دختر عمه بهاره آسمانه. و اینگونه بود که شوخی شوخی جدی شد! و حالا که خداوند عالم قرار است واقعا دختری به ما هدیه کند٬ من هیچ اسمی به دلم نمی‌نشیند بجز آسمان اما... حالا که قضیه جدی شده است محمد با تمام قوا مخالفت می‌کند و می‌گوید اسم صقیلیست و بعدها دخترمان را مسخره می‌کنند! اسمش را بگذاریم باران! و حالا نوبت من است که مخالفت کنم چون باران علی رغم زیبایی و ملاحتی که دارد٬ مرا یاد باران کوثری میندازد و خوب راستش را بخواهی چندان از او خوشم نمی‌آید... دانیال اما همچنان اصرار دارد که این آسمان است که در دل من قرار دارد... چند روز پیش بغلش گرفته بودم که ناگهان فریاد زد: عمه بهاره منو بذار زمین آسمان رو له کردی!!!! این جمله‌اش انقدر برایم دوست داشتنی و شیرین بود که خدا می‌داند هم از این نظر که بچه سه ساله هم مراقب و نگران عمه‌اش است و هم از این نظر که بی چانه و بی بهانه نظر عمه‌اش را قبول کرد و کسی چه می‌داند شاد بخاطر همین قبول کردن آسمان به عنوان دختر عمه بهاره ی او بود که خدا دلش خواست به ما دختری هدیه کند! نمی‌دانم هرچه که هست من فعلا بجز آسمان نمی‌توانم به گزینه ی دیگری برای دخترم فکر کنم.  

راستی! دیدید حسم درست می‌گفت...حتی در شعری هم که گفته بودم تمام نامها دخترانه بود... ولی امیدوارم خدا سخاوت را حق ما تمام کند و فرزندی سالم٬ عاقل و صالح نصیبمان کند.