X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 11 مهر 1390 @ 09:30 ق.ظ

جایی در وجودم

امروز نمی‌دانم چرا یک جایی در وجودم که حالا دقیقا نمی‌دانم کجاست، هوس باران، قدم زدن در خیابان ولیعصر، گردش در بازار تجریش و زیارت امام‌زاده صالح را می‌کند. یک جایی در وجودم دلش می‌خواهد دوباره بی‌قید و مسئولیت شوم، می‌خواهد ندانم و نفهمم که دنیا دست چه کسی است، چقدر مهم است مگر؟ 

یک جایی در وجودم می‌خواهد دوباره سینماها فیلم‌های خوب خوب نشان دهند و دیگر خبری نباشد از ممیزی و سانسورهای بی‌دلیل، اصلا دلش می‌خواهد سینما فلسطین فیلم مارمولک را گذاشته باشد هم‌الان تا دوباره دست مامان را بگیرم و دوتایی برویم به تماشایش!  

یک جایی در وجودم امروز هوس دوران دانشجویی، شلوار برمودا، سینما تک و حوزه هنری، جشنواره فیلم فجر، روبان قرمز و کنسرت عصار کرده است و نمی‌دانم چرا نمی‌فهمد الان سالها از آن دوران گذشته است! 

یک جایی در وجودم امروز یاد روزی را می‌کند که رفته بودیم ظهیرالدوله سر قبر فروغ و عدل همان روز گروه فیلم برداری ضیاءالدین دری آنجا بودند و داشتند صحنه‌هایی از فیلم لژیون را می‌ساختند (فیلمی که نمی‌دانم چرا هرگز اکران نشد!) همان روز که پانچوی بلند سبز رنگ پوشیده بودم و عوامل فیلمبرداری جوری نگاهم می‌کردند که انگار خدا مرا از آسمان برای آنها فرستاده بود؛ همان روز که آن آقاهه که نمی‌دانم اسمش چه بود ازم خواهش کرد یا پانچویم را بدهم چند دقیقه‌ای یکی از سیاهی‌لشگرها بپوشد یا خودم بنشینم سر قبری تا ازم فیلم بگیرند، ظاهرا نوع لباسم جوری بود که به زمان فیلم آنها می‌خورد... یاد خسرو خان می‌افتم که سر صحنه حاضر بود و چقدر انسان جالب و باحالی بود... یاد دستخط خسرو خان می‌افتم زمانی که ازش تقاضای امضا کردم و او روی تکه کاغذی برایم نوشت: برای خانم بهاره! خدایش بیامرزد.  

جایی در وجودم امروز سر وصال با محمد قرار دارد و او آنطرف خیابان منتظرم است اما نمی‌داند که من همانی هستم که از این سمت خیابان نگاهش می‌کند، او منتظر بهاره‌ایست با مشخصاتی کاملا متفاوت از بهاره‌ای که مقابلش اینطرف خیابان ایستاده است...چقدر خنده‌دار بود لحظه‌ای که سلام کردم و او هم به مرز انفجار تعجب کرده بود و هم از خوشحالی داشت بال درمی‌آورد... در فاصله‌ای که منتظر بودم تا چراغ سبز شود حواسم بهش بود که از آن سوی خیابان چگونه چشم ازم برنمی‌داشت! یاد اولین حرفش می‌افتم که گفت: به من گفته بودند شما چاقید! ولی چاق نیستید که! و یادم می‌آید بعدها محمد گفت که چقدر از جوابم تعجب کرده بود: نکند انتظار داشتید از آنور خیابان قل بخورم بیایم تا اینور

جایی در وجودم امروز نمی‌دانم چه مرگش شده است که مدام بین گذشته و حال در پرواز است!