X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 9 مهر 1390 @ 08:26 ق.ظ

یک فنجان قهوه

نشسته‌ام پشت میز اداره و در حال بررسی پوشه‌هایی هستم که مقابلم قرار دارند، با خودم سبک سنگین می‌کنم که کدامیک را زودتر انجام دهم تا به مشکل برنخورم که ناگهان بوی بسیار خوشی به مشامم می‌رسد، بوی قهوه است! نمی‌دانم از کجا می‌آید ولی می‌دانم چیزی خاص و مرموز در این بوی خوش نهفته است که به طرفه‌العینی حال و هوای نوستالژیک یک کافه ی قدیمی زیبا را در دلم زنده می‌کند! 

مدتی بو می‌کشم بلکه مشامم پر شود و بینی‌ام عادت کند به این بو و اجازه دهد به کارهایم برسم ولی با هر نفسی که فرو می‌دهم، حال و هوای نوستالژیک با شدت و قدرت بیشتری به... نمیدانم به دلم، به ذهنم، به قلبم؟ به چه؟ ولی به یک جایی در وجودم فشار می‌آورد به طوریکه دیگر نمی‌توانم مقاومت کنم و فوری سفارش آب جوش می‌دهم، هرچند این بسته ی کافی‌میکسی که در کشوی میزم قرار دارد به هیچ عنوان آن بوی ناب قهوه را نمی‌دهد ولی به هر حال کاچی به از هیچی! مگر نه اینکه دلستر را می‌نوشند به هوای آبجو و شامپاین اسلامی را می‌نوشند به هوای شامپاین واقعی؟ پس این کافی میکس چند ماه مانده در کشو را نیز می‌توان نوشید به خیال قهوه!

حال فنجان نسکافه مقابلم است تنها می‌ماند محیط گرم و آرامشبخش یک کافه ی خوب و حسابی با دیوارهای آجری تیره رنگ و صندلی لهستانی‌های زیبا؛ که آنهم در عالم واقعیت و در اداره و عدل در این لحظه میسر نیست، ولی می‌شود چشمها را بست و آن محیط دلچسب را در ذهن مجسم کرد، پس حل است! اما باز هم به دلم نمی‌نشیند یعنی این صداهای اعصاب خردکن تلفن و رفت و آمد همکاران و صدای گفتگویشان نمی‌گذارد چند ثانیه در عالم هپروت سیر کنم حیف که امروز از آن روزهای پر کار و شلوغ است وگرنه کار و بار را رها کرده و سمت اولین کافه ی نزدیکم هجوم می‌بردم! اصلا همه چیز زیر سر آن یک فنجان قهوه ی اسرارآمیز است که آرام و قرار را سر صبحی از من گرفته است یکی نیست بگوید آخر همسایه، همکار، تویی که نمی‌شناسمت یا سر صبحی خودت تنها تنها قهوه نخور یا اگر می‌خوری یک فکری به حال بویش بکن یا اگر آنهم سختت است نمیمیری اگر یک ذره بیشتر درست کنی و به اتاق بغل و همکاران بی جنبه و شکمویت نیز یک فنجان بدهی! 

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــوم... عجب بویی دارد لامذهب!