X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 16 شهریور 1390 @ 10:40 ق.ظ

تمرکز

وقتی گوشیم در گوشم است و فرزین برایم می‌خواند: 

 اگه تو عزیز من.. منو قابل ندونی 

دل ندی به عشق من... دلمو دل ندونی 

قصه قصه گریه‌هامو... مینویسم تو صدام 

تو رو از خدا می خوام من.. با صدای گریه‌هام 

و از طرفی در حال فیکس کردن این جدول لعنتی در آن پاورپوینت لعنتی‌تر نیز می‌باشم و تمام حواسم به این است که نکند آمار و ارقام را دستکاری نمایم شنبه آبرویمان پیش وزیر برود... در عین حال لذت می‌برم از شنیدن آهنگ محبوبم ناگهان آقای ایکس وارد اتاق می‌شود و بنده زودتر از او سلام می‌کنم و سرگرم می‌شوم به ادامه کارم یکباره یادم می‌آید آقای ایکس دیروز نامه‌اش را روی میز من جا گذاشته‌ است می‌خواهم صدایش کنم اما تمرکزم بیشتر از این قد نمی‌دهد و اسمش را فراموش می‌کنم! پس به گفتن آقای چیز قناعت می‌کنم به او اما ظاهرا بر می‌خورد و فوری می‌گوید: ایکس هستم البته! تا بخواهم اصلاح کنم حرفم را دوباره اسمش فراموشم می‌شود؛ پس با احمقانه‌ترین لبخندی که بلدم کانهو وزغ زل می‌زنم در چشمانش و می‌گویم: چه انتظارها دارید ها... حالا یکبار من از فرط مشغله ی زیاد نامتان فراموشم شد این که دیگر ناراحتی ندارد همیشه شعبان یکبار هم رمضان و در دل ادامه می‌دهم برو خدا را شکر همین چیز هم یادم آمد وگرنه می‌خواستم جور دیگری صدایت کنم با اهنی و اوهونی مثلا! والا... چه انتظارها دارند از آدم! خودش تنها می‌تواند روی یک چیز تمرکز کند اگه با تلفن صحبت می‌کند تنها حواسش به تلفن است... اگر فایلی را درست می‌کند شش دانگ حواسش به آن فایل است و بس حالا تو این وسط خودت را بکش و هی صدایش کن محال ممکن است که بشنود صدایت را! اصلا حقش بود صدایش نمی‌کردم و تا یه مدت هی دور خودش بچرخد و دنبال نامه‌اش بگردد!

پ.ن. دارم مجنونتر از فرهاد را می‌خوانم... راستش را بخواهی خیلی نثر نویسنده (م.بهارلویی) را دوست می‌دارم. قبل از این کتاب انتهای سادگی را نیز خوانده بودم از این نویسنده و با اینکه خیلی مهیج نبود ولی برایم جذابیت خاصی داشت... روال داستانهایش اینگونه‌اند که خیلی آرام و با تمانینه پیش می‌روند و اصلا عجله‌ای ندارد تا فرت و فورتی دختر و پسر را با یک نگاه عاشق هم کنند...همه چیز آرام آرام و سر فرصت اتفاق می‌افتند... درست مثل زندگی عادی خودمان که هیچ کس یکباره فرتی عاشق نمی‌شود... انقدر خودمانی و راحت می‌نویسد که انگار تو هم عضوی از اعضای آن خانواده‌ها هستی و این اتفاقات برایت رخ می‌دهند...تازه کلی هم می‌خندی از دست شخصیتهای داستان... بعد از کتاب شاه ماهی من از این دو کتاب بیش از همه خوشم آمد اگر مبلغش برایت مهم نیست و دلت رمانی لطیف و عاشقانه می‌خواهد من این دو کتاب را بهت پیشنهاد می‌دهم البته مجنونتر از فرهاد را بیشترتر توصیه می‌کنم.