X
تبلیغات
رایتل
شنبه 28 خرداد 1390 @ 10:43 ق.ظ

دوست داشتم...

دوست داشتم یک خونه قدیمی بزرگ تو یکی از محلات خوب و قدیمی تهران داشتم با حیاطی بزرگ که باغچه‌اش عریض و پر گل بود و یک درخت آلبالو، یک درخت گیلاس، یک درخت شاه توت و یک درخت خرمالوی بار ده داشت. بعداز ظهرای گرم تابستون می‌رفتم به حیاط و تا می‌تونستم به درختا و گلا آب می‌دادم و اجازه می‌دادم وزش باد از لابه‌لای برگای درختانم هوای اطراف خونه‌ام رو خنک و دلنشین کنه بعد تو بالکن بزرگ خونم یه فرش خوشگل پهن می‌کردم، روشو خوب جارو می‌کردم، ظرف میوه رو که پر بود از گیلاس، هلو، زردآلو، انگور یاقوتی و خیار رو میذاشتم رو فرش، بعد ظرف هندونه رو از تو یخچال خارج می‌کردم و نهایتا اهل خونه رو صدا می‌کردم که بیان تو ایوون و به من ملحق بشند.   

 دوست داشتم خونم نزدیک امامزاده صالح بود تا هر وقت که اراده می‌کردم می‌رفتم زیارت و بعدش از اون بازارچه ی محشر گذر می‌کردم و برای خودم تنقلات می‌خریدم یا اینکه نه زیارت هم نمی‌رفتم عوضش می‌رفتم دربند و اون هوای پاک کوهستانی رو با تموم وجود نفس می‌کشیدم.

دلم می‌خواست با مردم شهرم همسایه دیوار به دیوار بودم نه اینکه مجبور باشم با نه خونواده مختلف با نه مدل اخلاق و روحیه متفاوت تو یک ساختمون زندگی کنم! 

دلم می‌خواست هر وقت که هوس می‌کردم میهمانی‌های زنانه تو خونه‌ام بر پا می‌کردم و نه خودم و نه هیچکدوم از زنان مهمونم نگران تنها موندن یا بی‌غذایی هیچ مردی نمی‌شدیم! (پارازیت... خدایا چرا مردا رو اینقدر وابسته به زنا کردی؟ در کودکی و نوجونی وابسته مادرشون و در جونی و پیری هم وابسته به همسرشون؟! انکار نکنید آقایونا که دارم عین واقعیتو میگم!)

دلم می‌خواست هر وقت که اراده می‌کردم دور و برم خالی از هر نوع انسانی می‌شد و می‌تونستم تا هر وقت که دلم خواست، تک و تنها بمونم و کسی رو با من کاری نباشد که نباشد! گاهی وقتها بدجور دلم تنهایی و سکوت می‌خواد، بدجورا! 

دلم می‌خواست هوای تهران یک بار دیگه تمیز می‌شد و بازهم مناطقی داشتیم که مردمش می‌تونستند هوای پاک و تمیز رو استنشاق کنند و آبی آسمونش همچنان آبی و درخشان بود و مثل رنگ آسمون این روزهای تهران آبی رنگ پریده ی خاکستری نبود.

و راستی... دوست داشتم نمای خونه‌ام آجر سه سانت قرمز رنگ بود با پنجره‌های چوبی سفیدرنگ، پشت پنجره‌های خونه‌ام هم پر بود از گلدونای شمعدونی! 

 

پ.ن. دیگه به این نتیجه رسیدم  که دست به قلم شدن من مستلزم اینه که هوا خنک و پاییزی باشه و هوا سوز داشته باشه زیاد و برگای درختا کمی تا قسمی نارنجی شده باشند... این هوای گرم و داغ تابستونی با روحیات من هیچ جوره سازگار نیست