X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 15 آذر 1389 @ 11:13 ق.ظ

جن بازیگوش خانه ی ما!

ساعت==> 12:40 نیمه شب 

مکان==> برای اینکه محمد بیدار نشود، داخل پذیرایی نشسته ام.

محمد==> در حال گپ و گفتگو با 7 پادشاهان است و از عالم و آدم بی خبر! 

من==> در حال خواندن کتاب «مثل هیچ کس» می باشم و داستان رسیدست به قسمتهای مهیجش، آنجا که پروانه قهرمان داستان .... نمی گویم دارد چه کار می کند فقط همینقدر می گویم که دارد کاری را انجام می دهد که اگر من بودم عمرا انجام می دادم برای همین قلبم در حال انتقال به کف دستم می باشد؛ درست در همین لحظه، یکباره صدای مهیب و وحشتناکی از داخل یخچال بلند می شود==> قارررررررر قوووووورررر گرومپ! قوووووررررر قااااارررر گرومپ! یا حضرت عباس این دیگر چه بودnailbiting؟

با شک و تردید چشم از کتاب بر می دارم و به یخچال می دوزم ولی بی فایده ست چون دیگر هیچ صدایی از آنجا بلند نمی شود. یک لحظه یاد وبلاگ جن زده می افتم که آنجا خواندم اگر غذایی را در یخچال می گذارید حتما یک بسم الله هم همراهش بگویید وگرنه جنهای خانه تان تمام و کمال غذای شما را می خورند و بعد برای شوخی و خنده همه را بالا می آورند ولی درست به همان شکل و شمایل غذایتان و بعدش فردای آن روز شما آن غذا را میل که نه همان کوفت می فرمایید! به خودم گفتم یعنی الان جناب آقا یا خانم جنِ غذا دزد داخل یخچال منست ولی از بس گنده ست آن تو جا نمی شود و این صداها ناشی از جای تنگ سرکار محترم جن عزیز می باشد؟ هاین؟ دوست ندارم اینگونه فکر کنم پس محکم سر را به طرفین تکان می دهم تا فکر مزاحم از مغزم خارج شود و بعد دوباره خود را سرگرم خواندن می کنم ولی بعد از چند دقیقه دوباره همان صداهای مهیب از یخچال بر می خیزدstraight face! اینبار ترسان ترسان و لرزان لرزان بر می خیزم و سراغ یخچال می روم، درش را باز می کنم و داخلش را نظاره ولی هیچ چیز خاصی آنجا نیست و کلا همه چیز آرامست! دست از پا درازتر در یخچال را می بندم (پارازیت... از بس که خنگ تشریف دارم، یکی نیست بگوید خوب آخر دختره ی خنگ خودت می گویی جن! آنوقت انتظار داری تا در یخچال را باز کنی او را در حال خورد غذاهایت غافلگیر کنی؟ آی کیو؟ نمی دانی جن می تواند فرتی خود را ناپدید کند؟ با این کار فقط خودت را حسابی مضحکه ی جنه کردی و شرط می بندم که پیش دوستانش ماجرایت را تعریف کرده و کلی بهت می خندند دسته جمعی!) ترس سراپای وجودم را فراگرفته ست و دیگر نمی توانم وسط پذیرایی و نزدیک یخچال بنشیم و با خیال راحت کارهای پروانه خانم را دنبال کنماصلا برود به جهنم جانم مهمتر است یا او؟ سریع چراغها را خاموش می کنم و شیرجه می روم زیر پتو. چشمها را هم می گذارم و با خود می خوانم:  

I can't sleep so I'm counting sheep…One two three four…Big sheep little sheep…More and more و ظاهرا این شمردن نتیجه می دهد و چشمانم در حال گرم شدنست؛ حالا دیگر آماده ام تا وارد مرحله ی خواب و سپس خواب عمیق شوم که به ناگه دوباره==>قارررررررر قوووووورررر گرومپ! قوووووررررر قااااارررر گرومپ! دیگر برایم جای هیچ شکی باقی نمی ماند که یک جن پشمالوی پدرسوخته با من شوخیش گرفته و نمی خواهد اجازه دهد من امشب یک خواب راحت داشته باشمfrustratedپشتم را به سمت در می کنم و بیشتر به زیر پتو می خزم. یکباره یاد فیلم پارانورمال اکتیویتی می افتم که جنه در کمال راحتی آمد داخل اتاق خواب و پای دختره را گرفت و از تخت کشاندش پایین و با خود برد؛ این بار حس می کنم چیزی گرم و نرم پایم را لمس می کند البته این فقط فکر و خیالم بود و در واقعیت اینطور نبود. برای دلداری دادن به خودم می گویم آخر اخمخ جان آن قدیمها که آدما بی سواد بودند، کورکورانه هر کس حرفی را می زد قبول می کردند بجای اینکه دنبال دلیل عقلانی و منطقی بروند، تا اتفاقی می افتاد که نمی توانستند دلیلش را پیدا کنند ترجیح میدادند علت را به جن و ارواح نسبت دهند و خلاص! پس تو چه فرقی داری با مادر مادر مادر مادربزرگت؟ هاین؟ بشین فکر کن ببین دلیل منطقی این سروصداها چیست! خوب خوب، هولم نکن و بگذار خوب فکر کنم... صبح که بیدار شدم یک لیوان شیر از یخچال برداشتم، ظرف غذاهای خودم و محمد را هم خارج کردم و بعد در یخچال را بستم؛ بعدشم که رفتم اداره و ... وای! یادم آمدwaitingنمی گویم علت چه بود؛ زرنگی؟ بگویم که تو بخندی و مسخره ام کنی؟ عمراshame on youنمی گویم اصرار نکیند...خوب باشد حالا که اصرار دارید می گویمصبح بعد از اینکه در یخچال را بستم یادم افتاد باید دیفراست یخچال را بزنم تا برفکهای جایخی آب شود و همین کار را هم کردم؛ این سرو صداها هم به دلیل فرویختن یخ جداره های جایخی ایجاد شده بود... مشمول (ذمبه؟ضمبه؟ ضمه؟)اید اگر بخندیدبه نظرم باید یخچالم را عوض کنم و یک دانه نودیفراستش را بخرم تا دیگر دچار دردسرهایی اینچنینی نشوم!  

پ.ن.۱. اینقدری که من از جن حرف میزنم و می ترسم ازش، آخرش می ترسم یک دانه از آن اوست علی قصابهایش برایم نمایان شود و من ظرف ایکی ثانیه راحت بروم آن دنیا! 

پ.ن.2. آقا سعید ممنونم از لطفتون.