X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 9 آبان 1389 @ 03:11 ب.ظ

امان از امروز

ساعت موبایلم را  گذاشته ام روی 7:15 و الان 10 دقیقه ای هست که مدام دارد سر و صدا می کند ولی راستش را بخواهی تیرگی هوای بیرون به شک انداختتم که نکند ساعت را یک ربع به هفت کوک کرده باشم؟ پس غلتی میزنم و پتو را روی سر می کشم، ولی... سروصدایی که از آشپزخانه می آید اینجور می گوید که محمد دارد برای خود یک لیوان شیرنسکافه درست می کند و این یعنی، ساعت را درست کوک کرده ام و اگر بیشتر از این در تخت بخوابم، تأخیر می خورم. به هر جان کندنی که هست بر میخزم، با قیافه ای بسیار بسیار اخمو و گرفته به دستشویی می روم و در کمال نارضایتی صورتم را با آب یخ آبیاری می کنم تا ته مانده ی خواب از چشمانم برود. سپس لخ لخ کنان و سلانه سلانه روان می شوم سمت یخچال، یک لیوان را پر از شیر می کنم و میگذارم در مایکرویو تا داغ شود و بعد تکیه می دهم به کابینت و زل می زنم به پرده ی شید پنجره. میدانم پشت این پرده هوا نیمه روشن و ابریست و حتما هم سردست، خیلی سرد؛ از جا کنده می شوم و بلادرنگ پرده ها را بالا می برم و ... از دیدن آسمون تیره ی ابری و آن هوای ماه و بارونی، دلم هری می ریزد پایین. شیطان مدام زیر گوشش وزوز می کند که زنگ بزنم اداره و بگویم نمی آیم ولی عقلم می گوید مرخصی را نگاه دار برای روز مبادا تنبل خانم!!! پس با لب و لوچه ی آویزان و لیوان شیر به دست می روم سمت اتاق خواب و آماده می شوم برای رفتن. زنگ می زنم ماشین بیاید دنبالم. ساعت 8:10 سوار ماشین می شوم. راننده همان آقای جا افتاده ی دل جوون است که هرگاه سوار 206 سرمه ای رنگِ تر و تمیزش می شوم صدای موزیک ملایمش (که اغلب هم داریوش است) به همراه رایحه ی خوش هلویش به استقبال آدم می آید، همو که تو را یاد دوست پدرت می اندازد، همان دوستی که قید زندگی و اهل و عیال را در آمریکا زد و دوباره برگشت ایران، همو که هیچ چیز و هیچ کس برایش مهم نیست الا خودش و صدالبته دلش! همان راننده آمده است دنبالم. بعد از چند دقیقه که از سوار شدنم می گذرد، درست وقتی که وارد اتوبان ستاری شمال می شویم و می رویم سمت نیایش و کوه زیبای حصارک پیش رویمان ظاهر می شود، جناب راننده شیشه های ماشین را پایین می کشد و اجازه می دهد هوای خنک و فرحبخش صبحگاهی بپیچد داخل ماشین و بعد، پس از یک نفس عمیق می گوید: خانم خداوکیلی آدم دلش نمی خواهد تو این هوا هیچ جوره کار کند! بعد بدون اینکه به من مجال همدردی دهد، ادامه می دهد که: دوست داشتم همین الان یک ویلا و باغچه داشتم تو دل کوه، بعد بروم بنشینم رو تراسش که مسلما رو به کوه و جنگل است، پا را بیندازم روی پای دیگر، کنار دستم هم یک دانه قلیون باشد و یک لیوان آب پرتقال، هیچ صدایی هم در فضا پراکنده نباشد مگر صدای شرشر آب رودخانه؛ هــــــی. (هی اش همراه با یک نفس عمیق است) 

حالا تو داشته باش قیافه ی من ناراضی از کار امروز را که به هزار مصیبت و بدبختی خودم را راضی کرده بودم که مثل بچه ی آدمی زاد بروم سر کار و اصلا از این فکرهای منحرفی که جناب راننده برایم تعریف کرد هم نکنم==> http://mahsae-ali.blogfa.comو در دل خطاب به او: الهی که دچار خندق بلا شوی مردک! مگر این قیافه ی 6 در 4 مرا ندیدی که با چه جان کندنی سوار ماشینت شدم و به چه سختی سعی کردم به هوای بیرون و این آسمون زیبا نگاه نکنم! حال چگونه امروز تحمل کنم کار را و اداره را و اصلا آن اتاق بدون پنجره را؟ هاین؟

پ.ن۱. بالاخره به هر سختی که بود تا الان دوام آوردم؛ حال فقط مانده 2 ساعت دیگرhttp://mahsae-ali.blogfa.com  

پ.ن. 2. خوش به حالت خانومه