X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 3 آبان 1389 @ 02:08 ب.ظ

شما یادتون نمیاد...

دارم ایمل «شما یادتون نمیاد» را می خوانم، با خواندن هر کلمه حس می کنم یک رگ از رگهای کمرم باز می شود، حس می کنم خمیدگی پشتم صاف و صافتر می شود و در نتیجه بهتر می توانم نفس بکشم ولی توأمان حس می کنم یک نفر دست گذاشته ست روی قلبم و در کمال قساوت فشارش می دهد آنچنان که قلب ناتوانم می خواهد بایستد از تپیدن: 

«شما یادتون نمیاد، این چیه این چی چیه؟ کفش نهرین بچه ها, شما هم میخواین؟ بـــــله» 

راست می گوید... کفش نهرین! حتی دیگر اسمش هم یادم رفته بود چه رسد به قیافه اش؛ ولی من بی تقصیرم برای این فراموشی وقتی همه ی کتونی ها چینی شده اند، چه جور می شود از کسی انتظار داشت یادش بی آید کفش نهرین وطنی را

«شما یادتون نمیاد: 

 ستاره آی ستاره پولک ابر پاره، 

به من بگو وقتی که خواب نبودی بابامو تو ندیدی؟
دیدمش از اونجا رفت اون بالا بالاها رفت بالا پیش خدا رفت
خدا که مهربونه پیش بابام میمونه
گریه نمیکنم من که شاد نباشه دشمن»
 

اتفاقا این یک قلم را خیلی هم خوب یادم می آید، از بس که خواننده ی این سرود خوشگل بود و صدایش مخملیتازه یه خواننده نبود... دو تا بودند جفتشونم همونجوری که گفتم بیدند

«شما یادتون نمیاد: 

» 

چقدر دلم برای صدایش تنگ شده است، راستی چرا دیگر دوبله نمی کند؟ نه خودش نه خانم هاشمپور همسر خوش صدایش... ولی من یکی که اگر دیگر هرگز دوبله هم نکند، محال ممکنست صدای زیبای اسکارلت اوهارا را فراموش کنم

«شما یادتون نمیاد…تا پلیس میدیدم صدای ضبط ماشین رو کم میکردیم!» 

وای این یکی را دیگر راست می گوید، از بس صدای آهنگ ماشینها بلند و کرکننده شده است که پاک یادمان رفته ست یک زمانی موسیقی را برایمان حرام کرده بودند و اگر کمیته می گرفت ماشین بابا جانتان و ایضا شما را در حال گوش کردن به آهنگ غیر مجاز، خدابیامرز پدرجدتان را روبرویتان قرار میداد؛ تازه این یک طرف ماجرا بود طرف دیگر این بود که ما با خیال اینکه بالاخره آخرش می رویم ته ته جهنم از بس که آهنگ گوش می کنیم، باز هم باکمان نبود و می گذاشتیم جناب مورتوض خان همچنان برایمان بخواند: عجب قشنگه چشمات... شهر فرنگه چشمات... نگات که توش می رقصه... رنگ و وارنگه چشمات

«شما یادتون نمیاد که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره» 

وااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!! من از این یکی واقعا متنفر بودم، هستم و خواهم بود! راست می گوید من هم الان گریه ام گرفت وقتی یاد آنهمه تکلیف انجام نشده افتادم، اسمش را بگو که از خودش مزخرفتر بود==> پیک شادی! در همان عالم بچگی هم می دانستم مرده شور ببرد شادی ای را که خوشیمان را زهرمان کند! پیک عذاب یا پیک کوفت کردن تعطیلات بیشتر می آید بهش!  

«شما یادتون نمیاد،  

» 

من نمی دانم کدام احمقی این لیوانها را اختراع کرده بود، اصلا نمی شد با آنها آب خورد، تا لیوان پر آب به لب برسد، نصف بیشتر کشوهای لیوان بسته می شدند و  یه لیوان آب را زهرمار آدم می کرد و نهایتا تو می ماندی با آن مقنعه ی خیس از آب و آخرش هم هنوز تشنه! هیچ وقت از این لیوانها خوشم نمی آمد.

«شما یادتون نمیاد، چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ: مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر.» 

نه تنها زجرآور که جریه دار هم بود خیلی؛ حتی از آن بدتر، آهنگ: در دل دارم امید... بر لب دارم سلام... همشاگردی سلام... همشاگردی سلام! یکی نبود بهشان بگوید سلام و کوفت، سلام و درد، سلام و زهر هلاهل! آخر دیدن ریخت و قیافه ی کج و کوله ی من یا تو در اولین روز مدرسه اینهمه شادی، پایکوبی و خوشحالی دارد؟ اوغ

«شما یادتون نمیاد، توی سریال در پناه تو وقتی بابای مریم سیلی آبداری زد به رامین چقدر خوشحال شدیم!» 

کی گفته؟ یادمان می آید خوب هم یادمان می آید؛ تازه نگاههای سوزناک و جانگداز پارسا خان هم خوب یادمان می آید و اینکه چطور همه ی دخترکان مدرسه خودشان را برایش تکه پاره می کردند ولی دماغشان سوخت همگی چون به دستور سانسورچی صدا و سیما، قیافه پارسا خان بدآموزی داشت و باید حذف می شد!!! تا جائیکه یادمست جناب لبخنده ی طفلکی هر سکانسی که پارساخان درش بود را حذف کرد

«شما یادتون نمیاد: قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت می کنم.» 

اتفاقا این را هم خوب یادم می آمد، آقای طباطبایی خان می آمد و با آن یک ابروی بالا برده اش و نگاه اینجوریشبرایمان شعر می خواند و بعدش حواله مان می داد به برنامه ی بعدی؛ تازه اولین آهنگ شادمهر را هم خوب یادم هست که روی گل و بلبل پخشش می کردند برایمان: اگر روزی رسد دستم به دامانت.... کنم دل را به قربانت ولی... بی لطف و احسانت چگونه... شوم ناخونده مهمانت... چگونه! اسمش معبود بود تازشم. 

«شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ» 

خیلی هم خوب یادمان است... هم آن آآآآآ آآآآ آآآ ها را و هم آن احمقهایی را که انگشتشان را می کردند داخل پنکه و بعد بدون انگشت می شدنداییییییی! 

«شما یادتان نمیاد: 

» 

بابا اوشین را که دیگر یادمانست، کیست که فراموش کند آن جمعه شبها ساعت 9 شب را! هم او را و هم ریوزو خان خوش قیافه را با آن صدای لوس و جذاب سعید مظفری! تازه هانیکو را هم یادمان می آید با آن خواستگار احمقی که داشت و دوبلورش جناب آقای نمیدونم چی چیه افشار بود و دیگر اینکه هانیکو را خیلی بیشتر تر از اوشین دوست می داشتم  

حالا این را شما یادتون نمیاد==> می خوام سالاد درست کنم... سالاد چیه؟ اولویه... حالا چی می خوای؟ ظرف بلور با خیار شور... سینه مرغ با تخم مرغ... دیگه چی می خوای؟ داری می بینی سیب زمینی... حالا یه شیشه سس دلپذیر... اگه بخوری نمیشی تو سیر!

خدا رحم کرد دیگر ایمیلم تمام شد، اگر تا چند دقیقه ی دیگر می خواست همینجور ادامه دهد، حتما می زدم زیر گریه و پاها را محکم می کوباندم به زمین و رو به خدا می گفتم، زود باش همین الان من را برگردان عقب!!! همین الان! من می خواهم 9 ساله شوم و هوا برفی باشد و فردا هم مدرسه تعطیل باشد و تا بتوانم با خیال راحت هانیکو جانم را ببینم! هم او را هم سریال قشنگ و درام از سرزمین شمالی را با آن آهنگ مخملی و روحنواز! زودباش برم گردان به عقب! اصلا کی به تو گفت سرعت دور زندگیمان را بگذاری رو دور تند و همچین بچرخانیمان که اصلا نفهمیمی کی اینهمه تند و سریع چرخیدیم! اصلا چرا برایمان آندو نگذاشتی؟ چرا نمی توانیم برگردیم به عقب؟ هاین؟ من می خواهم برگردم به عقب  

دیدی؟ خدا رو شکر ایمیلم تمام شد وگرنه با این دیوانه بازی ها آبرویی برایم باقی نمی ماند در اداره! 

پ.ن. الان فهمیدم که 5 شنبه ها ساعت 10 کانال 5 الهه رضایی و گیتی خامنه ای یک برنامه دارند پر از نوستالوژی... یادم باشه یادت باشه ببینیم این برنامه رو.