X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 24 شهریور 1389 @ 11:25 ق.ظ

سفر به کردستان

در راستای اینکه قرار بود دیگه هرگز به شهرهای کشور خودمان سفر نکنیم، روز پنجشنبه به همراه شوشو جان، مامان خانم و بهزاد، حرکت کردیم به سمت زنجان، بیجار، سقز و از آنجا بانه! (من کلا در تمام تصمیماتی که میگیرم همینجور ثابت قدمم) خواهر محمد می خواست از بانه یک سری وسایل برقی برای جهیزیه اش بگیره، ما هم تصمیم گرفتیم همراهشون بریم ولی اونا 4 شنبه رفتند و ما 5 شنبه.  

پنجشنبه ساعت 4 صبح حرکت کردیم سمت قزوین... ساعت 10 بیجار را که رد کردیم، یه جایی نگه داشتیم و صبحانه خوردیم. بعد دوباره راه افتادیم. حول و حوش ساعت 12 رسیدیم دیوان دره، وسط راه یه وانتیه ایستاده بود و توت فرنگی کردستان را می فروخت، یک ظرف خریدیم و جاتون خالی خوردیمش، وسط شهریور ماه توت فرنگی ای خوردم که مزه اش مدتها بود از یادم رفته بود... اندازه توت فرنگیا ریز و کوچیک بود ولی همون یه ریزه توت فرنگی مزه اش می ارزید به کل هیکل این توت فرنگی گنده ها که فقط مزه ی آب میدند! بفرما توت فرنگی:

راه بانه اینجور که می گند اگه تو بهار بری فوق العاده زیباست ولی با این حال الانم به نظر من خیلی زیبا و قشنگ بود...   

چیزی که برام جالب بود انرژی مثبتی بود که تو فضا پراکنده بود... یه جور آرامش خاصی به آدم دست میداد؛ تو برای مدتی از کار و بار و دنیا و اتفاقات پیرامونش، خلاصی و هیچ فکر ناراحت کننده و استرس زایی نمیاد سراغت؛ در عوض می تونی از هوای پاک و خنک اونجا لذت ببری و با دیدن اون مناظر زیبا و بدیع چشمهات رانوازش بدی. 

 

نکته ی دیگه ای که به نظرم جالب اومد، مرام و معرفت کردا بود... اگه تو سرعتت بیشتر از حد مجاز بود و یا اینکه راننده ای که از روبرو می اومد حس می کرد تو می خواهی از ماشین جلوییت سبقت غیر مجاز بگیری، فوری یا برات چراغ می زدند یا انگشت اشاره شون را به نشونه ی آژیر ماشین پلیس می چرخوندند تا بهت خبر بدند یه کم جلوتر پلیس کمین کرده تا جریمه ت کنه... خیلی از این حرکتشون خوشم اومد. به نظرم مردم کردستان آدمای خیلی جالب و خوبی هستند.  

چقدر خونه هاشون قشنگند... خیلی با سلیقه و خوشگل ساخته شده اند. دو نمونه شونو براتون مذارام:

 

 

 

ساعت 2:30 رسیدیم بانه و اونجا خواهرای محمد را پیدا کردیم و باهاشون افتادیم به خرید. من دنبال قابلمه چدنی می گشتم ولی هر مغازه یه جور قیمت میداد یکی 40 یکی 50 و آخری هم که 25 تومن! از این آخریه پرسیدم آقا خداوکیلی اصله؟ یه لحظه مکث کرد ولی گفت چون گفتی خداوکیلی راستش و میگم، نه این اصله نه اونایی که جاهای دیگه می فروشند، همه شون مال چینه با اینکه پشت ظرف حک شده ساخت آلمان، ولی همه شون چینی هستند. من از این آقاهه دو تا قابلمه متوسط و بزرگ چدنی به همراه یک ماهی تابه ی بزرگ چدنی، ست چاقو و چندتایی هم خنزر پنزر خریدم. اصلی ترین خرید من تو بانه همینها بود. تا ما این خریدها را بکنیم ساعت شد 8 شب البته هنوز مغازه ها باز بودند ولی ما دیگه از بس راه رفته بودیم و تازه خستگی راه و کم خوابی هم داشتیم، نتونستیم بیشتر از اون به کارمون ادامه بدیم و شام رو که خوردیم یه هتل آپارتمان گرفتیم و بیهوش شدیم از خستگی. جمعه روز عید فطر بود و تمام مغازه دارها می گفتن ما فردا تعطیلیم ولی راستش را بخواهی ما باور نکردیم، پیش خودمون گفتیم اینا میگند تعطیلیم ولی بالاخره هستند جاهایی که باز باشند، ولی اشتباه می کردیم، جمعه هیچ مغازه ای باز نبود حتی سوپرمارکتهاشون هم تعطیل بودند! خواهرای محمد گفتند می مونند و شنبه باقی خریدهاشون را انجام میدهند و بعد میاند تهران ولی ما تصمیم گرفتیم بریم سنندج و از اونجا هم بریم کرمانشاه. من چقدر افسوس خوردم که اون یک هفته تعطیلی را چرا نیومدیم کردستان البته من به محمد خیلی اونبار اصرار کردم ولی اون زیر بار نرفت و حالا خودشم همراه من افسوس می خورد... راه سنندج و اصلا خود سنندج واقعا زیبا بود...  

من عاشق این خونه ی تنهای میان جنگل شده بودم فقط حیف که عکسش خوب نشده: 

 

 اینجا ناهار خوردیم: 

سنندج که از تمیزی برق میزد هم خیابوناش و هم خونه هاش مثل گل تمیز بودند...خیلی دلم میخواست که فرصت داشتیم تا چند روزی را اونجا بمونیم و گشت و گذار کنیم ولی حیف که نشد. سنندج هم همه جا تعطیل بود البته به سفت و سختی بانه نبود، تک و توک چندتایی مغازه باز بود ولی نه اون مغازه ای که من میخواستم؛ دلم میخواست پارچه کار شده بخرم از اونجا ولی نشد. حدودای ساعت 6:30 از سنندج راه افتادیم سمت کرمانشاه. شب رسیدیم به کرمانشاه... با اینکه محمد اصالتا کرمانشاهیه ولی من تو این 5 سال و نیم نرفته بودم اونجا... خیلی از این شهر خوشم اومد... خیابونای تمیز، خونه های بزرگ و ویلایی، شهر پور نور و چراغونی... طاقبستانشون را که دیگه نگو، وقتی میری اون بالا بالاها و از اون بالا شهر چراغونی را نگاه میکنی، انقدر تصویر مقابلت زیباست که نفست رو توسینه ات حبس میکنه... اگه نرفتید تا حالا حتما برید و لذتش را ببرید. 

فردا صبحش رفتیم تو بازار و کمی گشت و گذار کردیم، کاک و نون برنجی و بژی (یه جور شیرینی محلیه) خریدیم و خوردیم و ذوق کردیم بعدش ساعت 2 بعدازظهر راه افتادیم سمت همدان...برعکس اومدنی که جاده خیلی زیبا بود و خیلی خسته مون نکرد، اینبار جاده چندان زیبا نبود و تقریبا بعضی جاها کسلمون می کرد... ساعت 5 رسیدیم همدان و از اونجا رفتیم لاله جینموارد زیر از لاله جین خریداری شدند:  

 

از این گلدون 2 تا گرفتم 

 

از تو چه پنهون هی دارم ذوق میکنم بخاطرشون... محض اطلاعتون بگم که همدونیای عزیز تا لب مرز ساوه و همدان اتوبان ساختند یعنی چیزی حدود 95 کیلومتر! برا همین خیلی در وقتمون صرفه جویی شد... ولی از اونجاییکه استان مرکزی شروع شد، افتادیم تو ترافیک... توی راه برای ناهار اینا صبر نکردیم همون لقمه هایی رو که از صبحانه نگه داشته بودیم خوردیم و ته دلمون را گرفته بود... ساعت 7:30 از ساوه حرکت کردیم سمت تهران البته قبلش چند کیلویی انار خریدیم دیگه جونم برات بگه که ساعت 10 شب هم رسیدیم خونه مامان اینا و اونجا ناهار و شاممون رو با هم خوردیم و اومدیم خونه خودمون.