X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 12 خرداد 1389 @ 08:48 ق.ظ

رژیم

 این مطلب را آرزو جانم برام ایمل کرده: 

 چه فرق می کند که “زن” از دنده آدم ساخته شده یا نه؟ مهم این است که اراده پروردگار بر این قرار گرفت که “حوا” را خلق کند.
 خداوند می دانست که آن دو از بهشت رانده خواهند شد؛ باز هم “حوا” را آفرید چرا که می دانست “آدم” به “حوا” نیاز دارد؛ نیازی که حتی از نیاز به زندگی در بهشت شدیدتر بود. می دانست که “آدم” زندگی بر خاک ولی همراه “حوا” را به زندگی کردن در تنهائی بهشت ترجیح خواهد داد. پروردگار لبخندی زد و سرخود را تکان داد و “خداوند زن را آفرید”.

دقیقا از وقتی دوباره شروع کردم به رژیم گرفتن، همه عالم و آدم دست به دست هم داده اند تا نگذارند! آن از نانوایی سر کوچه که لامروت بی انصاف، نصفه شب هم ول کن نیست و هی نان می پزد و بوی نان تازه را ول می دهد تو هوا و دل من بدبخت بیچاره ی گرسنه را مالش می دهد؛ آن از چلوکبابی سر کوچه که تا می آیم به شام سالاد و ماستم عادت کنم بوی کشنده ی کبابش  سالاد را زهرمارم میکند (یعنی من کوفت بخورم بجای شام!)؛ آن از تلویزیون که هر موقع از روز اگر بشینی پایش از مجری برنامه گرفته تا اخبارگوهایش یا در حال خوردن هستند و یا در حال پختن غذاهای خوشمزه؛ آنهم از کتابهای داستانم، من نمیدانم از کی تا حالا شخصیتهای داستانی اینقدر پرخور شده اند؟! اصلا چه معنی دارد اینان هی راه به راه زرشک پلو با مرغ بخورند یا قورمه سبزی و یا خورشت بادمجان؟! اگر قرار باشد شخصیتهای داستانی اینقدر بخورند پس کی وقت می کنند داستانی را روایت کنند برای من خواننده؟! هاین؟ عجب گیری افتادیم این وسط ها! تازه دیگر سعی میکنم به محبتهای قلمبه شده ی همکاران توجهی نکنم که نمیدانم چرا و به چه دلیل یکباره همه با من مهربان شده اند و هی هر روز صبح برایم چیزهای خوشمزه میاورند؛ همینجوری الکی! یکی برایم پچ پچ می خرد، آن یکی شیرکاکائو می آورد، آن یکی دلش خواسته لواشک میهمانم کند، آن یکی بستنی تعارفم می کند، آن یکی.... راستش را بخواهی دارم کم کم به این نتیجه میرسم که جنس این مردم شهر بدجور خراب و سرشار از مقادیر بسیار زیادی شیشه خرده است، وگرنه چرا همه باهم دست به دست داده اند تا نگذارند من لاغر شوم؟ نه والا؟ 

پ.ن: 

Yesterday is history, Tomorrow is mystery, Today is a gift; that's why we call it "Present"!