X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 23 اسفند 1388 @ 10:36 ق.ظ

بازم سلام

نمیدونید خوندن پیامهای گرمتون چقدر آرومم کرد... مخصوصا پیام شما آقای امین. ممنونم بابت لطف و محبت همگیتون.

میدونی یه زمانی بود فکر میکردم خدا انداخدتم تو ماهیتابه زمونه و هی اینور و اونور میغلتونتم تا خوب تفت بخورم، ولی حالا که این جریانات برامون پیش اومده میبینم اون ماهیتابه کجا و این ماهیتابه کجا! این یکی هم خیلی بزرگتره و جا برای غلتوندن زیاد، هم روغنش خیلی زیادتر و داغتره و لامذهب بدجور میسوزونه!

تو مراسم پدر محمد، تازه متوجه بیماری برادرش که یک سال از محمد بزرگتره، شدیم. ظاهرا دچار مشکل گوارش، کاهش 20 کیلویی وزن و .. شده. اینور و اونور آزمایش داد ولی چیزی مشخص نشد و در عوض حالش هی بدتر و بدتر شد. چند تا بیمارستان بردیم ولی نمیدونم چرا قبولش نکردند شاید چون شب عیده کسی زیر بار مریض جدید نمیره نمیدونم؛ یه روزم رفتیم پیش پسر عمه من که در بیمارستان (الف) رئیس بخش پاتولوژیه، حتی اونم درست و حسابی کمکمون که نکرد بماند تازه کلی هم من رو ترسوند که چرا بابات که اومده بود پیش من دوباره نیومد آزمایش بده و ازش نمونه برداری کنن، ظاهرا پدر منهم مشکوک به سرطانه بیماریش (که من هنوزم نمیدونم چیه، حتی اصلا خبر نداشتم که بابام رفته پیش پسر عمه ام و آزمایش داده، من نمیدونم این آقایون چرا مریض میشوند از اطرافیانشون قایم میکنند آخه؟! بیماری که دیگه قایم کردنی نیست آخه!) خلاصه با هزار بدبختی و مصیبت تونستیم در یکی از بیمارستانها اونم با کلی پارتی بازی و سفارش، بستریش کنیم. ولی از هفته پیش تا حالا فقط هی ازش آزمایش میگیرند و هی هیچی سر در نمیارند که بیماریش چیه! نمیدونم مصلحت خدا چیه ولی هرچی هست بدجور داره امتحانمون میکنه... اینا رو گفتم که ازتون بخوام تو این روزا خیلی دعامون کنید که بدجوری محتاجشیم. 

تو بجای من شاد باش و سرحال و مواظب خودت و اطرافیانت باش حسابی