X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 17 آذر 1388 @ 09:39 ق.ظ

پراکنده...

بهاران جونم دیشب خواب دیدم با هم رفتیم آمریکا... یعنی یه جورایی قسمت شده که بریم تو فکر کن لاتاری گرین کارت و برنده شده بودیم تو خواب... ولی تو اصلا بهم محل نمیدادینکنه ازم ناراحتی؟ انقذه دلم برات تنگیده بود که نگو.... بابا من همینجا رسما اعلام میکنم دلم براتون تنگ شده بیایید بریم بیرون.... یه کافی شاپ دنج پیدا کنیم و بریم اونجا... الان خیلی میچسبه... من یک جای دنج اطراف پارک پرواز بلدم که اون پشت مشتاس و تو جای کم ترددی قرار داره به نظر هم دلنشین میاد... هاین؟ چی میگید؟ مشی جونم قابل توجه تو هم بود ها... پلیـــــــــــــــــــز! یه وقتی بذارید همدیگه رو ببینیم...

هوا که اینجوری میشه ها، من انگار میخوام دیوونه بشم عجب هوایی شده... ناز، ملس، خووشجله 

شماها هم شنیدید آقای حیدری (مجری خبر شبکه دو که بیشتر تفسیر خبر میکرد) از ایران رفته خارج و پناهنده شده؟ من فقط شنیدم رفته خارج اینکه کدوم کشور رفته و اصلا چرا رفته رو نیدونم!  

به نظرت چی میشد اگه میشد؟ هاین؟ وای چی میشد اگه میشد 

ترا گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب            بدینسان لحظه ها را با تو زیبا میکنم هر شب  

تظاهر به خوشبختی، ناشی از یک بدبختی بزرگه! (پارازیت... یچ جمله فیلسوفانه از خودش! با دگت توجه کن؛ خیلی موهومه این موضوع!)  

کتاب رعنا رو یه ذره خوندم، پرتش کردم اون طرف؛ کتاب آهنگ دیدار و یه ذره خوندم، پرتش کردم این طرف؛ فیلم کارترین هیگل رو یه ذره دیدم، سوتش کردم سطل آشغال؛ فیلم کیاناریوز و هم یه ذره دیدم بازم سوتش کردم آشگال سطیل! گیر ندئه اسماشون یادم نیست...

فچ کنم نیازی نباشه من بگم تو خودت خوب فهمیدی که حسابی گاتی پاتیم و خل شدم رفت پی کارش...نــــــــــــــه؟ غلام؟  

صبح که می اومدم اداره، راننده از اتوبان همت می خواست وارد یادگار امام بشه ولی درست سر پیچ لاینها هرکی به کی شد و همه هی می پیچیدن جلو همدیگه؛ راننده اول هیچی نگفت تا اینکه یه سی لوه داشت می پیچید جلوش که دیگه عصبانی شد و با حرکات ژانگولری خلاصه نذاشت ماشینه ازش جلو بزنه؛ بعد در ادامه کارش گفت اینا عجب آدمای پررویی هستند! خجالت نمیکشه لاین خلاف اومده به زور هم میخواد راه آدم و ازش بگیره! دلم میخواست الان به من بزنه، اونوقت من میدونستم و اون! گفتم: بله... رانندگیا واقعا بد شده... ولی خیلیم نمیشه سر به سر این آدما گذاشت؛ واقعا یه اعصاب فولادین میخواد. گفت: بله درسته؛ منم دارم اعصاب فولادین رو... الان حیف که شما اینجا بودید وگرنه من میدونستم و اون! چند وقت پیشا خانوم یه پرایده هی پشت سر من چراغ میزد و سپر به سپر من میومد منم یه جا ترمز زدم و پرایده زد بهم؛ بعدم افسر که اومد گفت مقصر پرایدست؛ من از قصد ترمز زدم که بخوره بهم تا ادب بشه و دیگه سپر به سپر کسی نیاد! تازه اون که خوبه یه بارم یه پراید دیگه همین کار و باهام کرد منم همین بلا رو سرش آوردم البته این یکی سرعتش خیلی بیشتر بود و وقتی بهم زد تمام کاپوت ماپوت ماشینش داغون شد؛ البته ماشین خودمم داغون شد ولی عوضش اون پر رو ها رو ادب کردم! 

نمیدونم چی بگم... یعنی ادب مردم به چه قیمت؟ آخه اگه یکی یه چیزیش میشد این وسط تکلیف چی بود؟