X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 4 مهر 1388 @ 01:41 ب.ظ

نمیدونم چی بگم...

 شاید مطالب امروزم کمی خسته کننده باشه براتون، اگه حوصله شو ندارید، نخونیدشون.

گاهی اوقات احساس میکنم کودکی هستم ۷ ساله که هنوز تجربه ی خیلی چیزها رو نداره و از وجود خیلی چیزها بی اطلاع ست و هیچ آگاهی از وجود خدا و خودش نداره. گاهی اوقات حس میکنم نیاز دارم به اینکه فردی را پیدا کنم که بتونه من رو اونجور که هستم و نه اونجور که فکر میکنم باشم، به خودم بشناسونه و تمام پستی بلندیهای روحم رو بهم بشناسونه و دستم رو بگیره و تا بخشی از مسیر همرام بیاد و راه درست رو بهم نشون بده. وقتی با هرکی صحبت میکنم میگه بیخود خودت رو درگیر این چیزها نکن، فقط نمازت رو بخون و کارهای دینی ات رو انجام بده بیشتر از این اگه پی این چیزها بری به گمراهی میرسی! ولی من نمیخوام به این قانع بشم یعنی اصلا قانع نمیشم با این حرفا! من یاد گرفتم که بشر برای رسید به تکامل به این دنیا میاد خوب اگه دلیل اینه، پس چرا اینهمه مسلمون و نماز خون و یا اینهمه مسیحی که هر یکشنبه صبح میروند کلیسا و عبادت میکنن یا اصلا اینهمه آدم خداپرست با هر دین و ایمانی، و با اونهمه عباداتی که میکنن به اون تکاملی که ازش صحبت میشه نمیرسن؟ چرا هرچی که جلوتر میروند نسبت به خدا و وجودش شک میکنن و گاهی اصلا به کل منکرش میشوند؟ اینهمه خدا دلیل و برهان برای وجودش بهمون نشون داده ولی چرا هنوز خیلی ها ایمان ندارند بهش؟ من تو قرآن خوندم و از خیلی ها شنیدم که تمام کائنات در حال پرستش خدا هستند پس چرا این بشر دو پا که عقل هم داره اینجور نیست؟ بشری که برخلاف غرورش و ادعایی که داره مبنی بر قدرتمندبودن، تمام وجودش به یه پخ بنده تا از هم متلاشی بشه، او چرا خدا رو به بزرگیش یاد نمیکنه؟ اینهمه جرم و جنایت میکنه و با بندگان و مخلوقات خدا هر کار دلش میخواد میکنه و بخاطر کارهایی که انجام میده هیچ احساس ندامت و پشیمانی ای نمیکن؟ من از دست خودم ناراحتم که چرا اینقدر غفلت میکنم و سر خودم رو گرم کردم با مسائل روزمره ی زندگی و اینهمه وقت هدر میدم نمیکنم چند دقیقه وقت بذارم برای خودم و خلوت با خدای خودم! من کاری به ا.ن و دار و دسته ی خدانشناس منحرف از دینش ندارم، و برام اصلا مهم نیست که آیت ا... فلانی در فلان شهر در مورد خدا و بهشت و جهنم چی میگه، راستش و بخوای من اصلا به بهشت و جهنم خدا کاری ندارم، من به این کار دارم که مولوی چه جور به اون مرحله از عشق رسید؟ منصور چه جور منصور شد؟ عطار چه جور عطار شد و اون درویشی که عطار رو منقلب کرد، چه طور به اون مرحله از عشق و خلوص رسید؟ و چطور شد که مردم باورشون نکردند و انهمه اذیتشون کردن؟ نمیدونم میتونم خوب منظورم رو بهتون منتقل کنم یا نه؟ من میگم دلم نمیخواد به این بسنده کنم که فقط خدا رو بپرستم و به هرچی که او گفت عمل کنم فقط برای رسیدن به بهشت و فرار از جهنم، من نمیخوام فقط نمازم رو بخونم و چه  میدونم روزه ام رو بگیرم، دیگ به باقی ماجرا کاری نداشته باشم؛ من اتفاقا به اون باقی ماجرا کار دارم... چرا اونهمه عارف و صوفی و عاشق به این درجات عالی تونستن برسن ولی من نمیتونم؟ این آدما همه از اول که اونجور نبودن، همه شون اولایل عمرشون هر کار دلشون خواسته کردن ولی در یک برهه از زمان زندگیشون، خدا کاری باهاشون میکنه که پاک منقلب میشوند و زندگیشون به کل تغییر میکنه! من در مورد خود «عشق» حرف میزنم... چه جور میشه اونطور عاشق شد؟ خدا برای عاشقی خودش انتخاب میکنه عاشقش رو؟ بعد از سالها اینطرف و اونطرف رفتن و از این او اون پرسیدن و پیش این پیر و اون پیر رفتن، هنوز به هیچ جایی نریسدم و دوباره برگشتم سر خونه ی اولم! حالم از خودم بهم میخوره! اه!