X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 16 دی 1387 @ 02:57 ب.ظ

دستبردی از اون یکی وبلاگم...

اگه بهت بگن فقط ۶ ماه وقت زندگی داری، چی کار میکنی؟ به دیدن کیا میری؟ از کیا دلجویی می کنی؟ راز مگوی دلت و که مدتها تو سینه ات سنگینی می کرده به کی می گی؟ برای انجام ندادن چه کارایی دلت می سوزه و افسوس می خوری؟ از انجام دادن کدوم کارات پیش خودت خجل و شرمنده میشی؟ دوست داری با چه ظاهر و روحیه ای بری پیش خدا؟ از کیا میخوای بعد از رفتنت ناراحتی و بی قراری نکند؟ 

                                                        ***

آنکس که تو را شناخت، جان را چه کند؟               فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی، هـر دو جهانـش بـخـشـــی               دیوانـه تو هـر دو جهان را چه کنـد؟!

با محمد میریم دکتر. مث همیشه چند تا قرص و آمپول و شربت میش علاج بیماریم؛ قبض تزریق و میگیرم و روونه اتاق تزریقات میشم؛ از تو اتاق صدای صحبت زن جوونی میاد؛ به در میزنم و وارد میشم؛ اونم پرده رو کنار میزنه و یه نگاه بهم میندازه و دوباره به مکالمه اش ادامه میده؛ نیششم تا بناگوش باز و نه انگار که مریض بدبخت منتظره. میام از اتاق برم بیرون تا راحت بتونه صحبت کنه ولی یادم میفته که این جماعت اگه بالاسرشون مث شمر واینستی، کارتو راه نمیندازن، اگه برم بیرون تازه خیالش راحت میشه و میخواد در کمال آرامش یه ساعت صحبت کنه. ناچار یه جوری می ایستم که هم در معرض دیدش نباشم و هم اینکه بدونه پشت پرده منتظرم، دست میکنم تو کیسه داروها و دنبال آمپول میگردم، همینجور که سرم پایینه، میشنوم که خانوم زده زیر خنده و داره میگه: وا! ۲۲ سال؟ کی میگه؟ من ۲۷ سالمه! نمیخوام فضولی کنم ولی خوب وقتی خودش داره بلند بلند میخنده و صحبت میکنه من که کر نیستم نشنوم، میشنوم. حس میکنم با هر کی که صحبت میکنه احتمالا تازه آشنا شده... دیگه کم کم داره حوصله مو سر میبره... درست ۵ دقیقه ست که منتظر خانوم ایستادم که یه آمپول چند ثانیه ای و تزریق کنه... پس پلاستیک داروها و محکم تکون میدم و یه تک سرفه هم پشت بندش میام که یعنی بفهمه عصبانیم کرده، یهو انگار تازه یاد من میفته به طرف میگه: ببین برام مریض آوردن دیگه باید برم... وا... مگه نگفتم؟ بیمارستانم دیگه... آره تو سی سی یو کار می کنم!!!!!!!!!!!!!!!!! احتمالا منم مریض رو به موتم که با پای خودم اومده بودم پیش خانوم دکتر که آمپولم و بزنه و برم.... هم خنده ام گرفته و هم متاسف شده ام براش...تاسفم براش بیشتر برا اینه که عین آب خوردن دروغ میگه...اونم چی... جلو مریض رو به موت در بخش سی سی یو که دراز به درزا کنار تخت نخوابیده بلکه منتظر ایستاده!!!!!!!!! میبینم هر کی میره سی سی یو عمودی میره افقی برمیگرده و خلاصه حسابش با کرام الکاتبینه... نگو دکتراش عین این خانوم دکتره هستن... آخه بگو دروغ به این شاخ و دم داری میگی که چی بشه مثلا آخرش؟ که هیچی یک مهندس راه و ترابری (از همونا که صب تا شب خیابونا و راه ها رو متر میکنن) دل در گرو مهر خانم بذاره!!! چه ارزشی داره اون دوستی ای که بخواد بر پایه چاخان و خالی بندی بنا بشه آخه؟ خوب مث آدم بگو آمپول زنم... اگه خوشت نمیاد از شغلت عوضش کن اگه اونم نمیتونی و از طرفی هم کسر شانت میاد که بگی چه کاره ای خوب اصلا نگو که کارت چیه اگرم هیچ کدوم اینا رو نمیتونی خوب بابا جان برو با یکی دوست شو که جلوش مجبور نباشی اینهمه دروغ به هم ببافی و چاخان کنی! با یکی دوست شو که جلوش بتونی خودت باشی... خود خود خودت!  

پ.ن. تو رو نمیگم باهابا اون خانومه رو دارم میگم.