X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 16 آذر 1387 @ 10:03 ق.ظ

ظاهر و باطن!

ظاهرش فقط یه ماست میوه ای خوشمزه بود ولی با اولین قاشقی که به دهان میذارم حس می کنم یه چیزی این وسط می لنگه. طعمش؟ نمیدونم. خیلی سرده؟ شاید. قاشق چوبی که ازش استفاده میکنم مزه داره؟ ممکنه. پس قاشق و عوض می کنم و تا نصف بسته کوچیک و میخورم. نه بازم یه چیزی کمه. چرا مزه اش اینجوریه؟ نکنه....؟! با ترس و لرز در ماست و نگاه میکنم و... بـــــله! از تاریخ انقضاش ۵ روزی گذشته. ترس برم میداره. نکنه مسموم بشم؟ ولی نه همش ۵ روز گذشته ایشالا که مسموم نمیشم. ولی مسمومیت ایشالا ماشالا سرش نمیشه و کار خودش و انجام میده. درست از ساعت ۵ صبح جمعه پیش مسمومیت کار خودش و شروع کرد! سعی کردم با قرص و دارو، چای نبات، کته ماست و مایعات زیاد مهارش کنم ولی تا اواسط هفته این مصیبت ادامه داشت. You know whatمن تا حالا فکر میکردم مسمومیت فقط روی جسم اثر میکنه و کاری با روح و روان آدمی نداره؛ ولی بازم اشتباه می کردم! از همون اوایل هفته ی پیش شرایط روحیم ریخت به هم. حوصله حرف زدن نداشتم، چیزی خوشحالم نمی کرد، مشکلات خودم و خونودام یدفعه 100 برابر شد، از اون بدتر حتی با محمد هم برخورد خوبی نداشتم، نه فیلمی نه کتابی نه وبلاگ نویسی ای هیچی خوشحالم نمی کرد. شب موقع خواب مدام فکر مرگ و آخرت و جهنم و این چیزا می اومد به ذهنم و درنتیجه تا 1-2 نصفه شب بیدار میموندم و از اون طرف صبح خواب میموندم. مدتها بود این جور نشده بودم. این جریان ادامه داشت تا 5 شنبه. از 5 شنبه به این طرف رو به بهبود رفتم. الان دارم دوران نقاهتم و میگذرونم. برام جالب بود که چطور یه مسمومیت زپرتی میتونه اینهمه عوارض به دنبال داشته باشه!!!