X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 5 خرداد 1387 @ 09:07 ق.ظ

اینجا ایران است !!!

ساعت ۸ صبح در کمال آرامش داری با ماشین از یک خیابان اصلی رد میشی که یهو از فرعی سمت چپت ماشینی با سرعت زیاد داره میاد که بره تو شیکم ماشینت، ترمز شدید می کنی و با هزار بدبختی جا خالی میدی، از ترس قلبت داره میاد تو حلقت، دستاتو به نشونه اعتراض میگیری بالا که یعنی چه خبرته مگه سر آوردی؟! پرو پرو گازشو میگیره که بره در حینی هم که از کنار ماشینت رد میشه یک حرف رکیک زشت بهت میگه و میره و تو با تعجب و چشای گرد شده برجای میمونی، چیه؟ مگه بار اولته که چنین چیزی میبینی؟ خلاف میکنه چون زورش می رسه، اهانت هم میکنه چون بازم زورش میرسه؛ تازه شکایت هم بکنی، بازم اونه که برنده است چون اون مرده و تو زنی یادت باشه عزیزم ==>اینجا ایران است!!!

دلت میخواهد بری یک ست ملافه و پتو از نزدیکترین شعبه لایکو (سعادت آباد) بگیری؛ ست پتو دارش و خودت داری فقط به یک ست بدون پتو نیاز داری، فروشنده کاتالوگش و نشونت میده و میگه: ببینید خانوم هرچی تو این عکس هست، تو این ست هم هست فقط متاسفانه ما نمیتونیم بسته رو باز کنیم! کاتالوگ را نگاه میکنی: ۱ ملافه پتو، ۱ ملافه روکش تخت، ۴ تا روبالشی با دو رنگ متضاد، ۲ تا کوسن. از طرح و رنگ ملافه هم خوشت اومده، ۵۰ هزارتومن پول بی زبون و میدی و میایی بیرون هنوز از در مغازه بیرون نرفته چشم مامان جان به ملافه ای میخوره که از دم خونه خریده (خونه میدون شوش نیست... جنت آباد است) از مغازه دار می پرسد این پارچه متری چند است آقا؟ جواب میشنود: ۳۶۰۰ تومان ناقابل! از شاخی که ییهو رو سر مادرت سبز می شود می فهمی که قیمتی که به نظر خیلی ارزان می آید، خیلی هم گران است. بیرون از مغازه توضیح می دهد که همین پارچه را خریده متری ۱۶۰۰ تومان! به خانه که میرسی با کلی ذوق شوق بسته را باز میکنی: ۱ ملافه پتو، ۱ روکش تخت، ۲ عدد روبالشی، همین؛ فکر میکنی اشتباهی شده زنگ میزنی به شعبه و جواب میشنوی: نه خانم، این ستی که شما بردید فقط همونایی و داره که باز کردید و دارید میبینید کاتالوگ فقط برای اینکه قشنگی کار و نشون بده چند تا چیز بیشتر دارد!!! به همین راحتی و سادگی تو روز روشن دروغ میگویند و خالی می بافند و سرت کلاه میگذارند و تو هم دستت به هیچ کجا بند نیست؛ دوباره یادت می افتد که اینجا هرکسی به هرکسی است و تو داری در جایی بی در و پیکر زندگی می کنی آری ==>اینجا ایران است!!!

خانه را بدون پارکینگ خریدید ولی مدیر ساختمان بهتان لطف کرد و پارکینگ خود را برای استفاده داد، شما بارها به آقای همسایه گفتید که خوش ندارید منتی بر سرتان باشد پس جان هرچی مرده بیا و کرایه پارکینگ را ازمان بگیر ولی آقای همسایه قبول نمی کند که نمی کند. از فردا که ماشین را در پارکینگ میگذاری میبینی دیگر همسایه ها که چشمشان در آمده، به نوبت ماشینشان را جایی که تو قرار است پارک کنی گذاشته اند، دلت برای حسادت و خباثتشان می سوزد، آدمهای بدبختی هستند، خوب که دقت میکنی میبینی که نظیر این افراد در جامعه ای که تو در آن زندگی می کنی، کم نیست، آخر کم الکی که نیست ==>اینجا ایران است!!!

دلت میخواهد با همکارانت راحت باشی و بتوانی آن خود واقعیت را با همه دلبستگیها و علائقت نشانشان دهی، ولی هـــــی! مواظب باش، فکر می کنی کجا داری کار میکنی؟ اینجا کافیه فقط خودت باشی، مخصوصا آن خود با رژ لب پررنگت؛ در سیم ثانیه از هستی ساقطت می کنند؛ نکند که باز فراموش کردی؟ چقدر بگویم ==>اینجا ایران است!!! 

رفتی منزل مادر جان و دارید با هم قسمت اول سریال کارآگاهان را نگاه میکنی، داستان در مورد دو جنازه ایست که توسط یک تفنگ کشته شده اند، ادامه که پیدا میکند معلوم میشود که یکی از آن دو جوون با زن شوهرداری رابطه عاشقانه داشته و شوهر معتاد هم میفهمد و توسط زنش با دو مقتول قرار میگذارد، و هر دو را می کشد، دلت می سوزد و رو به مادر میگویی عجب آدم خری! پس چرا زن خودش را نکشت؟ همه آتیشها که از گور او بلند شده بود! که یکباره میبینی تب و لرز مادرت را فرا گرفته، یادت می آید که همیشه از این عمل و اصلا کلمه خیانت بیزار بوده است؛ دلیل را می پرسی میگوید دلم به حال آن دو جوون و مخصوصا اون پسره که دوست پسر خاطیه بود، سوخت، بدبخت فقط رفته بود که دوستش تنها نباشد؛ در این لحظه دوبار میلرزد و با نفرت کانال تلویزیون را عوض میکند و هرچه بد و بیراه بلد است اول نثار تلویزیون میکند که این چه برنامه هاییست که نشان میدهد و مابقی را حواله تو و امواتت مینماید که باعث و بانی شدی که او این برنامه مزخرف را تماشا کند!!! یاد حرفهای محمد میفتی و آن چتی که به عنوان یک زن شوهردار با پسرها و مردان متاهل داشت، خنده ات میگیرد، میگویی: چرا هذیان میگویی مادر من؟! به خیالت چون خدارو شکر دورو بر خودت از این خبرها نیست، پس اصلا این چیزها وجود ندارد؟ اگر نمیدانی بدون که اینجا خیلی خیلی بیشتر از کشورهای غربی اساس تعهد و وفای به عهد سست بنیاد است؛ آخر مادر من ==>اینجا ایران است!!!

فکر کنم که دیگر برای همگی جا افتاده باشد که اینجا کجا است! اگر نیاز به توضیح بیشتری هست، بگویید تا بگویم!