پنج‌شنبه 23 خرداد 1392 @ 01:04 ب.ظ

معرفی کردن یا نکردن مساله این است!

با خانم پرستار دیدار کردیم، به نظرم خانم خوب و فهمیده ای بود. حدودا پنجاه و چند ساله بود، 5 فرزند داشت که دوتاشون پزشک و سه تاشون مهندس بودند؛ ایشون با تنها پسر مجردشون زندگی می کنند. ظاهرا همسرش چند سال پیش شلوارش دو تا میشه و این خانم هم خونه و زندگی رو ول می کنه و جدا میشه از همسرش و چون خونه دار بوده و شغل رسمی نداشته و از طرفی هم نمی خواسته سربار بچه هاش بشه، روی میاره به پرستاری، تا همین یک ماه پیش پرستار یک بچه ی دیگه بود اما بچهه دیگه امسال میره مدرسه و نیازی به ایشون نیست. برای سرگرمی تشریف می برند اینترنت و اهل کتابند شدید. یه جلسه امتحانی پریروز اومد که باران رو ببینه و نگهش داره ببینه چه جوریاست که هم من خوشم اومد ازش و هم او خیلی از باران خوشش اومد، بیشتر برای اینکه می گفت بچه ی آرومیه و الکی جیغ و داد راه نمیندازه. اما عدل همون دوشنبه شب که ما رفتیم باهاش صحبت کردیم ظاهرا قانون 9 ماه مرخصی زایمان رو دیگه همه ی آقایون تصویب کردند و قراره اعمال بشه و شامل حال تمام مادرانی که فرزند زیر 9 ماه دارند، میشه؛ البته خانم مسئول مرخصیای اداره ما گفت اون ملاک نیست ملام تاریخ ابلاغشه!!! خدا کنه زودتر ابلاغ کنند تا من مرخصیم تموم نشده. به خانمه گفتم که اینجوریه؛ آخه قرار بود از اول مرداد بیاد که با این اوضاع 9 ماه از اول مهر باید بیاد... حالا ببینم خدا چی می خواد.
در راستای شکستن طلسم کتاب خونیم، تسلیم نگاه از هایده حائری رو بالاخره شروع کردم و الان تقریبا 100 صفحه ش مونده تا تموم بشه، کتابش بد نیست مهمترین خصوصیتش که برام دوست داشتنی بود تیکه های جالب و بامزه ای بود که شخصیتای داستان بهم مینداختند و تو این کتاب برای اولین بار جناب قهرمان مرد داستان از خودراضی و افاده ای و مغرور نبود!!! برعکس یه جور بامزه ای شیرین و شیطونه و آدم خواه ناخواه ازش خوشش میاد. مسلما کتابی که از اول تا نزدیکای آخرش شاد و شیرینه پایان خوبی هم داره. بنابراین می تونم بگم من از این کتاب خوشم اومده راستی یه چیزو میخواستم درمورد کتابایی که میخونم و دوست دارم و به بقیه هم معرفی می کنم، بگم. راستش اخیرا فهمیده ام که سلیقه ی کتابخونی من ممکنه با سلیقه کتابخونی خیلیا جور نباشه، البته تازه اینو فهمیدم، قبلنا فکر می کردم اغلب کتابایی رو که خوندم و دوست داشتم بقیه هم دوست دارند (برای فهمیدن این موضوع من معمولا از افراد می پرسم فلان کتاب رو خوندیدی؟ نظرتون چی بوده در موردش؟ بعد اونوقت نظر خودمو میگم) اما بعد از صحبت با چند نفر و خوندن وبلاگ چند نفر از دوستان، یه ذره دچار شک و تردید شدم که آیا اصلا درسته من بیام تبلیغ کتابای دوست داشتنیم رو بکنم؟ مثلا چند نفر این اواخر بهم گفتند که اصلا و ابدا کتاب همخونه رو دوست نداشتند و به نظرشون داستان یخی بود و ابدا کشش نداشت!!!! تا قبل از اون به نظر من همخونه یکی از جذاب ترین و پرکشش ترین کتابهایی بود که من تو 7-8 سال اخیر خوندم! و چاپهای پی در پی این کتاب خود گواه بر این دلیله که خیلیا این کتاب رو دوست داشتند و دارند. یا مثلا کتاب گوشه های پنهانی که برای من سراسر لذت و آرامش بود، برای یه عزیز کسل کننده و بی محتوا بود! یعنی من اول به سلیقه ی خودم شک کردم بعد که ازش در مورد نویسندگان محبوبش پرسیدم دیدم از نظر ایشون کتاب دوست داشتنی یعنی کتابای فریده شجاعی و نیلوفر لاری و مودب پور! حالا ایندفعه به سلیقه اون عزیز شک کردم چون من هرگز هرگز هرگز سمت کتابای این سه نفری که برای دوستم محبوند، نمیرم و از همینجا به این نکته رسیدم که شاید درست نباشه من بیام و اینهمه سفت و سخت از کتابای محبوبم حرف بزنم. شاید بهتر باشه فقط معرفی کنم یعنی خلاصه داستان رو بگم و همین. والا با این قیمتای بالای کتاب اصلا درست نیست من سنگ کتاب و نویسنده ای رو به سینه بزنم و دوستان برند بخرند و اونوقت خدایی نکرده از کرده شون پشیمون بشوند! هان؟ نظر شما چیه؟ بی رودرواسی بهم بگید تا حالا چند بار از کتابایی که معرفی کردم بهتون بدتون اومده؟ یا اون کتابایی که دوست داشتید چند تا بودند؟
درسته گفتم بهتون کتاب فقط دو تا خوندم اما شاید درستترش این باشه که کتابی که فیزیکش دستم باشه فقط دوتا بوده وگرنه کتاب الکترونیکی 8 تا خوندم: قرار نبود، توسکا، جدال پرتمنا و افسونگر از هما پوراصفهانی (کتاباش بد نیست ولی راستش موضوعاتش یه حورایی تینیجریه اما از طرفی اصلا برای تینیجرا مناسب نیست!!! حالا خودتون پیدا کنید پرتقال فروش رو!) نبض تپنده از یکی از کاربران انجمن 98یا، نثر و موضوع داستان راستش یه جوریه، من بدم نیودم اما بازم میگم یه جوری بود. اشرافی بدنام از کاترین آرچر، اینم خوب بود آدم رو یاد جین ایر میندازه البته جین ایر کجا و این کجا اما خوب برا یه بار خوندن بد نبود. فرشته ی نگهبان از پاتریشیا ویلسون اینو دوست داشتم داستانش مثل داستانای باربارا کارتلند و لیلین پیک بود. پاتریشیای تنها از هربرت جنکینز اینم ای، بدک نبود البته یه ذره به نظرم لوس بود. الانم دارم به موازات تسلیم نگاه کتاب برای او رو می خونم از سوزان مالری که به نظرم اینم کتاب خوبیه و آدم رو یاد کتابای پیک و کارتلند و کینزلا میندازه.
باد برای خانم پرستار پیغام داد که دارم حرفشو میزنم، الان تماس گرفت و حال باران رو پرسید.
خوب فعلا همینا... تا بعد.
پ.ن. بعضیاتون با من قهر کردید آیا که باهام حرف نمی زنید هیچی؟مگه من چی کاره بیدم؟

برچسب‌ها: روزمرگیام