وقتی گوشیم در گوشم است و فرزین برایم میخواند:
اگه تو عزیز من.. منو قابل ندونی
دل ندی به عشق من... دلمو دل ندونی
قصه قصه گریههامو... مینویسم تو صدام
تو رو از خدا می خوام من.. با صدای گریههام
و از طرفی در حال فیکس کردن این جدول لعنتی در آن پاورپوینت لعنتیتر نیز میباشم و تمام حواسم به این است که نکند آمار و ارقام را دستکاری نمایم شنبه آبرویمان پیش وزیر برود... در عین حال لذت میبرم از شنیدن آهنگ محبوبم ناگهان آقای ایکس وارد اتاق میشود و بنده زودتر از او سلام میکنم و سرگرم میشوم به ادامه کارم یکباره یادم میآید آقای ایکس دیروز نامهاش را روی میز من جا گذاشته است میخواهم صدایش کنم اما تمرکزم بیشتر از این قد نمیدهد و اسمش را فراموش میکنم! پس به گفتن آقای چیز قناعت میکنم به او اما ظاهرا بر میخورد و فوری میگوید: ایکس هستم البته! تا بخواهم اصلاح کنم حرفم را دوباره اسمش فراموشم میشود؛ پس با احمقانهترین لبخندی که بلدم کانهو وزغ زل میزنم در چشمانش و میگویم: چه انتظارها دارید ها... حالا یکبار من از فرط مشغله ی زیاد نامتان فراموشم شد این که دیگر ناراحتی ندارد همیشه شعبان یکبار هم رمضان
و در دل ادامه میدهم برو خدا را شکر همین چیز هم یادم آمد وگرنه میخواستم جور دیگری صدایت کنم با اهنی و اوهونی مثلا! والا... چه انتظارها دارند از آدم! خودش تنها میتواند روی یک چیز تمرکز کند اگه با تلفن صحبت میکند تنها حواسش به تلفن است... اگر فایلی را درست میکند شش دانگ حواسش به آن فایل است و بس حالا تو این وسط خودت را بکش و هی صدایش کن محال ممکن است که بشنود صدایت را! اصلا حقش بود صدایش نمیکردم و تا یه مدت هی دور خودش بچرخد و دنبال نامهاش بگردد!
پ.ن. دارم مجنونتر از فرهاد را میخوانم... راستش را بخواهی خیلی نثر نویسنده (م.بهارلویی) را دوست میدارم. قبل از این کتاب انتهای سادگی را نیز خوانده بودم از این نویسنده و با اینکه خیلی مهیج نبود ولی برایم جذابیت خاصی داشت... روال داستانهایش اینگونهاند که خیلی آرام و با تمانینه پیش میروند و اصلا عجلهای ندارد تا فرت و فورتی دختر و پسر را با یک نگاه عاشق هم کنند...همه چیز آرام آرام و سر فرصت اتفاق میافتند... درست مثل زندگی عادی خودمان که هیچ کس یکباره فرتی عاشق نمیشود... انقدر خودمانی و راحت مینویسد که انگار تو هم عضوی از اعضای آن خانوادهها هستی و این اتفاقات برایت رخ میدهند...تازه کلی هم میخندی از دست شخصیتهای داستان... بعد از کتاب شاه ماهی من از این دو کتاب بیش از همه خوشم آمد اگر مبلغش برایت مهم نیست و دلت رمانی لطیف و عاشقانه میخواهد من این دو کتاب را بهت پیشنهاد میدهم البته مجنونتر از فرهاد را بیشترتر توصیه میکنم.
سه شنبه بعد از ظهر مامان از مسافرت برگشت، خدا رو شکر از تقسیم خودم به سه بخش مساوی دیگه راحت شدم.
مامان یک کیف چرمی زیبا، دو جفت صندل، یک شال مجلسی، یک پیرهن اسپرت، یک شیشه عطر کنزو، یک لاک و یک مداد چشم برای من؛ یک تی شرت، یک پیرهن مردانه آستین کوتاه، یک پولیور لطیف؛ یک جفت کفش چرمی و یک اسپری مردانه برای محمد آورده بود. هرچه موقع رفتن بهش اصرار کردیم مامان جان تو رو جان هر چی مرده نری اونجا برای این و اون سوغاتی بگیریا برو بگرد برا خودت ولی بازم کار خودشو کرد... میگفت هم میگشتم و هم خرید می کردم
مراسم عروسی آزاده هم خدا رو شکر به خیر و خوشی برگزار شد و این دخملم به سلامتی رفت سر خونه و زندگیش. حالا بعدا اگه شد یکی دو تا از عکسا رو براتو میگذارم
فعلا همینا دیگه ... تا بعد....
ای سراینده صبح
وی نوازشگر باد
ای حدیث گل و نور
ای ستایشگر دستان نسیم
ای فریبنده ئ دلها
ای عشق
من تو را در دل سجاده ئ صبح
در دل همهمه ئ مسجد شهر
در نگاه پر از انتظار دوست
در دل سبز عبادت دیدم
Happy anniversary مهربون
هفته ی دیگر جشن عروسی آزاده است و هنوز اینـــــــــــــــــــــهوا کار مانده تا خانه ی عروس شکل خانه ی عروس به خود بگیرد. ظرفهای خریداری شده هنور از کارتن خارج نشده اند، ویترین همانگونه خالی و خاک آلود گوشه خانه مانده است، کف خانه باید آب و جارو شود تا بشود فرشها را پهن کرد، مبلمان خریداری شده است اما هنوز انگار یک چیزی کم است. هرچه خانه را بالا و پایین میکنیم بیشتر به این نتیجه میرسیم که باید یک نیم ست دیگر خریداری شود تا فضای خالی پر شود و خانه کاملا خانه شود اما امروز روز شهادت حضرت علی است و به احتمال قریب به یقین همه جا تعطیل است ولی با این وجود من کوتاه بیا نیستم طبق قرار نانوشته ای که با طبیعت دارم معمولا اگر قصد چیزی را بکنم حتما به دستش می آورم، پس به همه بیدار باش می دهم تا بلند شوند و برویم دنبال هر مبل فروشی که باز بود اما با اینهمه کاری که داریم آقا لم دادهاند مقابل تلویزیون و از جایشان جُم نمیخورند! هرچه میگوییم بابا مغازهها میبندند از کارمان عقب میفتیم اگر امروز نشود دیگر کسی وقت ندارد به دنبال مبل برود امروز هم اگر قرار باشد برویم خرید باید هم الان برویم؛ ایشان اما همانگونه خونسرد لم دادهاند روی مبل و مشغول گپی دوستانه هستند با اخوی گرامشون! یکباره خونم به جوش میآید دستش را در دست میگیرم و یک نیشگون ریز دردناک از دستش میگیرم تا کمی دلم خنک شود؛ صدای فریاد دردناکش فضای خانه را پر میکند و بعد شروع میکند به دعوا کردن من اما همچنان سر جای خودش لمیده است! معمولا اینگونه است که اگر بخواهم از جایش بلندش کنم و او بلند نشود یک نیشگون از دستش میگیرم و او بلافاصله برای تلافی بدنبالم میدود و وقتی بلند شود دیگر به حالت قبل برنمی گردد و ما می توانیم برویم به کارمان برسیم اینار ولی ظاهرا تنبلی خیلی بر او مستولیست! حالا، از جایش که تکان نخورده است هیچ، تازه آنهمه هم دعوایم کرده! آنهم کجا منزل مادرشوهرجان و مقابل قوم شوهر! اینگونه است دیگر نه؟ نشانت می دهم حضرت آقا! قهر گونه پشت به او می کنم و وارد آشپزخانه می شوم. بطری آب یخ را از یخچال خارج کرده در لیوان آبجو خوری می ریزم، وارد هال شده و نهایتا لیوان آب یخ به آن گندگی را چپه می کنم در حلق همسر گرام! اینبار عین فنر از جایش بلند می شود!!! صدای قهقه ی همگان دیگر مجالی برای عصبانی شدن به او نمی دهد و حالا دیگر خودش هم همراه بقیه می خندد!
پ.ن1. بعد از سه ساعت گشتن بالاخره یک مغازه ی باز پبدا کردیم و یک نیم ست زیبا خریدیم برای عروس خانم؛ نهایتا ساعت 10 شب دوشنبه منزل عروس خانم دیگر خیلی شبیه منزل یک عروس خانم شده شده است. همه وسایل جای خود نشسته اند و تنها کمی خرده کاری مانده که آنهم جمعه دوباره قرار است همگی بسیج شویم و انجامشان دهیم.
پ.ن2. از امروز تا شنبه ی دیگر شاید دیگر نتوانم بیایم پیشتان و بهتان سر بزنم... درست تو این هاگیر واگیر مامان جان هم برنامه مسافرتی برایش پیش آمد و همراه دوستانش (صدالبته که با اصرار فراوان ما) عازم سفر شد حالا باید با بهنام نوبتی مراقب بهزاد و بابا باشیم. از طرفی کارهای خودم، اداره ام و خانه ام از طرفی کمک به خانواده همسرم و از طرفی بهزاد و بابا کاملا وقتم را پر کرده اند... انصاف بدهید که خیلی سرم شلوغ باشد... پس اگر نیامدم به دیدنتان ناراحت نشوید لطفا. شنبه (۱۲ شهریور) ایشالا بعد از مراسم از خجالت تک تکون در خواهم آمد. تا 10 روز دیگر مراقب خودتان باشید و امیدوارم ایام به کامتان باشد
دو هفته قبل سر مسالهای که برایم پیش آمد نذر کردم اگر کارم درست شود، تا چهل شب سوره ی واقعه را بخوانم؛ تا دیشب مدام به خود یادآوری میکردم که حتما بخوانم این سوره را و میخواندم، دیشب اما یادم رفت... یادم باشد امروز به جای یک بار، دوبار بخوانمش حتما.
دیروز تنها ۵ دقیقه با مامان صحبت کردم... دیشب از سر شب مدام به خود یادآوری کردم که بعد از دادن شام، بعد از شستن ظرفها و بعد از حمام با مامان تماس بگیرم ولی... انقدر کارم طول کشید که وقت گذشت! یادم باشد امروز بعد از انتشار این پست حتما با مامان تماس بگیرم!
جمعه شب این هفته شب احیاست و فردایش که بیاید باید ساعت ۱۰ بیاییم اداره، اتفاقا کار خاصی هم برای انجام نداریم، یادم باشد چهارشنبه مرخصی شنبه را بگیرم از خانم مدیر.
همیشه دلم میخواسته یک سرویس مروارید زیبا برای خود بگیرم اما تا به حال که وقتش نشده است بروم بازار را خوب بگردم در پی یک سرویس خوب و زیبا؛ یادم باشد قبل از عروسی آزاده حتما یک وقت آزاد ایجاد کنم و بروم یک سرویس خوب بگیرم برای خودم؛ سرویس مروارید با پیرهن یقه باز بیآستین آبی زنگاری خیلی میآید به گمانم!
شهریور امسال ماه پرهزینهایست برایم؛ از طرفی عروسی آزی است و بنده باید به عنوان عروس خانواده سنگ تمام بگذارم و از طرفی ششم سالگرد ازدواجمان است و بیست و سوم تولد محمد؛ یادم باشد از حالا به فکر باشم و کم کم برایش .............. و .............. را بخرم.
هفته ی آخر مهر را قرار است برویم یک مسافرت توپ، یادم باشد از حالا با خانم مدیر درباره ی مرخصیم صحبت کنم.
یک پست خوب همراه با یک خبر داغ نوشتهام برایتان، یادم باشد خبر که قطعی شد فوری بیایم و خبرتان کنم.
یادم باشد یادم نروند اینها... چقدر کار برای انجام دارم... پــــــــــــــــــــــــوف!
اضافه میگردد:
آن خبر داغی که گفتم برایت کل یوم ترکید و منتفی شد این از این!
خانم مدیر نه تنها با مرخصی شنبه موافقت کردند بلکه پیشنهاد نمودند اگر دوست داری یکشنبه را هم نیا... بزن آن کف قشنگه را به افتخار خانم مدیر و هرچه مدیر خوب و مهربان است
خودش یک تعطیلات نوروزی شد از ۵ شنبه تا دوشنبه یــــــــــــوهــــــــــو
میدانم که هستی و هر روزه به دیدارم میآیی و صبورانه حرفهایم را میخوانی، میدانم که خیلی از اوقات با خوشحالی من خوشحال و از ناراحتیم ملول و گرفته میشوی؛ میدانم که بعد از خواندن هر پست دلت خواسته که تو هم مطلبی را با من درمیان بگذاری ولی یا وقتش را نداشتهای یا پیش خود فکر کردهای که اصلا چه بگویم او که نمیداند من کیستم و هر روز به دیدارش آمدهام، پس بدون گفتن حرفی بی سرو صدا و خاموش میروی تا فرداروز دوباره بیایی پیشم. ولی حقیقت این است دوست من که من میدانم و میفهمم که تو هر روز و هر روز شایدم روزی چند بار به دیدارم میآیی؛ من میدانم که تو از تهران، آمریکا، کانادا، گستر (خدایی گستر را دیگر نمیدانم کجاست تو بیا و برایم بگو)، رومانی، اتریش، رازی (اینجا را هم نمیدانم کجاست)، ساوه و ... به دیدارم میآیی و خاموش و صامت به حرفهایم گوش میکنی درست همانند سنگ صبوری که به درد و دلهای دوست خود گوش فرا میدهد و اگر نتواند کاری برای او انجام دهد حداقل دستهایش را گرفته و ظاهرش کاملا نشان میدهد که در حال همدردی کردن با اوست... میدانم که تو هم اینگونهای...
امروز بعد از دیدن آی پی های ثابتی که همه روزه در سکوت به دیدارم میآیند و در سکوت هم میروند، یکباره دلم خواست برای اولین بار به تو دوست سایلنت خوان عزیزم سلامی کنم و تشکر کنم بخاطر بودنت و خواهش کنم ازت که با اینکه میدانم تو نه وقتش را داری و نه حوصلهاش را ولی گاهی گداری که توانستی لااقل اسمت را برایم بنویس من دوست دارم تو را به نام بخوانم نه اینکه خطابت کنم دوست سایلنت خوان عزیز. آخر دوستان همدیگر را به نام صدا میکنند چون این کار صمیمیت و گرمی میآورد میدانی که
پس سکوت را کنار بگذار و با من حرف بزن
میخواهی من اول شروع کنم باشد من اول میگویم: بر تو دوست سایلنت خوان من، سلام
پ.ن. کلا من مخلص تمام دوست جونام هستم چه سایلنت و ناشناس و خاموش چه همیشه روشن و آشنا
خودتون خوب میدونید چقدر دوستتون دارم

میدانی خیلی وقتها که از زندگی شهری خسته و کسل میشوم و دلم هوس کوه و جنگل میکند اما مجالی نیست برای مسافرت، فولدر «تصاویر زیبا»یم را باز میکنم و زل میزنم بهشان. با دیدن آنهمه تصاویر زیبا و نفسگیر از دریاها و سواحل زیبایشان، از جنگل و جادههایی که از دل جنگل عبور میکنند، با خودم فکر میکنم وقتی روی این کره ی خاکی چنین جاهای زیبایی وجود دارند که نفس را در سینه آدمی حبس میکنند، ببین بهشت موعود خداوند چقدر زیباست! از طرفی لجم میگیرد از حضرت حق که چرا بین بندگانش فرق گذاشته است و عدهای را قرار داده در این بهشتهای زمینی با آب و هوایی پاک و پر انرژی و عدهای دیگر را قرار داده در سرزمینهای خشک و بی آب و علف یا حالا بی آب و علف هم نه، همان خشک خالی با هوایی دودآلود، کثیف، خفقانآور و بدون انرژی!!! آن انسانهای گروه اول که در بهشتهای زمینی خداوند زندگی میکنند حداقل یکبار در طول زندگیشان زیستن در بهشت را تجربه کردهاند ولی آن گروه دیگر چی که هم اینطرف را در جهنم زندگی میکنند هم آنطرف باید صافتقیم وارد جهنم شوند لابد! این درست که در ایران مکانهای بسیار زیبا و خوش آب و هوا وجود دارد برای زندگی ولی قبول کن اکثر این مکانها جزء مناطق محروم محسوب میشوند و تو عملا نمیتوانی آن جاهای خوش و آب هوا را برای زندگانی انتخاب نمایی چون به سختی بتوانی شغلی درخور برای خود پیدا کنی و تازه پیدا هم کنی مطمئنا حقوق و دریافتیش آنقدر نخواهد بود که رضایتت را جلب نماید! درنتیجه تو مجبوری برای داشتن زندگی بهتر در همین تهران پردود پر از سرب پر سروصدای همیشه شلوغ زندگی که نه، روزگار بگذرانی و در انتظار رسیدن روزی باشی که بتوانی با خیال راحت بروی در دل جنگل زندگی کنی و باکت نباشد از آیندهای که هنوز نیامده! تازه تهران که خیلی خوبست آن بدبختهایی که در افغانستان و پاکستان و بدتر از آن زندگی میکنند را بگو! ولی راستش را بخواهی من با آنها کار ندارم من با خودم کار دارم که دارم روز به روز مغموتر و گرفتهتر میشوم زیر این آسمان دودگرفته ی خاکستری که میگویند استنشاق هوایش سرطان خون را در پی دارد! یاد حرف اخوان میافتم که میگوید:
ادامه مطلب ...ساعت ۳ که میرسی خانه، یکباره تصمیم میگیری برای همسرت که روزه است یک فروند شلهزرد فرد اعلا بپزی به همراه باقالی پلو با ماهیچه. با توجه به اینکه تا دو ساعت دیگه مربیات میآید وقت زیادی نداری پس سریع دست به کار میشوی یک پیمانه و نیم برنج را پاک میکنی و با آب فراوان میگذاریش روی گاز، کتری برقی را روشن میکنی و وقتی آب جوش آمد خلال بادام را میریزی داخل ظرفی و آب جوش را خالی میکنی روی خلال بادامها تا کمی نرم شوند، یک بسته باقالی را به همراه یک بسته ماهیچه از فریزر خارج میکنی و میگذاریشان تا دیفراست شوند. بعد میروی سراغ مرتب کردن خانه. در این فاصله مدام با خودت تکرار میکنی خانم «ل» که آمد و رفت، حمام که رفتم، غذای محمد را که آماده کردم، شلهزرد را که پختم بعدش دیگر میتوانم با خیال راحت بروم هم استرحتم را بکنم و هم اینکه یک کتاب جدید دست بگیرم.
میروی سراغ برنجی که بار گذاشتهای، در حال له شدن است، به این کار نداری که کی باید شکر اضافه کنی، کی زعفران، کی گلاب و کی کره، مانند همیشه که شلهزرد را دیمی میپزی، اول کمی زعفران میریزی داخل قابلمه بعد کمی شکر و پس از آن کمی گلاب، کره را نیم ساعت دیگر اضافه میکنی تا یادت نرفته خلال بادامها را هم میریزی داخل ظرف. حالا نوبت ماهیچه است که باید بار گذاشته شود پس بار میگذاریش، برنج باقالی پلو را هم تمیز میکنی و میگذاری خوب خیس بخورد. ساعت ۵ مربیات میآید. تا ساعت ۶:۲۰ تمرینات را انجام میدهی تو این فاصله مدام سراغ شلهزردت میروی و همش میزنی تا ته نگیرد. حالا دیگه عطر خوش گلاب و زعفران و کره تمام خانه را پر کرده است. ساعت ۶:۳۰ شلهزردت کاملا قابل خوردن و از نظر خودت بسیار خوشمزه شده است ولی اگر کمی بیشتر جوش بخورد بهترتر است. یک ظرف در دار محکم میآوری و برای خانم مربی پر میکنی از شلهزرد و میدهی دستش.
ساعت ۷ محمد میآید دستانش پر از کیسههای میوه و ماست و شیر و دوغ است. تا ساعت ۸ تو حمامت را رفته ای باقالیپولویت را آبکش کردهای، میوه ها را شسته و بستهبندی کردهای، چای را آماده کردهای، سفره افطا را روی میز پهن کردهای و حالا دیگر حاضری تا شیرجه بروی روی تختت و یک کتاب خوشجل بگیری دستت ولی... درست رأس ساعت 8 آذی دوست محمد تماس میگیرد و دعوتتان میکند خانهشان. به محمد میگویی بگو آنها بیایند ولی آذی قبول نمیکند بالاخره به شرطی که شما هم شامتان را ببرید، قبول میکنید. ساعت 8:30 با غذاها و شله زرد بستهبندی شده از خانه خارج میشوید. ماشین را دم در پارک میکنید و سریع از کریستال فروشی دم خانهتان یک سینی سلیور به همراه استکانهای انگاره دار و قندانش میخرید برای آذی خان و خانمش و بالاخره ساعت 9 شب میرسید آنجا. دست بر قضا خانم آذی هم باقالی پلو پخته درنتیجه تو رودربایستی گیر میکنی و با اینکه دلت لک زده برای باقالی پلوی خودت، ولی در عوض فقط از باقالی پلوی صاحبخانه میخوری... بجایش شلهزردت حسابی خورده شد و باقی ماندهاش تقسیم بر دو شد و به قدر یک کاسه سوپخوری ماند برای آنها و همانقدر ماند برای شما!
تا ساعت 12:30 شب میمانید و بالاخره 1 شب خانه اید... حالا دیگر نه وقتش را داری که کتابی بخوانی و نه جانش را...
نتیجه اخلاقی آنکه آنچه که تو قصد انجامش را داری مهم نیست، مهم برنامهریزی و پلن حضرت حق است که باید برایت پیاده شود! انصافا از برنامهریزی خودت بهتر بود دیدی چقدر بهتان خوش گذشت!
پ.ن. شنیدن این آهنگ ملایم و عاشقانه شدیداً بهتان پیشنهاد میشود.
گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشد
غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد
غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد
چون خرده اش بسوزم گر خرده بین نباشد
غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد
صد دود ازو برآرم گر آتشین نباشد
غم خصم خویش داند هم حد خویش داند
در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد
چون تو از آن مایی در زهر اگر درآیی
کی زهر، زهره دارد تا انگبین نباشد
هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد
هر جنس، جنس خود را چون همنشین نباشد
حضرت مولانا
پ.ن. هرچی اوایل هفته ی گذشته حالم خوب بود و بانشاط بودم، اوسط هفته همه اش از دماغم درومد؛ خیلی بد و سخت گذشت برامون! خدا رو شکر که ختم به خیر شد ولی پدر روح و روان من درومد تا بخیر گذشت... هفته ی گذشته من با تمام وجود این مثل رو که یه دیوونه یه سنگ رو میندازه تو چاه ولی صد تا عاقل نمی تونند درش بیارند درک کردم!!! با تمام وجود ها!
یک وقتهایی آنقدر حرف برای گفتن دارم، آنقدر حرف برای گفتن دارم که گیج میشوم کدام را اول بگویم و تازه به چه نحو که حق مطلب را خوب ادا نمایم! این زمانیست که برایت پستهای بلند بلند و طولانی میگذارم آنقدر که خستهات کنم و دادت را دربیاروم که ماشاالله چقدر حرف سر دلت قلنبه شده بود! برای اینجور پستها بخش نظرات با کمال میل باز میباشد و با روی باز به یکایکشان جواب داده میشود.
یک وقتهایی میشود حرف خاصی برای گفتن ندارم ولی دلم میخواهد شعری یا مطلب جالبی را که جایی خواندهام برایت بگذارمش اینجا تا تو هم مثل من لذت ببری از خواندنش. این قبیل پستها معمولا بخش نظرات ندارند چون مطلب را من ننوشتهام یا شعر را من نسرودهام که دوستانم بخواهند نظری بگذارند برایش.
یک وقتهایی کاملا بی هدف و منظور مدیریت وبلاگ را باز میکنم و کاملا بیهدف و بیاراده شروع به تایپ میکنم و اجازه میدهم دلم به هرکجا که میخواهد انگشتانم را بکشاند؛ این دیگر بسته به شانس توی خواننده است که جرفهای زیادی بر روی صفحه تایپ شوند یا کم. اتفاقا این نوشتهها اغلب چیزهای خوبی از آب درمیآیند یعنی خودم که بدم نیامده ازشان و نظرات دوستان هم نشاندهنده اینه که آنها هم بدشان نیامده، نمونه این قبیل نوشتهها گذر عمر، مردم شهر و خیلی از شبها هستند...نظرات این پستها هم با کمال میل باز هستند و اگر فرصت شود به تمام نظرات هم پاسخ داده خواهد شد.
یک وقتهایی از دست کسی یا چیزی به قدری ناراحت یا عصبانی میشوم یا اصلا چرا ناراحت، شایدم دلم خواسته باشد که خبری را با تو در میان بگذارم ولی نه خیلی طولانی، نه حتی به قدری که بشود نامش را یک پست گذاشت، از نظر من شاید تنها یک جمله کفایت کند و کل احساس مرا منتقل نماید. این پستها هم معمولا نظری نیاز ندارند!
خیلی وقتها هم مانند پست قبل، دلم میخواهد باهات حرف بزنم و هی بگویم و بگویم و بگویم ولی ذهن لامذهب لامروتم نمیکند حتی یک کلمه را به خاطرم بیاورد دیگر چه رسد به جملات زیبا...اینجور وقتها دلم به دادم میرسد و یادم میآورد که من چقدر عاشق فلان آهنگ فلان خواننده هستم، چطورست همین را درمیان بگذارم با دوستانم و همین کار را میکنم.
امروز که صفحه وبلاگم را باز کردم دیدم اغلب پستهای این ماه کوتاه و گاهی دو خط و گاهی مطلب عاریتی از افراد دیگرست... خودم که هیچ خوشم نیامد از این پستها؛ ولی یکباره حس کردم این توضیحات را به دوستانم بدهکارم... راستش را بخواهی زمانی که هوا گرم گرم گرم میشود مغز من هم هنگ هنگ هنگ میشود؛ همینست که مدام به تکاپو میفتم؛ درواقع با چنگ و دندان مقاومت میکنم در قبال خاموشی چند ماهه... تا بگذرد و پاییز بیاید و بادهای خنک بوزند و باران ببارد و بالاخره من باز پرچانگیم گل کند و آنقدر حرف بزنم، آنقدر حرف بزنم که سرتان به درد بیفتد
تا آن موقع کجدار و مریز مدارا کنید با من

امروز به قول امیرخان قلعه نویی کل یوم! حال و هوایمان اینگونه است که در زیر میخوانید... میتوانید برای شنیدنش اینجا کلیک کنید:
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic til Im gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
برای بابا که پسرکش ناتوان ذهنی است ولی او طاقت دیدن این ناتوانی را ندارد؛ پس هر از چندگاه رو به درگاه خدا فریاد برمیآورد که چرا؟ آخر چرا؟! ولی او هرگز نخواسته و نمیخواهد بفهمد که چرا!
برای مامان که صبورانه اینهمه سال عاشقانه پسر کوچکش را نوازش میکند... به گردش میبرد... میبوسد... در قبال همه کس از او طرفداری میکند و اجازه نمیدهد احدی به او درشتی کند... بیقراریها و دل نگرانیهایش را میداند و مفهمد... حتی زمانی که پسرک اسکناسهای بابا را پاره پاره میکند پدر نه با بهزاد که با مامان طرف است!
برای خودم که اکثر اوقات سعی میکنم برادر کوچکتر را درک کنم و بیقراریها و نق زدنهایش را میفهمم اما در کمال شرمندگی گاهی اوقات از دستم در میرود و با او درشتی میکنم و از یاد میبرم که او به ظاهر ۲۶ ساله که در اصل کودکی ۳-۴ سالهای بیش نیست!
برای بهنام که او هم عاشقانه برادر کوچکتر را دوست میدارد ولی بنابر این اصل که مرد ایرانی اصولا صبر و تحمل ندارد او نیز کمی بیشتر از گهگداری اختیار از کف میدهد و با برادر کوچکتر درشتی میکند...
برای تمام افرادی که مثل ما در خانواده یک عضو ناتوان ذهنی دارند و گاهی یادشان میرود که ..... هیچی ولش کن... حتی برای افرادی که نهتنها فرد ناتوان ذهنی در اطرافشون ندارند که حتی تا بحال با افرادی اینچنینی مواجه هم نشدهاند...
اصلا برای همگان...
پ.ن. عید همگی مبارک... خوش گذشت تعطیلات؟
میدانی شاید خیلی از شبها که به بستر میروم و سر بر بالین میگذارم هرگز فکرش را نکنم که صبح فردایش آسمان چقدر آبی و زندگی چقدر زیبا خواهد شد... که عشق و محبت چقدر در وجودم زبانه خواهد کشید و مرا حیران خواهد کرد که چه کنم با آنهمه محبت و چطور منتقل کنم آنهمه عشق و محبت را به خلق خدا؟ به همسرم... به مادرم... به همکارم... به گربهای که مرا مینگرد... به گیاهان در باغچه... به علفان هرز حتی! آنها هم مخلوقان خدایند هرچند که به کار ما انسانها نمیآیند ولی به کار آفرینش که میآیند؟! حتما میآیند وگرنه خداوند عالم خلقشان نمیکرد زیرا که او اهل باطل کاری نیست!
خیلی از شبها که به بستر میروم و سر بر بالین میگذارم شاید هرگز فکرش را نکنم که صبح فردایش انرژیهای مثبت کرور کرور به سمتم روانه خواهند شد و چه زیباست حس و مزمزه کردن شیرینی زندگی از نزدیک... چه گواراست این حس...
امروز برای من یکی از آن فرداها و روزهاست و دلم میخواهد لحظه لحظه ی امروز را نفس بکشم و بخندم و محبت کنم... حالا هر چقدرم که دو روز قبلش انقدر ناراحت بودم که دلم میخواست سر روی میز بگذارم و تا میتوانم گریه کنم... نه مهم نیست...مهم امروز است و این حال خوشم... امروز برای من آسمان آبی... درختان سبز... خورشید زرد و نورانی و انسانها به زیبایی ابر و به پاکی رنگ سپیدند... باز من پرم از زندگی...
بفرما آرامش... بفرما صفا... بفرما عشق.... بفرما گل سپید دوستی....

خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم، چه باصفایی
در شهر ما نیست جز دود و ماشین
دلم گرفته از آن و از این
در شهر ما نیست جز داد و فریاد
خوشا به حالت که هستی آزاد
ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر میگشودم
میرفتم از شهر به روستایی
آنجا که دارد آب و هوایی
دم بانک تو ماشین نشسته ام و منتظرم تا محمد برگرده. کار خاصی ندارم انجام بدم جز زیر نظر گرفتن مردمی که مقابلم در حال عبور و مرورند. دخترکی ریز نقش و لاغر اندام موبایل به دست از پاساژ روبرویی میاد بیرون. روسری مانتو شلوار و کلا هر آنچه که مربوط به اوست سیاهست. تنها نقطه ی رنگی در او موهای شرابی رنگش است و بس! با خودم فکر می کنم معمولا افراد چاق و تپل هستند که بالاجبار لباسهای تیره و سیاه میپوشند ولی او چرا سیاهپوش است؟! زنی چادری دارد با سختی سربالایی را میآید بالا. او هم سراپا مشکی است ولی نه... آن دو ساک بزرگی که در دست دارد و معلومست که خیلی سنگینند... یکی قرمز و دیگری سبزرنگ هستند و هر دو کمک می کنند به این قضیه که خانم سراپا سیاه نباشد! مردی تقریبا پنجاه ساله با ریش انبوه و سراپا مشکی از پس زن میآید. به سمتی دیگری نگاه میکنم پرایدی نقرهای رنگ با تلاش فراوان در حال پارک کردن است... بالاخره پارک کرد. دختر جوانی با مانتوی سبز کمرنگ و شلوار لی و روسری سفید از ماشین بیرون میآید... چه عجب بالاخره یکی پیدا شد که مشکی نپوشیده باشد! رو به آسمان میکنم آبی او هم دیگر صلابتی ندارد رنگش به جای آبی فیروزهای و نشاطآور خاکستری مایل به سفید است! یکهو دلم میگیرد از اینهمه سیاهی... از اینهمه تیره رنگی... خود این آب و هوای کثیف شهر بس نیست برای دودهای و تیره رنگ کردن فضای شهر آنوقت ما خودمان هم با انتخاب رنگهای سیاه و تیره دستی دستی کمک میکنیم به این دلمردگی و دلگیری حال و هوای شهر. یکدفعه دلم روستا میخواهد کوهستانی با آب و هوایی پاک و تمیز... آنجا که آسمانش آبی فیروزهای رنگست و هیچ هاله ی خاکستری رنگی مانع دیدن آسمانش نمیشود... آنجا که درختان انبوهش همه طرف محاصرهات کردهاند و سبزی برگهایشان آنقدر زنده است که گویی همراه با تو در حال نفس کشیدنند... دلم روستا میخواهد کوهستانی با چشمههای روان و آبهای پاک و زلال... آنجا که زنان و دخترکانش نه تیرهپوشند و نه سیاهپوش! آنان با تیرگی و سیاهی میانهای ندارند و برعکس غرقند در رنگهای شاد و نویدبخش... آنجا که خانههایش نه آجری و سیمانیست و نه از سنگ گرانیتی برای تزئینش استفاده شده است بلکه چوبی و کاهگلیند و در عین سادگی، صفا و صمیمیتی دارند که هیچ خانه ی زیبا و پرطمطراق شهری ندارد آن صفا و صمیمیت را!
دلم روستا میخواهد...
