گوش کن...جاده صدا میزند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را
مثل یک قطعه ئ آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است...
روزها از پی هم میان و میرن و آدم و تو گذر سریعشون مات و حیرون بر جا میذارن... تا چشم هم میزنی میبینی سالی از عمرت کم شده و تو هنوز دستت به ثبت تاریخ ۱۳۸۴ عادت داره... به خودت که میایی باورت نمیشه که این تاریخ ۳ ساله که کهنه شده ولی برای تو هنوز سال ۸۵ و ۸۶ هم جدید و تازه هستند دیگه چه برسه به ۸۷! ۸۷... درست ۱۰ سال پیش بابا بازنشسته شد... درست ۱۰ سال پیش حاج آقا مرحوم شد... درست ۱۰ سال پیش تو ترم دوم دانشگاه بودی و از خوندن رشته حسابداری متنفر؛ ۱۰ سال گذشت به همین راحتی و عین آب خوردن. بقیه اش هم عین آب خوردن میاد و میگذره و تموم میشه فقط حسرت لحظات خوب و بد گذشته برا آدم میمونه. نمیدونم باز چم شده، فقط میدونم پر شده ام از حرف، ولی زبونم نمی چرخه که بیانشون کنم... چه سخته که نشه؛ دیشب قبل از خواب با خودم فکر می کردم که اگه یک شوک ناگهانی یا چیزی تو این مایه ها باعث بشه که دیگه نتونم حرف بزنم، چی کار می خوام بکنم؟ موقعی که دارم با تمام وجود فریاد می زنم ولی دریغ از یک ناله که ازم بلند بشه، چه حسی پیدا میکنم؟ به محض رسیدن این فکر به ذهنم، دهانم باز شد برای کشیدن یک جیغ مفصل و مبسوط، فقط مراعات ساعت ۱ نصفه شب و حال محمد بخت برگشته رو کردم که اگه کشیده بودم جیغه رو، طفلک دیگه باید تو اون دنیا چشماش و باز می کرد!
امیدوارم نیاد اون روزی که خدا نعمتی و که به انسان میده، ازش بگیره؛ حسی که به اون آدم دست میده واقعا وحشتناکه! برای درک اون احساس کافیه فقط به مدت ۱۰ دقیقه چشمات و ببندی و سعی کنی کارهای روزمره ات و انجام بدی، یا ۱۰ دقیقه با هیچ کس هیچ حرفی نزنی (پارازیت... منظور درست اون زمانی که باید حرف بزنی و مثلا از خودت دفاع کنی)، یا ۱۰ دقیقه از اون دستت که بیشتر ازش استفاده میکنی، استفاده نکنی...... میبنی؟ واقعا سخته! یـــــــــــــــــــــواش! مواظب باش، داد نزنی یه وقت! اینا فقط تصور بود و تو ذهن تو، تو هنوز قادر و توانمند و سالمی، پس شکر خدا رو بکن برا نعمتی که بهت داده و حالش و ببر! جلسه بعد هم اول از درس امروز یک امتحان ۱۰ نمره ای میگیرم که در نمره پایان ترمتون خیلی موثره بعدشم میخوام معاد و توحید و نبوت و اینا رو توضیح بدم که درس اخلاق و معارف و کامل داه باشم و دیجه نبینم برا چسی (کسی) جای سوال باگی بمونه!
نگو یه بار قبلاً رسونده بودتت و کاملا یادش بوده... بعدش معلوم بشه اونی که حواسش معلوم نیست کجاست و زود فراموش میکنه کسی نیست جز خودت!
شمشیرم و هم از رو بسته بودم که اگه اون آقاهه ی پررو رو در یکی از غرفه ها دیدم که سعی داره به اندازه قدم سرم کلاه بذاره، چنان حالی ازش بگیرم و ضد حالی بهش بزنم که دیگه تا عمر داره نه جرات کنه چرت و پرت بنویسه و نه اینکه سعی کنه سر یک دخمل حیفونکی طلفکی خجالتی و مث من کلاه بذاره و با خیرگی هرچه تمامتر کتاب به دردنخورش و غالب اون دخمله کنه!!! ولی جون سالم به در برد چون ندیدمش!




آخه تو که نمیتونی راه بری واسه چی با این لگن اومدی تو خیابون؟...


مامان: ۵ شنبه من آقا هادی اینا و آقا مجید اینا و وجی خانوم اینا رو دعوت کردم، نمیایی بهم کمک نمی کنی؟! فکر نکنم دیگه نیازی به توصیف لب و لوچه آویزون و بعد از شنیدن این جمله باشه
حالا باید جمعه برم، جمعه هم که نمایشگاه قیامت میشه از طرفی هم من یحتمل شب قبلش هلاک شدم از خستگی و یحتمل صبح جمعه می خوام تا خود لنگ ظهر بخوام، لنگ ظهرم که بیدار بشم دیگه نمایشگاه رفتن به درد همه ۵ تا عمه هام میخوره! وسط هفته هم نمی تونم برم، چون نمی خوام هی الکی یه روز ۲ روز مرخصی بگیرم، می خوام همه رو جمع کنم و یدفعه و یه جا یک هفته برم برا خودم صفا سیتی عشق و حال؛ خلاصه که بدجور مامان جان ضد حال زد بهم با این برنامه مهمونیش
میری قزوین و میایی دیگه...چشمت کور میخواستی شب زود بخوابی...د یالا بلند شو!!! با کلی بدوبیراه به خودم که چرا تا خرخره غیبت کردم و جایی برا امروز نذاشتم، بلند میشم. باید 5:30 از در برم بیرون که 6 ترمینال باشم و اگه شانس بیارم و اتوبوس باشه و در حال حرکت باشه و اینا، 6:15 هم از تهران به سمت قزوین حرکت کنم، 8:10 قزوینم. 
)
(با ترس و لرز و اماده شنیدن اه و نفرین)
از این اتوبوس قراضه هاست...چاره ایی نیست باید سوار بشم
ردیف اول نه...دومم نه...اها...ردیف سوم خوبه.
(حالا یه دفعه دروغ عیب نداره...فکر کنم برا شوهرش میخواد جا بگیره)
)
)