X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 8 شهریور 1389 @ 11:05 ق.ظ

سالگرد

دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم و داشتم کارهام را انجام می‌دادم؛ یعنی راستش را بخواهی کار خاصی نداشتم که انجام دهم ولی استرس اینکه صبح خواب نمانم باعث شده بود که برعکس بیدار مانده و خوابم نبرد! بالاخره با هر مصیبتی بود خوابم برد. صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم؛ حمام رفته و فوری آماده و عازم شدم؛ ساعت 8 صبح آرایشگاه بودم. خانم آرایشگر پرسید دوست داری چه جوری درستت کنم؟ گفتم کلاسیکِ کلاسیک اصلا از این مدل سیخونکیا خوشم نمی‌آید، آرایشم را هم دوست دارم صورتی یا بنفش باشد. گفت بسیار خوب تو فقط بخواب اینجا و چشمانت را ببند. قرار بود ساعت 11:30 فیلم بردار و محمد بیایند دنبالم، فیلمبردار خیلی تأکید می‌کرد که حتما ساعت 11:30 آماده باشم ولی من نیم ساعت هم زودتر آماده شده بودم. محمد آمد دنبالم و راهی باغ شدیم. توی راه واکنش و عکس‌العمل مردم برایم خیلی جالب بود، ماشین‌هایی که عقبتر از ما بودند زود خودشان را می‌رساندند به ما تا ببینند عروس چه شکلیست، بچه‌هایی که تو ماشین‌های جلویی بودند تا وقتی که در تیرس نگاهم بودند برایم دست تکان می‌دادند؛ یک صحنه تا عمر دارم به خاطرم خواهد ماند==> یک خانم جوان که کنار خیابان ایستاده و منتظر ماشین بود تا ماشین گل زده و مرا دید تمام صورتش را لبخند زیبایی پوشاند و بعد بی‌توجه به مردم دیگر شروع کرد برایم از ته دل دست تکان دادن، آن حرکت و آن لبخند تا دنیا دنیاست برایم زنده خواهد ماند.  

ساعت 12 رسیدیم به باغ؛ باغ جایی بود نزدیک پارک جمشیدیه و خیلی خیلی زیبا. بجز من و محمد چند تا زوج دیگر هم بودند ولی کسی کاری به کار دیگری نداشت. مدتی که آنجا متظر بودیم تا فیلمبردار و عکاس خودشان را آماده کنند، آیینه‌ام را درآوردم و خودم را تماشا کردم، از نوع آرایشم بدم نیامده بود ولی آرایشگر دوتا کار اشتباه کرده بود اول اینکه روی صورتم پنکک برنزه زده بود که به نظر من اصلا و ابدا با آرایش بنفش هماهنگی نداشت دوم اینکه لبهایم را خیلی کوچیک کرده بود درصورتیکه من اصلا لبهای خیلی درشتی ندارم که او بخواهد کوچکشان کند. درنتیجه خیلی معذب شدم از این نوع آرایش. تو باغ که بودیم آن وضعیت را به هر بدبختی که بود تحمل کردم ولی به محض اینکه پایم رسید به آتلیه دیگه تحملم تمام شد؛ کیف آرایشم را برداشتم، برای پنکک کاری جز تحمل نمیتوانستم انجام دهم ولی برای لبهایم چرا؛ با کرم پودر رژ لبم را پاک کردم و با رژ لب خودم، رژ زدم، ازآنجائیکه همیشه رژ لب بلندمدت میزنم خیالم راحت بود که به این زودی‌ها پاک نمی‌شود تازه اگرم پاک شود مرگ که نیست دوباره می‌زنم؛ این کارم باعث شد که همیشه به خودم برای این شجاعتی که به خرج دادم آفرین بگم و افسوس بخورم چرا این کار را تو باغ انجام ندادم.  

ساعت 3 کارمان در باغ تمام شد و ساعت 3:30 آتلیه بودیم؛ آنحا هم کارمان تا ساعت 5بیشتر طول نکشید. مجلس ما قرار بود تو باغی اطراف لشگرک برگزار شود، آتلیه هم که پاسداران بود، فیلمبردار می‌گفت اگر الان برویم خیلی زود می‌رسیم بگذارید ساعت 6 حرکت کنیم. همین کار را هم کردیم ولی باز هم خیلی زود رسیدیم آنجا و برعکس دیگران ما زودتر از میهمانانمان رسیده بودیم، عکس‌های اتاق عقد را انداختیم و فیلمبرداری‌های لازم هم انجام شد تا بالاخره مهمانان و خونوداه‌هایمان رسیدند. بعد از شام هم همگی عازم منزل خواهر محمد شدیم؛ محمد برای شب یک ارکستر زن دعوت کرده بود و اتفاقا کارشان خیلی جالب و خوب بود یعنی مهمانها که اینجور می‌گفتند و حسابی خوششان آمده بود. ساعت 2 شب هم مراسم تمام شد و من برعکس تمام عروس‌های دیگر بجای اینکه بروم خانه همسرم دوباره برگشتم خانه پدرم چون خانه‌مان هنوز کار داشت تا آماده شود.  

پ.ن.1. جریاناتی که برات تعریف کردم مربوط بود به سه سال پیش (۶/۶/۱۳۸۶)... روز عروسی ما 

پ.ن2. ما سه روز بعد از جشن عروسیمون بالاخره رفتیم خونه ی خودمون. آماده نبودن خونه هم فقط و فقط تقصیر اون پیمانکاری بود که گرفته بودیم تا خونه رو برامون آماده کنه 

پ.ن3. سکوتم فقط همینقدر بود... بیشتر از این نمیتونم سکوت کنمنیشخند