چند روز است که مدام حال و هوای جنگل و دریا می آید سراغم و می رود، و بعد دوباره می آید سراغم و می رود. دلم می خواست هوا گرم و شرجی نبود آنجا تا به سمت شمال پرواز می کردم اما میدانم که فعلا نمی شود؛ یعنی نه آنکه نشود ها، نه، می شود اما به من خوش نخواهد گذشت! هیچ وقت دلم نخواسته زیر آفتاب داغ و هوای شرجی آنجا با مانتو و روسری بروم کنار دریا و با حسرت پسران و مردانی را نگاه کنم که با خیال راحت، بدون هیچ پوشش لعنتی و اضافه ای، در آبی دریا شیرجه میزنند و بیرون می آیند! به این کار ندارم که آب دریا کثیف است و آدم بیماری پوستی می گیرد و چنین و چنان که به نظر من اینها آن زمان که زیر آفتاب داغ نشسته اید و رطوبت دارد خفه تان می کند، اصلا و ابدا مهم نیست؛ آب شما را می طلبد و باید مغزتان را خر گاز گرفته باشد که دلتان نخواهد شیرجه بزنید در آب! درست انگار که از تشنگی در حال تلف شدن باشید و کسی لیوان آبی دستتان بدهد، آیا آن زمان به اینکه لیوان تمیز است یا آب، آب شیر است یا آب معدنی یا افکاری از این دست فکر می کنید؟ مسلما نه، به سرعت لیوان را قاپ می زنید و لاجرعه سر می کشیدش و تازه بدنبال بقیه اش هم می گردید! میل به شنا در آب دریا هم همینگونه است. منتهی از آنجا که دوست ندارم با مانتو و روسری بروم در آب، ترجیح میدهم همانجا کنار ساحل مدتی بنشینم و بعد از گرما فرار کنم به سمت جایی که کولر داشته باشد و هوایش خنک باشد!
بهترین زمان برای مسافرت به شمال از نظر من پاییز، زمستان و دو ماه اول بهار است یعنی زمانی که هوا خنک و بلکه هم سرد است و تو می توانی با خیال راحت و بدون وسوسه ی شیرجه در آب خنک، ساعاتی را کنار دریا بنشینی و زل بزنی به آبی بیکران و گوش دهی به صدای روحنواز امواج و لذت ببری از برخوردملایم باد خنک با پوست صورتت! هیچ وقت فرصتش دست نداده بود که مهرماه به مسافرت روم اما امسال فکر کنم بتوانم. راستش میخواستم اول مهر یعنی یک ماه زودتر از پایان مرخصی زایمان به اداره برگردم اما حالا منصرف شده ام! مگر قرار است چند بار در طول زندگی مجال یابم 9 ماه تمام در خانه بمانم و از وجود دخترکم لذت ببرم، مسافرت روم و تازه در آخر حقوق هم دریافت کنم؟ گمان نکنم بیشتر از همین یکبار اتفاق بیفتد پس با خیال راحت می مانم خانه و حالش را می برم. از این روی، پا روی دل مبارک می گذارم و تا اواسط مهر صبر می کنم و بعد هفته ی سوم مهر که مطمئن شدم هم هوا خنک است و هم از شلوغی جاده ها خبری نیست، روانه می شوم سمت جنگل و دریا و آرامش... آری همین است... فقط باید تا آن موقع دندان روی جگر بگذارم؛ همین.

دیروز یه مطلب نوشتم و تنظیمش کردم که فردا ظهر پابلیش بشه اما امروز خبری رو خوندم که خیلی ناراحتم کرد. خانم فهیمه رحیمی در اثر سرطان معده دار فانی را وداع گفتند! همین! این یه خطر خبر باعث شد اشک تو چشام جمع بشه؛ یعنی باور کنم خالق پنجره، تاوان عشق، اتوبوس؛ بازگشت به خوشبختی و یک عالمه کتاب شیرین و دوست داشتنی که تمام دوران نوجونیم رو باهاشون سپری کردم، دیگه بینمون نیست؟! به همین راحتی دار فانی را وداع گفتن بی اونکه هیچ رسانه ی لعنتی از قبل پیش زمینه ای برامون فراهم کرده باشه! این درست که من الان سالیان ساله که دیگه کتابی ازش نخوندم اما هرگز فراموش نمی کنم که اگه الان میتونم ادعای یه رمان خون حرفه ای رو داشته باشم، تنها مسببش همین خانم رحیمی هستند و بس! من و خیلی از همنسلان من رمان خونی رو با کتابای ایشون شروع کردیم و خیلیامون مدیون ایشون هستیم. کسی که یادمه یه سال رکورد فروش رو چنان زد که روزنامه ها مجبور شدند برند دنبالش که ببین این فهمیه رحیمی کیه که اینهمه کتاباش فروش دارند؟ حالا داستانای عامه پسند می نوشت که می نوشت، چند درصد مردم مگه اهل کتابای خاص خوندن بودن و هستن؟ چند درصد مردم حال می کنند از خوندن یک کتاب سیخونکی؟ من مطمئنم همون روشنفکر نماها هم گاهی تو خلوتشون میرند سراغ همین کتابای عامه پسند لمپن در پیت به زعم خودشون و کیف عالم رو می کنند. دلم سوخت برای خانم رحیمی که چه مظلومانه رفت، بی اونکه بعد از اینهمه سال نوشتن تجلیل درست و حسابی ازشون بشه و یه خسته نباشید دلنشین بهش بگیم. امیدوارم خداوند عالم روح این بانوی مهربان رو که عشق ورزی رو یاد خیلیا داد، همواره قرین رحمت کنه و به آرامش برسونه. روحشون شاد.


دیشب ساعت 12 شب
همه ریخته اند بیرون و چنان دست و پایکوبی می کنند که انگار همه چیز درست شده است و دیگر غم در دل کسی لانه نکرده است!!! انگار گرانی روزافزون رفته است و جایش را به ارزانی داده است! دخترکان تازه سر تخم درآورده چنان به پهنای صورت می خندند و فریاد می زند تو گویی که از فردا قرار است همانگونه که دوست دارند بپوشند و از حقوقی برابر مردان بهره مند شوند! امشب از پیر و جوون، مرد و زن ریخته بودند در خیابانها و حالا داد نزن و کی داد بزن، حالا بوق نزن و کی بوق بزن! این فریادهای شادی 4 سال بود که در سینه ها خفه شده بود و بالاخره امشب نفسهای راحت از سینه ها مجال خروج یافتند. دلم میسوزد برای خودم و مردمم که به چه چیزهای ساده و ابتدایی خوشحال می شویم؛ به مرگ گرفتنمون که به تب راضی شویم. نمی دانم آقای روحانی چه جور می خواهید ایرانی را که طی 8 سال گذشته به قهقهرا رفته را نجات دهید؛ اما برایتان آرزوی موفقیت می کنم و شما را به خدا سوگند می دهم که حداقل امیدمان را نا امید نکنید! نگذارید احساس حماقت بهمان دست دهد برای انتخاب شما؛ اغلب افرادی که هنوز هم در حال بوق زدن و فریاد زدن و خوشحالی هستند همان جوانانی هستند که نوید آینده ای بهتر دادیدشان؛ هوایشان را داشته باشید؛ می دانم که سخت است میدانم که شاید تا پایان ریاست جمهوریتان شاید تنها بتوانید گندهای محمود را پاک کنید اما مرد است و قولش؛ یادتان باشد قول داده اید!
میگویند شهرداری بیانیه داده است که از امشب آشغالها را خودتان جمع کنید تیر تپرها!!!

راستی یه چیزو میخواستم درمورد کتابایی که میخونم و دوست دارم و به بقیه هم معرفی می کنم، بگم. راستش اخیرا فهمیده ام که سلیقه ی کتابخونی من ممکنه با سلیقه کتابخونی خیلیا جور نباشه، البته تازه اینو فهمیدم، قبلنا فکر می کردم اغلب کتابایی رو که خوندم و دوست داشتم بقیه هم دوست دارند (برای فهمیدن این موضوع من معمولا از افراد می پرسم فلان کتاب رو خوندیدی؟ نظرتون چی بوده در موردش؟ بعد اونوقت نظر خودمو میگم) اما بعد از صحبت با چند نفر و خوندن وبلاگ چند نفر از دوستان، یه ذره دچار شک و تردید شدم که آیا اصلا درسته من بیام تبلیغ کتابای دوست داشتنیم رو بکنم؟ مثلا چند نفر این اواخر بهم گفتند که اصلا و ابدا کتاب همخونه رو دوست نداشتند و به نظرشون داستان یخی بود و ابدا کشش نداشت!!!! تا قبل از اون به نظر من همخونه یکی از جذاب ترین و پرکشش ترین کتابهایی بود که من تو 7-8 سال اخیر خوندم! و چاپهای پی در پی این کتاب خود گواه بر این دلیله که خیلیا این کتاب رو دوست داشتند و دارند. یا مثلا کتاب گوشه های پنهانی که برای من سراسر لذت و آرامش بود، برای یه عزیز کسل کننده و بی محتوا بود! یعنی من اول به سلیقه ی خودم شک کردم بعد که ازش در مورد نویسندگان محبوبش پرسیدم دیدم از نظر ایشون کتاب دوست داشتنی یعنی کتابای فریده شجاعی و نیلوفر لاری و مودب پور! حالا ایندفعه به سلیقه اون عزیز شک کردم چون من هرگز هرگز هرگز سمت کتابای این سه نفری که برای دوستم محبوند، نمیرم و از همینجا به این نکته رسیدم که شاید درست نباشه من بیام و اینهمه سفت و سخت از کتابای محبوبم حرف بزنم. شاید بهتر باشه فقط معرفی کنم یعنی خلاصه داستان رو بگم و همین. والا با این قیمتای بالای کتاب اصلا درست نیست من سنگ کتاب و نویسنده ای رو به سینه بزنم و دوستان برند بخرند و اونوقت خدایی نکرده از کرده شون پشیمون بشوند! هان؟ نظر شما چیه؟ بی رودرواسی بهم بگید تا حالا چند بار از کتابایی که معرفی کردم بهتون بدتون اومده؟ یا اون کتابایی که دوست داشتید چند تا بودند؟
مگه من چی کاره بیدم؟
این روزا نافرم احساس قدرت می کنم؛ آخه کم الکی که نیست==> من میتونم قل بخورم!!! من میتونم اون مکعب پارچه ای رو که مامان میذاره نزدیک صورتم، با دو تا پاهام بگیرم و پرتش کنم اون طرف! از قل خوردن گذشته من بازم می تونم==> پستونک رو از دهنم دربیارم بیرون، یه ذره نگاش کنم بعد دوباره بذارمش تو دهنم!!! تازشم یه کار دیگه هم هست که میتونم انجام بدم==> بالشمو از زیر سرم دربیارم بیرون و فرتی بکنمش تو دهنم!!! فکر کنم همه ی این تواناییها مربوط به همون 4 ماه و ده روز معروفه که اگه آدم رد کنه دیگه خیلی سرش میشه، هم آروم شده هم قدرت بیناییش بیشتر شده و هم قدرت حرکتیش؛ ولی با همه ی اینها یه کار لعنتی هست که هنوز نمی تونم انجام ندم؛ نه اشتباه تایپی نیست، برعکس همه ی اون کارایی که میتونم انجام بدم این یکی رو انجام میدم اما میخوام انجام ندم اونم==> نخوابیدن با صدای لالایی مامانه!!!! یعنی من از این کار متنفـــــــرم! وقتی مامان یه عالمه تکون تکونم میده که بخوابم و نمیخوابم، وقتی پستونک میذاره دهنم که بخوابم و نمی خوابم، وقتی باهام بازی می کنه که خسته بشم و بخوابم ولی نمی خوابم؛ اونوقت دیگه مامان در کمال نامردی برگ برنده شو رو می کنه و تا برام میخونه: یه شب تو خواب وقت سحر... شهزاده ای زرین کمر؛ من ناخودآگاه چشمام رو هم میفتند و هرچی زور می زنم که نیفتند رو هم، لامصبا بازم بسته میشند، آخه این آهنگه یه جور ناجوری آروم و خواب آوره؛ دیگه تا مامان برسه به شهزاده ی رویای من شاید تویی... آنکس که شب در خواب من آید تویی، من دارم خواب 7 تا پادشاه رو با هم می بینم! ولی دارم رو این نقطه ضعفم کار می کنم حسابی؛ من از حالا میخوام در مقابل حرف زور سر خم نکنم؛ حالا می بینیم مامان خانم؛ فقط به شرطی که نامردی نکنی و تا من مقاومتم رو مقابل این آهنگ بالا بردم، با یه آهنگ آروم دیگه خوابم نکنی!
از اون موقع تا حالا نمی تونم فکمو جمع کنم! من خودم آخر تعارف تیکه پاره کنم اما دیگه نه تا این حد! بابا تو رو خدا وقتی از یکی تعریف می کنید دیگه یه چی نگید از اونوری نابود شه طرف! یه چی بگید که اونم بتونه پا به پاتون همینجور تعارف تیکه پاره کنه و بیاد جلو اگرم از تعارف خوشتون نمیاد خو اصلا نگید، آخه این چه کاریه؟! افتخار بشریت؟! (با لحن مدیری بخون) 
