روزهای من
روزهای من

روزهای من

محبوبترین بخش

خانه ای که شیرین یکی از آپارتمانهایش را داشت تقریبا چسبیده بود به کوه. سه نفری از پله‌ها بالا رفتند تا رسیدند به پاگرد سوم. راه پله دیوار نداشت و وقت بالا پایین رفتن یک طرف کوه را می‌دیدی و یک طرف باغی پراز درخت.
آیه گفت: منزل خاله شیرین انگار توی تهران نیست.
شیرین کلید انداخت و در را باز کرد: "اینجا گمانم شاهکار خانه‌یابی مامانت بود."
آرزو گفت: "و دوست یابی" و دو زن کیسه‌های خرید به بغل خندیدند. آیه رفت به اتاق نشیمن که با پیشخوانی از آشپزخانه جدا می‌شد. یکی از دیوارها آجری بود. روی آجرها رنگ سفید زده بودند. به دیوار آجری سفید تابلوی آب رنگی بود از چند درخت رنگ عناب. وسط در خت‌های عنابی خیابانی بود خاکستری و آسمان تابلو زرد کمرنگ بود. آیه ولو شد توی راحتی چرم عنابی زیر درخت‌های عنابی: "تعریف کنید. ماجرای آشناشدنتان را تعریف کنید."

ادامه مطلب ...

مشاعره

دوستان جان بیایید امروز یک فروند مشاعره راه بیندازیم... در این راستا تایید نظرات را برمیدارم پس اگر خواستید چیز خصوصی برام بنویسید به صندوق پستیم بفرستید لطفا... حالا بریم سر شعر: 

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک          چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم 

«میم» بدید لفطا


ادامه مطلب ...

آخر هفته

 چهارشنبه طبق روال تمام چهارشنبه‌ها من سرم حسابی شلوغه. دارم کارهای مربوط به جلسه شنبه رو انجام می‌دم که ژیلی (خواهر محمد) زنگ می‌زنه. بعد از کمی صحبت کردن میگه ما داریم ۵ شنبه صبح میریم آهار اگه کاری ندارید شما هم بیایید. یکدفعه انگار هوای سرد و خنک آهار می‌خوره تو صورتم... معلومه که میرم تازه اگه کار هم داشتم بازم میرفتم... قرارمون فردا صبحه ولی فردا تا از خواب بیدار بشم و وسایلمونو جمع کنم تا بریم خرید کنیم و یه چیزی بگیریم که لااقل یک وعده ما اونها رو مهمونشون کنیم ساعت شده ۲ بعد از ظهر. فکر می‌کردم هوای آهار خیلی خنک باشه ولی ساعت ۲ بعدازظهر اونجا فقط چند درجه با ۲ بعدازظهر تهران اختلاف دما داره. بعد از ناهار می‌ریم کمی تو حیاط باغچه مانندشون میشینیم و از صدای شر شر رودخونه‌ای که درست از زیر خونه ژیلی اینها می‌گذره لذت می‌بریم.

ساعت ۷ به پیشنهاد محمد شال و  کلاه می‌کنیم و راه میفتیم سمت شکرآب... البته قصد محمد خود شکرآبه ولی چون به آخرا که برسیم راهش سربالایی میشه من زیر بار نمیرم... قرار میشه تا لب چشمه بریم ولی به اونجا که میرسیم خودم دلم میخواد بازم جلوتر برم و تا ۲۰ دقیقه بعد از چشمه رو هم میریم و بعد دیگه بخاطر تاریکی هوا برمی‌گردیم. شب برخلاف ظهر انقدر سرده که مجبور می‌شم با دو تا پتو بخوابم ولی بازم تیریک تیرک بلرزم از سرما.

جمعه قراره بعد از ناهار بریم ولی به سرم میزنه بعد از صبحانه از راه شمشک و دیزین بیفتیم تو جاده چالوس و بریم کرج. ژیلی اینا هم استقبال می‌کنند و بعد از خوردن یه صبحونه مفصل عازم میشیم.  

برخلاف نظر همسر ژیلی که می‌ترسید راه شلوغ باشه... خیلیم خلوت بود و کلی لذت بردیم از این نیمچه سفر... سر راه کنار اون چشمه ی زلال نگه داشتیم و نوشیدنی خوردیم... دو ساعت بعدشم تو پورکان دم نان رضوی نگه داشتیم و پالوده خوردیم. 

با اینکه مدتش کم بود ولی خستگی خوبی در کردم...جای همگی خالی

عکسای زیر راه شکرآبه:

ادامه مطلب ...

قدم اول

بالاخره بعد از هفت سال و خرده‌ای قدیمی‌ترین وبلاگم رو تعطیلش کردم، اولین قدم! قدم دوم حذفشه که ... احتمالا اونم به‌زودی انجام خواهد شد

از آقایون عزیز عذر خواهی می کنم بابت ندادن رمز.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

عصبانی و بی طاقت

ای به اون روحت صلوات بلاگفا با این کدای امنیتیت!یه ساعته میخوام نظر بذارم نمیشه... تا چند وقت پیش کدها نمیومد حالا که میاد مدام میگه کد امنیتی رو اشتباه وارد کردی!

گذر عمر

دقت کردی تا وقتی بچه و کوچیکی غم و مشکلاتت هم کوچیکند؟ کسی توقع زیادی ازت نداره، تو دوران نوجونی سرحال و خوشحالی، گاهی انقدر خوشحالی که حتی خودتم به سلامت روانت شک میکنی! خودت هم نمیدونی چرا ولی با هر بهونه‌یی خوشحال میشی... گاهی تلاقی نگاهی با نگاهت قلبت و میلرزونه (پارازیت ... حالا خوبه قلب منو فقط لرزوند تو قلب بعضیا که شنیدم زلزله اومده بود 7 ریشتری!) هر روز منتظری اتفاق قشنگ و شیرینی برات بیفته؛ اخبار دور و برت زیاد میشند؛ هرچی فکر می‌کنی و دور و برت رو نگاه می‌کنی مشکل چندانی نداری، تا اینکه بزرگ و بزرگتر میشی و سنت میرسه به بیست... با فوت کردن بیستمین شمع کیک تولد، یهو با دنده خلاص و بی ترمز، میفتی تو یه سرازیری پر شیب... با هر بار باز و بسته کردن پلک چشمهات یک سال از عمرت گذشته؛ کم کم به خودت میایی... از هیاهوی دور و برت کم و کم و کمتر میشه... دوستهای دورو برت یکی یکی دست و بالشون بسته میشه... اخبار دور و برت کم و کمتر میشند... دیگه مث قبل هر روز منتظر یه اتفاق خوب و ساده نیستی؛ اگرم قرار باشه اتفاقی بیفته سالی یکبار- دو سالی یکبار ممکنه بیفته... یواش یواش از شادیهات کم میشه و شروع میکنی به ذخیره کردن غم و غصه تو دلت (لزوما نباید بدبختی و مصیبت تو زندگی آدم باشه، همینکه آدم مدام دلش برای قدیما تنگ میشه خودش غم و غصه است دیگه... نـــــــــــــــــــــه؟ غلام؟) یدفعه انگار یکی محکم میزنه پس سرت، یا نه، اصلا نمیزنه... با سه شماره خوابت میکنه و افسار زندگیتو از دستت میکشه بیرون... حالا چیکار کنم؟ کی اینجوری شد که نفهمیدم... بیست که هیچی سی رو هم پشت سر گذاشتی بدون اینکه حتی بفهمی جوونی چه لذتی داره... ناخودآگاه تن به کارایی میدی که قبلا محال بود انجامشون بدی... با آدمای دور و برت مشکل پیدا میکنی... اخمو، بداخلاق، کم حوصله و غرغرو میشی... دیگه چیزی راضی و خوشحالت نمیکنه... نمیدونی فقط تویی که اینجوری هستی یا همه به سن تو که میرسند اینجوری میشند؟! همین سردرگمی بیشتر از هر چیز عصبیت کرده... میون اینهمه اتفاق اما اتفاقاتی هم هستند که خوشایندند مث استقلالی که تا دیروز نصفه نیمه داشتیش ولی الان دیگه تمام و کمال صاحبشی... الان دیگه وقتی حرفی می‌زنی یا کاری می‌کنی مردم روشون فکر می‌کنند و همینجوری سرسری از کنارت نمی‌گذرند... اگه تو دلت نخواد کسی نمی‌تونه ازت بازخواست کنه و و و و ولی ته همه ی اینا من عطای دنیای بزرگسالی رو به لقاش می‌بخشم... می‌خوام صد سال سیاه بزرگسال نباشم... دنیای بزرگسالی هیچی نداره جز غم، اندوه، غصه، مسئولیت، گرفتاری و دلمشغولیهای مداوم! آدم هرچی بیشتر بفهمه و بیشتر عقل و مغزش کار کنه بیشتر افسوس خیلی چیزا رو می‌خوره و ناراحت و مغموم می‌شه! دنیای کودکی و نوجونی دنیای بی خبری و رهاییه...به قول طرف، بنده از بزرگسالی انصراف می‌دم فقط مرحمت بفرمایید بنده را برگردانید به دوران کودکی و بی خبری... فقط همین یک بار!  

اما خوب از طرفی آدم باید برای رسیدن به کمال نه به گذشته که به جلو تمرکز کنه و تا می‌تونه به آینده خوش‌بین باشه... خوش‌بین باشه که دوباره میاد روزی که دوباره همه چی درست بشه، حق به حقدار برسه، زندگی آسونتر از اینی که هست بشه، که دوباره گرد شادی و خوشبختی پاشیده بشه همه‌جا... خنده‌ها رو لبا برگردند... که غم و اندوه فراری بشند از دلها و ... اگر این امید به آینده بهتر نبود، نمی‌دونستم الان می‌خواستم دلمو با چی آروم کنم؟ اصلا آروم می‌شد؟

 

پ.ن. دست خودم نیست قالبای سنگین اذیتم می‌کنند... حوصله ندارم ۵ دقیقه صبر کنم تا صفحه‌ام کامل باز بشهدر نتیجه دوباره از قالبای خود بلاگ اسکای استفاده می‌کنم.

والا تو گذاشتن عنوانش موندم!

خوشم میاد وقتی از گرمای طاقت فرسای بیرون که می‌رسم خونه، سریع برم زیر دوش آب یخ و اجازه بدم تمام عضلات منقبض شده ی بدنم با خیال راحت منبسط و ریلکس بشند...آی خوشم میاد... آی خوشم میاد!  

خوشم میاد گیلاسای یخ و خنک رو از تو یخچال در بیارم و بریزمشون تو کاسه بعد دونه دونه بخورمشون... وقتی گیلاس خنک رو می‌خورم تو گلوم احساس خنکی دلچسبی می‌کنم و آی خوشم میاد از این احساس... آی خوشم میاد! 

خوشم میاد سبزی خوردن تازه ی تازه رو بخرم، پاکش کنم، بشورمش، یک دسته ازش جدا کنم و خوب ریز ریزش کنم و بریزمش تو یه ظرف گود، دو تا خیار بزرگو روشون رنده کنم، چهار پنج تا گردو رو خرد کنم روشون، یه مشت کشمش هم اضافه کنم بهشون، یه کاسه بزرگ ماست کم چربی رو خالی کنم تو ظرف و بعد دو لیوان دوغ خنک خنک خنک رو هم همینطور و بعد خوب همشون بزنم با هم، یه ذره نمک و یه ذره فلفلو به همراه دو لیوان آب خنک هم اضافه کنم بهشون و آخر سر یه مشت نون جوی خشک تلیت کنم تو ظرف و حالا د بخور... آی خوشم میاد، آی خوشم میاد! 

خوشم میاد وقتی دم ظهر دلم داره ضعف میره از گرسنگی و دست بر قضا هیچ غذایی هم نبرده باشم اداره بعد یهو خانم مدیر مهربون با یه ظرف گنده کشک بادمجون از در اتاق وارد بشه و سوپرایزمون کنه اساسی... از این یکی خیلی خوشم اومد... تو فکر کن بعد از ۴ هفته تحمل گرسنگی یکدفعه مقابل اون کشک بادمجون فرداعلا قرار بگی... مگه مغزم رو خر لگد زده که بخوام رژیمم رو حفظ کنم... بره به جهنم هرچی رژیمه... آی خوشم میاد در حد ترکیدن بخورم اون غذای لذیذ رو... آی خوشم میاد!   

خوشم میاد درست وقتی انتظار چیزیو نداری، برات اتفاق بیفته... آی خوشم میاد... آی خوشم میاد!  

* مستخدم اداره مون که برای خودش یه پا رئیسه!!!

ادامه مطلب ...

شعر

آری...تو آن که دل طلبد...آنی.

اما

افسوس!

دیریست که آن کبوتر خون آلود

جویای برج گمشده جادو،

پرواز کرده است... (پارازیت...خوب شد مماخت سوخت؟)

اخوان ثالث

***

از میان سکوتم حرفی رویید

به سان سبزه ای که از سنگ تراوید

از چشم خاموشم نگاهی جهید

به سان سهره ای

که از نقش کاشی ایوان بیرون پرید....

(پارازیت...والا منکه نفهمیدم چی به چی شد... تو خودت پیدا کن پرتقال فروش را...)

فرشته ساری

تکرار مکررات

هر روز صبح که سوار ماشینش می‌شوم بی‌بروبرگرد باید داریوش برایم بخواند که بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو... یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو... و بعدازظهرها بشنوم آهای مردم دنیا... آهای مردم دنیا گله دارم...گله دارم من از آدم و عالم گله دارم خوب راستش را بخواهی باید صادقانه اعتراف کنم که داریوش هیچ وقت در لیست آوزاخوانان محبوب من نبوده و نیست و فکر نکنم که در آینده نیز در آنجا قرار بگیرد، از بس که یا گله دارد یا رو می‌کند به آینه و با خودش حرف می‌زند یا فریاد و هوار راه می‌اندازد بلکه یکی بیاید و یک حرف تازه‌تر بگوید! نه، اصلا حالا که خوب فکرش را می‌کنم می‌بینم او نه‌تنها خواننده ی محبوب من نبوده بلکه خیلی اوقات هم شده که از او بدم آمده حتی! ولی به هر حال هستند معدود آهنگهایی از او که من دوستشان دارم (مثل نازنین، حسود و همین مردم دنیا) ولی غالبا اگر بین رضا صادقی و داریوش مجبور شوم یکی را گوش کنم، من رضا صادقی را ترجیح می‌دهم دیگر تو خودت حساب کن ببین رابطه من و داریوش چگونه است با یکدیگر! اینها را گفتم تا بدانی وقتی هر روز و هر روز مجبور می‌شوم راه رفت و برگشت را با صدای او طی کنم، چه حس ناخوشایندی دارم! حالا، یکی دو روز است که در کمال تعجب می‌بینم از داریوش آهنگ دامبولی دیمبولی می‌گذارد!!! جل‌الخالق داریوش و این جلف بازیها؟! البته شیرین شیرینمش را که برای دخترش خوانده را خیلی قبلترها شنیده بودم ولی این یکی را نه! اولین بار از خانم شین جان شنیدم که ظاهرا این آهنگ جدید داریوش است ولی باز هم زیاد به شعرش توجهی نکردم تا اینکه چند لحظه ی پیش کل ترانه را از آرایه شنیدم و راستش را بخواهی برای اولین بار بدجور به دلم نشست البته شاید خود متن آرایه هم در این خوش آمدن بی‌تاثیر نبوده باشد، خلاصه هرچه بود فکر نکنم اگر جناب راننده دوباره و دوباره این آهنگ را بگذارد من احساس ناراحتی بکنم. ولی آنچه که باعث تعجب من است این اصرار و الحاح جناب شوفر برای گوش دادن هزارباره به این آهنگهاست... مگر خسته نمی‌شود از این تکرار؟ حالش گرفته نمی‌شود وقتی صبحش را با گله و شکایات داریوش آغاز می‌کند؟ آخر علاقه تا کجا؟ چقدر؟ والا من هم از صدای حسام‌الدین سراج بسی خوشم می‌آید مخصوصا وقتی می‌خواند==> بیا تا جان شیرین در تو ریزیم... یا سیمین خانم خودمان وقتی گل گلدون من را می‌خواند، یا صدای فرامز خان را وقتی می‌خواند اگه یه روز بری سفر... یا صدای همین فریدون خان خدابیامرز خودمان را وقتی می‌خواند تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره... ولی باور کن الان دیگر نمی‌توانم مداوم به این صداهای دوست داشتنی گوش دهم چون واقعا گوشهایم اعتراض می‌کنند و ترانه‌ای جدید را طلب می‌کنند (البته ناگفته نماند تنها خواننده‌ای که فعلا توانسته گوشهای مرا همچنان راضی نگاه دارد خدابیامرز منوچهر سخایی است و بس که تازه آنهم نه در همه مواقع... گاهی گداری دیگر چه شود که حوصله‌ام سر جایش باشد و راغب باشم که به صدایش گوش دهم)... ولی این اصرار جناب راننده به گوش دادن مداوم ترانه‌های داریوش خان برایم به واقع معما شده است! آخر چطور تحمل می‌کند اینهمه تکرار را؟ نکند در زندگی شخصیش هم همین‌گونه تکراری و تکراری باشد؟! بیچاره خانواده و اطرافیانش! من جای آنها کسل شدمایش! 

پ.ن. من به هیچ وجه نمی‌گویم صدای داریوش بد است... اصلا... صدایش بد که نیست هیچ خیلی هم زیبا و مخملیست... من با سبک خواندن داریوش مخالفم که همش یا گله دارد یا شکایت... راستش برای منی که به شعر یه آهنگ خیلی اهمیت می‌دهم سخت است گوش دادن مداوم به آه و ناله و فغان تازه اونم صبح اول وقت! 

ادامه مطلب ...

دوست داشتم...

دوست داشتم یک خونه قدیمی بزرگ تو یکی از محلات خوب و قدیمی تهران داشتم با حیاطی بزرگ که باغچه‌اش عریض و پر گل بود و یک درخت آلبالو، یک درخت گیلاس، یک درخت شاه توت و یک درخت خرمالوی بار ده داشت. بعداز ظهرای گرم تابستون می‌رفتم به حیاط و تا می‌تونستم به درختا و گلا آب می‌دادم و اجازه می‌دادم وزش باد از لابه‌لای برگای درختانم هوای اطراف خونه‌ام رو خنک و دلنشین کنه بعد تو بالکن بزرگ خونم یه فرش خوشگل پهن می‌کردم، روشو خوب جارو می‌کردم، ظرف میوه رو که پر بود از گیلاس، هلو، زردآلو، انگور یاقوتی و خیار رو میذاشتم رو فرش، بعد ظرف هندونه رو از تو یخچال خارج می‌کردم و نهایتا اهل خونه رو صدا می‌کردم که بیان تو ایوون و به من ملحق بشند.   

 دوست داشتم خونم نزدیک امامزاده صالح بود تا هر وقت که اراده می‌کردم می‌رفتم زیارت و بعدش از اون بازارچه ی محشر گذر می‌کردم و برای خودم تنقلات می‌خریدم یا اینکه نه زیارت هم نمی‌رفتم عوضش می‌رفتم دربند و اون هوای پاک کوهستانی رو با تموم وجود نفس می‌کشیدم.

دلم می‌خواست با مردم شهرم همسایه دیوار به دیوار بودم نه اینکه مجبور باشم با نه خونواده مختلف با نه مدل اخلاق و روحیه متفاوت تو یک ساختمون زندگی کنم! 

دلم می‌خواست هر وقت که هوس می‌کردم میهمانی‌های زنانه تو خونه‌ام بر پا می‌کردم و نه خودم و نه هیچکدوم از زنان مهمونم نگران تنها موندن یا بی‌غذایی هیچ مردی نمی‌شدیم! (پارازیت... خدایا چرا مردا رو اینقدر وابسته به زنا کردی؟ در کودکی و نوجونی وابسته مادرشون و در جونی و پیری هم وابسته به همسرشون؟! انکار نکنید آقایونا که دارم عین واقعیتو میگم!)

دلم می‌خواست هر وقت که اراده می‌کردم دور و برم خالی از هر نوع انسانی می‌شد و می‌تونستم تا هر وقت که دلم خواست، تک و تنها بمونم و کسی رو با من کاری نباشد که نباشد! گاهی وقتها بدجور دلم تنهایی و سکوت می‌خواد، بدجورا! 

دلم می‌خواست هوای تهران یک بار دیگه تمیز می‌شد و بازهم مناطقی داشتیم که مردمش می‌تونستند هوای پاک و تمیز رو استنشاق کنند و آبی آسمونش همچنان آبی و درخشان بود و مثل رنگ آسمون این روزهای تهران آبی رنگ پریده ی خاکستری نبود.

و راستی... دوست داشتم نمای خونه‌ام آجر سه سانت قرمز رنگ بود با پنجره‌های چوبی سفیدرنگ، پشت پنجره‌های خونه‌ام هم پر بود از گلدونای شمعدونی! 

 

پ.ن. دیگه به این نتیجه رسیدم  که دست به قلم شدن من مستلزم اینه که هوا خنک و پاییزی باشه و هوا سوز داشته باشه زیاد و برگای درختا کمی تا قسمی نارنجی شده باشند... این هوای گرم و داغ تابستونی با روحیات من هیچ جوره سازگار نیست

آقایونا... پدرا... روزتون خجسته...

مرا در تن بود تا جان علی گویم علی جویم  
بجنبد تا رگم در  جان علی گویم علی جویم  
ز پیدا و ز پنهانم همین یک حرف را دانم  
که در پیدا و  در پنهان علی گویم علی جویم 

ادامه مطلب ...

شکمو

چند وقتیه که شبا با محمد میریم پیاده‌روی. طبیعتا باید قبل از پیاده‌روی شاممون رو که اتفاقا باید خیلی ساده و بی مزه باشه بخوریم که هم بعد از پیاده‌روی هضم بشه و هم اینکه نمیشه بعد از پیاده‌روی غذا خورد چون دیگه چه فایده داره یه ساعت دو ساعت پیاده‌روی وقتی دوباره غذا بخوری؟! این اواخر شام ما تشکیل شده از یه لقمه نون و پنیر و خیار یا یه دونه سیب‌زمینی آبپز با سبزیجات معطر یا یه ظرف سوپ‌خوری خوراک لوبیا و خلاصه غذاهایی از این قبیل. مسیر هر شبمونم گشت و گذار در کوچه پس‌کوچه‌های اطراف خونه‌مونه یه وقتایی هم برای ایجاد تنوع از دم خونه تا نزدیک همت میریم بعد از اونور میریم تا به ستاری برسیم و بعد از منتهی الیه چهارباغ شرقی برمیگردیم سمت خونه. اما چیزی که این وسط باعث میشه پیاده‌روی کمی تا قسمی زیاد برام عذاب آور بشه، نه پستی بلندیهای خیابونا، نه سر بالایی سر پایینیا و نه پادرد و کمردرد، که انواع و اقسام بوی غذاهای مختلفه که وقتی از مقابل خونه‌ها می‌گذریم منِ گرسنه رو گرسنه تر می کنه! یکی کتلت پخته، یکی دیگه کشک بادمجون با نعنا داغ فراون، اون یکی میزاقاسمی با سیرداغ فراوون، یکی دیگه خورشت کرفس پخته و اون یکی بوی خورشت قورمه سبزیش هوش از سر آدم می بره؛ من نمیدونم مردم چرا مث ما به فکر تناسب اندامشون نیستند بابا مگه اینهمه دکترا نمی گند شام سبکتر بخورید، خوب سبکتر بخورید دیگه، هم خودتون سلامت میمونید و هم باعث آزار و اذیت مردم نمیشید، والا! اون وقت تو فکر کن وسط این بوهای مختلفِ شکنجه گر، محمد دم از رژیمهای سخت تر میزنه و تازه از منم انتظار داره با حواس کاملا جمع (!) به حرفاش گوش کنم و تازه با رویی گشاده استقبال هم بکنم از نخوردن بیشترتر غذاهاhttp://mahsae-ali.blogfa.comولی دیگه خبر نداره که من تو ذهنم در حال پختن یک فروند کتلت فرد اعلا با یکی دو پرس خورشت کرفس به همراه یه ظرف میرزا قاسمی و کمی هم کشک بادمجون هستم و تازه خودم هم از چند وقت پیش دلم پیتزا می خواد ایتالیایِ ایتالیایی! دیگه دارم کم کم به این نتیجه میرسم که قید چند لیتر بنزین رو بزنیم و با ماشین بریم دم پارکی جایی که دیگه فقط بوی گل و گیاه رو حس کنم و حواسم نره به بوی غذاهای مختلف! شکمو بودنم معضلیه برای خودشا 

ادامه مطلب ...

؟!

حضرت باری تعالی، خداوندگارِ قادرِ متعالِ یکتا راستش را بگو حضرت عباسی باز چه خوابی برایمان دیده ای؟هاین؟ آخر این دیگر چه جور آب و هوایی است که برایمان خلق کرده ای این روزها؟ هوا نه آنچنان ابریست که لذت ببریم از دیدنش، نه آنچنان صاف است که در آبی بیکرانش غرق شویم، نه آنچنان تمیز است که با یک نفس عمیق ششها را پر از اکسیژن نماییم و نه آنچنان کثیف است که با دیدنش زانوی غم بغل بگیریم! به جان خودمان ما همینجور گیرپاژ کرده و حیرانیم از دیدن این شرایط هوایی (اقلیمی؟) عجیب غریب! می گویی نه؟ یک نگاه به آسمان بینداز هم الان بعدش برایم بگو این هوا دقیقا چه جور هواییست؟! اصلا بگو بدانم تو از کی تا به حال اواخر خرداد اینهمه هوا را بهم میریختی؟ هان هان هان؟ اواخر خرداد همیشه آنقدر گرم و طاقت فرسا بود که جانمان در می آمد ولی حالا این هوا را ببین... البته نه که من شاکی باشم از هوای ابری خنک ها... نه اصلا... کور شوم اگر دروغ بگویم ولی آخر یک جورایی عجیب و غریب است برایم و راستش را بخواهی کمی تا قسمتی احساس ناامنی میکنم... جان من راستش را بگو باز چه خوابی برایمان دیده ای؟ راستی تا یادم نرفته... یادت باشد این بار که ازت درخواست سوپرایز کردم محل سگ هم بهم ندادی... یادت باشد آخدا دلم را شکستی حسابی... گیریم من سرپا تقصیر و پر از گناه ولی تو باید اینجور می کردی با منی که آنگونه مظلوم و مغموم ازت طلب کمک کردم؟ نه خدایی این رسمش بود تو با آن عرش کبریایی باعظمتت بخواهی حالِ منِ انسانِ ناتوان پیزوری را بگیری؟ نه خدایی این رسمش بود؟ البته حالا هنوز هم دیر نشده خدا جانم بنده همچنان چشم امیدم به سوی توست و منتظر لطف و کرمت می باشم و تا جوابم را ندهی دست از سر مبارکت بر نمیدارم که نمیدارم پس، کرم نما کریما ببینیم چه در چنته داریhttp://mahsae-ali.blogfa.com 

بدون شرح: 

ادامه مطلب ...