روزهای من
روزهای من

روزهای من

خانه تکانی

از مزایای خانه تکانی این است که بعد از تکاندن اتاق خوابها، آشپزخانه و هال و پذیرایی، میروی سر وقت کتابخانه ات و آنجاست که میفهمی بیخود نبود جلد کتاب «خط تیره ی آیلین» به نظرت آشنا میامده چون خودت چند قرن پیش خریده بودیش اما یک جوری گذاشته بودیش در کتابخانه که جلو دید نبوده و درنتیجه همانطور خوانده نشده برای خودش خاک می خورده!!! خدا رحم کرد آقای نمایشگاهی نیاوردش ها! محمد میگوید وقتی عین از قحطی در رفته ها کتاب می خری و همه را تلنبار می کنی روی هم همین می شود دیگر!!! تازه من نمیفهمم این احتکار کتابهای تو یعنی چه؟ کتاب را می خری و نمی خوانی به بهانه احتکار؟! خب عزیز من جان من نمیشود کتاب را نخری و هر وقت دیدی دلت هوای نوشته های آن نویسنده را می کند بروی بخریش؟! آقا خبر ندارد خودم هم نمیفهمم این اخلاق گندم را... همین نمایشگاه امسال بود که کلی کتاب مجدد خریدم ها ولی باز هم آدم نشدم که نشدم! خلاصه همه ی این آسمان و رسمانها برای این بود که بگویم : آخ جانننننننن یافتمش بالاخره

یکی بیاید ...

بابا یکی بیاید مرا از پریز بکشد بیرون؛ یا اگر سخت است یکی بیاید محکم بکوفاند بر فرق سرم؛ یا اگر آنهم سخت است بیاید و از قبضهای سر به فلک کشیده ی موبایلهای خودم و محمد، تلفن و برق، از قسطهای بانکهای مختلف و اینها بگوید بلکه عقل متواری شده‌ام بازگردد به مأمن خود! یکی بیاید تکانم داده و یادآوریم کند که عزیز من، جان من، هروقت هرجا دیدی نمایشگاه کتابی دایر است، تو که اخلاق گند خودت را خوب میدانی، هی هر روز هر روز بلند نشو برو آنجا! حالا رفتی هی هر روز هر روز نرو سروقت عناوین کتابهای جدید، حالا آن را هم رفتی، مگر مجبورت کرده‌اند هرآنچه را که دیدی و پسندیدی بلافاصله بخری؟ حالا خریدی، خبر مرگت این نق زدنها و غر زدنهای مداومت دیگر چیست؟ بابا دیوانه‌ام کردی! از یک طرف عین کش بند تومبان میروی سمت کتابخانه و هر بار هم دست پر برمیگردی از طرف دیگر از همان جلوی در نمایشگاه مغز مرا می‌خوری که: حالا فلش کارت می‌خواستم چه کنم؟ منکه استفاده نمی‌کنم، آخر این پازل دیگر چه کوفتی بود؟ به چه درد می‌خورد که خریدمش؟ کتاب همسایه‌ها ممنوع است که ممنوع است؛ اخمخ جان چاپش را دیدی همسال تو بلکه هم بزرگتر بود؟ تو حوصله داری کتابهای کاهی قدیمی کثیف را بخوانی؟ عین جن دیده‌ها تا چشمهایت بهش افتاد فکر کردی خیلی زرنگی همچین برش داشتی که کسی نفهمد، حالا ارواح عمه جانت خیلی میخوانیش؟ بابا یکی بیاید مرا از پریز بکشد بیرون تا هم از شر این خرجهای الکی خلاص شوم و هم از شر این مغز وراج اعصاب خرد کن! هان یادم آمد؛ یکی هم بیایید به این اداره ی نفهم ما بگوید آخر لامذهبِ بی وجدان، آخر برجی چه وقت نمایشگاه کتاب بود؟!  

پ.ن ۱. این جانور عجیب و غریب را در شمال کشفدیم... رنگ آمیزی چشمها و ابروهایش بی نطیر بود! 

پ.ن۲. این هم کتابها و چیزهایی که از نمایشگاه کتاب خریدم البته چندتا کتاب دیگر هم خریدم ولی چون هدیه بودند دیگر اینجا نگذاشتمشان؛ اوه داشت یادم میرفت... بالاخره بعد از ۶ سال از سوفی کینزلا کتاب دیگری چاپ شد اونجا تو عکس گذاشتمش... هنوز شروعش نکرده‌م یعنی دلم نمی‌آید بخوانمش فعلا بگذار حالا احتکار بماند تا ببینم کی باشد که بخوانمش... 

پ.ن۳. الی جان کتاب خط تیره ی آیلین و رنج همسبتگی را سفارش دادم ولی هنوز برام نیاوردنش

ایـــــــــــــــــــــش! بدم میاد!

 باز امشب این آقاهه ی خسته کننده شده مجری رادیو ۷انقدر هم اشعار را بد می‌خواند که آدم خوابش می‌گیرد! از حرصم گوشی را برمی‌دارم و به مامان زنگ می‌زنم تا بگویم این آقاهه چرا مثل نریتور فیلمهای ترسناک شعر می‌خواند؟! که دیدم مامان جان درحال دیدن برنامه ۹۰ هستند ولی تا می‌گویم مامان این مردک غازقولنگ کیه که من از بچگی ازش بدم میومد و حالا رادیو ۷ داره شعر میخونه؟! (پارازیت... حالا انگار که تقصیر مامان من است که این آقاهه امشب مجری است و یا اینکه بد شعر می‌خواند!) مامان اما حواسش به برنامه ۹۰ است فقط سرسری میگوید آقای معینی را میگویی غازقولنگ؟ میگویم نمیدانم کیست فقط این را میدانم وقتی شعر میخواند من هی لجم میگیرد... و در همان لحظه اسم جناب مجری روی صفحه ظاهر می‌شود... بله همین آقای معینی است... می‌گویم پس معلوم شد از نظر تو هم تنها مجری غازقلونگ این برنامه همین جناب معینی است! مامان میخندد اما ظاهرا او هم با من هم عقدیده است وگرنه او هرگز بخاطر هیچ برنامه ای از رادیو هفتش نمی‌گذرد!

خدایی خیلی خسته و کسل کننده اجرا میکنه برنامه هاشو... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش! بدم میاد 

 

پ.ن. باور نداری این ۱۵ دقیقه آخر برنامه را ببین تا به حرفم برسی!

از وقتی عمه شده ام

وقتی دانیال (پسر برادرم) به دنیا آمد، من تهران نبودم؛ پس فردایش آمدم. تا قبل از دیدن آن فنقلی فقط کنجکاو بودم تا ببینم پسر بهنام چه شکلی می‌تواند باشد اما... به محض اینکه چشمم به صورت ماه دانیال (از دیدِ منِ عمه البته) افتاد باورم نمی‌شد که این حجم عظیم عشق ناگهان حمله‌ور شود به قلبم؛ درست عین فیلم‌های تخیلی که شخصیتهای ابربشری می‌توانند از چشمها یا کف دستشان نوری عجیب و غریب ساطع کنند به نفر مقابل و او را تحت سلطه ی خود قراردهند، منهم تحت تأثیر آن نور عشق نامرئی قرار گرفتم! در باورم نمی‌گنجید کسی بتواند ایــــــــــــــــــــــــــنقدر ناگهانی عاشق شود که من شدم. در باورم نمی‌گنجید منی که حال و حوصله ی هیچ بچه‌ای را نداشتم و اوصولا رابطه ی زیاد خوبی هم با بچه‌ها نداشتم چطور می‌توانم اینجور دلبسته ی این فسقل بچه شوم؟! من در باورم نمی‌گنجید این چیزها... اما حالا دیگر باور کرده‌ام؛ حالا هر روزی که می‌گذرد میزان عشق و علاقه ی من هم به این دو وجب بچه بیشتر و بیشتر و بیشتر می‌شود و من مانده‌ام حیران که مگر چقدر می‌شود بچه برادر را دوست داشت آخر! همین است که نگرانم می‌کند... می‌ترسم از روزی که خداوند عالم فرزندی به من عطا کند و قلب من دیگر گنجایش و تحمل آن عشق مادر به فرزندی را نداشته باشد، آنوقت چه؟ یعنی چند برابر دانیال فرزندم را دوست خواهم داشت؟ چقدر بیشتر؟ یعنی قرار است تا فرزندم جم بخورد من همینجور در دلم طوفان به پا شود؟ یعنی قرار است با مادر شدنم آرام و قرار هم از من فراری شود؟ 

از وقتی عمه شده‌ام قلبم هم خیلی رئوف و مهربان شده است، دیگر نمی‌توانم براحتی و بدون عذاب وجدان از کنار کودکان سمج دستفروش رد شوم... دیگر تا کودکی گریه می‌کند قلب من ناخودآگاه در سینه می‌لرزد و دلم می‌خواهد آن کودک را درآغوش گرفته و آرامَش کنم؛ آخر فرقی ندارد، کودک، کودک است و حتما اون هم عزیز جماعتیست... 

از وقتی عمه شده‌ام مثل سگ از مادر شدن می‌ترسم... از خود مادر شدن که نه من در واقع از خودم می‌ترسم! 

از وقتی عمه شده‌ام احترام خیلی خیلی زیادی برای تمام مادران و ازجمله مادر خوب خودم قائل شده‌ام... حالا می‌فهمم که مادران چه سختیهایی را تحمل می‌کنند وقتی دل در سینه‌شان هر لحظه می‌تپد برای فرزندانشان ولی کو فرزندی که قدر بداند اصلا او چقدر دوست دارد مادرش را؟! همین است که هر مادری را که می‌بینم کوچولویی دارد، به نظرم فرد بسیار مهربان و از خودگذشته ایست و من شجاعت تمام مادران را می‌ستایم... حالا می‌فهمم که کم الکی نیست که بهشت زیر پایشان است...   

عمه به قربانت رود دانیال خوشگلم

 

پ.ن. هرچه خودش را دیوانه‌وار دوست دارم، با اسمش زیاد حال نمی‌کنم... کلا من از دو اسم پسرانه خوشم نمی‌آید یکی دانیال است و دیگری بنیامین... حالا باز دانیال را می‌توانم تحمل کنم اما از اسم بنیامین بیزارم!!! من دوست داشتم اسم پسر برادرم پدرام یا پرهام یا پیمان بود.. از اسمهای پسرانه‌ای که با (پ) شروع شوند خوشم می‌آید اما اگر روزی روزگاری خودم پسردار شدم اسمش با (ش) شروع خواهد شد این را به همه گفته‌ام

از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی

می‌دانی آدم می‌تواند خیلی سال داشته باشد اما هنوز از وجود خیلی چیزها بی‌خبر باشد؛ او می‌تواند بچه یا حتی نوه هم داشته باشد اما باز از وجود خیلی چیزها بی‌خبر باشد. آدم می‌تواند عمری را بگذراند که فقط گذرانده باشد، که چون به دنیا آمده پس مجبور به زندگی است! او می‌تواند عمری را بگذراند بدون فراگرفتن هنری، بدون انجام کار خیری، بدون ابراز یا اصلا احساس محبت به کسی؛ بدون دانستن قدر نعماتی که دارد! او می‌تواند عمری را بگذراند بدون درک واقعی خوشبختی، سعادت و عشق. او می‌تواند در طول مدت عمرش هر لحظه و هر ثانیه حسرت سعادت و نیکبختی دیگران را بخورد بی‌آنکه بفهمد تمام آن نیکبختی و سعادت ممکن است خلاصه شود در داشتن افرادی که دوستشان داری، در انجام کارهایی که دوست داری؛ او می‌تواند زندگی کند بدون درک لذتِ عشق به فرزند یا همسر، نه آنکه فرصتش دست نداده باشد، نه، او به خود زحمت زیر بار مسئولیت زندگی رفتن را نداده است و یا ممکن است ازدواج هم کرده باشد حتی اما باز هم به خود زحمت دوست داشتن کسی را نداده باشد؛ ازدواج کرده است چون از قدیم‌الایام رسم بدین‌گونه بوده است...  

ادامه مطلب ...

انار هوس انگیز

از وقتی مامان آن دو کیسه ی بزرگ انار باغش را برایم آورد، چشمم بدجوری آن انار گنده ی صورتی پوست نازک را گرفته بود؛ از ظاهرش پیدا بود که از آن انارهای دانه درشتِ سرخ پر آب است؛ از آن انارهای ملسِ ترش و شیرینِ خوشمزه ی خوشمزه ی خوشمزه! از همانها که حتی با نگاه کردن بهش آب از لب و لوچه‌ات روان می‌شود، از همانها! یک ماه و اندیست که این انار هوس‌انگیز خوشگل را پیچیده و لای صد لایه محافظ گذاشته بودمش در یخچال و مدام مراقبش بودم تا مبادا یک وقت خراب شود؛ نه دلم می آمد خودم بخورشم و نه دلم می‌آمد به کسی بدهمش؛ می‌خواستم یک روز سر فرصت بنشینم و همراه با چند انار خوش تیپ و خوشمزه ی دیگر دانه‌اش کنم و همراه نمک، گلپر و فلفل سروش کنم ولی تا دیروز فرصتش دست نداده بود... دیروز دیگر طاقت از کف دادم و رفتم سروقتش؛ یک سینی به همراه چند انار گنده برداشتم و بسم الله شروع کردم به دانه کردن. حتی اینجا هم دلم نیامد اول آن انار هوس انگیز را دان کنم، درست مثل وقتی که یک کیک یا بستنی خوشمزه می‌خورم و دلم نمی‌آید زود تمامش کنم و یواش یواش مزمزه‌اش می‌کنم، این را هم گذاشتمش آخرین اناری که دان می‌کنم اما... 

با همان اولین کاردی که به انار زدم آه از نهادم برخاست... برخاستن یک گرد طوسی رنگ از دل انار بدان معنی است که آن انارِ لعنتیِ غلط انداز از درون گندیده است بدون اینکه از آن ظاهر زیبای کوفتی‌اش چیزی پیدا باشد؛ به همین آسانی به همین تلخی حتی در باورم هم نمی‌گنجید اناری که ظاهرش کاملا سالم و زیباست اینجور خراب و گندیده باشد!!!

این موضوع به ناگهان مرا یاد زندگی و آدمهای ماجراسازش انداخت... چه زندگی‌هایی که ظاهری دارند هوس‌انگیز، زیبا و کاملا رویایی ولی از درون درست مثل همین انار زیبای من گندیده و پوسیده‌اند، از طرفی چه بسیار زندگی‌هایی که ظاهری دارند زاقات و درب و داغان به حدی که آدمی جگرش کباب می‌شود برای افرادی که صاحب آن زندگی هستند اما باطن همین زندگی درب و داغان نهایت خوشبختی و سعادت است برای صاحبانش...  

این ماجرا بار دیگر به یادم آورد دیگر به این راحتی‌ها از روی ظاهر قضاوت نکنم و نیز وقتی میوه‌ای اینهمه برایم چشمک می‌زند که بیا منو بخور، مثل بچه آدم بروم بخورمش و احتکارش نکنم برای فردایی که هنوز نیامده؛ وگرنه آن میوه ی خوشگل و هوس‌انگیز می‌پلاسد و می‌گندد بدون اینکه تکه‌ای از آنرا خورده باشم!!!

 

:((

آی دندونم

در رابطه با خبر دیروز

در مورد خبر دیروز ... راستش را بخواهید هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و این پست قرار بود از اول هم همینطور نقطه چین بماند... این خبر می‌تواند هر خبری باشد نه برای من که برای همه... من فقط می‌خواستم از وقوع وقایعی باهاتون صحبت کنم که همیشه زمانی اتفاق می‌افتند که آدم هیچ انتظارشان را ندارد! در عین ناراحتی و ناامیدی، در عین سردرگمی و گرفتاری همیشه اتفاقی رخ می‌دهد که خود تبدیل به نهایت امید به زندگی و گشایش می‌شود برای آدم... ناامیدی و سیاهی محو و جایش را شادی و نیکبختی می‌گیرد و انسان برای بار هزارم به وجود پر مهر خداوند عالم در کنارش ایمان می‌آورد و دلش گرم می‌شود... تمام حرفی که می‌خواستم بزنم همین بود! ولی وقتی آمدم پیش بعضیهاتان و ماندم در خماری، دلم خواست سر به سرتان بگذارم و کمی شوخلوخ کنم باهاتان... اگر خیال دارید به سراغم آمده و یک پس گردنی محکم میهمانم کنید، بفرمایید این شما و این گردن از مو باریکتر من

Most of the times!

خیلی وقتها آدم خیلی چیزها را از خدا می‌خواهد ولی او خونسردانه همراه با یک لبخند ژوکند عاقل اندر سفیه از بین آنهمه خواسته و تمنا هیچکدام را نصیبش نکرده و تنها «صبر» را پیش پای او می‌گذارد و بس!  

خیلی وقتها هم آدم هیچ چیزی از خدا نمی‌خواهد و تنها در سکوت و با حالتی خنثی نظاره می‌کند گذر عمر و زندگیش را ولی ناگهان لطف خداوند شامل حالش می‌شود و سیل الطاف او بی‌امان به سویش روانه می‌گردد (توجه داشته باش که آن لبخند مونالیزا همچنان بر لبان حضرت حق باقیست) طوری که او حتی وقت نمی‌کند خدای را سپاس گوید برای این الطاف! 

خیلی وقتها آدم مهمانی را به منزلش دعوت می‌کند، برای پذیرایی از او بطور شایسته و بایسته کلی مقدمات می‌چیند، خانه را آب و جارو می‌کند، میوه‌های رنگین می‌خرد، غذاهای لذیذ می‌پزد و نهایتا ساعتی را می‌نشیند به انتظار رسیدن مهمان! 

خیلی وقتها هم آدم انتظار هیچ مهمانی را ندارد، خانه‌اش درهم ریخته و شلوغ است، هیچ میوه‌ای در یخچال ندارد، سر سوزنی حس و میل به آشپزی در او نیست، تنها می‌خواهد روی کاناپه ولو شود، کنترل ماهواره را در دست گیرد و عین جوانان علافی که قدیم‌ها خیابان جردن را بالا و پایین می‌رفتند و حالا میدان کاج را بالا و پایین می‌کنند، از کانال یک شروع کند تا به کانال ۳۰۰ برسد و دوباره از کانال ۳۰۰ شروع کند و به کانال یک برسد؛ ناگهان در اوج این مسخره‌بازی‌ها مهمانی زنگ خانه‌اش را می‌زند و غافلگیرش می‌کند! 

خیلی وقتها آدم بدون هیچ قصد و هدفی از خانه خارج می‌شود، وارد پاساژی شده و مغاره‌ها را یکی یکی گز می‌کند. بعد از چند ساعت گشت و گذار غیرهدفمند در بازار، او با دستانی پر و درحالیکه چیزهایی را خریداری کرده است که مدتها قبل لازمشان داشته ولی فراموششان کرده بوده، از پاساژ خارج می‌شود! گاهی وقتها هم به قصد و نیت خریدِ... تو فکر کن یک دست جوراب اصلا، از خانه خارج شده و کل شهر را زیر پا می‌گذارد اما ظاهرا تخم آن جوراب لعنتی را ملخ خورده است و تو لاجرم خسته و کوفته بعد از چند ساعت گشتن، دست از پا درازتر بازمی‌گردی خانه!

خیلی وقتها آدم انتظار وقوع اتفاقی، شنیدن خبری یا دیدن کسی را دارد، ولی نه از وقوع اتفاق خبری هست نه شنیدن خبری و نه دیدن کسی! 

از طرفی خیلی وقتها که آدم توقع دیدن کسی یا وقوع اتفاقی یا استماع خبری را ندارد، درست زمانی که او نه صبری دارد و نه حوصله‌ای، درست زمانی که به مساله ی مهم تو بی اور نات توبی می‌اندیشد، درست در همین زمان خبری به او می‌رسد که همه چیز را برایش تغییر می‌دهد... یکباره نگرشش را به خودش و محیط اطرافش عوض می‌کند، دست از پرداختن به مسائل پیش پا افتاده بر می‌دارد و وقت و فکرش را صرف این مساله مهم جدید می‌کند، انگیزه‌ای می‌یابد برای دوباره شاد شدن و توامان نگران شدن، مانند زمانی که کیس ازدواجی برایش پیش می‌آمد و او حیران می‌ماند که قبول بکنم یا نه؟ اگر قبول کردم و او خوب نبود چه؟ اگر قبول نکردم و اتفاقا او انسان خوبی بود چه؟ نکند قسمت و تقدیری که می‌گویند همین آدم باشد برایم؟ نکند اشتباه کنم؟ یعنی کار درستی انجام می‌دهم؟ قبولش کنم؟ نکنم؟ نکند یک وقت...؟ ولی اینبار دیگر قبول کردن یا قبول نکردن تو مهم نیست چون اتفاق افتاده است، این وسط تنها نگرانیش همین نکندها و چه کنم‌ها هستند که درگیرت کرده‌اند؛ ولی راستش را بخواهی این راهی است که تو دیر یا زود باید می‌رفتی پس حال که راه باز شده است، برو!   

برای آرامش خیالت، چشمها را ببند، افکار منفی را دور بینداز، یک نفس عمیق بکش و با اتکا به حضرت دوست لبخند بزن به روی زندگی جدید و بگذار عالم و آدم بدانند خبرت را اصلا با صدای بلند فریادش بزن که ...

پ.ن. جهت مردم آزاری اصل قضیه حذف شد!!! اصلا حالا که امروز همگیتان مبهم نوشتید و بنده را گذاردید در خماری، من هم مبهم می‌نویسم ببینید خوب است مبهم نویسی؟ تازه من از شما منصفترم و خیلی از حرف و منظورم را گفتمhttp://mahsae-ali.blogfa.com.  

اضافه می شود: 

محمد جان... همسر عزیز و دلبند بنده... متاسفانه همانطور که خودت میدانی من بسیار منصف و عادل می باشم و وقتی قرار است اذیت کنم، همه را اذیت میکنم پس پارتی بازی و لابی ممنوع... حتی اگر تا فردا صبح هم تماس بگیری و اس ام اس بفرستی باز هم بهت نمی گویم چه میخواستم بگویم تــــــــــــــــا فردا... فردا به تو و دوستانم با هم میگویمhttp://mahsae-ali.blogfa.com!

خوشحالم

جواب ام آر آی محمد را گرفتیم و خدا را شکر همه چیز نرمال بود... اما خانم آذرخش ته دلمان را خالی می‌کند و می‌گوید این ام آر آی فایده‌ای ندارد شما باید همان زمان که این اتفاق افتاد آزمایش می‌گرفتید تا مشخص کند نه پنج روز بعدش ولی کلا حال عمومیش خیلی بهتره خدا را شکر (البته اگر تپش قلب، فشار همچنان بالا و بی حسی کم پای چپش را نادیده بگیریم!). 

 یک دنیا ممنون از لطف و محبت همگیتان... ببخشید که ناراحت و نگرانتان کرده بودم

تشکر

۱- خدای عزیزِ مهربانِ قادرِ متعال! به وقتش نشد که سپاست گویم به پاس تمام نعماتی که برایمان فرستادی و می‌فرستی، به پاس دستان گرم و حمایتگرت که همواره پیرامونمان هست و از برکت وجودشان دلها و قلبهایمان گرم می‌گردد؛ به پاس آرامش و صبری که به وقت گرفتاری روانه می‌کنی به قلبهامان، به پاس درایتی که در مواقع حساس به سراغمان می‌فرستی، به پاس احوال خوشی که در زمان ناخوشی برایمان پدید می‌آوری و به پاس تمام انگیزه‌های کوچک و بزرگی که در وجودمان ایجاد می‌کنی، ترا سپاس می‌گویم و شاکرت هستم بارخدایا برای تمام خیرها و (به ظاهر) شرهایی که صلاح می‌دانی برایمان اتفاق بیفتد.  

ازت ممنون مهربان که امسال برخلاف سالهای گذشته که با عجز و التماس و گریه‌زاری برایمان چهارتا پوشال برف و یک جیزگول باران می‌فرستادی، با سخاوت هرچه تمامتر و بی‌آنکه التماست کنیم کرور کرور باران و برف نازل کردی برایمان و چقدر هم در آن موقعیت برایم لازم و حیاتی بود... خودت خوب می‌دانی در هفته‌ای که گذشت دیدن بارش برف و بارانت چقدر امید به زندگی و انگیزه ایجاد کرد برایمان و برای مدتی اذهانمان را منحرف کرد از انواع و اقسام افکار ناراحت و نگران کننده پیرامون بیماری احتمالی محمد. ازت ممنونم که همچنان هستی کنارمان و رهایمان نکرده‌ای به حال خود. 

۲- دوستان خوب و مهربان... صمیمانه از ابراز همدردیها و ا حوالپرسی‌هایتان (چه وبلاگی و چه تماسهای تلفنی) ممنونم. بارها گفته‌ام و باز هم تکرار می‌کنم که به خودم می‌بالم برای داشتن دوستانی اینچنین دلسوز و مهربان. امیدوارم محبتهایتان را بتوانم در روزهای خوشی و شادیتان جبران کنم 

۳- محمد حالش خیلی بهتره البته همچنان فشارش بالاست و کمی بی حسی در پا و دست چپش دارد اما کلا خیلی بهتر است. چهارشنبه با هم رفتیم ام آر آی و قرار است فردا جوابش را بگیریم. حال روحی محمد تا قبل از گرفتن ام آر آی خیلی درب و داغان و قاراشمیش بود ولی ام آر آی را که داد انگار نیمی از ناراحتیش برطرف شد! امید به خدا که جواب ام آر آیش هم نرمال باشد و ان اتفاق فقط و فقط بخاطر استرس بوجود آمده باشد برایش 

باز هم از لطف و محبت یکایکتان بی نهایت ممنون و سپاسگزارم 

۴- من از این ماهان غازقولنگ با آن صدای نکره‌اش هیچ خوشم نمی‌آید! این قبول که ترانه‌ها را خوب اجرا می‌کند اما به نظر من او فقط ادا درمیاورد و صدایش را ول می‌دهد با هوا؛ همین! وگرنه کوچکترین احساسی و درکی ندارد از کلماتی که ادا می‌کند و می‌خواندشان...هیچ خوشم نمی‌آید از او

قضیه ازکجا شروع شد؟

قضیه از یک لغزیدن ناگهانی پا شروع شد! پنجشنبه ظهر قبل از اینکه از منزل خارج شویم، چیزی را از محمد خواستم که برایم بیاورد و او همانطور که به سمتم می آمد یکباره ایستاد و با تعجب نگاهم کرد:  

ادامه مطلب ...

Confession of A Shopaholic

با سوفی کینزلا از سال ۱۳۸۴ آشنا شدم؛ همان زمان که هنوز رمانهای عاشقانه ی خارجی اجازه چاپ داشتند و تو می‌توانستی کتابهای خوبی را در این زمینه پیدا کنی؛ کتاب «رازم را نگه دار» سوفی خانم یکی از این کتابهاست. با اینکه حجمش زیاد بود و حوصله می‌طلبید برای خواندن، اما بعد از خواندن همان یکی دو صفحه اول خودبه خود راغب به خواندن مابقی کتاب شدم و در یک بعد ازظهر زیبای اردیبهشت ماه شروع و تمامش کردم. بعدش بارها و بارها خواندمش دوباره و بارها و بارها خندیدم و عاشق شدم از دست قهرمان داستان که ظاهرا دخترکی کلامزی و چلمنگ است. سال بعد اما وقتی به شوق خرید کتاب دیگری از سوفی خانم عازم نمایشگاه شدم از انتشارات درسا شنیدم که این قبیل کتابهای خارجی دیگر مجوز چاپ نمی‌گیرند. دلم می‌خواست آثار بیشتری بخوانم از سوفی جان پس در گوگل سرچ کردم و آنجا به این مطلب رسیدم که فیلمی براساس داستانی از سوفی کینزلا ساخته شده به نام «اعترافات یک معتاد به خرید». حالا کارم شده بود هفته به هفته رفتن سراغ فیلمی محل و سراغ این فیلم را گرفتن... بالاخره بعد از یک سال و نیم گشتن و گشتن، پیدایش کردم و با ولع هرچه تمامتر به تماشایش نشستم همانگونه بود که انتظارش را داشتم... مثل کتابش هم لطیف بود و هم خنده‌دار؛ و راستش را بخواهی باید اعتراف کنم که یک جورهایی برای سن و سال من مناسب نبود و صدالبته که باید از قد و قواره‌ام خجالت می‌کشیدم ولی نه کشیدم و نه می‌کشم!!! چه خیال کرده‌ای که من خودم را برای دیدن یک فیلم کاملا جدی اینهمه به دردسر میندازم؟ عمرا! یعنی آن کار را هم اگر بدانم فیلمی یا کتابی ارزش دیدن و خواندن دارد، حتما انجام می‌دهم ولی دیدن این فیلم برایم صرفا به منزله ی مصرف قرص آرامبخش بود و بس. بارها گفته‌ام و می‌دانی، من از تنش و اعصاب خردی، گریه، ماتم و بدبختی، مصیبتهای راه به راهی که سر قهرمانهای داستانها بیاید بیزارم و اصلا و ابدا دور و بر داستانهای اینچنینی نرفته و نمی‌روم هرگز. به همین دلیل بنده طرفدار تمام داستانهای آب دوغ خیاری ولی جذاب و دوست داشتنی خارجکی می‌باشم 

و اما ماجرایی فیلم... داستان در مورد دختری است که علیرغم بدهکاری زیاد و کم پولی، عاشق خرید لباس، کیف و کفش مادرک دار است و هر کار می‌کند نمی‌تواند به خود نه بگوید (خوب دقت کنید... ببینیداین دخمر خانم آشنا به نظرتان نمی‌آید؟) و خلاصه ماجراهایی سرش می آید بخاطر این خصلت تا اینکه تحت تاثیر دوستان و مردی که دوستش دارد سعی میکند که خیلی خیلی جلوی خود را بگیرد اما بالاخره برای آخرین بار، ولخرجی می‌کند و یک شال سبز کشمیر می‌خرد و این تازه شروع ماجراست... دختر ما در مجله شروع به کار می‌کند و صاحب ستونی در مجله می‌شود و در آخر هر مطلبی که می‌نویسد به جای نامش می‌نویسد «دختری با شال سبز»! از قضا مطالب این دخمر بدجور مورد استقبال قرار می‌گیرد و همه دوستش دارند... شال گردن سبز نقش مهمی را از اواسط داستان به بعد ایفا می‌کند...  

به نظر من دیدن این فیلم در یک عصر بارونی چهارشنبه که فردایش تعطیلی، خیلی میچسبد

 

پ.ن. خبر خوب برایم اینکه ظاهرا سه کتاب جدید از سوفی جان در ارشاد منتظر و امیدوارند به دریافت مجوز... امیدوارم مجوز بگیرند هر سه تایشان

سرماخوردم در حد لالیگا!

خدا جون یادت باشه ها... هرچی حال خوش دادی بهم بلافاصله پشت بندش ضد حالش رو هم فرستادی برام تا یه وقت رودل نکنم احیاناً!!! یادت باشه ها... برامون بارون فرستادی درست... من عاشق هوای بارونی و ابریم درست... از 4 شنبه دارم کیف عالم رو میکنم که تو هوای بارونی و مه آلود بودم و از شر سر و صدای این تهران تیر تپر خلاص بودم اینم درست ولی قربون اون جلال و جبروتت برم واجب بود این سرماخوردگی کوفتی رو به همراه بی حسی و بی حالی و سرگیجه و حالت تحول (!!!) به خوردم بدی؟ واجب بود حتما؟ ولی به قول این داش مشتیا، دمت گرم... همینم شکر... هرچی شما بگی و انجام بدی درسته... لابد ویروس خونم کم بوده و لازم بوده برام این سرماخوردگی.
.. لابد دیگه.
اضافه میشود:
به قول آقای صالح علا: دوستان جان یک دنیا ممنون از لطف همگی و مرسی از پیامهای گرمتون... حقیقتش دیشب که اینا رو می نوشتم حالم خیلی بود ولی امروز بهترم... راه به راه شلغم و سوپ و لیمو شیرین و شیرعسل و این چیزا خوردم و الان خیلی خیلی بهترم... شماها مراقب خودتون باشید که خدایی نکرده سرما نخورید... سرماخوردگی هم سرماخوردگیهای قدیم این ویروس جدیدا باور کنید خیلی هرکول و قدرتمندند اگه وارد بدن آدم بشوند حالا حالاها ول کنش نیستند... پس از خودتون خیلی مراقبت کنید