ته تکشیدن مطالب آدم که نباید حتما شاخ و دم داشته باشد؛ خیلی ساده نوشتنم نمیآید! نه مشکلی دارم نه ناراحتم نه اتفاق خاصی افتاده است و نه هیچ چیز دیگری... من فقط نوشتنم نمیآید! این روزها نه تنها نوشتنم نمیآید که حتی حس و حال خواندن و فیلم دیدنم هم نیست؛ اصلا یک جورهایی که نمیدانم چه جوریست، در حالت خنثی به سر میبرم. تنها دوست دارم نظارهگر همه کس و همه چیز باشم ولی کسی را با من کاری نباشد! برای رسیدن ایام نازنین عید هم هیچ احساس خاصی ندارم حتی برعکس تمام سالهای عمرم از رفتن زمستان هم دلگیر و ملول نیستم یعنی درواقع هیچ حسی به زمستان ندارم و راستش را بخواهی این حس و حالا برای خودم هم عجیب است زیاد! اگر خدا بخواهد ایام عید را یا خارج از ایران به سر خواهیم برد یا در سواحل خزر که حالا انتخاب یکی از این دو گزینه منوط به محقق شدن بعضی مسائل است... پس وقتی قرار نیست عید خانه بمانم راستش را بخواهی به هیچ وجه حال و حوصله تکاندن خانه را هم ندارم... تنها شیشهها را شسته و پردهها را میشویم و پردههای اتاق خواب را عوض میکنم و فرشها را شامپو فرش میکشم، همین! کل خانه تکانی من شامل این موارد میشود و بس! خلاصه همینها دیگر... گفتم بیایم هم اعلام وجودی کرده باشم و همینکه کمی از حال و روزم برایتان گفته باشم.
پ.ن. در ضمن این پرشین بلاگ نعلتی هم بدجور روی اعصاب و روانم اثر رفته است چون نمیتوانم برای الی و بانو و مینا و بیستاب و سارا و خورشید و هر دوست دیگری که آنجا خانه دارد، نظر بگذارم! ظاهرا همانطور که زمانی بای بلاگفایی ها نمیتوانستم نظر بگذارم و آنچه بدو بیراه بلد بودم نثار روح و روان بلاگفا کردم، باید چند بدو بیراه پدر مادردار هم نصیب روح و روان پرشین بلاگ بکنم! البته ظاهرا این مشکل فقط مال منه چون دیگران موفق شدهاند برای این دوستان من نظر بگذارند و فقط منم که نمیتوانم
آقای رسانه ملی خاک عالم بر سرت کنند که حاضر نشدی اجازه دهی برنامه «شام ایرنی» بیژن خان بیرنگ از تو پخش شود؛ یعنی واقعا خاک بر سرت!!! میتوانستی دوباره مجبورمان کنی خانوادگی بنشیم مقابلت و انتظار پخش این برنامه را بکشیم، میتوانستی دوباره کاری کنی تا کمی رضایتمان جلب شود و قدر فیس مثقال از احترام گذشته را برای خودت بخری ولی بی لیاقتیت نگذاشت! البته همان بهتر که اجازه ی پخش ندادی به این برنامه زیبا و آرام... اینجوری دیگر احساس خیانت کردن هم بهمان دست نمیدهد؛ اصلا همان بهتر که مجوز ندادی!
جناب بیژن خان بیرنگ! نمیدانی چقدر، چـــــــــــقدر دلتنگ تو و برنامههایت بودم؛ (برای اینکه بدانی میتوانی به پست قبل مراجعه کنی و خودت به عمق دلتنگیم پی ببری) نمیدانی چه لذتی داشت دیدن برنامه جدیدی که از ذهن پویا و خلاق تو ایجاد شده باشد؛ که تو سازندهاش باشی...و نمیدانی چقدر افسوس فقدان یار قدیمی خدابیامرزت مسعود خان رسام را میخورم؛ امیدوارم خدایش بیامرزد.
بیژن خان بیرنگ! دمت گرم با اینهمه صفا و آرامشی که از خود منتقل میکنی به برنامههایت و طبیعتا بعدش هم منتقلشان میکنی به ما و دلهایمان! حتی اگر برنامهات تقلیدی باشد از بفرمائید شام کانال من و تو، تو حتی تقلید کردنت هم زیباست و به دل مینشیند و انقدر ماهرانه و استادانه انجام میدهی کاری را که حتی از خود نسخه اصل هم جذابتر و زیباتر میشود؛ و اگر بفرمائید شام خارجی دو ماه گذشت تا توانست توجه من مخاطب را جلب کند، تو در همان قسمت اول میخ خود را محکم کوباندی و نشانم دادی تفاوت کار حرفهای را از کار تیمی تازه کار. هرچند خودم از طرفداران پروپا قرص بفرمائید شام من تو هستم (که تازه خود این برنامه هم تقلیدیست از یک برنامه انگلیسی زبان دیگر) اما باید اعتراف کنم که من شام ایرانی تو را با هیچ شام فرنگی و غیرفرنگی دیگر عوض نمیکنم؛ نه فقط به این دلیل که تو کارگردان شام ایرانی هستی بلکه به دلیل تفاوتهایی که برنامه تو با نسخه من و تویش دارد... من بفرمایید شام را میبینم به دو دلیل، اول اینکه واقعا دلم میخواهد بدانم ایرانیان خارج از ایران چطور فکر و زندگی میکنند و دوم اینکه دوست دارم انواع و اقسام پیش غذاها، غذاهای اصلی و دسرهای مختلف را ببینم و یادشان بگیرم ولی عمو بیژن در بفرمائید شام خارجی اگر مزهپرانیها و و جملات مسخره امید خلیلی (همان طغرل خودمان) نبود، ما از بدجنسی، گوشت تلخی و بی مزگیهای شرکتکنندگان برنامه حالمان بد میشود و گاهی انقدر حرص میخوریم که دلمان میخواهد سر از تن بعضی از شرکت کنندگان محترم جدا کنیم اما برنامه تو سراسر خنده و شادی و آرامش بود؛ آدم احساس میکرد خودش هم واقعا عضوی از آن میهمانان است و چقدر لذتبخش بود این حس و چقــــــــــــدر دوست داشتنی! انگار که تو هم همراه جمعی دوستانه روانه رستوران شدهای و از لودگیها و مسخرهبازیهای دوستانت مدام بخندی.... امیدوارم خداوند عالم همواره تنی سالم و ذهنی فعال ارزانیت کند و هرگز وجود نازنین تو را برای ما مردم ناآرام و محروم از آرامش زیاد نبیند... امیدوارم سالیان سال باشی و برایمان هی خاطره درست کنی، هی آرامش بسازی و هی لبخند به لبانمان بیاوری! امیدوارم همینگونه که دلها را شاد کرده و آراممان میکنی، خداوند عالم هم آسایش و آرامش را روانه قلب و جان هم خودت و هم خانوادهات کند و هماره شما را برای هم سلامت نگاه دارد

پ.ن۱. بیصبرانه در انتظار شب دومت هستم.
پ.ن۲. آقای رسانه ملی خاک بر سرت!

آقای رسانه ملی، حواست هست چه بلایی سر ما و دلهایمان آوردهای؟ خبرت هست دیگر احدی تماشایت نمیکند و من چقدر دلتنگ تماشای تو در کنار خانواده هستم؟ با اینکه از وقتی به یاد دارم تمام لحظات و گفتار لطیف و عاشقانه را یا حذف کردهای یا سانسور، اما من دلم برای عشق ریوزو به اوشین، من دلم برای زنان کوچک، برای جودی و جرویس.... من دلم برای سرزمین شمالی و خانوداه ی فور اور گرینت تنگ است! میدانی از آن سال لعنتی به این ور همه تحریمت کردهایم و دیدن تو الان به جرمی در قانون نیامده میماند؟ و خبر داری برای آن اخبار سراسر دروغت کسی حتی شیشکی هم نمیبندد دیگر چه رسد به باور کردنش؟ لامصب تو حتی اخبار هواشناسیت هم دروغ است دیگر وای به حال اخبار سیاسی-اجتماعی-اقتصادی و فرهنگیت!!! حواست هست داری چه بلایی سر کودکان دیروز که ما باشیم و بچههای فردا که کودکان ما باشند میاوری؟ پس چه شد آن کارتونها و برنامههای کودک و نوجوان پسند؟ سر پرین و کوزت و حنا و لوسیمی و آنت و سباستین و نل و توشیشان و آنهمه موش و اسکیپی و مادربزرگه و دنیای شیرین دریا و و و چه آوردی؟! آخر این مردک پشمالوی چاق بیریخت عینکی را دیگر از کجا پیدایش کردی که به عنوان انسانی لطیف و مهربان به خورد نسل آینده دهی؟! مگر الهه خانم یا گیتی خانم یا اصلا همین ایرج خان طهماسب قند عسل خودمان چهشان بود؟ این سیبیل از بناگوش در رفته که در پناه آنهمه یال و کوپال، صورتی کاملا ناشناس دارد کجایش به درد برنامه کودکان میخورد آخر؟
آقای رسانه ملی امیدوارم روانه سینه قبرستان شوی که همان دنیای کوچک اما نسبتا زیبایمان را هم بر هم زدی! حناق بگیری که خفقان را برایمان به ارمغان آوردی! آن لشگر کرمانت همگی خسبیدند که دیگر هیچکدام از برنامههایت را نمیبینیم؟ راحت شدی حالا؟ لعنتی دلم برای آن برنامهها و برنامه سازهای قدیمت تنگ است! من دلم آرایشگاه زیبا میخواهد و خانهای سبز؛ من دلم خودروی تهران 11 میخواهد و کتابخانه هدهد؛ من دلم همسران میخواهد و خیرالله گنجینه اسرار؛ من دلم محله ی بروبیا میخواهد و مدرسه ای که بارها و بارها دیر می شود؛ من دلم قصه های جزیره می خواهد و آن شرلی با موهای قرمز؛ من دلم شمال شصت می خواهد و خانم مارپل؛ من دلم شرلوک هولمز میخواهد و اولیور توئیست؛ دیگر حتی دلم برای آن آتقی و آینه عبرتت هم تنگ است! لعنت به تو و برنامه گردانانت! لعنت به هرچه نابودگر خاطرات است... اصلا لعنت به این دل که مدام یاد قدیم می کند! یاد آنهمه سادگی و صمیمیت... الان دیگر حتی قهرمانها هم شبیه خودشان نیستند؛ لعنت به گذر عمر...لعنت به هر چیز کوفتی که این حال خراب را در من ایجاد کرده است! لعنت!


از بچگی عادت داشتم به نوع حرف زدن آدمها و تکیه کلامهایشان توجه کنم؛ یعنی اینکه دقت کنم ببینم فلانی چه جور سلام میکند یا برای احوالپرسی از چه جملاتی یا به وقت عصبانی شدن از چه الفاظی استفاده میکند مثلا. دقت در نوع صحبت کردن آدمها واقعا برایم جالب بوده و هست. گاهی اوقات میشود که گوینده از قصد یا سهوا حروف یک کلمه را پس و پیش میکند و کلمه جالب و بامزهای را درست میکند که اتفاقا خیلی وقتها از آن کلمه با حروف پس و پیش بسیار خوشم آمده و از آن به بعد واردش کردهام در دایراه لغات روزمرهام؛ مثل همین کلمه (هاین) که در واقع منظور (هان) است اما وقتی اولین بار از دهان بهزاد برادرم خارج شد، من بلافاصله عاشقش شدم و از آن روز به بعد مدام استفادهاش میکنم. یا همین عبارت (کل یوم) که منظور (کلهم) بوده که اولین بار اشتباهی از دهان جناب قلعه نویی خارج شد و بعد مهران مدیری ازش در سریال مرد هزار چهره استفاده کرد و بعدش دیگر من دست از سر کچل قلعه نویی خان برنداشتم با این سوتیش! گاهی اوقات هم پیش میآید که کلمه ی ایجاد شده هیچ ارتباط و شباهتی به کلمه مبدأ ندارد ولی کاملا منظور را میرساند که هدف چه بوده و همین میشود که کلمه ی جدید را به عنوان یک کلمه جدید و بامزه میپذیرم و دوستش دارم. بعضی اوقات به روی گوینده نمیاورم و بعضی اوقات هم به رویش میاورم که وقتی این کلام را میگوید واقعا بامزه است و من چقدر دوست دارم این اصطلاحش را! البته خدا شاهد است که به هیچ عنوان، به هیچ عنوان قصد مسخره کردن گوینده را ندارم؛ من تنها علاقهام را ابراز میکنم، همین. ولی خوب پیش آمده که متاسفانه فرد گوینده ناراحت میشود از دستم و من بعد از آن دیگر هرگز به رویش نیاورده و نخواهم آورد که چقدر خوشم میاید از این اشتباهات بعضا تعمدانهاش! مگر مرض دارم؟ همان بهتر که در سکوت لذت ببرم از شنیدن آن اشتباهات بامزه! والا!
چند روز پیش منزل دوستی بودیم که اتفاقا از این اشتباهات لپی زیاد دارد (پارازیت... البته وقتی تو حروف یک کلمه را به عمد پس و پیش کرده و مدام تکرارش میکنی، دیگر تکرار مکرر آن را نمیشود اشتباه لپی نامید به نظر من اسمش میشود عادت) مثلا وقتی چندحرف بیصدا در یک لغت کنار هم قرار گیرند ایشان در ادای این حروف دچار مشکل میشود (به قول معروف زبانش نمیچرخد) و به همین دلیل یک یا دوتای آن حروف را به قرینه لفظی (؟) برای خود حذف میکند. مثلا (دستشویی) را ادا میکند (دشویی)! اما بامزهترین کلمهای که اشتباهی بیان میکند لغت (لعنتی) است که اون میخواندش (نعلتی)! من اما از بین تمام آن حروف و لغاتی که اشتباهی ادا میکند هیچکدام را دوست ندارم الا همین لغت نعلتی؛ و تازه هیچ کس هم نباید این لغت را اینگونه بیان کند الا همین دوستم. خلاصه... همه دور هم نشسته بودیم و این دوستم داشت از کسی که ناراحتش کرده بود برایمان میگفت که یکهو نمیدانم یاد چه حرف طرف افتاد که گفت: این فلانی نعلتی به میگوید.... از قضا خواهر دوستم هم که من قبلا برایش گفته بودم که چقدر خوشم میاید وقتی خواهرش این کلمه را ادا میکند، مقابلم نشسته بود و تا خواهرش این حرف را زد، به من نگاه کرد و بعد هر دو لبخند زدیم به طرز بیان دوستم. اما دوستم فهمید ما میخندیم و فکر کرد مسخرهاش میکنیم و نه تنها ناراحت شد که بعد از آن دیگر با دقت کامل، تمام (لعنتی)ها را همان (لعنتی) بیان کرد
راستش از این کارش دلم گرفت... آخر او خبر ندارد من چقدر از آن نعلتیها خوشم میآمد و اگر قرار باشد از این به بعد لعنتی را لعنتی بگوید چقدر حال مرا میگیرد... اصلا دیگر دوست ندارم به حرفهایش گوش کنم اگر بخواهد مدام مراقب حرف زدنش باشد
! هرچه هم برایش قسم و آیه خوردم که بابا بخدا من این نوع حرف زدنت را دوست دارم و خدا شاهده قصد مسخره کردنت را نداشته و ندارم اما او باور نکرد
اصلا میخواهم بدانم اگر من مثل بابا به هفده بگویم هبده یا مثل بهزاد به خوبی؟ بگویم خویی؟ یا باز مثل بهزاد جمله ی خوابت میاد؟ را بگویم تو خوابو؟ یا مثل محمد وغیره و غیره را بگویم ویژ ووژ واژ یا مثل بابا عبارت به جان تو را بگویم تو نمیری... پس دارم همه را مسخره میکنم؟ اگر این اسمش مسخره کردن است پس یکی هم بیاید مرا مسخره کند چون من از تمام عبارات و کلمات بالا به وقتش استفاده میکنم و خیلی هم راضیم از این کار! این را گفتم که اگر روزی روزگاری یکی از عباراتی را که تکیه کلام توست استفاده کردم فکر نکنی که دارم مسخرهات میکنم... برعکس... از بس خوشم آمده از آن لغت یا عبارت که دوست دارم مدام تکرارش کنم

خواستم برایتان از علت ناراحتیم بگویم که دیدم در اینترانت ادارهمان مطلب زیبایی گذاشتهاند پس تصمیم گرفتم به جای مطلب بلند بالا و اذیت کن خودم این مطلب زیبا و سرشار از آرامیش را برایتان بگذارم... فعلا این را جایگزین آن پست غرغرانه داشته باشید حالا وقت برای اعصاب خرد کردن زیاد است...امیدوارم خوشتان بیاید
گفت: در زندگی به هر جا رفتم، اشخاصی را دیدم که چیزهای جدید میخواهند.
اتومبیل جدید، خانه ی جدید، آخرین اسباب بازی ساخته شده را، بعد هم موضوع را با شما در میان میگذارند: (حدس بزن چی خریدم؟!)... (حدس بزن چی گیرم آمد؟!)
میدانی، برخورد همیشگی من با این مسئله چگونه است؟ به نظرم این مردم به قدری محتاج مهر و عشق هستند که حاضرند به جای آنچه گیرشان نمیآید هر چیز دیگری را قبول کنند. مادیات را در آغوش میکشند.
اما بیفایده است. نمیتوانید جای خالی عشق را با مادیات پر کنید. جای خالی آرامش، محبت و رفاقت با مادیات پر نمیشود.
پول جایگزین محبت نیست. قدرت هم جایگزین مهر و عشق نیست. من اینجا در انتظار مرگ به تو میگویم، نه پول و نه قدرت، هیچ کدام آن احساسی را که به آن نیاز داری به تو نمیدهد. هر قدر پول و قدرت داشته باشی، دوای دردی نمیشود.
گفت: ما بر سر آنچه میخواهیم و آنچه به آن نیاز داریم سر درگم هستیم. به غذا احتیاج دارید، اما شکلات میخرید. باید با خودتان صادق باشید. نیازی به آخرین مدل اتومبیل ندارید، نیازی به بزرگترین خانهها ندارید.
حقیقت این است که از این چیزها لذت نمیبرید.
میدانی رضایت واقعی در چیست؟
پرسیدم در چیست؟
این که آنچه را باید و لازمست به دیگران بدهی.
منظورم پول نیست. منظورم زمانی است که در اختیار داری. منظورم توجه است. منظورم گفتن قصه است.
باور کن آنقدرها دشوار نیست که به امتحانش نیارزد...

حالم اصلا خوب نیست... یک سری اتفاقات تو محل کارم افتاده که کلا نظام باورهامو نسبت به همه چی و همه کس بهم ریخته... در حال حاضر فقط دوست دارم به قول فانی کلید پاز ِ مغزمو بزنم و تو سرم هیچی نباشه جز سکوت و سکوت و آرامش.
یک مدت نیستم... نگرانم نباشید دوستان.
از مزایای پیادهروی عصرگاهیِ تا سر میدان این است که گاهی اوقات ناگهان و ناغافل به دوستی، آشنایی، همکار سابقی چیزی برمیخوری و همان دیدار چند دقیقهای باقی روزت را میسازد و شادت میکند. فکر کن بعدازظهر یک روز نه چندان سرد زمستانی، بعد از سپری کردن روزی شلوغ و انرژیبر، آرام آرام از اداره خارج شده و سلانه سلانه به سمت میدان حرکت کنی، از طرفی ذهنت مشغول محاسبه ی دو دوتا چهارتای زندگی باشد و بدنت هم از ورزش سخت روز گذشته کوفته ی کوفته طوریکه با هر قدمی که برداری صدای قژقژ مفاصلت را بشنوی و بعد، درست در همین لحظه سرت را بالا بگیری و چشم تو چشم همکار قدیم شوی!!! به سرعت نور برگردی به آن اتاقک کوچک معلمان و بگوبخندهای همکاران با هم؛ به آن زمان که تو میتوانستی براحتی خودت باشی و نگران نباشی از اینکه اگر بفهمند ترا و عقایدت را بعدش چه عواقبی در انتظارت خواهد بود؛ به آن زمان که هیچ مأمور انتظامات هیزی صبح به صبح سراپایت را چک نمیکرد و تو میتوانستی نوع پوششت را خودت انتخاب کنی پس هرچه زیباتر، بهتر! به آن زمان که شاگردانت از سر و کولت بالا میرفتند و تو چقدر دوست داشتی که سر به سرشان بگذاری... چقدر میخندیدی از دست بعضیاشان!!! تمام اینها ظرف ایکی ثانیه به ذهنت میآیند و بعد از آن لبخندی درخشان صورتت را در برمیگیرد و با زیباترین و آشناترین لحنی که بلدی سلام میکنی به خانم همکار. او از تو مشتاقتر به رویت میخندد و سلامت را پاسخ میدهد. بعد از روبوسی و احوالپرسی زمانی که قصد خداحافظی داری، در کمال شرمندگی هرچه به ذهنت فشار میآوری نام خانم همکار به یادت نمیآید آخر تو فقط یک ترم با او همکار بودی، پس با شرمندگی هرچه تمامتر میگویی ببخشید من اسم شریفتون رو فراموش کردم
خندهدار اینجاست که او هم قهقه میزند و میگوید راستش خانم من هم اسم شما رو فراموش کردم برای همین هی خانم صداتون میکنم
پس هر دو با هم میزنید زیر خنده و بعد انگار که بار اولتان باشد که با یکدیگر آشنا میشوید دستها را به سمت یکدیگر می گیرید و خود را معرفی میکنید: - مانوی هستم. - منم بهرامپور هستم

اگر بخواهیم حرفهای خانم بتی جین ایدی را در کتاب درآغوش نور باور کنیم، پس باید نتیجه بگیریم که بنده خودم با اختیار تامی که حضرت باری تعالی دراختیارم گذارده بوده، انتخاب کردم که در ایران به زمین بیایم و فرزند همین پدر و مادری شوم که الان دارم اما راستش را بخواهی من معتقدم تنها عاملی که باعث شد من ایران را برای به دنیا آمدن انتخاب کنم و کلا اینی شوم که شدهام، مادرم بوده و بس! یعنی اگر خانم والده پیش از من انتخاب میکردند که در مکزیک به دنیا بیایند مثلا، قطعنا من هم مکزیک را برای به زمین آمدن انتخاب میکردم و طبیعتا الان اینجا نبودم و دیگر فردی به نام بهاره مانوی سه سال و خردهای وقت نازنین شما را صرف خودش نمیکرد! اگر خانم والده ایران را انتخاب نمیکرد قطعا من هم ایران را انتخاب نمیکردم و کسی چه میداند شاید اصلا زن نمیشدم و الان به جای بهاره مانوی، یک مرد سیبل از بناگوش در رفته ی جدی میشدم، هاین؟ مرا ببین چقدر خرم... خوب اگه مادر من مینو خانم نبود و چه میدانم چی چیِتا بود، شوهرش هم حتما زاپاتایی ماپاتایی چیزی بود و به جای آن چشمان گربهای عسلی و پوست سپیدش، چشمانی ریز و مشکی با پوستی گندمگون میداشت دیگر منی به وجود نمیآمد و تازه از همه مهمتر==> من دیگر من نبودم!!!! بودم؟ نبودم دیگر؟ آنوقت من یک من دیگر میشد با خصوصیات اخلاقی کاملا متفاوت! نه؟ تازه اصلا اگر مادرم نمیخواست به دنیا بیاید مطمئنا من هم به دنیا نمیآمدم و همان روح پاک و مطهری الهی باقی میماندم و همچنان به روح لایزال حضرت حق متصل میبودم؛ شاید اصلا بخاطر دور نشدن از او بوده که انتخاب کردم به زمین بیایم؛ نمیدانم مهم روح من است یا جسمم؟ تنها اینرا میدانم که اگر بخواهم حرفهای خانم بتی جین ایدی را در کتاب درآغوش نور باور کنم، تنها عاملی که باعث شد من ایران را برای به دنیا آمدن انتخاب کنم، مادرم بوده و بس!

شب یلدا را میگویند از قدیمالایام رسم بر این بوده است که تمام خانواده دور هم جمع شوند و جشن گیرند هم طولانیترین شب سال را و هم فرا رسیدن زمستان را! در همین راستا خوردن آجیلی فرد اعلا که هم باسلق داشته باشد هم برگه ی زردآلو و هم مویز از اوجب واجبات است صد البته که هندوانه ی قرمز رنگِ شیرینِ به شرط چاقو و نیز انار دانه درشت ِآبدارِ ساوه نیز پای ثابت این شب هستند! دیوان حافظ و آن فالهای جالب و آبرو برش نیز از ارکان مهم و حیاتی این شب محسوب میشوند:
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گــویند ســنگ لعل شـود در مقام صبر آری شــود ولیـک به خـون جــگـر شود
در این شب هرکه هر هنری دارد در طبق اخلاص گذارده و رو میکند برای اقوام و خویشان و گرم میکند سر همگان را. از قدیمالایام رسم بدینگونه بوده است که خیلی باید به همگان خوش بگذرد؛ البته همگان، به جز بزرگترِ نگونبختِ بیچاره که اگر نخواهد بزرگتر فامیل باشد نمیداند چه کسی را باید ببیند؛ چومکه همگان چترها را باز کرده و چون چتربازی ماهر فرود میآیند در منزل آن بزرگترِ بنده خدای بازنشسته ی طفلکی که باید هم شام بدهد هم شیرینی بخرد هم آجیل هم هندوانه هم انار و هم اینکه تازه باید سر میهمانان را نیز گرم کند یک جورهایی و هم اینکه تا پس فردای یلدا شب باید با آن پادردها، دست دردها و کمردردهای طاقت فرسا ریخت و پاشهای میهمانی را جمع و جور کند که البته تمام اینها تقصیر خودش است؛ میخواست در جوانی ازدواج نکند! حالا ازدواج کرد؛ میخواست بچه دار نشود؛ حالا بچه دار شد؛ میخواست روی خوش نداشته باشد؛ حالا آن را هم داشت؛ میخواست در خانه باز نباشد و هی لبخند ژوکوند تحویل میهمانان ندهد که آنها هم هی از یک مانده به این شب برایش نقشه نکشند و از تعداد میهمانان و چند و چون میهمانی یلدا شب نپرسند و نگذارندش در عمل انجام شده! والا!
ولی حالا خالی از شوخی امیدوارم هر کجا که هستید و پیش هر کسی که هستید شب یلدای خوبی داشته باشید و به همگیتان خوش بگذرد زیاد... امیدوارم حتی اگر تنها هم هستی باز از تنهاییت لذت وافر ببری و شب دلچسبی داشته باشی، طولانی و لذتبخش؛ مخصوصا که امسال شب یلدا افتاده به 4 شنبه و خیلیهایتان 5 شنبه را تعطیلید پس با خیال راحت تا دیروقت بیدار باشید و فال بگیرید و بخوانید و بخندید و آجیل بخورید دو لپی!
***یلداتون مبارک***
پ.ن۱. فلوشیب عزیز بینهایت ممنونم برای لطفتون... ببخشید که به زحمت افتادید... حتما توصیههاتون رو انجام میدم... خیلی خیلی ممنونم.
پ.ن۲. عکس بالا متعلق به شب یلدای پارسال و منزل مامان جانمان است
شکرپاش ادارهام خالی است و یادم رفته با خودم شکر بیاورم؛ خانم همکار هم نیامده است تا از او کمی قرض بگیرم و این یعنی امروز شکر بی شکر؛ با اکراه و دو دلی قندان را پیش میکشم و قند اول را برمیدارم، ناگهان صدایی در گوشم حرف الهام را به یادم میآورد که: من هرگز به خودم ظلم نمیکنم و قند نمیخورم چون هیچی به بدی قند برای بدن نیست! با اکراه قند دوم را برمیدارم اینبار صدای مامان در گوشم طنینانداز میشود: مادر چایت را با عسل شیرین کن من سالهاست دیگر از قند و شکر استفاده نمیکنم برای صبحانه قند و شکر خیلی برای بدن مضرند! با پررویی قند سوم را همراه با ترس و لرز برمیدارم و اینبار صدای خانم همکار میپیچد در گوشم: من نمیدانم این قند لامذهب چه دارد که هرگز نمیسوزد و در بدن میماند، من چند سال است که دیگر قند نمیخورم!
حالا نگاه کن ها! اگه گذاشتند اول صبحی این یک لقمه نان و پنیر و چای از گلویم پایین رود! بابا جان من مگر نمیبینید خانم همکار نیامده تا ازش شکر بگیرم و شکر خودم هم که دیدید دیروز تمام شد و امروز یادم رفت بیاورم با خودم، میگوئید چه کار کنم؟ با لقمهام چای تلخ بخورم؟ میدانید که من چای صبحانهام همیشه شیرین است؛ نترسید حالا با یک بار قند خوردن مرض قند نمیگیرم، مگر نمیبینید خودم هم مدتهاست دیگر قند نمیخورم؟ حالا یک امروز را بگذارید ناپرهیزی کنم؛ کوفتم کردید این لقمه را اه!
پ.ن. همیشه کارمندانی را که صبحانهشان را در اداره و پشت میز کارشان میخوردند نکوهش میکردم ولی از آنجائیکه این قانون طبیعت است که تو هرچه را منع کنی سرت میآید، خودم تبدیل به یکی از آن کارمندان شدهام! البته دیگر نه به آن شدت و حدت که سفرهای بگسترم و یک ساعت حالا دِ بخور! نه، صبحانه ی من تشکیل شده از یک لقمه نه چندان بزرگ پنیر و گردو همراه با چای شیرین، همین؛ ولی همین (همین) را نمیرسم در خانه بخورم و باید هرچه زودتر عازم شوم وگرنه در ترافیک اعصاب خرد کن و دیوانهکننده ی همت گیر میفتم درنتیجه لقمه را گرفته و در کیف میگذارم که در اداره بخورمش... همین
.
