روزهای من
روزهای من

روزهای من

آن چیست که من ندارم اما تو داری و قدرش را نمی‌دانی؟!

میگویم چرا اینجا نشسته‌اید و بیرون نمی‌آیید؟ جواب می‌شنوم==> داریم در مورد چیزی که ما نداریم اما تو داری ولی قدرش را نمی‌دانی حرف می‌زنیم!!! هرچه منتظر می‌ایستم بلکه توضیح بیشتری بدهند آنها اما صمم بکم یکدیگر را نگاه می‌کنند و به هم لبخند ژوکوند می‌زنند. من اما حیران مانده‌ام که یعنی چه چیزی می‌تواند باشد آنکه من دارم ولی آنها ندارند و من قدرش را نمی‌دانم ولی آنها می‌دانند؟! نکند منظورشان این فسقلی سه سانتی متری من است که حالا دیگر قلبش شکل گرفته است؟ ولی نه این نیست، خوب تا چند وقت دیگر خودشان هم می‌توانند بچه دار شوند! تازه من کی قدر این فسقلی را ندانستم؟ من فقط شوکه بودم و باورم نمی‌شد، همین! نکند منظورشان کتابهایم هستند (آخر در اتاقی که کتابخانه‌ام قرار دارد نشسته‌اند) اما نه، این هم نیست؛ خودشان کتابخانه دارند به چه گندگی! ولی پس آخر چه می‌تواند باشد؟ چرا توضیح نمی‌دهند؟! وقتی هرچه فکر می‌کنم و عقلم به جایی نمی‌رسد، به این نتیجه می‌رسم که منظورشان محمد است، البته نه خود محمد بلکه محبتها و رفتار خوب او با من است! چون روزی یکی از آنها به من گفته بود که خوش به حالت که محمد را داری، من هرچه به مردان دیگر ازجمله همسر خودم نگاه می‌کنم می‌بینم که واقعا محمد چیز دیگریست! با این نتیجه‌گیری و درحالیکه از سکوتشان هم بهم برخورده است، از اتاق خارج می‌شوم. بعد مدام با خودم درگیرم که مگر من چه رفتاری داشته‌ام که باید این حرف را بشنوم؟ اصلا مگر من بد با محمد تا می‌کنم که دلشان به حال برادرشان سوخته است؟! یعنی همسر بدی بوده‌ام؟ اگر اینجور است پس چرا محمد همچنان دوستم دارد و مدام لی لی به لالایم می‌گذارد؟ نکند برای آنها عروس بدی بوده‌ام؟! پس اگر باز هم چنین است چرا سارا حالا که می‌داند من وضع و اوضاع درست و درمانی ندارم آمده پیشم و نمی‌گذارد آب در دلم تکان بخورد؟ شاید اصلا منظورشان چیز دیگریست ولی آخر چه چیزی می‌تواند باشد که آنها ندارند ولی من دارم و قدرش را نمی‌دانم؟!!! این چیستان تا صبح فکر مرا به خودش مشغول کرده بود حسابی! صبح سر صبحانه چند بار آمدم از آزی بپرسم که منظورتان چه بود از آن حرف دیشب ولی باز جلوی خودم را گرفتم؛ یکبار پرسیدم اگر می‌خواستند همان دیشب جوابم را می‌دادند، پس در سکوت به خوردن صبحانه مشغول شدم ولی ناگهان خود آزی می‌گوید: راستی! ما دیشب داشتیم راجع به بابا صحبت می‌کردیم و تمام شد. همان جمله کفایت می‌کرد تا تمام افکار باطل مرا از بین ببرد و به اصطلاح چون آبی روی آتش، آرامم کند. چقدر من خنگم! چرا به فکر خودم نرسید این موضوع؟! مگر درست بالای کتابخانه قاب عکس بزرگ پدر محمد نبود؟ مگر نگاه سارا روی آن نبود؟ مگر من این اواخر مدام از دست بابا شکایت نکردم پیششان و غر غر نکردم؟ مگر سارا مدام نمی‌گفت اینجوری نگو یک روز که مثل ما پدرت را از دست دادی می‌فهمی چه کسی را از دست دادی که دیگر خیلی دیر است و دلت مدام می‌سوزد! چطور خودم نفهمیدم؟! واقعا که خیلی خرم! پس آخر چرا همان دیشب از اشتباه درم نیاوردند! برای بار هزارم به خودم تاکید می‌کنم که دختره ی خنگ زبان نفهم، اینقدر عجولانه قضاوت نکن در مورد مردم و فرتی چیزی را که نمی‌دانی به دل نگیر!   

جناب آقای محمد خان گامبوی شکمو! آن پاستیلها که دخلشان را شبانه آوردی، متعلق به این کودک سه سانتی‌ات بود!!! آخر از خودت خجالت نکشیدی پاستیلهای این طفل معصوم را خوردی؟ حالا خوردی، نوش جانت ولی بابا نامرد! یک جیزگولش را می‌گذاشتی برای این طفل معصوم! حالا من وسط اداره‌ای که به هیچ فروشگاهی راه ندارد، پاستیل از کجا بیاورم آخر؟  

شوخلوخ کردم شوشو، نوش جانت ولی خدایی مال این طفل معصوم خوردن نداشت

حالم بده

وقتی حالم خوب نیست، خوب خوُب نیست دیگر مگر تعارف دارم با کسی؟! برعکس هفته ی گذشته که شنبه‌اش برایم شیرین و گوارا بود، این شنبه برایم از زهر هلاهل هم تخلختر است! از یک طرف گرمای بیش از اندازه و وحشتناک اتاق امانم را بریده‌است، از طرف دیگر چشمانم و سرم زق زق می‌کنند و میل بسیار شدیدی به خواب دارم، از طرف دیگر نمی‌دانم چرا اینقدر عصبی و بیقرارم، اینجور بگویم آماده‌ام تا یکی بگوید الف و من بخوابانم تخت گوشش!!! البته فکر می‌کنم این بیقراری و عصبیت بخاطر گرمای طاقت فرسای اتاقمان است... خدا خدا می‌کنم زودتر ۲:۳۰ شود تا عین کش بند تونبان در بروم سمت خانه‌مان! 

دیشب بعد از یک سال که از خریداری فیلمش می‌گذشت، بالاخره فیلم شک (Doubt) را دیدم و لجم گرفت که آخرش همانجور دو به شک ماندیم که بالاخره آری یا خیر! هرچند که من هم مثل آن خواهر روحانی یک جورایی مطمئن بودم که آری ولی باز از طرفی منم مثل او ماندم به شک که نکند یک وقت... بمیرم برایت اصلا فهمیدی چه گفتم و چی به چی بود؟ اگر ندیدیش می‌گویم که داستان در مورد دو خواهر روحانی و یک کشیش است که به پسرکی سیاهپوست بیش از حد ابراز لطف می‌کند؛ حالا این دو خواهر به آن کشیش مظنوند که با آن پسرک رابطه ج*ن*س*ی برقرار کرده باشد... فیلم جالبی بود... من اصولا هر فیلمی را که مرل استریپ نازنینم بازی کرده باشد دوست دارم ولی کاش آخرش می‌فهمیدیم چی به چی است! البته به گمانم اینجوری بهتر شد... مگر خود ما وقتی با اطمینان کامل به کسی تهمت و افترا می‌زنیم، با چشمان خود دیده‌ایم که آن شخص فلان کار را کرده باشد؟ مگر غیر از اینست که یک سری شواهد و مدارک را کنار هم می‌گذاریم و خودمان برای خودمان نتیجه‌ می‌گیریم و حکم صادر می‌کنیم؟ حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم چه بهتر که ببینید این فیلم را به عنوان یک تلنگر چیز بسیار خوبی است. 

در ضمن فیلم یک هفته با مریلین را دیدم و راستش را بخواهید دلم کباب شد برای مریلین مونرو... بدبخت بعد از اینهمه سال هنوز دست از سر مرده‌اش هم برنمی‌دارند  

کتاب جدید به درد بخور فعلا هیچی نخوانده‌ام... لامذهبا هیچکدام جذبم نمی‌کنند و کتابها دیگر آن کشش و جذابیت قدیم را ندارند که ندارند... شما اگر خوانده‌اید چیزی بگویید تا بگیرمش...فعلا همینها باشد تا بعد...

باید باردار باشی تا بفهمی

 برای درک حال یک خانم باردار، باید حتما باردار باشی تا درکش کنی آن زمان که می‌گوید حالم بد است یعنی چه! باید باردار باشی و شامه‌ات ده‌ها برابر از حالت عادی قویتر شده باشد تا بفهمی وقتی می‌گوید حالم از بوی ماندگی و اختلاط عطرهای زنانه و مردانه در اتاق بهم می‌خورد، واقعا حالش بهم می‌خورد و اصلا بحث ناز و ادا نیست!!! انگار کن که شامه ی او چون دوربینی که در تاریکی عمل می‌کند و لنزی دارد بسیار بسیار حساستر و دقیقتر از دوربینهای معمولی، می‌تواند روایح بیشتری را از یک انسان عادی حس کند و همین است که حالش را بد می‌کند! باید باردار باشی و همچنان شامه‌ات قوی باشد تا درک کنی وقتی می‌گوید تحمل بوی گوشت و مرغ و ماهی و پیازداغ خارج از توانم است یعنی چه! باید باردار باشی و استفاده از قرصهای گوناگون برایت ممنوع باشد، آنوقت وقتی می‌گوید این سردرد لعنتی و معده‌ای که مدام ترش می‌کند امانم را بریده‌اند یعنی چه! برای درک اینها باید باید باید باردار باشی؛ وگرنه با شنیدن یکان یکان آن حرفها همه را به حساب ناز و ادا و لوس بازی می‌گذاری بی‌آنکه بدانی او وقتی می‌گوید حالم بد است، به تنها چیزی که فکر نمی‌کند همین ناز و اداست و واقعا واقعا واقعا حالش بد است!  

باید باردار باشی تا بفهمی وقتی او غذایی می‌خورد نه به میل و اراده ی خودش که از سر اجبار است وگرنه حالت تهوع، مداوم حالش را بدتر و بدتر می‌کند! باید باردار باشی تا بفهمی وحشت از چاقی مفرط یعنی چه! که درک کنی اینکه برخلاف میل باطنیت باد کنی و صورتت تغییر کند و همه جور دیگری نگاهت کنند چه حس بد و مزخرفی است! هرچند هنوز آنقدر تغییر نکرده‌ای اما از حالا ترسش را که داری! 

باید باردار باشی تا حس کنی دردش را وقتی مجبور است شبها به یک پهلو بخوابد و چقدر حسرت طاقباز خوابیدن به دلش می‌ماند ۹ ماه تمام و چه استرسی دارد از اینکه وقتی شبها تکانی می‌خورد مبادا که تکان شدید باشد و ناخواسته خفه کند فرزندش را! همین است که می‌گویم باید باردار باشی تا بفهمی همه ی اینها را وگرنه اگر از بیرون نگاه کنی به او، تو هم مثل من آن زمان که باردار نبودم پیش خود تمام حرفها و حرکات او را به حساب لوس بازی و ناز و ادا می‌گذاری و سر سوزنی درکش نمی‌کنی! حتی ممکن است از او و رفتارش ناراحت و دلگیر شوی ولی ناراحت نباش عزیزم، به امید هدا خودت که باردار شدی به حرفهای امروز من خواهی رسید الان خاله افسانه، مستانه، بانو جانم و مریم بانو خوب می‌دانند چه می‌گویم تازه غزل و بهناز و سانی و الی و ترلان جانم قبلا این راه را رفته‌اند و تازه از باقی ماجرا نیز باخبرند 

خوب شد خواب ماندم!

وقتی صبح شنبه را خواب می‌مانی و به جای ساعت ۷، ۸ و نیم از خانه خارج می‌شوی، می‌بینی که تمام خیابانها و اتوبانها یک جور دلنشینی خلوت ترند و همین وسوسه‌ات می‌کند که هر روز خواب بمانی ولی در عوض مسیر ۶-۷ دقیقه‌ای را نهایتا ۱۰ دقیقه‌ای برسی اداره نه یک ساعته!  

وقتی سوار ماشینی و آقای راننده دلش می‌خواهد که اول صبحی نه تنها تو و خودش صدای ضبطش را بشنوید که همه ی تهران بشوند صدایش را، تو عوض ناراحت شدن تازه ممنونش هم می‌شوی چون این آهنگ ترکیه‌ای قدیمی برای تو یادآور خاطرات خوش است، خاطراتی خیلی خوش؛ و بگویی نگویی به سرت می‌زند عصر که از اداره برگشتی خانه یکراست بروی سمرقند و از فیلم و سی دی فروشهایش بخواهی برایت یک سلکشن آهنگهای ترکیه‌ای قدیمی رایت کنند (حالا البته قدیمی که می‌گویم نه فکر کنی منظورم هزار سال پیش است ها، نه، فوق فوقش ۱۲ سال پیش را می‌گویم... یعنی همان زمانها که محزون و تارکان و اون پسره که شبیه عمراه بود اما هم صداش هم قیافش خیلی بهتر از اون بود تازه گل کرده بودند! عجیبه چرا اسمش یادم نیست!!! همان خواننده‌ای را می‌گویم که تا مدتها همه می‌گفتند برادر محزون است... چشمهای درشت و بینی کوچک عقابی داشت... لعنت بر شیطان اسمش چه بود؟!!!! حالا اگر فهمدید کدام را می‌گویم خواهشا اسمش را بگویید که دارم دیوانه می‌شوم!) شاید هم خودشان چنین سلکشنی داشته باشند که در این صورت چه بهتر، سی دی را می‌خری و یکراست می‌روی خانه برای درست کردن یک سلکشن محبوب از بین آنهمه آهنگ. 

حتی به نظرت امروز آهنگ فریاد امید هم زیبا و قشنگ شده است و در کمال تعجب حس می‌کنی که حتی این ترانه را دوستش هم داری! 

وقتی ماشین وارد میدان صنعت می‌شود حس می‌کنی کلا امروز، روزی خاص و دوست داشتنی است؛ از آن روزهاست که تو از لحظه لحظه‌اش لذت می‌بری و دوستش داری به دلیلی که خودت هم نمی‌دانی چیست... دلیلش هرچه باشد مهم نیست، مهم حس تو و آرامشیست که در رگهایت جاریست... فقط کاش الان آخرای مهر بود و هوا خنک و پاییزی... که اگر اینگونه بود دیگر دنیا به کامت بود...کاش الان پاییز بود... چقدر دوست داشتی الان پاییز بود تا می‌توانستی در خنکای هوای پاییزی، با عزیزترینت بروی میدان تجریش و از آن بازارچه‌های دوست داشتنیش خرید کنی و هی سبزی و میوه ی تازه و ادویه جات خوشبو بخری و هی کیف عالم را بکنی که در این هوای خنک و دوست داشتنی، در محیطی سرار نوستالوژیک و خاطره‌انگیز در حال قدم زدن و خریدی... کاش الان پاییز بود! 

دیگر خیالبافی بس است! نه الان پاییز است؛ نه هوا خنک و نه این مکانی که ماشین توقف کرده میدان تجریش است! پیاده شو و کرایه را بده که بیشتر از این تاخیر صبحگاهی نخوری و مجبور نشوی مرخصی ساعتی بیشتری بگیری! اما یادت باشد به هر حال امروز روزی زیبا و دوست داشتنی است و اگر هوا خنک نیست در عوض برگ درختان سبز است و روز طولانی است و تو می‌توانی ساعات و لحظات بیشتری را به خود اختصاص دهی و لذت ببری از زندگیت... آری امروز واقعا زیباست! 

 

پ.ن. دوست جون دستت درد نکنه روز خوبی رو برام ساختی کنار دوستای گلت 

یافتیدم: 

ادامه مطلب ...

دل اگر دل باشد...

دل اگر دل باشد که می‌داند تو همیشه و هر کجا کنارشی و مراقبشی. دل اگر دلی باشد که نلرزد، که نتپد، که نشکند، که سرد باشد که دیگر دل نیست تو بخوانش سنگ! اما دل اگر دل باشد می‌داند باید بلرزد، بتپد، بشکند، خالی شود و گرم شود چون تو هستی... تویی که همیشه و هر کجا کنارشی و مراقبشی؛ و اگر لرزید، تو آرامش خواهی کرد، و اگر تپید تند و بی‌محابا، باز یاد تو و امید به کرم تو آرمش خواهد کرد؛ و اگر شکست، او خوب می‌داند تو یار بی‌کسان و تنهایانی، و اگر خالی شد، عشق و محبت تو پرش خواهد کرد، و اگر سوخت از جور زمانه، باز می‌داند که هم تو تسکین دهنده و آرام جانشی! دل اگر دل باشد می‌داند تمام رازهای مگویش را تو شنوایی بی‌آنکه نگران قضاوتت باشد! دل اگر دل باشد باکش از عاشقی نیست، به امید تو می‌زند به دریا و یاعلی گویان آغاز می‌کند عاشقی را... 

دل اگر دل باشد که می‌داند تو همیشه و هر کجا کنارشی و مراقبشی. 

آقای پدر بعد از این :)

می‌دانی چقدر برایم جالب بود که دیشب بعد از دو ماه بالاخره یاد این کنجد من افتادی؟! می‌دانی چقدر برایم عجیب بود که مدام سفارش کودکت را می‌کردی و مدام تقاضا داشتی که خواهشنا باورش کنم و با او حرف بزنم اساسی! هرچند هنوز این فسقلی را باور نکرده‌ام اما باورم شد که تو آقای پدر شده‌ای! نه از آن پدرهای همینجوری ها، نه، تو از آن مهربان دوست داشتنی پدرهایی... از همانها که کودکشان را لوس و ننر می‌کنند اما به باورشان تازه خیلی هم جدی هستند!!! تو از آن پدرهایی می‌دانم! پس وقتی قرارست تو مهربان باشی من لابد باید نقش شمر خانواده را بازی کنم آخر نمی‌شود تو مهربان من هم مهربان آنوقت دو روز دیگر کودکمان اداره‌مان کند! نمی‌شود که! می‌دانی حرکات دیشبت و نگرانی جدیت چقدر دلم را گرم کرد؟ تو این مدت همش با خودم فکر می‌کردم که نکند مرا و کودکمان را رها کنی به حال خود و خودت را غرق کار و بارت نمایی اما سخنان محبت‌آمیزت با کودکت، سفارشهای راه به راهت همه خیالم را راحت کردند که تو وظایف پدرانه‌‌ات را انجام خواهی داد تمام و کمال! یعنی دلت نمی‌آید از زیرش شانه خالی کنی؛ به قول خانم همکار این فسقلی انرژی عجیبی دارد، فکر کنم هنوز هیچی نشده انرژیش روی تو اثر گذاشته اساسی  

اما من همچنان حرفم نمی‌آید با این فنقل بانو... خدا به داد برسد نکند از آن مادرهای سرد و عبوث شوم که لام تا کام با فرزندشان حرف نمی‌زنند؟! نکند از آن مادرها شوم که معتقدم نباید به بچه زیاد رو داد؟! اما مادر خودم که اینگونه نبود! از وقتی به یاد دارم محرم اسرارش بودم و سنگ صبورش! او از همان کودکی مرا انسانی عاقل و فهیم محسوب می‌کرد و حتی خیلی اوقات ازم نظر می‌خواست و از نظراتم استفاده می‌کرد! پس خودم چرا اینجوریم؟ اصلا چرا تمام محاسباتم برعکس از آب درآمدند؟ من فکر می‌کردم خودم با کودکم راحت راحت باشم و تو با او غریبی کنی اما دیشب بهم ثابت کردی که تو حداقل یک قدم از من جلوتریخوب باش! من که بخیل نیستم... حالا بگذار صدای قلبش را بشنوم، بگذار تصویرش را ببینم، بگذار اولین تکانها را حس کنم مطمئنم که بعد از آنها صدها قدم از تو جلوتر می‌زنم حالا صبر کن 

اما خدایی چه حالی می‌دهد حالت از پخت و پز بهم بخورد اما عوضش هی ارد غذاهای مختلف را به اطرافیانت بدهی هی مامان جانت برایت کتلت و لوبیا پلو و فسنجان بپزد، هی سارا که بیاید پیشت چون خواهری دلسوز هوایت را داشته باشد و محض خاطر ویار جنابعالی برود دنبال کرفس تازه تا خورشتش را برایت بار بگذارد! حالا خوبست خودت عاشق آشپزی بودی و به این روز افتادی اگر آشپزی را دوست نداشتی می‌خواستی چقدر زور بگویی به اطرافیانتraised eyebrow پر رو!

سفره

سه روز پیش که میشه جمعه، بالاخره بعد از سه سال موفق شدم سفره حضرت ابوالفضلم رو بندازم؛

ادامه مطلب ...

‌Beautiful People

 

نمی‌دونم چند نفر از شما سریال «Beautiful People» رو دیدید، من خودم هم نه از اول دیدم این سریال رو و نه کامل اما اون موقع ها که هنوز تب سریال و سریال بینی انقدر داغ نشده بود و ام بی سی فقط دو تا بود یکی عربی و یکی انگلیسی، که ام بی سی۲ هم فیلمهای انگلیسی زبان پخش می‌کرد و هم سریال، من چند قسمت از این سریال رو دیدم و خیلی خوشم اومد ازش منتها نمیدونستم دقیقا چه روزی و چه ساعتی پخش میشه و برای همین دیدنش موکول می‌شد به گاهی گداری که البختکی می‌رفتم رو این کانال و اتفاقی می‌دیدمش! داستانش از نظر من خیلی زنونه و دوست داشتنی بود... یک مادر جوون با دو دختر یکی نوجون و اون یکی تقریبا جوون. داستان در مورد زندگی این سه تا خانم بود و من نمی‌دونم چرا حس می‌کردم اینقدر زندگیاشون شبیه زندگی ما ایرانیهاست... همون دغدغه‌هایی که یک مادر ایرانی داره اون مادر آمریکایی هم داشت و شاید همین نزدیکی فرهنگی بود که باعث شده بود از این سریال خوشم بیاد. بعدها ولی هرجا گشتم کسی اصلا اسم این سریال رو هم نشنیده بود دیگه چه برسه به اینکه داشته باشندش. گذشت و گذشت تا هفته پیش که رفته بودم پیش آقای فیلمی خودمون و اسم این سریال رو بهش گفتم. گفت یادداشت کن برات جورش می‌کنم. علاوه بر این سریال سیزن ۸ گریز آناتومی و فیلم عاشقانه و دوست داشتنی «When Harry met Sally» رو هم سفارش دادم. قراره تا ۵ شنبه حاضر بشوند و من از حالا دارم ذوق می‌کنم که هرچه سریعتر این فیلمو سریالهای دوست داشتنیم رو ببینم. بهتون پیشنهاد می‌کنم اگر گیرتان اومد حتما این سریال و فیلم رو ببینید. به نظر من که خیلی دلنشینتر و دوست داشتنیتر از سریال «Desperate Housewives» بود

جبران مافات!

به جبران پست اعصاب خرد کن و سراسر حرص و جوش قبل، می‌خواهم از حال و هوای خوب و روزهای زیبا بنویسم اما... راستش را بخواهید فعلا چیز خاصی به فکرم نمی‌رسد؛ می‌گذارم در اختیار کیبورد و انگشتانم تا به کمک هم هر چه دل تنگشان می‌خواهد تایپ کنند! 

هنوز با کنجد خانوم حرفی نزده‌ام یعنی یک جورهایی باهاش احساس راحتی نمی‌کنم و مدام معذبم... تا می‌‌خواهم حرفی بزنم خودم خنده‌ام می‌گیرد که دارم با کی حرف می‌زنم با فرزندی که هنوز قدر یک کنجد (یا به قول حدیث قدر یک نقطه) است؟! اما همه می‌گویند او درک می‌کند و تو باید با او حرف بزنی! از طرفی باید اعتراف کنم که اصلا مادر خوبی نیستم چون حوصله خواندن کتابهای زمان بارداری و روانشناسی و غیره و غیره را ندارم ولی خوب باز از طرفی چشمم کور دنده‌ام نرم، خربزه خورده‌ام باید پای لرزش هم بشینم! باید بخاطر طفل یک نقطه‌ایم هم کتابهای بارداری را بخوانم و هم روانشناسی و هم هرچیزی که مرا در هر مرحله از بچه داری یاریم کند؛ می‌خواهد حالا فرزندم قدر یک کنجد باشد می‌خواهد از کنجدی درآمده و به اندازه یک بچه ی درسته شده باشد! 

از طرفی در خواندن کتاب و فیلم دیدن و اصلا تلویزیون دیدن هم دچار مشکل شده‌ام! با وسواس خاصی فیلم می‌بینم و کتاب می‌خوانم... اصلا و ابدا قصد ندارم داستانهای اعصاب خرد کن یا ناراحت کننده بخوانم یا ببینم (البته قبل از بارداری هم همینجور بودم ولی بعضی از فیلمایی را که باید دید را می‌دیدم) و تا جائیکه امکان دارد سعی بر آن دارم که چشمم اصلا و ابدا به د*و*ل*ت*م*ر*د*ا*ن انترکیب مملکتم نیفتد مبادا که کودکم بیریخت از آب دربیاید!!! والا! 

این وسط توصیه‌های خوراکی اطرافیان مرا کشته است! یکی می‌گوید خرما بخور فرزندت باهوش می‌شود، آن یکی می‌گوید نخوری ها!!! خرما برای کبد بچه خیلی بد است! آن یکی می‌گوید کندر بخور که برای هوش بچه بسیار بسیار مفید است، آن یکی می‌گوید نخوریها!!! کندر باعث میشود کودک هایپر اکتیو شود!!! یکی دیگر می‌گوید هلو بخور تا فرزندت زیبا شود (پارازیت... مگر قرار است وقتی مادر به این زیبایی دارد، بیریخت از آب دربیایید؟! محمد جان تو هم خوبی ها ولی قبول کن من از تو خوشگلترم عزیزم) آن یکی می‌گوید نخوریها!!! هلو باعث میشود کودکت پشمالو شود!!!! و من همچنان در عجب مانده ام که بالاخره چه باید بکنم!!! چه بخورم و چه نخورم!!! 

پ.ن. بهناز جان تا صفحه ۲۳۴ انگار این من نیستم را خواندم و دوستش داشتم... یک جورایی خانوادگیست داستانش منظورم اینه که داستان در مورد اعضای یک خانواده است: دایی و خانمش و پسر و دخترش، خواهر و دخترک ۱۷ ساله اش، آن یکی خواهر و پسر پزشکش و همسر و دخترانش و مادربزرگی که ستون این خانواده است! هر کدام این افراد دارای مسائل و مشکلات خاص خودشان هستند اما همه یک جورایی به هم مرتبطند و به وقت نیاز به یاری هم می آیند... من تا اینجای کار داستان را دوست داشته و پسندیده ام اما نظر دقیقتر را فردا که تمامش کردم میگویم برایت 

امروز نوشت: 

بهناز جان به نظر من قشنگ بود کتابش و ارزش خوندن داشت... منکه راغب شدم برم اولین کتاب خانم فرخی رو هم بگیرم... واقعا خلاقیت داره تو پرداخت داستانها و اصلا تکراری نمی‌نویسه... قلمشم به نظر من پخته و خوبه. بگیر کتابشو حتما

خط خطی اندر خط خطی!

امروز دنیا را چه شده؟! قمر در عقرب است یا عقرب در قمر یا که اصلا خر تو خر است؟!

ادامه مطلب ...

شوهر عزیز من

تو این چند روز تعطیلی که اومدم خونه مادر محمد و حسابی خستگی در میکنم، تونستم کتابهای شروع یک زن و شوهر عزیز من از فریبا کلهر رو بخونم... هر دو کتاب رو دوست داشتم زیاد... قلم خانم کلهر یه جورایی دوست داشتنیه و همینطور که هی بری جلو وبری جلو یهو دیدی وسطای کتاب یه سوپرایز مشتی برات داشت... از طرفی یه طنز خاصی هم تو نوشته هاش هست که باعث شیرینی و جذابیت داستانش میشه... بهتون پیشنهاد میکنم حتما حتما این دوکتاب رو بخونید... البته خانم کلهر با نوشتن کتاب شوهر عزیز من سه گانه ی خودش رو تموم کرده، اولیش شروع یک زن، دومی پایان یک مرد (که هنوز نخوندمش باید بگردم از اون ته تهای کتابخونم بکشمش بیرون) آخریش هم همین شوهر عزیز من بود. 

مرسی از طناز عزیزم برای معرفی این کتب و ممنون از الی جانم برای تشویقم به خوندن هرچه زودتر این کتاب 

خوش باشید دوستان 

اصلا یه ذره از متن هر دو کتاب رو در ادامه مطلب مینویسم که کی باقلمش آشنا بشید اگر چیزی ازش نخوندید تا حالا...

ادامه مطلب ...

کی فکرشو می‌کرد؟ هاین؟

عید امسال وقتی سفره ی هفت سین رو با علاقه می‌چیدم، وقتی سیبای سرخ رو با دستمال نمدار محکم می‌سابیدم تا حسابی برق بیفتند، وقی سنگای رنگی رو دونه دونه و با سلیقه کنار هم میذاشتم تا هارمونیشون بهم نخوره، وقتی ظرف سبزه ی تپلمو با احتیاط میذاشتم کنار آینه تا هم تصویرش بیفته تو آینه و هم خیلی جلوی آینه رو پر نکنه، وقتی پیش از لحظه ی تحویل سال دعای یا مقلب القلوب رو می‌خوندم، وقتی کانال ماهواره رو گذاشته بودم رو پی ام سی و با آهنگای یکی از یکی شادترش می‌خوندم و می‌رقصیدم، شاید به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم این بود که در سال ۹۱ قراره زندگی من و محمد دستخوش یه تغییر و تحول اساسی بشه، اصلا به مخیله‌ام خطور هم نمی‌کرد که سال دیگه همین موقع من دو ماه از مادر شدنم می‌گذره!!! من فکر می‌کردم امسال هم یه سالیه مثل پارسال و پیارسال و پس پیارسال... اینکه بریم سر کار و بیاییم خونه، گاهی با دوستان باشیم و گاهی با فامیل، چند بار در سال بریم مسافرت و خوش بگذرونیم، بگیم بخندیم، دعوا کنیم، قهر کنیم، آشتی کنیم و خلاصه یه زندگی عادی و نرمال داشته باشیم... من اصلا فکرشم نمی‌کردم درست یه ماه بعد از تحویل سال من از بهاره ی آزاد و رها تبدیل به مامان بهاره ی پر مسئولیتی بشم که دیگه قرار نیست خیلی از کارهایی که قبلا می‌کرد رو انجام بده و در عوض خیلی از کارایی که انجام نمی‌داد رو انجام بده، که مواظب خورد و خوراکش باشه اونم کی؟ بهاره‌ای که هیچ وقت مواظب چیزایی که میخورد نبود! حالا باید مواظب باشه چی بخوره که برای نی نی کوچولوش (که نمیدونه چرا فکر میکنه دختره) خوب باشه یا چی نخوره که براش بد باشه! من فکرشم نمیکردم منی که از خوابیدن و دراز کشیدن بیزار و متنفر بودم، حالا راه به راه دراز می‌کشم و آی می‌خوابم، آی می‌خوابم! منی که همیشه عاشق سکوت و آرامش شبها بودم و همیشه به هر مصیبتی بود حداقل خودمو تا ۱۲ شب بیدار نگه میداشتم که بیشتر از شبم لذت ببرم، حالا ساعت ۱۰ شده نشده دارم خواب هفت پادشاهو می‌بینم! نه، من به این چیزا اصلا فکر نمی‌کردم ولی حالا یه حسی دارم... اینکه چه خوب که خدا دلش خواست یه نفرو به جمع دو نفره ی ما اضافه کنه... چه خوب که باعث شد اینجوری کمی از منیتها و خودخواهی‌هامون کم کنیم و به موجود فنقلی فکر کنیم که تا چند وقت دیگه باید پا به عرصه وجود بگذاره، چه خوب شد که دوباره برامون انگیزه‌ای ایجاد کرد برای تلاش و تکاپوی بیشتر... چه خوب شد که اینجوری شد...  

شاید از این به بعد گهگداری از حال و هوای این روزام بنویسم... اینکه به چی فکر می‌کنم و چه حس و حالی دارم نه فقط خودم که از حس و حال محمد هم قطعا بیشتر می‌نویسم... محمدی که به قول خودش بعد از فوت پدرش دیگه انگیزه‌ای برای زندگی نداشت اما حالا مدام لبخند می‌زنه و حال نی نیشو از من می‌پرسه و از طرفی مدام تاکید می‌کنه اگه خودتو لوس کنی، من نازتو نمی‌کشما نمی‌خوام بچه مو لوس کنم چون تو رو لوس کردم و حالا حریفت نیستم وای به اینکه بشید دو تا آدم لوس! بیخود! من لوست نمی‌کنم! اما تا می‌گم میوه، فوری چند مدل میریزه تو پیش‌دستی و میذاره جلوم، تا می‌گم فلان چیزو می‌خوام فوری برام آماده‌اش می‌کنه! خدا رحم کرد حالا قصد نداره لوسم کنه اگه قصدشو داشت می‌خواست چی‌ کار کنه!!! 

از حال و هوای این روزام بیشتر می‌نویسم حتما!

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟!

نمی‌دونم چه حکمتی تو کار خداست که همیشه یه آس تو دستش میمونه و درست زمانی که انتظارشو نداری برات رو می‌کندش. البته قربونش برم همیشه خیر و صلاح بنده شو می‌خواد اما نمی‌دونم چرا صلاحش اون وقتی که بنده‌اش منتظرشه نیست و یه چند وقت بعدشه که اون بنده ی بدبخت اصلا و ابدا انتظارشون نداره!

امروز می‌خوام براتون یه قصه ی تکراری بگم اگه حوصله‌شو دارید برید به ادامه مطلب و آن حرف نگفته ی منو اونجا بخونیدhttp://mahsae-ali.blogfa.com. راستش اصل خبر اینی بود که اون پایین می‌خونید

ادامه مطلب ...