روزهای من
روزهای من

روزهای من

ترس

نفسم بالا نمیاد؛ ضربان قلبم بالاست، خیلی بالا! ای خدا تا شب آرامش رو بهم برگردون... لطفا تا شب برام هی انرژی مثبت بفرستید که نافرم محتاجشم! 

تشابه آشپزی با اتوبان همت!

به مهمترین و اصلی‌ترین ماده ی آشپزی که همانا پیاز است می‌ماند! همانگونه که برای طبخ هر غذایی (الخصوص خورش، مرغ، مایه ماکارونی و...) ابتدا باید پیاز داغ فراوان درست کرده و بعد دانه دانه افزودنی‌های دیگر را متناسب با هر غذایی به آن اضافه نمایی، انتخاب مسیر صبحگاهی هم حتما حتما نیاز به اتوبان همت دارد! یعنی اتوبان همت در اینجا نقش پیازداغ را ایفا می‌کند در آشپزی! بدین ترتیب که ابتدا وارد اتوبان شده و بعد بسته به مقصدی که داری، تصمیم می‌گیری که از کدام خروجی وارد کدام بزرگراه شوی! همانطور که خورش بدون پیازداغ نمی‌شود، مسیر صبحگاهی هم به غیر از همت نمی‌شود!‌ اینرا از منی که چون مسافرکشی حرفه‌ای تمام کوچه پس کوچه‌ها، خیابانها و اتوبانهای مکانهای مورد نیازم (محل سکونت، محل کار، محل سکونت والدینم و ...) را می‌شناسم قبول کنید که برای رسیدن به محل کار، نه اتوبان حکیم به درد می‌خورد، نه بلوار آیت‌الله کاشانی، نه اتوبان نیایش، نه باکری و نه فرحزاد!!! تنها و تنها اتوبان همت است که راه گشاست! حالا ممکن است اول صبحی از دیدن خیل عظیم وسائل نقلیه (از موتور گازی بگیر تا سواری و وانت و اتوبوس) به وحشت بیفتی ولی قبول کن که آن گرفتگی و شلوغی صبحگاهی تنها تا سر سردار جنگل دوام دارد و بعد از آن نمی‌دانم که چه جور می‌شود که آن مسیر گرفته از هم باز شده و راه تقریبا روان می‌گردد. بنابراین عزیز من هیچ نگرانی به خود راه نده و مطمئن باش اگر 7:30 از خانه حرکت کنی، قطعا و مطمئنا آن مسیر (6 دقیقه ای در حالت عادی) را در بهترین زمان ممکن که همانا 30 دقیقه باشد طی خواهی کرد! پس دفعه بعد که خواستی مسیری را انتخاب کنی صبح اول وقت، یاد آشپزی و پیاز داغ بیفت و همان اتوبان همت را انتخاب کن! به جان خودم 

 

پ.ن۱. این پست با عرض شرمندگی تنها برای ساکنین غرب تهران نخ سوزن محدوده سردارجنگل تا ستاری بلکه هم انورتر فایده دارد و بس 

پ.ن۲. باز این وبگذر لعنتی منفجر شده که!  

***  

به نظرم امروز یکی از بیخودتری و چرت ترین روزهای سال ۱۳۹۱ است؛ البته خدا مرا ببخشد اما مگر خلاف این است! وقتی برای اولین بار پاورپوینت جلسه شنبه را از دیروز بعدازظهر آماده کرده‌ای و برای امروز کار چندانی نداری، وقتی پیش خود فکر می‌کنی بعد از تمام آن بدوبدوهای مخصوص چهارشنبه‌ها خسته و کوفته می‌روی خانه و در کمال آرامش و آسایش رمان جدیدت را دست گرفته، می‌خوانی و غرق لذت می‌شوی، وقتی به خود نوید یک خواب لذتبخش عصرگاهی را میدهی، وقتی قبل از ورود به اداره فکر می‌کنی امروز روز مفیدی خواهی داشت، وقتی شب قبل باران ببارد و باد بوزد و تو امروز انتظار داشته باشی که با آسمانی صاف و هوایی عالی مواجه خواهی شد اما بیایی اداره و بفهمی جلسه ی شنبه کنسل است و این یعنی بیخود خوشحال بودی که پاورپوینتت آماده است؛ بیخود دیروز تا عصر اداره بودی، بیخود آنهمه وقت و چشم هدر دادی، بیخود فکر می‌کنی امروز روز مفیدی است و تو برخلاف تمام چهارشنبه‌ها امروز باید مگس بپرانی، بیخود فکر کرده‌ای که آن خستگی و کوفتگی لذتبخش است چون در اثر کار زیاد بوده است، این خستگی و کرختی که الان دچارشی ناشی از بیکاری و مگس پرانی و وقت گذرانی زیاد است و تا ساعت ۲:۳۰ آنقدر کسل و بی‌حوصله‌ می‌شوی که وقتی رفتی منزل تنها حال داری یک دوش سرسری گرفته و به زور خود را به خواب بزنی، خوابی که به جای رفع خستگی و نشاط برایت کرختی و سستی و بی حوصلگی به ارمغان می‌آورد! بیخود انتظار آسمان صاف و آبی و هوای خنک و دلچسب را داشتی!!! هوای کثیف تهران دیگر از این به بعد همینگونه است: غبارآلود، کثیف، ناپاک، نازیبا و سرطان‌زا! 

به نظرم امروز یکی از بیخودتری و چرت ترین روزهای سال ۱۳۹۱ است؛ البته خدا مرا ببخشد اما مگر خلاف این است!

کن فیکون اداری!!!

تو اداره ی ما امروز بمب ترکیده و یک عالمه مدیرکل و معاون مدیرکل و کارشناس جاهاشون با هم عوض شده!!! یکی از مدیرکلها رو تبدیل به کارشناس کردند؛ اون یکی مدیرکل رو تنزلش دادند و سرپرستش کردند؛ یکی از معاون مدیرکلها رو باز کارشناس کردند و یکی از کارشناسا رو معاون مدیرکل بعد اون یکی معاون مدیر کل رو مدیرکل کردند و یکی از کارشناسا رو اخراج کردند و همینجور بگیر برو تا آخر  

یا ابوالفضل!!! خدایا خودت مواظبم باشیه وقت حواستو ندی جای دیگه ها... امروز لطفا اون بینهایت دنگ حواستو فقط بده به من... اوکی؟ 

پ.ن. می دونی اعصاب خرد کن ترین چیز تو محل کار چیه؟ اینکه بعد از هزار سال اون اوراق صاب مرده ی روی میزتو مرتب کنی و هر کدوم و دسته بندی کرده و در زونکنهای مجزا جا بدی، زونکنها رو برداری و هلک هلک از اتاق خارج شده و دور سالن بگردی و بروی در اتاق بایگانی و زونکهات رو بذاری تو کمد خودت و دوباره هلک هلک از اتاق بایگانی بچرخی (تازه اونم شمسی- قمری) و نهایتا برگردی پشت میزت و گروپی بشینی اونوقت یهو یادت بیفته که باید از بند 2 صورتجلسه شماره 180 یک کپی برای یکی از مدیرا میفرستادی و نتیجه اینکه دوباره باید هلک هلک اونهمه راه بری و اون زونکن کذایی اون مستند لعنتی را برداری و ازش کپی گرفته و دوباره سند را سر جاش بگذاری و اون دور شمسی قمری رو یکبار دیگه طی کنی!!! یعنی من متنفرم از این بیگاری اجباری!!! چون اون مدیر بی مسئولیت خودش از این سند کپی داشته ولی چون گم کرده یقه واحد مارو گرفته که یه بار دیگه بهم بدید!!! لامصب دفعه اولشم نیست من نمیدونم چه حکمتیه که هروقت باید برای این آدم مزخرفِ دست سنگین چیزی بفرستم هی مجبور میشم دوباره کاری انجام بدم حتی یه بار یادمه که در عرض ده دقیقه سه بار این بلا سرم اومد و هی دونه دونه یادم میفتاد که سند چی و چی و چی هم بود که باید برای این مرده شور برده کپی میفرستادم! من آدم به هیچ وجه حواس پرتی نیستم اما نمیدونم چرا هر وقت نوبت این میشه من حواسم پرت میشه؛ برای همینه که میگم دستش سنگینه یعی کار هی گره میخوره و راه نمیفته! خدایا تو که همه رو جابه جا کردی خوب این میمون بوزینه رو هم عوضش می کردی دیگه... اه!!!!

سوت

کنار دانیال نشسته‌ام و هر دو پرشین تون نگاه می‌کنیم که یکباره دانیال می‌پرسد آقاهه چی کار کرد؟ سوت زد؟ گفتم آره عمه، سوت زد. دستش را کرد تو دهانش و گفت اینجوری؟ صورتش آنقدر معصوم و از طرفی خنده دار بود که ناخودآگاه لبخند را به لبانم آورد. ناگهان فکرم رفت به این سو که من هیچ وقت تو زندگیم نتوانستم سوت بزنم! همیشه در جشن و سرورها یا زمانی که باید فردی را بخاطر کاری (حالا تو بخوان بخاطر هنرش) تشویق کنم، دلم خواسته همراه با کف و دست برایش سوت هم بزنم بلبلی؛ ولی هرچه بیشتر لبان را غنچه کردم بلکه صدای سوت بدهد، کمتر به نتیجه رسیدم سوت زدن با انگشت را که دیگر اصلا فکرش را نکن! عمرا نتوانستم! بعد تو فکر کن سوم دبیرستان هستی و سر کلاس دبیر دینی بداخلاق و اخمو، ناگهان روح شیطان رجیم در جسمت حلول کند و دلت بخواهد یک بار دیگر شانس خود را در سوت زدن امتحان کنی و نتیجه آنکه درست زمانی که دبیر پشت به شما دارد روی تخته مطلب می‌نویسد، آن صدای دوست داشتنی از بین لبانت خارج شود! در کمال تعجب رو به آسمان کرده و می‌گویی خدایا آخر چرا اینجا؟ چرا حالا؟!!! و بعد با ترس و لرز چشم به صورت برافروخته ی دبیر بداخلاقت می‌کنی و آب دهانت را قورت می‌دهی و آرزو می‌کنی کسی ترا لو ندهد!!! که خوب خوشبختانه لو نمی‌دهندت!

عجیب آنکه آن بار تنها باری بود که توانستی سوت بزنی ولی هنوزم که هنوز است در عجبی که چرا باید درست سر کلاس دینی آن صدا از لبانت خارج شود آخر؟!!! هاین؟  

مش رحیم

آقای خدماتی که می آید برای خالی کردن سطلهای زباله، من از ترس آنکه مبادا بیاید نزدیکم و اکسیژن کم بیاورم برای تنفس، فوری می‌گویم ممنون آقا رحیم؛ امروز آشغال ندارم! و برای آنکه حرفم را باور کند واقعا در طول روز تمام سعیم را می‌کنم که تولید زباله نکنم وگرنه آقا رحیم می‌آید نزدیک نزدیک میزم و آنوقت اگر از بوی نامطبوع بدن ایشان خفه شدم دیگر خونم به گردن خودم است میخواستم تولید زباله نکنم!!! این روزها دارم به این موضوع فکر میکنم که نکند آقا رحیم خودش به خوبی به این موضوع واقف است و اصلا به همین دلیل است که حمام نمیرود؟! نکند خانمهای دیگر هم از روش من استفاده می‌کنند و به این طریق جانشان را نجات می‌دهند از استشمام هوای سوپر متعفن؟ هاین؟ امروز اما هرچقدر دلم خواست زباله تولید کردم و ساعتی که می‌دانستم آقا رحیم برای خالی کردن سطلها می‌آید، سطل زباله را بردم گذاشتم دم در و تا آقا رحیم وارد شد تو دلم گفتم (سوپرایز آقا رحیم!!!! امروز آشغال داریم) ولی بر لبانم جاری شد: سطل من کنار دره آقا رحیم لطفا زحمتش را بکش! خوب دست کم اینجوری آن نانی که آقا رحیم به منزلش می‌برد هم حلال می‌شود!!! خوب نمی‌شود که چای را خودم بریزم چون از تمیزی آقا رحیم اطمینان ندارم بعد کاغذها را روی میزم تلنبار کنم به هوای روزی که آنها را با هم بدهم به آقا رحیم آخر لامذهب درست زمانی می‌آید که من سرم حسابی شلوغ است.... میزم را خودم تمیز کنم که مبادا یکوقت آقا رحیم نزدیک میزم شود و از آن بدتر بخواهد میزم را با آن دستمال کثیف و آلوده‌اش تمیز کند!!! خوب پس به این ترتیب آقا رحیم چه کار کند؟! اصلا اینجوری بهتر است هم آقا رحیم کارش را انجام می‌دهد و نانش حلال می‌شود و هم آنکه من از بی‌اکسیژنی خفه نمی‌شوم! والا! 

امروزنوشت: 

کتاب یک روز دلگیر ابری از تکین حمزه لو را تمام کردم. موضوعش خیلی خیلی خاص بود؛ از آندست موضوع‌ها که ندیدم تابه حال کسی به آن توجه کرده باشد؛ از آن موضوع‌ها که همه به جای یافتن راه چاره برایش سعی در انکارش به توان هزار دارند، از آن موضوع‌ها! برایم جالب بود که تکین با چه جرات و جسارتی سراغ این موضوع رفته و به چه خوبی هم توانسته بود تعصبات غلط، پیش‌داوری‌ها، خودخواهی‌ها و بی‌معرفتی‌های ایرانی جماعت را هرگاه که به ضررشان باشد به تصویر بکشد. 

کتابش را دوست داشتم ولی چون از آن دست موضوعاتی دارد که تحمل تجسمش از توانم خارج است، نمی‌توانم برای بار دوم به سراغش روم اما بهتان پیشنهاد می‌کنم حتما بخوانیدش چرا که خدا را چه دیدید شاید روزی روزگاری چرخ گردون، زندگیمان را طوری چرخاند که دچار مشکلات قهرمان داستان یا اطرافیانش شدیم، خوبست که خودمان را جای دیگری بگذاریم، خوب است که احساسات نفر مقابل را بهتر درک کنیم، خوب است که با چشمان بازتری به این قبیل مسائل نگاه کنیم؛ خوب است دیدمان باز شود... حتی اگر اهل رمان خواندن هم نیستید باز پیشنهاد می‌کنم بخاطر دل من این کتاب را بخوانید و اگر مرد هستید تمنا میکنم حتما این کتاب را بخوانید و حتما سعی کنید خود را جای همسر قهرمان داستان بگذارید...  

دوست دارم اگر خواندیدش نظرتان را درباره این کتاب بدانم؛ دوست دارم بدانم اگر شما جای قهرمان داستان یا اطرافیانش بودید چه می‌کردید؟ 

پ.ن. این کتاب به هیچ عنوان به بیماری ایدز نپرداخته... گفتم بگویم که یکوقت فکرتان به این موضوع نرود! 

من میدانم و تو حضرت آقا!

جناب آقای همسر محترم!!! 

وقتی همسر خوشگلت که من باشم از دستت عصبانیست و برای خالی کردن عصبانیتش سر تو دستش بهت نمی‌رسد و مجبور است با پایش لگدت بزند، خوب یعنی حتما یک کاری کرده ای که او را به مرز انفجار رسانده ای و او هم قصد دارد به سزای کارت برساندت؛ پس مرد باش و جاخالی نده و بگذار کتکی را که حقت است خودت بخوری نه آنکه جاخالی داده و باعث شوی آن پای نگونبختی که قرار بود ضارب باشد خودش گروپی بخورد به ستون تخت و یاورش استاد شود تا یک هفته!!! تازه در کمال پر رویی هرهر هم بخندی و بگویی دیدی؟ چوب خدا صدا ندارد! نامرد بی معرفت از دیشب تا حالا نمی توانم درست و درمان راه روم! دیشب از درد پا نتوانستم از خجالتت دربیاییم ولی بگذار عصری بیایی خانه من می دانم و تو آن چوب خدا 

پ.ن. از کتابها سکوت سرد را خواندم و متاسفانه دوستش نداشتم!!! اصلا انتظار نداشتم بعد از آنهمه به به و چه چهی که خوانندگان از  کتاب کرده بودند با همچین چیزی مواجه بشوم... اصلا نه انگار که نویسنده ۲۶-۲۷ سالشه تو انگار کن که داستان را یک دختر ۱۶-۱۷ ساله ی رویایی و خیالباف نوشته باشه... فکر میکردم این کتاب یکی از جذابترین کتابهام بشه اما متاسفانه اینجور نشد

کتابهای من

برای اینکه صفحه سنگین نشه عکس کتابها رو در ادامه مطالب میذارم.

ادامه مطلب ...

آن پنجشنبه‌های عزیز+گزارش نمایشگاه

خانه قدیمی پدرم انتهای کوچه بود، البته انتهای انتها که نه، پنجمین خانه بعد از چهار راه دوم یک کوچه ی بسیار طویل... آن چهار راه هم یک چهار راه واقعی نبود یعنی قبلنها بود ولی وقتی من ۱۱ سالم شد از سه کوچه پایینتر از کوچه ی ما تا یک کوچه بالاتر تمام این چهار راه‌ها تبدیل به پارک شدند و وقتی من به سنی رسیدم که دیگر برای خودم خانمی شده بودم، این پارکها هم تبدیل به پارکهایی بسیار مصفا، خوشبو و دوست داشتنی شده بودند.  

تا اینجا را داشته باشید تا باقی را بگویم... از آنجا که مامان جان بنده شاغل بودند و ۵ روز هفته را صبح خروس خوان از خانه خارج شده و ۵ عصر برمی‌گشتند، پس دیگر در طول هفته وقتی نمی‌ماند برایشان تا که مایحتاج خانه را خریداری کنند، بابا خان هم که به رسم مردانگی ایرانی از نظر کمک به همسر در زمینه خرید مایحتاج خانه از هفت دولت آزاد بودند و اگر هم سالی به دوازده ماه گیر می‌افتادن از قصد بدترین و بنجل‌ترین چیزها را می‌خریدند تا مامان طفلکی من پشت دستش را داغ کند و دفعه بعد هیچ کاری را از ایشان نخواهد!!!!خلاصه وقتی اوضاع اینگونه بود، مامان هم صبح پنجشنبه‌ها که تعطیل بود ساعت ۸ مرا از خواب ببدار می‌کرد تا دوتایی با هم برویم و از صمد آقا که سه کوچه پایین‌تر از ما مغازه ی میوه فروشی داشت، میوه و سبزیجات بخریم بعد برویم از آقا ایرج که کوچه پایینی ما مغازه بقالی داشت ماست و شیر و کره پنیر و چه می‌دانم نخود لوبیا بخریم؛ اگرچه وقتی ۸ صبح یک روز تعطیل به زور بیدار می‌شدم (البته زور که می‌گویم نه فکر کنی با چماق می‌ایستاد بالای سرم و با داد و فغان بیدارم می‌کرد ها، نه، اتفاقا برعکس با لطیفترین و مهربانانه‌ترین لحنی که بلد بود صدایم می‌کرد: بهار مامان میایی بریم یه کم خرید، من تنهایی دستم درد میگیره. من اما اولش دلم نمی‌خواست آن خواب شیرین را رها کنم ولی بعد که یاد مظلومی مامانم میفتادم با نثار انواع و اقسام الفاظ غیرمحترمانه به اجداد و نیاکان پدریم که تن‌پروری و تنبلی را یاد پدرم داده بودند، از خواب بیدار شده و همراه مامان می‌شدم ولی چون واقعا زورم می‌آمد می‌گویم به زور) ولی واقعا آن پنجشنبه صبحها را دوست داشتم. اینکه صبح یک پنجشنبه بهاری وقتی هوا خنک است و تازه از خانه خارج شوی و بعد نرم نرمک دست مادر مهربانت را بگیری و دوتایی قدم زنان و صحبت کنان از میان این چند پارک زیبا عبور کنید و خرید کرده و دوباره از همان راه زیبا به خانه بازگردید، در راه برگشت چند دقیقه‌ای را در پارک بنشید و از آرامش، هوای پاک و سکوت آنجا غرق لذت شوید و نهایتا به خانه بازگردید، در خانه تو سفره ی صبحانه را روی میز پهن کنی و مامان برایت از آن چای‌های خوشمزه‌اش بریزد، واقعا برایم دلچسب و دوست‌داشتنی بود... انقدر دوست داشتنی که امروز بعد از گذشت ۱۰-۱۲ سال از آن روزها هنوز بهشان فکر می‌کنم و وقتی پنجشنبه می‌شود واقعا دلم برای آرامش آن پنجشنبه‌ها تنگ تنگ تنگ می‌شود! مامان الان در برجی ۱۱ طبقه ساکن است که دور تا دورش را برج‌های دیگر احاطه کرده‌اند و اگرچه فضای سبز و زیبای محوطه‌اش واقعا زیبا و دوست داشتنی است اما آنجا محل گذر است و تو عمرا نمی‌توانی حتی دو دقیقه در آنجا توقف کنی چون واقعا ضایع است و اصلا کلاس ندارد و این حرفها... از طرفی خودم ساکن طبقه پنجم خانه‌ای هستم که در محاصره ی هیچ پارکی نیست و چون نزدیک خیابان اصلی است پس از سوکت و آرامش و هوای پاک هم خبری نیست و از همه بدتر اینکه تا خانه مامان جان در حالت عادی یک ربع و در حالت شلوغی نیم ساعت فاصله است و من هیچ پنجشنبه‌ای را فرصت ندارم تا صبح اول وقت آنجا باشم تا مامان صدایم کند تا با هم راهی خرید شویم! تازه صدایم هم بکند دیگر من به درد مامان نمی‌خورم چون فاصله خانه مامان تا نزدیک‌ترین مغازه یک خیابان سربالایی خیلی طولانی است و پادرد مامان به او مجال پیاده‌روی نمی‌دهد پس با ماشین می‌رود و برگشتنی هم تا دم آسانسور با ماشین می‌آید و از آنجا به بعد را دیگر مرد خانه (!!!) قبول زحمت می‌کنند!!! 

امروز صبح که از کوچه پس کوچه‌های نزدیک اداره عبور می‌کردم تا برسم سر کار، سرسبزی و زیبایی درختان خاطرات خوش آن روزها را در ذهنم زنده کرد و یادم آورد که چقدر دلتنگ آن روزها هستم... یادشان بخیر واقعا.. 

گزارش نمایشگاه امسال 

ادامه مطلب ...

دوش اجباری!!!

می‌خواهم بدانم با آدمی که شیر دوش حمام را همانطور بالا گذارده و از حمام خارج می‌شود چه باید کرد؟! باید داد و فغان راه انداخت؟ دفعه بعد که او خواست به حمام رود قبل از او وارد حمام شده و شیر دوش را داد بالا تا به محض باز کردن شیر آب ناگهان و ناغافل آب از بالا به سر و رویش ریخته و نفسش را بند بیاورد؟ به وقت خیس شدن باید خونسردی خود را حفظ کرده و سریعا از حمام خارج شده و سروقت فرد خاطی رفته و دانه دانه موهای سرش را از ریشه درآورد؟ بگذاریم وقتی به خواب عمیق عمیق عمیق رفت کنار گوشش رفته و جیغ بنفش بکشیم ببینیم حال می‌دهد وقتی یک نفر از زمین و زمان غافل است ناگهان از جا بپرانیمش؟ دیگر سکوت جایز نیست و باید باید باید خطاکار را به دیار باقی فرستاد؟ کدامش؟ خداوکیلی کدامش را انتخاب می‌کنید؟ من چه باید بکنم با تو محمدخان حواس پرت که برای بار دوهزار و یکم این بلا را سرم آوردی؟!!! آخر با تو چه بکنم؟ خوب است حالا که در خواب عمیق به سر می‌بری و با هفت پادشاه جلسه داری بیایم و با آبپاش آب بریزم رویت؟ بکنم این کار را؟ د آخر بی‌معرفت نالوطی حقش بود سر یک ندانم کاری تو من چون موشی آبکشیده خیس آب شوم نصفه شبی؟ حقش بود خواب و برق با هم از سرم بپرد؟ من فقط رفته بودم کف پایم را بشویم نه آنکه سراپا آبکشیده شوم! خدایی حقش بود؟ حیف که خیلی خسته‌ای و دلم نمی‌آید الان بلایی سرت بیاورم ولی به خدای احد و واحد به زودی زود تلافی این کارت را سرت در میاورم!!! اصلا آن لیست بلند بالای پایین را دو برابر می‌کنم و جنابعالی به جای یک بار باید سه بار مرا ببری نمایشگاه! البته دست خودت است یا سه بار مرا می‌بری نمایشگاه یا یک نیمه شب که مثل الان در خواب عمیق عمیق عمیق بودی و حسابی زیر پتو خزیده و بدنت گرم گرم بود....... به گمانم خودت باقیش را میدانی یا می‌خواهی برایت بگویم؟ بگویم؟ میدانی دیگر یا دستهایم را با آب یخ می‌شویم و می‌آیم تالاپی می‌چسبانمشان روی شکم مبارکت یا یک بلایی در همین مایه‌ها سرت درمی‌آورم! دیگر خوددانی! خلاصه یا نمایشگاه یا شکنجه‌ای اینچنینی! دیگر انتخاب با خودت است فقط اینبار دیگر کوتاه بیا نیستم؛ گفته باشم!!! 

پ.ن. لیست برای فانی جانم به صورت ورد

فهرست

اینم فهرست کامل کتابایی که قرار است از بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب خریداری شوند

امروز نوشت:

لیست اصلاح شد

یک روز ........ بهاری!

خیلی وقتها روز آدم آنطوری که او از قبل پیش‌بینی می‌کند پیش نمی‌رود... خیلی وقتها آدم انتظار چیزی را دارد اما با چیز دیگری روبرو می‌شود. مثلا مسیری را که دیروز ۱۵ دقیقه‌ای طی کرده، امروز ۱ ساعت و ۱۵ دقیقه‌ای طی می‌کند و خوب همین موضوع کوچک می‌تواند شروعی باشد برای اضطراب و نگرانی‌های طول روز! وقتی دیر می‌رسی سر کار یا قرار یا کلا هر جایی که باید می‌بودی پس باید دلیل و برهان بیاوری اما دلیل تو گاهی موجه نمی‌شود مخصوصا وقتی دیر می‌رسی اداره، اگر خودت را تکه پاره هم کنی که در ترافیک مانده‌ای احدی حرفت را باور نمی‌کند و همگان بر این باورند که تو صبح خواب مانده‌ای و حالا داری خالی می‌بندی! وقتی هی جز می‌زنی که راست می‌گویی و از طرفی باورت نمی‌کنند، عصبانی می‌شوی ولی خوب کاری از دستت برنمی‌آید؛ اصلا گاهی اوقات همینکه کاری از دستت برنمی‌آید ممکن است بیشتر عصبانیت کند تا تیکه و کنایه‌های اطرافیان! خیلی وقتها تو قصد داشته‌‌ای روزت را با لبخند و شادی شروع کنی ولی آن چراغ‌های قرمز لعنتی سر راهت، ماشین‌هایی که بدون رعایت حق تقدم می‌پیچند مقابل همدیگر، رانندگان فس فسویی که معلوم نیست وقتی عجله ندارند چرا صبح به آن زودی از خانه خارج شده‌اند و خلاصه عابرانی که چراغ سبز و قرمز حالیشان نیست همگی دست به دست هم می‌دهند تا روز زیبای آفتابیت را تبدیل کنند به یک روز سگی زهرماری! از آن بدتر وقتیست ‌که در محیط کار اولین موضوع بحث کردن صبحگاهیتان نوع نگرش مردم سرزمینت باشد به فوت نزدیکانشان!!! اینکه تصور کنی اگر یکی از نزدیکان و عزیزتر از جانانت به ناگهان از دنیا رود تو چه کار خواهی کرد؟! خودت الان تصورش کردی و دیگر لازم نیست حال آن لحظه را برایت توصیف کنم... تپش قلبت بالا می‌رود، دلت می‌خواهد با تمام وجود فریاد بزنی، اصلا این خانم مدیر کجاست می‌خواهی مرخصی بگیری و بروی پیش جان جانانت... دیگر توان و انرژی برایت باقی نمی‌ماند که بخواهی به دنیا و زندگی زیبا نگاه کنی... تو الان تنها نیاز داری تا از جایی و به طریقی انرژی مثبت کسب کنی و به هیچ واقعیت تلخ کوفتی دیگر فکر نکنی به هیچ وجه! 

من در اینجور مواقع ترجیح می‌دهم به آن تصاویر زیبا و دوست داشتنی نگاه کنم که به مرور زمان در حافظه کامپیوترم حفظ کرده‌ام. به تصویری مثل این زل بزنم مثلا و آرام شوم...  

 

ادامه مطلب ...

کتابهای دوست داشتنی من

تو این چند وقتی که نوشتنم نمی‌آمد در عوض کارهای دیگرم می‌آمد! مثلا سیزن ۷ سریال آناتومی گری، فیلم‌های شب سال نو، سپیده دم، یکی برای پول را دیدم و فیلمهای: 

 The Descendants, Johny English Reborn, Extremely LOUD & Incredibly Close, The Change-up, Love Birds & The Vow هم خریداری شده و منتظر دیده شدند! بالاخره کتاب سپیده دم را تمام کردم و با اشتیاق فراوان منتظرم قسمت دوم فیلمش هم بیاد... به نظرم این قسمت آخر از همه ی قسمتهای دیگرش زیباتر و جذابتر خواهد شد! راستی فیلم خورشت آلو با مرغ را هم دیدم... کارگردان فیلم خانم مرجان ستراپی است همان خانمی که انیمیشن پرسپولیس را ساخت... در این فیلم گلشیفته فراهانی هم بازی می‌کند... فیلم درمورد مردی است که عاشق ویلون است و این ساز را به زیبایی می‌زند اما از بد روزگار گرفتار همسر خشکی است که علی‌رغم اینکه او را دوست دارد ولی درکش هم نمی‌کند... این فیلم هم مثل پرسپولیس داستانی عاطفی را با لحنی طنزگونه بیان می‌کند و چنان لطیف است که راغبت می‌کند بنشینی پایش و پابه پای ناصرعلی (قهرمان داستان) زندگیش را مرور کنی... از همه بیشتر هم فضا و دکور خانه ی ناصرعلی مرا شیفته ی خود کرد آخر خانه‌اش از آن خانه‌های بزرگ و قدیمی تهران است از همان خانه‌های آجری زیبا و حوضی کوچک در حیاطش... اصلا کل فضای فیلم به طرزی بسیار زیبا، ماهرانه و هنرمندانه حال و هوای تهران قدیم را به نمایش می‌گذارد و تو اصلا و ابدا حس نمی‌کنی که اینجا تهران نیست (یعنی درست برعکس فیلمهای دیگری که درمورد ایرانی‌‌ها می‌سازند و انقدر ناشیانه فضاسازی می‌کنند که تو کاملا احساس غریبگی می‌کنی با فیلم و صددرصد تابلو است که سازنده فیلم هیچ شناخت دقیقی از ایران و مردمش ندارد) حتی با اینکه بازیگران به زبان فرانسه صحبت می‌کنند تو باز آنها را ایرانی می‌بینی و دوستشان داری... بهتان پیشنهاد می‌کنم اگر فرصتش دست داد حتما این فیلم را ببینید. 

خدا را شکر که فروردین هم رفت و ماه دوست داشتنی من دیگر دارد کم کم از راه می‌رسد... ماه هوای زیبا و نمایشگاه کتاب... امسال می‌خواهم کتاب‌های «و فقط خاطره‌هاست» را از بهیه پیغمبری، «مرد، پول و شکلات» را از منا ون پراگ و «اشک مهتاب» شهلا ابراهیمی را از نشر البرز و کتاب‌های سکوت سرد، آنسوی مرز عشق، بسامه، این روزها، سهیلا، تردید و قلب بلوری را از نشر علی، و کتاب‌های «یک روز دلگیر ابری»، «یک افق یک بینهایت»، «کوچه»، «روشنای غروب»، «انگار این من نیستم» و «غروب دل» را از انتشارات شادان بگیرم. خرید از انتشارات پرسمان منوط به اینست که ببینم از نویسنده‌های مورد نظر من چیزی جدید چاپ کرده است یا نه. 

به شما هم پیشنهاد می‌کنم اگر اهل رمانهای لطیف و زیبا هستید کتابهای زیر را از نمایشگاه بگیرید: 

۱- گوشه‌های پنهان (مریم فولادی) ۲- شاه ماهی (عاطفه منجزی) ۳- مهمانی خداحافظی (شیدا اعتماد) ۴- انتهای سادگی و  ۵ - مجنونتر از فرهاد (م.بهارلویی) ۶ - به سادگی خوردن یک فنجان چای (نازنین لیقوانی)  ۷- طلایه (نگار عدل پرور)  ۸- گردنبندم را پیدا کن (سوفی کینزلا)  ۹- یاغی عشق و ۱۰- رویای روی تپه (لیلین پیک)  ۱۱- خشم و سکوت (آن همپسون) ۱۲- سکوت در انتظار (مهناز صیدی) ۱۳- نوبت عاشقی (تکین حمزه لو)۱۴- تکه‌ای از آسمان (بیتا فرخی) ۱۵- جهانفرمای کوچک (نادر وحید) ۱۶- پدر آن دیگری (پرینوش صنیعی)

البته دیگر گفتن ندارد که بگویم کتاب کاملا سلیقه‌ایست و اینکه من از کتابی خوشم بیاید دلیل بر آن نیست که همه از آن خوششان بیاید... من غالبا کتابهای عاشقانه‌ و آرامی را دوست دارم که هم باورپذیر باشند؛ هم نویسنده الکی از در و دیوار نگفته باشد و قلم روان و جذابی داشته باشد و هم اینکه اعصاب خرد کن و گریه دار نباشد! پس اگر تا به حال کتابی را معرفی کردم و با عرض شرمندگی دوستش نداشتید به بزرگی خودتان ببخشید تمام آن کتابها از نظر من زیبا بودند اما اگر خوانده‌اید کتابهایی را که پیشنهاد کردم بهتان و خوشتان آمده پس از این سری جدید هم قطعا خوشتان خواهد آمد (البته چندتایی را تکراری گذاشتم برای آنهایی که بار اول است اینجا را میخوانند). 

در مورد کتابهای بالا می‌توانم بگویم کتابهای شماره ۱، ۳ و ۶ مثل هم هستند یعنی هم لطیفند و هم آنچنان عاشقانه نیستند ولی حسی بسیار بسیار بسیار زیبا را به خواننده منتقل می کنند. کتاب شماره ۲ دارای نثر بسیار روان و جذابی است و تو از خواندن آن جملات ناب فارسی لذا وافر خواهی برد. کتابهای شماره ۴ و ۵ به قدری روان و باورپذیرند که تو خود را عضوی از اعضای خانواده ی قهرمان داستان می بینی و بعد از تمام شدن کتاب دلت برایشان تنگ خواهد شد. کتابهای شماره ۱۵ و ۱۶ به هیچ عنوان عاشقانه نیستند ولی تا دلت بخواهد شیرین و جذاب و گاهی خنده آورند... باقی کتابها همه لطیف و عاشقانه هستند.

فکر کن...

۱۲ نیمه شب دیشب یا بامداد امروز خلاصه دیشب

فکر کن یک روز صبح اول وقت بروی دیدن یکی از دوستان مجازیت و آنجا بخوانی که فلان دوست مجازی که همه‌مان می‌شناختیمش در اثر حادثه‌ای یا سانحه‌ای یا اتفاقی به دیار باقی شتافته است! چه حالی می‌شوی؟ مسملا اگر او را دیده باشی به تقلا می‌افتی و از آشنایان و رابطانی که دوستت را می‌‌شناسند پیگیر می‌شوی و اگر خدای نکرده خبر صحت داشته باشد ناراحت می‌شوی و مدتی هم همانطور ناراحت باقی می‌مانی اما اگر او را خارج از نت ندیده باشی و دستت هم به هیچ کجا بند نباشد، با این فکر که حتما یک نفر پسوورد دوستم را یافته است و حالا قصد اذیت کردن ما را دارد، خود را آرام می‌کنی. بعد اگر آن خبر ناگوار درست بود، سعی می‌کنی دیگر به خانه ی آن دوست از دست رفته‌ات نروی تا بیش از این ناراحت و افسرده نگردی. اما اگر آن دوست یک اکانت لعنتی در فیس بوک داشته باشد چه؟ اگر تو او را اد نداشته باشی در لیست دوستانت و این فیس بوک زبان نفهم مدام یادآوریت کند که تو این فرد را می‌شناسی ها بیا و ادش کن، چه حالی می‌شوی؟  

چند وقت پیش پسر دوست خانوادگی خاله‌ام اینها که از وقتی بچه بود می‌شناختمش، در اثر سکته ی قلبی در مجارستان درگذشت. حالا بگذریم از اینکه خود خبر را در صفحه فیس بوک پسرخاله‌ام خواندم و چقدر نیمه شبی شوکه و ناراحت شدم؛ دوست داشتم می‌توانستم خودم را با این فکر که لابد کسی هکش کرده است آرام کنم ولی وقتی خبر را علی می‌گوید پس متاسفانه موثق موثق است! بعد هنوزم که هنوزه هروقت یادش میفتم دلم به حال جوانی و ناکامیش می‌سوزد ولی این را این فیس بوک زبان نفهم که نمی‌داند، نمیفهمد!!!! فکر کن هر بار که صفحه‌ام را باز می‌کنم می‌بینم برایم نوشته تو این فلانی مرحوم را می‌شناسی ها تازه با تو چند تا دوست مشترک هم دارد حالا ادش کنم؟ انقدر هم نفهم است که وقتی می‌بیند صد دفعه محلش نداده‌ام دیگر برای بار صد و یکم هی عکس این مرحوم را برندارد فرو کند در چشمانم! بی‌فکرِ زبان نفهم! باز حالم را گرفت نصفه شبی 

هویجوری

مسافری که صراط مستقیمش 

از والضالین آغوش تو سر در می‌آورد 

نماز و دل، هرچه شکسته تر، بهتر 

بگذار از درد بپیچد 

اولین مسیری را که بوی انحراف می دهد...