روزهای من
روزهای من

روزهای من

بانوی مهربان

بانو جان من با این اینترنت لعنتی اداره نمی تونم برات نظر بذارم، تا خونه برسم هم نمیتونم طاقت بیارم، عزیزم خوندن خبر متاثر کننده ات واقعا منقلبم کرد؛ خیلی خیلی خیلی متاسفم از شنیدن این خبر

چهار ماه مثل برق و باد گذشت

اصلا فکرشم نمیکردم که دوران باردای به این سرعت طی بشوند! چشم رو هم گذاشتم و باز کردم دیدم شوخی شوخی چهار ماه گذشت! راستشو بخواهید حالا که دارم به عقب نگاه میکنم، یه جورایی دوست ندارم تموم بشه این دوران! بله اینا رو بهاره‌ای داره میگه که از همون اول جریان شوک زده بود و متعجب و ترسیده! اما حالا دوست دارم هی کش بیاد زمان. هنوز هیچ کار خاصی برای نی نی نکردم؛ اتاقشو مرتب نکردم، وسیله نخریدم و خیلی کارای دیگه. ولی می‌ترسم با این سرعتی که زمان داره می‌گذره یهو به خودم بیام و ببینم 5 ماه بعدی هم گذشت بی‌اونکه من کارامو انجام داده باشماما خوب بالاخره شروع می‌کنم. حالا فقط کارم شده اینکه بشینم از خدا بخوام اتفاقی برای نی نی نیفته و صحیح و سالم به دنیا بیاد؛ با تمام وجود دعا می‌کنم هم برای بچه خودم و هم برای تمام بچه‌های کوچولویی که تو دل ماماناشونند و منتظرند تا نوبتشون بشه و یکی یکی به دنیا بیان. 

این چند وقته زیاد رو مود نوشتن نیستم و تمام ذوق نوشتنم فعلا در معرفی کتابه و بس 

این چند روز تعطیلی رو قرار بود بریم ترکیه اما بخاطر کار محمد نشد که بریم و برنامه مون عقب افتاد عوضش سه روز اول هفته رو تونستیم بریم شمال و یک نیمچه خستگی در کنیم... ترکیه هم عقب افتاد رفتنش تا ببینیم خدا چی میخواد برامون. 

فعلا همینا... تا بعد. 

یادم آمد: 

شمال که بودیم، یک روز دسته جمعی رفتیم رستوران جنگلی سیسنگان، رفتید تا حالا؟ ورودی اول نه، ورودی دوم جنگل را هم که رد کردید، کمی جلوتر یک تابلوی زردرنگ مقابلتان پدیدار می شود که وعده ی یک رستوران جنگلی مشتی را بهتان می دهد؛ از آنجا به بعد باید سرعت اتوموبیلتان را کم کنید که یک وقت رستوران را رد نکنید. داخل رستوران تا چشم کار می کند چوب است و چوب است و چوب. سقف چوبی، میز و صندلیها چوبی، قاب پنجره ها هم چوبی. از طرفی پرسنل و کارکنانش هم، همه خانم هستند و تمام اینها دست به دست هم می دهند تا فضای دلنشین و دوست داشتنی رستوران آتیه* را برایت تداعی کنند. حتی مزه ی خوش جوجه کباب، کباب بره و کوبیده هم به طور منحصربفردی لذیذ است و تو را یاد دستپختی ماهرانه و زنانه می اندازد و همین موضوع نیز باز باعث می شود چهره ی آتیه بیاید مقابل چشمهایت آن زمان که می گوید ==> «در این رستوران باید همه چیز عالی باشد، مشتریهای من باید راضی از این در بروند بیرون!»  

 

و واقعا هم غذای این رستوران لذیذ و دلچسب است و محیطش بقدری دوست داشتنیست که وادارتان می کند چند عکس دسته جمعی دور میز غذا بیندازید.  

بعد از غذا وقتی با لبخند و رضایت رستوران را ترک می کنید، حس میکنی خستگی یک روز شلوغ و پر کار را از تن خسته ی آتیه در کرده اید و او نیز راضی و خشنود پشت میز آشپزخانه اش رفتنتان را نظاره می کند.  

دوباره هوس کرده ای بروی سراغ آتیه و دار و دسته اش. 

* قهرمان فیلم «ماهی ها عاشق می شوند»

نتیجه گیری

خیلی ممنون از دوستانی که زحمت کشیدند و نظر گذاشتند برام. راستش خیلی وقت بود این فکر تو ذهنم بود اما همیشه یا تنبلی مانع از اون میشد که بخوام یک همچون وبلاگی رو راه اندازی کنم یا اینم که فکر میکردم اغلب شما دوستای خوب خودتون کتابخونای قهاری هستید و ممکنه اون کتابایی رو که من معرفی میکنم خونده باشید قبلا و خوب واضحه که تکرار مکررات چیز جالبی نخواهد بود. تا اینکه ۴شنبه ای پیش خودم گفتم خوب چه اشکالی داره من از کتابایی که خوندم و دوستشون دارم بنویسم؟ درسته ممکنه خیلیا اون کتابا رو خونده باشند اما ممکنه خیلی ها هم نخونده باشند! اصلا شاید مثل من کتابی رو ۱۵ سال پیش خونده باشند و با یادآوری اسم اون کتاب دوباه خاطرات شیرین قدیم براشون زنده بشه... ولی باز با این حال دودل بودم نمیدونستم نظر شماها چیه و برای همین ازتون پرسیدم. خوشبختانه نظر اکثریتتون مثبت بود و همین راغبم کرد که کاری و که مدتهاست تو فکرشم عملی کنم. 

اما به جای راه اندازی یک جای کاملا جدید، ترجیح دادم اون وبلاگی رو که پارسال راه اندازی کردم اما نیمه کاره ولش کردم رو دوباره آپدیت کنم. اغلبتون اون خونه رو با اسم «حسی تازه» میشناسید اما از امروز به بعد اسم اون خونه تبدیل به «رمانهای دوست داشتنی من» میشه، آدرس همون آدرسه فقط اگر در لینکدونیتون اسمشو تغییر بدید دیگه همه چیز حل میشه 

دوستانی هم که ندارند اون آدرسو میتونند اینجا کلیک کنند. 

دوست دارم نظرتون رو در مورد اولین پست (کتابی) اون خونه بدونم. کدوماتون خوندید اون کتابارو؟ اگر خوندید نظرتون دربارشون چیه؟

خوبتر از اونکه واقعیت داشته باشه

دوست جونای عزیز ممنونم از نظراتتون؛ اما بازم محض احتیاط تا فردا صبر میکنم و تصمیم نهایی رو میگیرم اما فعلا شما داستان «خوبتر از اونکه واقعیت  داشته باشه» (کلیک) رو از از دست ندهید... من فایل «۱» رو دارم میخونم و به نظرم جالب و بامزه ست... البته چون ترجمه کتاب ویراستاری نشده ممکنه یه نموره تو ذوق بزنه اما خوب بازم به نظرم می ارزه که بخونیدش

یک وبلاگ باحال

کتابخونای عزیز به هیچ وجه این سایت باحال کتابخونی رو از دست ندید... یک گروه از کتاب دوستای باحالا این بلاگ رو اداره میکنند... کتابای زبان اصلی رو خودشون ترجمه کرده و در کمال سخاوت در اختیار بقیه میگذارند... پس برید سراغشون

نظرسنجی

این هفته ای که گذشت خیلی خیلی سرم شلوغ بود. رئیس اداره مون به لطف و محبت خدا عوض شد و یک اداره بالاخره بعد از ۲ سال و اندی از دست یک آدم دیوانه ی مریض شکاک مالیخولیایی دروغگو و پسفطرت، راحت شد! تمام صفات بالا تمام و کمال درمورد اون آقا صدق  میکرد؛ باور کنید. خلاصه از دست اون دیوونه راحت شدیم اما خوب رئیس جدید هم کارهای زیادی برامون مشخص کرده که برای انجامشون مجبوری در طول هفته هی بدوی و بدوی. برای همین اصلا نه رسیدم بیام و اینجا رو آپ کنم و نه رسیدم که درست و درمون بیام بهتون سر بزنم. 

البته الان هم که دارم اینا رو مینویسم با پر رو بازی دارم اینکارو میکنم چون هنوز یک عالمه کار انجام نشده دارم که باید هرچه زودتر انجام بشوند اما خوب خسته شدم و گفتم بیام یه کم خستگی در کنم. 

چیزی که باعث شد این پست رو بذارم فکری بود که یکباره به ذهنم رسید... حالا که خیلیاتون مثل من علاقه مند به کتاب و کتابخونی هستید، موافقید یک وبلاگ جدید ایجاد کنم که فقط مخصوص رمان باشه؟ که تو هر پستش یک کتاب با عکس و مشخصات و خلاصه بذارم براتون؟ یک وبلاگ جدای از اینی که دارم... تازه خودتون هم میتونید کمکم کنید با پیشنهادات خواندنیتون... اجرای این فکر بسته به نظر شماست اگر موافقید بهم بگید اگرم سکوت کنید که هیچی... قضیه خود به خود منتفی میشه. لطفا تا یکشنبه اگر نظری دارید بهم بگید که منم زودتر تصمیمو بگیرم... مرسی.

فعلا همینا تا بعد (باید برگردم سر کار). 

آخر هفته خوبی داشته باشید.

امان از این آقایون!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

روزمرگیهای آن هفته

اون هفته بالاخره با محمد رفتیم خرید... همونجایی که طناز جانم آدرس داده بود==> میرزای شیرازی! بله عروسکها آنجا بودند و نه در وزرا یا عباس آباد!!! می‌خواستم حتما حتما برای نی نیم باربی بخرم و نه هیچ عروسک دیگری. اما چرا اینقدر عروسکها زشت و بی ریخت شده‌اند؟ می‌دانم همه‌ش بخاطر این تحریمهای لعنتی است که هیچ چیزی وارد مملکت نمی‌شودبالاخره با اکراه یک پکیج باربی به همراه یک دونه باربی تقلبی چینی خریدم که اصلا به دلم ننشتند هیچکدامشان. بعد رفتیم انتشارات خانه فرهنگ و هنر (زیر پل کریمخان و تقریبا سر ایرانشهر) که چند تا کتاب بگیرم از آنجا اما دیدم انگار در آن کتابفروشی عظیم بمب ترکانده‌اند!!! رو در و دیوار برچسبهای ۳۰٪ تخفیف زده بودند، کتابها همه رو سر همدیگر ولو شده بودند وسط کتابفروشی، قفسه‌ها همه خالی و خلاصه یک وضعی... بغضم گرفته بود. به محمد گفتم حتما اینا هم در پی تغییر شغلند و می‌خواهند کتابفروشی را جمع کرده و به جایش فست فود راه بندازندخلاصه با لب و لوچه‌ای به غایت آویزان و دست از پا درازتر از مغازه خارج شدیم و چند قدم که به سمت هفت تیر حرکت کردیم و درست سر نبش خیابان وارد اولین کتابفروشی شدیم (قبلا آنجا نوشت افزار فروشی بود). می‌خواستم کتابهای شوق وصال و خنجر را بگیرم. در کمال تعجب دیدم همان آقای ریش بزی ی فروشنده‌ای که از قضا همیشه عاشق کتابهای سیخونکی بود و مدام همانها را به من معرفی می‌کرد (در خانه فرهنگ و هنر مرحوم) آنجاست! قبل از اینکه درمورد کتابها سوال کنم درمورد خودش سؤال کردم: آقا شما قبلا در خانه فرهنگ و هنر تشریف نداشتید؟! ناگهان گل از گل آقاهه شکفت با یک لبخند پت و پهن گفت: چرا خانم آنجا بودم و هنوزم هستم. اینجا هم خانه فرهنگ و هنر است منتها آن مغازه را قرار است اختصاص دهیم به کتابهای نفیس و این مغازه هم مختص کتابهاییست که می‌بینید! خلاصه خیلی خوشحال شدم که قرار نیست آن کتابفروشی دوست داشتنی تبدیل به فست فودی چیزی بشهدیدم روی میز از هر انتشاراتی که بگویی کتاب دارد جز نشر علی! گفتم از علی کتاب ندارید؟ با من من گفت دیگر با آنجا کار نمی‌‌کنیم. گفتم ظارهرا آقای «ن» (صاحب نشرعلی) اخلاق آدمیزاد ندارند که هیچ کجا حاضر با همکاری با ایشان نیست! شهرکتاب هم بخاطر اخلاق بد ایشان دیگر کار نمی‌کند باهاشان. آقاهه خنده اش گرفته بود گفت اطلاعات خانم خوبست ها... و بعد از اخلاق و رفتار ایشان گفت و گفت با این اخلاق و منش فکر نکنم به جایی برسند و بعد از وضع بد زمانه گفت و اینکه فرهنگ و ادب دیگر رو به خاموشیست و چه ها و چه ها و چه ها (منظورش البته به آدمایی بود که کار فرهنگی انجام می‌دهند اما خودشان اصلا ادب و تربیت ندارند و چیزی از مردم داری سرشان نمیشه... منظورش به مردم عادی و کتابخوان نبود خدایی نکرده... و راستشو بخواهید منم باهاش به شدت موافقم... آن زمان که در آموزشگاه تدریس می‌کردم، مدیر و صاحب موسسه ما هم ظاهرا معلم بود و آموزشگاه زده بود و کار فرهنگی آموزشی میکرد اما خودش از هرچه انسان بی تمدن سراغ داشتم بی ادبتر و بی فرهنگتر بود و به جز پول به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد که نمیکرد!). بعد این وسط مسطا که وقت آزاد پیدا می کرد یک کتاب به من معرفی می‌کرد که خوشبختانه یا همه شان را خوانده بودم و یا داشتمشان و هنوز نخوانده بودمشان. فقط کتابهای فصل دل سپردن و روزهای هاشور خورده را گرفتم که نداشتمشان و تعریفشان را جسته گریخته شنیده بودم. آقاهه کلی به محمد تبریک گفت که چنین همسر به روز و کتابخوانی دارد (ولی دیگر خبر از دل خون محمد نداشت که کتابهای من برای او چون هوویی کنه و رو مخ، غیرقابل تحملند) برای همین که خیلی خوشش آمده بود و هم اینکه فهمید از مشتریهایشان هستیم، ده درصد هم بهمان تخفیف داد و خلاصه نیشمان را تا بناگوش باز کرد! 

شب هم که رفتیم خانه، تا آمدیم وارد واحد خودمان شویم بهنام و دانیال آمدند دم در و خلاصه به جای واحد خودمان، رفتیم واحد آنها (گفته بودم با بهنام همسایه دیوار به دیواریم؟) آنجا هم دانیال تا چشمش به اسباب بازیا افتاد فکر کرد مال اوست و خلاصه به هر ترفندی بود راضیش کردیم که از خیر آن جعبه بزرگه بگذرد و در عوض آن باربی خوشگل مشکل را بردارد که برداشت و تازه خیلی هم دوستش داشت! تعجب ندارد عزیز من خو دوره آخر زمان است دیگر! 

دیگر اتفاق خاصی هم نیفتاد جز آنکه بنده تا حد مرگ سرما خورده‌ام! اوج بیماریم هم ۴شنبه بود یعنی یک چیز می‌گویم یک چیز می‌شنویدها... بعد رفتم دکتر... ایشان هم فرمودند هیچی نمی‌توانم بدهم بهت چون ضرر دارند برایت. فقط گفت روزی سه لیوان شیرهویج بخور و برای گلو دردت هم به دانه بگیر. هرچند از همان سه شنبه شب که گلو درد آمد سراغم مدام شیرعسل و پرتقال می‌خوردم اما نمی‌دانم چرا خودم اصلا یاد به دانه و چهار تخمه و اینها نبودم! رفتم عطاری و علاوه بر بهدانه و ۴تخمه، گفتم یک چیزی هم بده که چرک خشک کن باشد! خانمه گفت مخلوط چند گیاه را بهت می‌دهم که کار آنتی‌بیوتیک را انجام می‌دهد و از این باید دم کنی و روزی ۳ لیوان بخوری! دیروز تمام مدت کارم همین بود که یا شیرهویج می‌خوردم یا آنتی بیوتیک یا چهارتخمه. تازه بهنام هم مثل من مریض است و چه بسا بدتر از من چون صدایش هم به کل قطع شده و فقط تصویر دارد! 

امروز اما خدا رو شکر خیلی بهترم اما خوب همچنان ته گلویم می‌سوزد. 

از کتابها خنجر را خواندم و راستش خوشم آمد ازش. داستانش اونجوری که ازش انتظار داریم پیش نمیره و یه جور غیرمنتظره‌ای پیش میره. داستانش پره از اطلاعات و دانسته های باستان شناسی یا بهتره بگم ایران شناسی، پر از اسامی معروف و غیر معروف ایرانی و خلاصه خیلی باحال بود که آن اطلاعات را می‌خواندم؛ انقدر که دلم خواست وقتی هوا خنک شد و توانستم حتما یک سر تا شوش و آن دور و برها بروم. برای یک بار خواندن بد نبود به نظرم. 

حالا دارم شوق وصال را می‌خوانم و تا اینجا (که خیلی هم نیست البته) به نظرم بدک نیست... عالی آنچنانی نیست اما خوب مثل غزال هم نیست که تا همینجایش را بخوانی و بعد کتاب را محکم پرت کنی زمین از بس که تخیلی و پوچ است! 

بسه دیگه چقدر حرف زدم... همینها دیگر 

پ.ن۱. کتابها را زنگ زدم به خود نشر علی و خواستم با پیک برام بفرستند. 

پ.ن۲. عجب... 

اضافه میشود: 

شوق وصال را خواندم و راستش را بخواهید دوستش نداشتم... تم داستان غیرمنطقی بود، خیلی صحنه ها بیخود و اضافه بود و کاملا مشخص بود که فقط برای سیاه کردن صفحه و بالا رفتن شمارگان صفحه نوشته شده اند بعدشم اصلا و ابدا هیچ هیجانی نداشت... داستان یک روند ساده ی بدون پستی بلند داشت... برای همین اصلا خوشم نیومد ازش!

هوا که ابری می‌شود...

هوا که ابری می‌شود، آدم دست و دلش به کار نمی‌رود! برعکس دلش می‌خواهد بخزد زیر پتو و یا کتاب بخواند و یا رویای شیرین ببافد! آخر هوا که ابری می‌شود آدم دلش جنگل‌های سبز شمال و آبی دریای خزر را می‌خواهد! هوا که ابری می‌شود انگار یک جورهایی همه چیز به طرز اعجاب‌انگیزی زیبا و دلنشین می‌شود، انگار مردم همه سرخوش و شاد و مهربان می‌شوند. هوا که ابری می‌شود، اگر کمی هم خنک باشد و برگهای درختان هم به این سبزی سبزی نباشند بلکه کمی تا قسمی زرد و نارنجی باشند، آدم دلش میدان تجریش را می‌خواهد و امام زاده صالحش را! هوا که ابری باشد و خنک هم که باشد، جایش هست که برای بار هزارم آدم کتاب همخونه را دست بگیرد و در دنیای پر هیجان و متلاطم یلدا و شهاب دوباره و دوباره گم شود! هوا که ابری می‌شود، حالا خیلی هم همینجور ابریِ خشک و خالی نباشد بهتر است، کمی باران ببارد، کمی باد خنک بوزد، کمی پرده‌ها تکان بخورند، خلاصه یک جوری شود که آدم هی کیف کند و کیف کند! اصلا هوا که ابری می‌شود و کمی هم خنک، آم هی فیلش یاد هندستان می‌کند و هیچ جوره بدو اجازه ی کار کردن نمی‌دهد که نمی‌دهد!  

پ.ن. این سایت وبگذر را چه شده است؟! این دیگر چه سایتی است که جایگزین آن شده؟!

این هم از امروز!

 امروز صبح که می‌آمدم اداره، که هوا نیمه ابری و خنک بود، که بوی چمنای خیس کنار اتوبان همت فضای اطراف را آکنده بود، یاد جاده‌های سرسبز شمال افتادم. یاد رانندگی در این جاده ها و تنفس در هوای پاکشان و اینکه چـــــــــــــــــــــــــــــقدر من راه را دوست دارم. به نظر من شیرین ترین و لذتبخش ترین قسمت مسافرت همان آغاز راه است. چقدر آدم شوق رسیدن دارد و پیش خود فکر می کند وای که قرارست چقدر خوش بگذرد به من در این مسافرت و بعد با لذت تمام زل می زند به جاده، شیشه ماشین را پایین داده و اجازه می دهد هوای خنک کوهستانی لرز به جانش بیندازد. برای همین است که من کلا مسافرت زمینی را دوست دارم، حالا بماند که در برگشت ترجیح میدهم با هواپیمایی چیزی برگردم تا زودتر به کار و زندگیم برسم چون این راه برخلاف راه قبلی هیچ لذتی ندارد! آدم قرار است دوباره برگردد به شهر شلوغ و پر سرو صدای و دودآلود خودش! معلوم است که این راه از زهر مار هم تخلتر است و هیچ خوشایند آدم نیست. من اکثرا موقع برگشت خوابالود، اخمو، کم حوصله و غمگینم به همین دلیل تنها راه رفت را دوست دارم. امروز صبح که می‌آمدم اداره، که هوا نیمه ابری و خنک بود، که بوی چمنای خیس کنار اتوبان همت فضای اطراف را آکنده بود، چقدر دلم خواست که می توانستم با خیال راحت و بی آنکه نگران کم شدن مرخصیهایم باشم، دو روز مرخصی بگیرم و بروم به کوه و جنگل. متاسفانه امسال هم بخاطر این نینیگلو و هم بخاطر نگهداشتن مرخصیهایم نمیتوانم زیاد به گشت و گذار بپردازم ولی خوب به هرحال میلش در وجودم هست البته خوب ترکیه را خواهیم رفت اما آن لذت دوست داشتنی را که از راه می برم نخواهم برد، به جایش خدا خدا خواهم کرد تا زودتر هواپیما در زمین سفت و محکم بشیند تا من بتوانم یک نفس راحت بکشم! راستش را بخواهید من از هواپیما و ارتفاع خیلی می ترسم، خصوصا آنکه بدانم در ارتفاع 50 هزار پایی در آسمان معلقم... واقعا وحشتانک است

در این دوران بخصوص، که همه انتظار ویار خاصی را از من دارند اما خودم میل چندانی به چیزی ندارم، کشف کرده‌ام که عجب انگور میوه ی لذیذ و خوشمزه‌ایست! نمی‌دانم چرا قبلا به این نتیجه نرسیده بودم؟! حالا که فصل انگور یاقوتی (که حتی هنوزم مورد علاقه ی من نیست) و انگور عسگری‌ایست، من فقط انگور عسگری را می‌پسندم اما چند وقت بعد که آن انگورهای بی‌دانه ی صورتی رنگ هم آمدند حتما سراغ آنها نیز خواهم رفت. این چند هفته من خودم را خفه کردم از بس انگور خوردم، انگور خالی، نان و پنیر و انگور، انگور به همراه میوه‌های دیگر و خلاصه انگور و انگور و انگور! واقعا دست خداوند عالم درد نکند که این میوه ی بهشتی را از ما دریغ نکرد و اجازه داد در همین زمین خاکی از آن بخوریم هرچند که هزاران برابر زیباتر و خوشمزه ترش را نگاه داشته برای اهل بهشتش، اما باز هم بسیار بسیار ممنونشم که انواع و اقسام انگور را دراخیارمان قرار داد.  

پ.ن. من نمی دانم دیروز واقعا چم شده بود! انگار که روح سگ آقای پتیبل در من حلول کرده بود و وادارم میکرد عین سگ بیشینم پشت میزم و آماده باشم تا پاچه ی یکی را بگیرم! خدا را شکر که دیروز کسی سربسرم نگذاشت و روز به خیر و خوشی گذشت. اما امروز گوش شیطان از بیخ و بن کرد، حالم خیلی خوب است و انرژی دارم ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنهوا... دست خودم نیست دیگر به قول دوستان هورمانهای بدنم ظاهرا مدام چپ و چوله می شوند

!!!

امروز حوصله ی هیچ کس و هیچ چی و هیچ حرف مفتی رو ندارم! بدجور عصبی و مگسیم! از زمین و زمان شاکیم! بیشتر از هر چیز هم از دست بدن خودم شاکیم که از دیروز تا حالا هیچ فکری به حال این سردرد لعنتی مرده شور برده نمی کنه و اجازه میده این لعنتی همینجور سیخکی سمت چپ سرم باقی بمونه و ذق ذق کنه!!! 

من اگر جای اطرافیانم بودم، یک امروز را سعی می کردم اصلا و ابدا سر به سر این بهاره ی خشمگین عصبانی که در زندگی قبلیش قاتل و جانی بالفطره هم بوده، نگذارم و دور و برش نپلکم!

در جستجوی عروسک فروشی!

من نمیدونم چرا اون مغازه‌های عروسک فروشی تو وزرا نبوددیروز کلی وزرا رو بالا و پایین کردیم ولی دریغ از یه دونه عروسک فروشی! بعدش به شک افتادم که نکنه اون مغازه‌ها رو تو عباس آباد دیدم و حالا اشتباه می‌کنم که تو وزرا هستند... حالا مسیرو عوض کردیم و نوبت عباس آباد بود که بالا و پایینش کنیم اما اونجا هم فقط یه دونه اسباب بازی فروشی بود که اونم خیلی جای خاصی نبود! درنتیجه دست از پا درازتر برگشتیم. تو راه محمد گفت حالا مهم این بود که اومدیم یه گشتی زدیم... اما این گشت زدن به ضرر محمد طفلکی تموم شد چون دیروز دوباره ماشینو برده بود کارواش اما این مرض من باعث شد شب موقع برگشت ماشین دوباره بشه عین دیروزش که کثیف بودطفلک انقدر لجش گرفته بود که تو همون پارکینگ با یه دستمال افتاد به جون ماشین و شروع کرد به تمیز کردنش اما اونم فایده‌‌ای نداشت چون دوباره الان که داشت از خونه می‌رفت بیرون، دوباره سیل از آسمان می‌بارید!!! دیگه به این نتیجه رسیدم که همون بهتر که ماشین کثیف و ژولی پولی باشه چون ظاهرا حضرت حق با تمیزی ماشین ما مخالفه و نمیذاره تمیز بمونه! این بار چندمه که تا ماشینو تمیز میکنیم یک عاملی باعث کثیفی دوباره ماشین میشه

روزانه

میگه: مگه تو همونی نیستی که نه به بار بود نه دار، براش شعر گفتی و چه با احساس هم گفتی؟ چرا نمی‌تونی حس اون زمون رو به یاد بیاری؟ 

لبخند می‌زنم و می‌گم: ظاهرا حرف زدن از عمل کردن خیلی راحتتره، نه؟ 

دیروز رفتیم دکتر. گفت همه چیز نرمال و خوبه فقط باید این هفته برم آزمایشگاه نیلو و آزمایش سندروم دان رو بدم هم آزمایش خونه و هم سونوگرافی. ظاهرا این آزمایش تا حدی آدم رو از سلامت جنین مطمئن میکنه و اگه خدایی نکرده جنین مشکلی چیزی داشته باشه، نشون میده. 

وزرا هم نشد بریم چومکه ارواح خبیث در کالبد محمد نفوذ کرده بودند و اصلا نمیشد باهاش حرف زد! ولی گفت اگه امروز زودتر بیاد می‌بردم خرید. نمی‌دونم چه مرضیه من دارم، وقتی قراره کاریو انجام بدم یا چیزی بخرم، اگه سنگ هم از آسمون بباره باید اون کار رو سریع انجام بدم. حالا هم کرمم گرفته که حتما حتما یکی یا دو تا عروسک براش بخرم و اگه شد یکی دو دست هم لباس بگیرم براش.  

اگه عمری باشه و خدا بخواد، شاید هفته آخر ماه رمضون رو رفتیم ترکیه. محمد گیر ۳پیچ داده بریم آنتالیا، منم اصرار می‌کنم بریم استانبول که بتونم برای نی نی چیز میز بخرم ولی آقا قبول نمی‌کنه میگه میخوام برم فقط بگردم و حوصله خرید ندارم! بهش میگم منکه بالاخره اون چیزایو که میخوام میخرم، لااقل بریم استانبول که ارزونتر تموم بشه برامون. ولی فعلا که مرغ آقا یه پا داره تا ببینیم بعد چی پیش میاد.

امروز حال جسمی و روحیم خیلی بهتره خدا رو شکر... شاید بخاطر آدمایی بود که دیشب تو خواب کشتم!!! دیشب تو خواب یک خانم نیمچه مسن و یه آقای حدودا ۵۰ ساله ی کچل رو زدم با اسحله کشتم! بعد خودمم حیرون مونده بودم که مگه مرض داشتم چرا زدم کشتم این بدبختا رو؟! تازه تو خواب ایران نبودم یه جایی مثل آلمان یا سوئد بود اونجایی که بودم. آقای همکار میگه احتمالا تو زندگی قبلیت این اتفاقا افتاده و حالا گاهی تو خواب اون دوران یادت میاد! فکر کن... بهاره در زندگی قبلیش یک جانی بالفطره ی مریض روانی بوده! بیخود نیست الان اینقدر بی احساسم نگو که قبلا آدمکش بودم

برای بعدهای خودم که بدانم در آستانه ی سه ماهگی به چه می اندیشیدم

حال این روزهایم بسیار عجیب است. تمام سیستم بدنم بهم ریخته و درهم و برهم شده است. نه میتوانم غذا بخورم نه میتوانم غذا نخورم! نه میتوانم بخوابم نه میتوانم نخوابم... درست زمانی که احساس آرامش میکنم و بیخیالم، ناگهان موجی از ترس و استرس حمله میکنند به قلبم. تپش قلبم بیشتر و بیشتر میشود و پشیمان میشوم از مادر شدن؛ اما دقایقی بعد از ترس آنکه مبادا خدا قهرش بگیرد، با ترس و لرز فوری زبان خود را گاز گرفته و در دل هزار بار خدایا غلط کردم میگویم. اما واقعیت اینست که من میترسم... من از مادر شدن میترسم؛ من از بار آنهمه مسئولیت میترسم، من از آینده ی فرزندم میترسم؛ و از خیلی چیزهای دیگر... هرگز فکرش را نمیکردم که مادر شوم و حالا که در آستانه مادر شدن قرار دارم به این می اندیشم که من تمام این سالها دقیقا بخاطر تمام این دلهره ها و نگرانیها بوده که میترسیدم از داشتن بچه. محمد مدام یادآورم میشود که اصلا به این طفل معصوم اهمیت نمیدهی، چرا برایش کتاب نمی خوانی؟ چرا با او صحبت نمیکنی؟ چرا فلان کار را نمیکنی؟ چرا فلان کار را میکنی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ ولی نمیداند یک یک این سوالات باعث میشوند ترس و اضطراب من بیشتر و بیشتر شود و بیشتر وحشت کنم از وظیفه مهم مادری!!! من الان به تنها چیزی که نیاز ندارم پند و اندرز دیگران است و در عوض نیازمند و محتاج آرامشم... دلم آرامشی از غیب میخواهد که قلبم را آرام کند و اطمینانم دهد که آینده آنقدرا که من فکر می کردم ترسناک و دهشتناک نیست... که قرار نیست همیشه زندگی همینجوری طی شود که تا به حال شده... که خدا خودش صلاح بندگانش را بهتر از هرکسی میداند و او هرگز قهرش نمیگیرد از تو چون میداند برای پذیرش چیزی که عمری از آن میترسیدی، نیاز به زمان داری.  شاید به همین دلیل بود که بعد از مدتها دستم را گرفت و برد به دیدن خانم رهنما تا حرفهایش را بخوانم و بدانم علی رغم آنچه من فکر می کردم، دنیای مادران دنیای شیرین و زیباییست و چقدر خوب است که انسان کسی را برای خود داشته باشد که اینچنین عاشقانه دوستش بدارد... چقدر خوب است که با فرزندت درد دل کنی و تو از رازهایت برای او بگویی و او از خود برای تو بگوید...  

دیروز برای اینکه برعلیه نگرانیهای درونیم قیام کنم، دست محمد را گرفتم و رفتیم تا خیابان وزرا، می خواستم از اسباب بازی فروشیهای آنجا یک باربی خوشگل برای فرزندم بخرم. اما تمام اسباب بازی فروشی ها بسته بودند و در عوض تک و توکی از عطرفروشیهایش باز بودند! دیروز نشد اما شاید امروز که رفتم دکتر، از همانجا دوباره برویم وزار (فاصله ی مطب خانم دکتر تا وزرا تنها یک خیابان است!)؛ محمد غر میزند که آمدیم و دختر نشد، بگذار یک ماه بعد که جنسیتش معلوم شد آنوقت برایش خرید می کنیم اما برایم مهم نیست که فرزندم پسر شود من به هر حال برای او یک باربی زیبا خواهم خرید