روزهای من
روزهای من

روزهای من

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه، همان وهم، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم میگیری

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم

به تبسم، به تکلم، به دلارایی تو

به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلداده گی اش

آه ای خواب گرانسنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است

یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزی اش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسی ورد زبانم شده است

آی بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه ی هرشبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی ان شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب افت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی


بهروز یاسمی

پرستار

روزهای سختی بودند روزهای تیر و مرداد امسال؛ از 11 تیر که روز عملم بود تا الان، روزی نبوده که لحظه ای بی دغدغه از جا برخیزم، در خانه چرخی بزنم و به کارهای روزمره برسم؛ هر لحظه اش برایم دردناک و سخت گذر بود. روزهای اول بعد از عمل، خوب طبیعتا جای عمل و بخیه هایم درد می کردند، بعد از اون دردهای عضلانی به سراغم آمدند، بعد از آن عفونت لعنتی آمد به سراغم و دوباره مجبور شدند بدنم را آبکش کنند تا عفونت از آن خارج شود که نشد فقط درد مرا زیادتر کرد. دوباره تا آمدم به دردی که حالا داشت کمتر می شد عادت کنم، باز هم عفونت آمد سراغم و هنوز ولم نکرده! تو این مدت خانم پرستاری که صحبت کرده بودم برای باران بیاید، آمد و باران را نگه داشت از طرفی مامان هم یک ماه کار و بار و خانه و زندگی را ول کرد و آمد اینجا تا هم از من مراقبت کند و هم از باران و خوب نگفته پیداست که چقدر اذیت شد و دوباره دست درد و پا دردش عود کرد. بعد از مامان نوبت خواهرهای محمد بود که مزاحمشان شویم، چند روزی سارا آمد و از همه بیشتر سهیلا بود که خیلی خیلی به زحمت افتاد، امیدوارم خداوند عالم خیرش دهد، هنوز هم اوست که کنارمان مانده و خواهرانه و مادرانه از من و باران مراقبت می کند؛ فقط امیدوارم بتوانم محبتهایش را جبران کنم. در این 40 روزی که خانم پرستار می آمد اینجا، خوب به کارهایش دقیق شده بودم و هرچند رفتاری آرام و محبت آمیز با او داشتم اما این دلیل نمیشد که حواسم به کارهایش نباشد و جایی که لازم بود به او تذکر ندهم. اما خوب متاسفانه نتوانست در این یک ماه و خرده ای نظرم را جلب کند. اول از همه موضوع شستن دستهایش بود که من خیلی به این نکته حساسیت داشتم و دارم. وقتی کسی به باران دست می زند و خاصه وقتی که می خواهد به او غذا دهد حتما حتما باید دستهایش را بشوید اما با وجود تذکراتی که چند بار به او دادم باز هم میدیدم که تنها صبح که می آمد سرسری دستها را می شست و دیگر تمام! از طرفی کمی حواس پرت بود؛ یکبار بعد از این که قطره ی مولتی ویتامین را به باران داد و شیشه ی قطره را زمین گذاشت دیدم به جای ویتامین به بچه قطره ی استامینوفن داده!!! موضوع بعدی نوع برخوردش با دیگران بود؛ دوست نداشت به جز من کسی به او بکن نکن بگوید حتی از محمد هم ناراحت میشد اگر حرفی به او می زد. ایراد بعدیش اصرار بیش از حدش به خواباندن باران بود در صورتیکه باران دیگه نباید بیشتر از 12-13 ساعت در شبانه روز بخوابد؛ خوب 7-8 ساعت که از شب تا صبح می خوابد مابقی باید طی روز جبران شود اما نه آنکه صبح که بیدار شد شیر بخورد و پوشکش عوضش شود و بعد دوباره از ساعت 9 بخوابد تا 1 بعد از ظهر!!!! پس پرستار را برای چه گرفته بودیم؟ که با بچه بازی کند، ماساژش دهد غذا به او دهد و حالا یکی دو ساعتی هم بخواباندش اما نه اینکه یه کله 4-5 ساعت بچه را بخواباند و بعدش بچه ی سرحال را بگذارد برای ما و برود! خلاصه همه ی این عوامل دست به دست هم دادند و باعث شدند تصمیم بگیرم جوابش کنم که این کار را 5شنبه ی پیش انجام دادم. اما حالا به چه کنم چه کنم افتاده ام شدید! از طرفی آدم مطمئنی سراغ ندارم که بچه، خانه و زندگی را بدهم دستش و با خیال راحت بروم اداره (تازه جریان این محمد طاهای طفلکی هم که پیش آمده حسابی چشم مرا ترسانده و می ترسم غریبه راه دهم خانه) از طرفی مشاور تاکید اکید کرد که تا 3 سالگی بچه را مهد کودک نبریم، از آن طرف مامان محمد که از ما خیلی دور است مامان خودم هم که با آن پا درد و دست درد زیاد نمی تواند کمکم کند تازه مامان هنوز مشاور چند شرکت مختلف است و خوب این یعنی اغلب موارد صبحها خانه نیست بعضی وقتها هم از صبح تا عصر خانه نیست. خلاصه این روزها بزرگترین دغدغه ی فکریم همین مساله ی نگهداری باران است وقتی که من برگردم سر کار... لطفا دعایم کنید تا خداوند عالم بهترین راه را پیش پایم بگذارد

کودک آزاری

این روزا سرعت حرکتم زیاد شده؛ قبلنا باید مامانی یا بابایی دستشون رو میذاشتن پشت پاهام تا من پاهامو تکیه بدم به دستشون و بعد خودمو سینه خیز هل بدم جلو، اما حالا دیگه به کمکشون نیاز ندارم و خودم دیگه می تونم خودمو بکشونم جلو البته خوب که فکرشو می کنم می بینم هنوز یه ذره به کمکشون نیاز دارم و اونم اینکه باید یه چیزی که می دونن من دوست دارم بذارند جلو چشمام ولی با فاصله ی زیاد تا من به هوای رسیدن به اون شی ء دوست داشتنی با حداکثر سرعتی که در توانمه خودمو برسونم بهش! دیشب که نتیجه تلاشامو خوب نشونشون دادم و تا میذاشتنم زمین من سه سوته خودمو می رسوندم به دمپایی مشکیه ی مامان ولی همچین که می خواستم دمپایی رو بکنم تو دهنم یکیشون می دید و دمپایی رو پرت می کرد اونورتر بعد به دوباره مشغول کار خودش می شد من بیچاره هم مجبور می شدم دوباره برای رسیدن به دمپایی سینه خیز برم جلو بعد دوباره تا میرسیدم به دمپایی باز ازم دورش می کردن؛ ببینم این موضوع کودک آزاری شامل این کار مامان بابای منم میشه؟ حالا یا کودک آزاری یا مردم آزاری فرقی نداره بالاخره یکیو آزاری؟ منکه کار به کارشون نداشتم فقط می خواستم ببینم اون دمپایی از چی درست شده همین ولی اینا انقدر اذیتم کردند که پاک از نفس افتادم! دیشب انقدر این آزار دادنشو ادامه دادند و منم انقدر تقلا کردم که درست موقع شام و وقتی داشتند سوپ بهم میدادند، همونجا پشت میز غذا از خستگی بیهوش شدم اوناها مدرکشم موجوده! تازه یه آزار دیگه هم بهم میرسونند این دندون چیه که تو دهن آدم رشد می کنه؟ انگاری دو تا از همونا تو دهن من درومده حالا هی چپ میرند و راست میرند تا منو می بینند ذوق می کنند بعد دستشونو میشورند و فرتی می کنند تو دهن من و میزنند به لثه هام!!! آخه یکی نیست بهشون بگه اگه یکی همین کارو با خودتون بکنه خوشتون میاد؟ منم که می بینم اینجوریاست با تمام قدرت دستشونو گاز می گیرم اما هرچی بیشتر زور میزنم اونا بیشتر خوششون میاد و هی غش غش بهم می خندند!!! ظاهرا دردشون که نمیاد هیچ تازه کلی هم قلقلکشون میاد خو اینم یه جور کودک آزاریه دیگه نه والا؟ میگم شما جایی سراغ ندارید من برم از این مامانی و بابایی شکایت کنم آیا؟ هان بازم یادم افتاد... منو بغل می گیرند و می برند سر سفره بعد هی جلو چشام من دولپی غذا می خورند!!! اصلا انگار نه انگار که منم بشرم و دلم میخواد بعضی وقتا که یه نوشیدنی می خورند که قرمزه آقا من انقدر این نوشیدنی رو دوست دارم... یکی دو باری مامانی اجازه داد بابایی بهم از اونا بده من انقدر خوشم اومد ازش که می خواستم همه ی لیوانو بخورم اما فقط چند قلپ بهم دادند ولی چند روز پیش که عمه سهیلا اومده بود پیشمون تا دید بابایی داره بهم از اونا میده دعواشون کرد و گفت به بچه نباید چای بدید چون تمام آهن بدنشون از بین می بره... هیچی دیگه از اون روز تا حالا هی جلو چشم من چای می خورند اما یه قلپ هم نمیدند من بخورم خوب بابا دیگه کودک آزاری به چی می گند پس؟ اینا همش دارند منو آزار میدند میگم شما جایی سراغ ندارید من برم از حق خودم دفاع کنم؟ هاین؟

یک تجربه ی منحصربفرد


امروز صبح برای بار اول و آخر با تمام وجود بهم ثابت شد که آدمیزاد کلا موجودی فراموشکار، مغرور، نادان و کله خر است و تا خداوند عالم گوشش را نگرفته و نپیچاند، او ابلهانه بر این باور است که تا ابد هیچ گزندی  او را تهدید نخواهد کرد و عمری دارد تمام نشدنی! حالا این اطمینان از تمام نشدن عمر را چه کسی بدو داده را نمی دانم اما همینقدر میدانم همین اطمینان از نمردن است که باعث می شود او تمام کارهای عقب مانده اش را جبران نکند، هرگز در پی کسب حلالیت گرفتن نباشد، هرگاه که لازم است به انسانها نیکی و محبت نکند (هرگاه که دل خودش بخواهد این کار را انجام دهد)، همچنان سر مسائل بیخود و بی ارزش پشت سر مردم غیبت بکند، فرایض دینی اش را انجام ندهد و خلاصه همینجور بگیر برو تا آخر... تنها زمانی می فهمد که او نامیرا نیست بلکه خیلی هم فانی تشریف دارد که ناگهان و ناغافل ریق رحمت را سر بکشد!!! تازه آنوقت است که می فهمد چه بلایی سرش آمده اما متاسفانه آنزمان دیگر پشیمانی سودی برایش ندارد!!! اینهمه پیامبران و مردان خدا آمدند و رفتند و مدام او را هشدار دادند از لحظه ی مرگ و زمان بعد از مردن و نامه ی اعمال و چه ها و چه ها اما او به جای باور و اصلاح خود چه کار کرد؟ هیچ! مذبوحانه خود را راضی کرد که نه بابا خدا به آن سنگدلی ها هم که اینان می گویند نیست و او خود میبخشد مرا و گناهانم را... اصلا من شنیده ام که بهشت و جهنمی وجود ندارد و هر چه هست تنها در همین دنیا است و بس! در این زمینه بیشتر از این صحبتی نمی کنم چون نه عالم هستم و نه مبلغ مذهبی، وقتی آنهمه مردان بزرگ آمدند و همینها را گفتند ولی کسی توجهشان نکرد دیگر می خواهید کسی به حرف من ساده ی سراپا تقصیر توجهی کند؟!

زندگان قدر زندگانی را نمی دانند تا زمانی که از آنها گرفته شود؛ تنها آن زمان است که به تکاپو میفتند و خدای عالم را در دل فریاد می زنند که تو را به بزرگی و جلال و جبروتت قسم بار دیگر فرصتی عطایمان کن! گاه خداوند قادر متعال ارحم الراحمین دلش به رحم میاید و به آنها فرصتی دیگر می دهد گاهی هم آنها را لایق دادن فرصتی دوباره نمی بیند و فرصتشان نمیدهد... به بعضیا هم تنها به قصد زدن تلنگری و بیدار کردن او از خواب غفلت، یک حالی ازش می گیرد که اگر آدم باشد نباید تا آخر عمر آن تلنگر را از یاد ببرد.

به قول خانم لیقوانی، به سادگی خوردن یک فنجان چای، صبح امروز مُردم!!! قرار بود صبح که بیدار شوم به کارهای عقب مانده ام برسم اما وقتی بیدار شدم نه کسی مرا میدید و نه من قادر بودم با کسی ارتباط برقرار کنم و نه آنکه دستم قادر به لمس جسمی بود. در همین حین و بین بود که چه بر من رفته است که دیدم شبحی سیاهپوش آمد به کنارم و در کمال آرامش گفت تو مرده ای و نامه ی اعمالت هم دست من است. این را گفت و رفت. بعد از رفتنش به فکر فرو رفتم که ای دل غافل دیدی چه شد؟ نامه ی اعمالم در دست اوست، من هم که مرده ام پس دیگر هر کار که کردم و نکردم دیگر در آن نامه ثبت شده است و قابل تغییر نیست. برعکس گفته های دیگرانی که مرده بودند و دوباره زنده شده بودند، من به همان راحتی که مردم، مرگم را نیز قبول و باور کردم حتی ناراحت هم نبودم از اینکه مرده ام تنها افسوس بود که می خوردم برای تغییر نکردن آن نامه ی اعمال کذایی که ناگهان مامان را دیدم که باران را بغل گرفته و از مقابلم رد شد. تازه آنزمان بود که دلم لرزید... از اینکه باران بشود مثل آن دخترکانی که بارها سرگذشتشان را خوانده بودم، همانها که مادر را در کودکی از دست می دهند و دیگر هرگز کسی برایشان جای خالی مادر را پر نمی کند، از اینکه بارانم بی مادر بزرگ شود، آنقدر ترسیدم و وحشت کردم که خدا میداند... به دست و پا افتادم که حالا چه کنم که ناگهان یادم افتاد مرا هنوز تشییع نکرده اند! آنجا بود که نور امید به قلبم تابید و با تمام وجود دست به دامان خدا شدم، آنقدر گریه کردم و او را به اولیایش قسم دادم که به من فرصتی دوباره دهد، آنقدر زار زدم و زار زدم که نفهیمدم کی چشمانم را باز کردم از خواب و دیدم فرصتی را که می خواستم در کمال سخاوت و مهربانی به من داده است! می شد هم فرصتی بهم ندهد و مرا همانگونه که در خواب دیده بودم، در خواب از دنیا ببرد اما او آنقدر رحیم، مهربان، بزرگوار و بخشنده است که به تضرعم پاسخ مثبت داد و برم گرداند روی زمین. شاید بخاطر باران باشد، شاید بخاطر مادرم باشد یا حتی پدرم و محمد، شاید بخاطر انجام اندک اعمال نیکی باشد که انجام داده ام، نمی دانم، فقط همینقدر می دانم که او هزاران برابر از آنچه که او را رحیم و مهربان می نامند، رحیم و مهربان است... او آنقدر مهربان است که مرا لایق زدن این تلنگر دید و مرا از خواب غفلت بیدار کرد. احساسی که الان دارم قابل گفتن و وصف نیست... انگار واقعا مرده و دوباره زنده شده ام... حال عجیبیست حالی که دارم. میگویند خوابهای معنی دار را نباید تعریف کرد اما این خواب را نمی شد تعریف نکرد و در دل نگه داشت چون احتمال قریب به یقین بعد از مدتی فراموشش می کردم پس باید می نوشتمش تا بارها و بارها بخوانمش و یادم باشد که چه ها بر من گذشت صبح 30 تیر 1392.

برای خودم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

نیستم


دوستان گل از فردا تا 20 روز دیگه نیستم... امیدوارم تو این مدت همگی سلامت و تندرست باشید و ایام حسابی به کامتان باشد :)

عادت


قدیما که وقت برای خیلی کارها داشتم و قدر نمی دونستم، تا از بیرون میرسیدم خونه باید بلافاصله میرفتم دست، صورت و پام رو میشستم، بعد کرم نرم کننده ی دست و صورتم رو میزدم، کرم دور چشمم رو هم همینطور اونوقت بعدش میرفتم دنبال کارای دیگه ام ازجمله تعویض لباس بیرون با لباس خونه و باقی کارها؛ ولی خدا نکنه چیزی یا کسی این ترتیب رو به هم می زد مثلا موقع ورود به خونه یکی تلفن میزد و نیم ساعت وقت منو می گرفت، من درست عین اون نیم ساعت رو انگار رو سیم خاردار نشسته باشم، آروم و قرار نمیداشتم تا سریعتر تلفنو قطع کنم و حمله ببرم سمت حموم تا اول دست و بعدم صورت و نهایتا پاهام رو بشورم بعدش برم سروقت کرمهام؛ آمــــــــــا درست از وقتی باران خانم پا به عرصه ی وجود گذاشتند بنده نه این اخلاقم که خیلی از خلق و خوی های دیگم هم دچار تغییر و تحول شدند ازجمله همین عادتی که گفتم براتون. حالا تا از در میام تو خیلی هنر کنم و زرنگ باشم بتونم فقط دستمو بشورم بعد باید سریع بدوم و اول پوشک خانم رو نونوار کنم بعد براش شیر درست کنم و نهایتا بدهم بخورد، در چه حالتی؟ ایندفعه چون بحث دخترمه دیگه رو سیم خاردا ننشستم اما عین این آدمای مالیخولیایی که مدام با خودشون حرف می زنند، تو ذهنم هزار و شصت و شونزده دفعه تکرار میکنم => تا باران شیرشو خورد بدوم برم دست و صورتو پامو بشورم، کرمای صورت و چشممم بزنم، یادم باشه لباسای بارانو هم بریزم تو ماشین راستی یادم باشه تا باران شیرشو خورد بدوم برم دست و صورتو پامو بشورم، کرمای صورت و چشممم بزنم، یادم باشه لباسای بارانو هم بریزم تو ماشین نکنه یه وقت یادم بره تا باران شیرشو خورد بدوم برم دست و صورتو پامو بشورم، کرمای صورت و چشممم بزنم، یادم باشه لباسای بارانو هم بریزم تو ماشین... عزیزم فحش دادن نداره که خودم گفتم که عین مالیخولیایی ها هزاروشصت و شونزده دفعه این عبارات رو تکرار می کنم تو ذهنم تازه برا شما فقط سه بار تکرار کردم ببین خودم چی میکشم از دست خودم! خلاصه همین یک فرآیند ساده و معمولی از نظر دیگران، معضلی شده برا من این روزها

من از بیگانگان هرگز ننالم که ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

قله قاف

بعد از نود و بوقی (اینجا) با معرفی یک کتاب جدید، آپ شده.

میمیری اگه حرف نزنی؟!

دیشب سروش صحت تو پیج خودش (در فیس بوک) یه مطلب نوشته بود با این مضمون که سوار تاکسی بوده و تو ترافیک بسیار خفنی گیر کرده بوده یعنی انقدر بد بوده وضعیت که در یک ساعت ماشین اینا نیم متر هم جلو نرفته بوده بعد عابر پیاده ای که داشته از بین ماشینا رد میشده، به سرنشینان ماشینها خبر میده که خیلی امید نداشته باشید راه باز بشه چون اون جلوترها نبش چهار راه یه نفر رفته بالای ساختمونی و قصد خودکشی داره، پلیس هم راهو بسته که بتونه یه کاری بکنه. خلاصه هر کی تو ماشین اینو می شنوه یه حرفی میزنه بعدشم بعد از یه مدتی ماشین آقای صحت از کنار ساختمون رد میشه! همین . انگار مهم رد شدن ایشون از ترافیک بوده و دیگه اینکه خواننده چه حسی پیدا می کنه از بلاتکلیفی آخر داستان اصلا براشون مهم نبوده. بابا درسته گفتن آخر بعضی از ماجراها رو بذارید باز بمونه تا مخاطب خودش حدس بزنه که چی شد (که من متنفرم از این داستانهایی که پایان باز دارند چون حس میکنم تمام شخصیتهای داستان همینجور رو هوا می مونند یعنی چی پایان باز؟ خوب نویسنده که همه چیو گفته این آخرشم بگه دیگه) ولی دیگه یه جریان واقعی رو که دارید تعریف می کنید که نباید باز بذارید آخرشو که! انقدر لجم گرفت و ناراحت شدم که زیر مطلبشون نوشتم خوب بالاخره چی شد؟ خودشو انداخت پایین و شما از کنار جسدش گذشتید یا نه نجاتش دادند و دیدید که سالمه طرف؟ بعد زیر کامنت من یه خانم برام نوشته حالا برای تو چه فرقی می کرد؟! من نمی دونم بعضیا اگه حرف نزنن فکر می کنند مردم میگند اینا لالند؟ یا دوست دارند فقط حرفی زده باشند؟ براش نوشتم من دلم برای مادر اون جوون و خودش سوخت و برام مهم بود بدونم آخرش زنده موند یا مرد برای خودت چی؟ فرقی میکرد یا نه مهم نحوه ی پرسیدن من بود برای دونستن پایان ماجرا؟! حالا لجم از این خانمه گرفته و کاری به نوشته ی آقای صحت ندارم! چقدر بعضیا ... هستند ها!

آبی دریا...


چند روز است که مدام حال و هوای جنگل و دریا می آید سراغم و می رود، و بعد دوباره می آید سراغم و می رود. دلم می خواست هوا گرم و شرجی نبود آنجا تا به سمت شمال پرواز می کردم اما میدانم که فعلا نمی شود؛ یعنی نه آنکه نشود ها، نه، می شود اما به من خوش نخواهد گذشت! هیچ وقت دلم نخواسته زیر آفتاب داغ و هوای شرجی آنجا با مانتو و روسری بروم کنار دریا و با حسرت پسران و مردانی را نگاه کنم که با خیال راحت، بدون هیچ پوشش لعنتی و اضافه ای، در آبی دریا شیرجه میزنند و بیرون می آیند! به این کار ندارم که آب دریا کثیف است و آدم بیماری پوستی می گیرد و چنین و چنان که به نظر من اینها آن زمان که زیر آفتاب داغ نشسته اید و رطوبت دارد خفه تان می کند، اصلا و ابدا مهم نیست؛ آب شما را می طلبد و باید مغزتان را خر گاز گرفته باشد که دلتان نخواهد شیرجه بزنید در آب! درست انگار که از تشنگی در حال تلف شدن باشید و کسی لیوان آبی دستتان بدهد، آیا آن زمان به اینکه لیوان تمیز است یا آب، آب شیر است یا آب معدنی یا افکاری از این دست فکر می کنید؟ مسلما نه، به سرعت لیوان را قاپ می زنید و لاجرعه سر می کشیدش و تازه بدنبال بقیه اش هم می گردید! میل به شنا در آب دریا هم همینگونه است. منتهی از آنجا که دوست ندارم با مانتو و روسری بروم در آب، ترجیح میدهم همانجا کنار ساحل مدتی بنشینم و بعد از گرما فرار کنم به سمت جایی که کولر داشته باشد و هوایش خنک باشد!

بهترین زمان برای مسافرت به شمال از نظر من پاییز، زمستان و دو ماه اول بهار است یعنی زمانی که هوا خنک و بلکه هم سرد است و تو می توانی با خیال راحت و بدون وسوسه ی شیرجه در آب خنک، ساعاتی را کنار دریا بنشینی و زل بزنی به آبی بیکران و گوش دهی به صدای روحنواز امواج و لذت ببری از برخوردملایم باد خنک با پوست صورتت! هیچ وقت فرصتش دست نداده بود که مهرماه به مسافرت روم اما امسال فکر کنم بتوانم. راستش میخواستم اول مهر یعنی یک ماه زودتر از پایان مرخصی زایمان به اداره برگردم اما حالا منصرف شده ام! مگر قرار است چند بار در طول زندگی مجال یابم 9 ماه تمام در خانه بمانم و از وجود دخترکم لذت ببرم، مسافرت روم و تازه در آخر حقوق هم دریافت کنم؟ گمان نکنم بیشتر از همین یکبار اتفاق بیفتد پس با خیال راحت می مانم خانه و حالش را می برم. از این روی، پا روی دل مبارک می گذارم و تا اواسط مهر صبر می کنم و بعد هفته ی سوم مهر که مطمئن شدم هم هوا خنک است و هم از شلوغی جاده ها خبری نیست، روانه می شوم سمت جنگل و دریا و آرامش... آری همین است... فقط باید تا آن موقع دندان روی جگر بگذارم؛ همین.

فهیمه رحیمی


دیروز یه مطلب نوشتم و تنظیمش کردم که فردا ظهر پابلیش بشه اما امروز خبری رو خوندم که خیلی ناراحتم کرد. خانم فهیمه رحیمی در اثر سرطان معده دار فانی را وداع گفتند! همین! این یه خطر خبر باعث شد اشک تو چشام جمع بشه؛ یعنی باور کنم خالق پنجره، تاوان عشق، اتوبوس؛ بازگشت به خوشبختی و یک عالمه کتاب شیرین و دوست داشتنی که تمام دوران نوجونیم رو باهاشون سپری کردم، دیگه بینمون نیست؟! به همین راحتی دار فانی را وداع گفتن بی اونکه هیچ رسانه ی لعنتی از قبل پیش زمینه ای برامون فراهم کرده باشه! این درست که من الان سالیان ساله که دیگه کتابی ازش نخوندم اما هرگز فراموش نمی کنم که اگه الان میتونم ادعای یه رمان خون حرفه ای رو داشته باشم، تنها مسببش همین خانم رحیمی هستند و بس! من و خیلی از همنسلان من رمان خونی رو با کتابای ایشون شروع کردیم و خیلیامون مدیون ایشون هستیم. کسی که یادمه یه سال رکورد فروش رو چنان زد که روزنامه ها مجبور شدند برند دنبالش که ببین این فهمیه رحیمی کیه که اینهمه کتاباش فروش دارند؟ حالا داستانای عامه پسند می نوشت که می نوشت، چند درصد مردم مگه اهل کتابای خاص خوندن بودن و هستن؟ چند درصد مردم حال می کنند از خوندن یک کتاب سیخونکی؟ من مطمئنم همون روشنفکر نماها هم گاهی تو خلوتشون میرند سراغ همین کتابای عامه پسند لمپن در پیت به زعم خودشون و کیف عالم رو می کنند. دلم سوخت برای خانم رحیمی که چه مظلومانه رفت، بی اونکه بعد از اینهمه سال نوشتن تجلیل درست و حسابی ازشون بشه و یه خسته نباشید دلنشین بهش بگیم. امیدوارم خداوند عالم روح این بانوی مهربان رو که عشق ورزی رو یاد خیلیا داد، همواره قرین رحمت کنه و به آرامش برسونه. روحشون شاد.


پ.ن. (اینجا) خبرگزاری مهر از فهیمه رحیمی گفته... برن بمیرن، حالا دیگه؟!

چقدر خدا بزرگ است!


میدانید شاید خیلیهایمان آن زمان که پشت سر دختر کوچکتر نوه عموی مادرمان حرف میزنیم، یا آن زمان که جو گیر احساسات شده و در بازیهای بدون برنده و بازنده ی سیاسی شرکت می کنیم، یا آن زمان که از دست تکه های مادرشوهر گراممان ناراحت می شویم، یا زمانی که می خواهیم از حسادت نسبت به افرادی که چیزی را دارند و ما نداریم بترکیم، یا آن زمان که سر متوجه نشدن همسر گرامی به تغییر مدل ابرویمان با او قهر کرده و می خواهیم سر به تنش نباشد، یا آن وقت که سر بیشتر بودن حقوق همکاران احساس می کنیم در حقمان اجحاف شده است درنتیجه سعی می کنیم با تمام قوا زیرآبشان را بزنیم، یا وقتیکه بخاطر مال دنیا حاضر به انجام خیلی کارها می شویم، یا وقتیکه به دنبال هوی و هوس رفته زنا می کنیم، خیانت می کنیم، تجاوز می کنیم، یا بخاطر طمع زیاد دزدی می کنیم، تهمت می زنیم و آدم می کشیم یا زمانهایی نظیر آنهایی که گفتم برایت، به این فکر نکنیم که خدایی که آن بالا نشسته است بزرگ، عظیم، متعال و قدرتمند است! خدایی که جهان را آفرید، آسمانها را آفرید، ستارگان را آفرید، زمین را آفرید و نهایتا انسان را و عجب آنکه هیچ کدام را اشرف ننامید الا همین بشر یک سر و دو دوست و دو پا را! یادمان می رود که از آن بالا، از همان عرش کبریاییش قادر به دیدن و شنیدن رفتار و گفتار یکان یکان شش میلیارد و اندی آدم بر روی زمین هست و لحظه ای نیست که از طرق مختلف وجودش را به ما یادآوری نکند! اما کبر و نخوت به قدری ما را اسیر خود کرده اند که قادر به دیدن نشانه های او نیستیم. آن زمان که چون خری در گل گیر کرده به دور خود چرخ میزنیم و در پی راه فراری هستیم از گرفتاریها و به ناگهان از جایی و توسط کسی که هرگز فکرش را نمی کرده ایم نجات پیدا می کنیم، آن زمان که در عین ناباوری موجودی کوچک و ظریف در بطنمان شروع به رشد و نمو می کند، آن زمان که نگاه به آسمان نامتناهی می کنیم و در عجب می مانیم که چطور می شود این آبی لاجوردی در تمام نقاط دنیا به همین رنگ است یا آن زمان که نگاه به دریا و اقیانوسها می کنیم و از زیباییشان در شگفت می مانیم، یادمان می رود که خالقی قدرتمند و توانگر پشت تمام این قضایا ایستاده است و چه مسخره است تمام آن دغدغه های بالا در برابر این عظمت!  
چند وقت پیش، فیلم مستندی را دیدم از زیر آبها و انگشت به دهان ماندم برای بار هزارم از قدرت و عظمت خداوند بزرگ! ما اینجا بر روی خاک دست به تمام آن کارهایی که آن بالا گفتم برایتان می زنیم و عین خیالمان نیست. زندگی را باری به هر جهت طی می کنیم و باکمان نیست که در جهل و نادانی بمانیم تا بمیریم، انقدر سر خود را گرم می کنیم که وقتی برایمان باقی نمی ماند تا در کار مخلوقات خدا دقیق شویم. به ما چه مربوط که خداوند عالم چه موجوداتی را خلق کرده است؟ به ما چه مربوط که چند نوع ماهی در دنیا موجود است؟ سگ آبی یا شیر دریایی به ما چه؟ ما هنر کنیم به عروسی خودمان برسیم عروس دریایی را به ما چه کار؟ اما می دانید چیست؟ آن جا زیر آب دریاها و اقیانوسها جهانی دیگر وجود دارد و زندگی ای در جریان است که ما حتی خوابش را نمی بینیم. چقدر خدا بزرگ است. این جریان گذشت تا چند روز پیش که بالاخره مودش آمد سراغم که فیلم زندگی پای (Life Of Pi) را ببینم و بعد دوباره همان حس و حالاتی که آن زمان از دیدن آن فیلم مستند به سراغم آمد، دوباره به سراغم آمدند. دوباره یادم آمد که چقدر خدا بزرگ است، چقدر مهربان است و چقدر رئوف. نام آن فیلم مستندی که بی بی سی نشان داد سیاره ی زمین بود، قسمتی که در مورد موجودات دریایی بود. بهتان پیشنهاد می کنم نه تنها سری موجودات آبی که کل این پکیج را تهیه کنید (اگر اشتباه نکنم 8 دی وی دی است) و مثل من حیران شوید از عظمت خدای بزرگ. اگر تهیه ی آن سخت است، فیلم زندگی پای را از دست ندهید هرچند فیلم سینمایی هالیوودی کجا و فیلم مستند و واقعی کجا اما باز هم زیباست، باز هم خیلی چیزها را یادمان می آورد از مهربانی، بخشش و بزرگی خداوند عالم.
از دستش ندهید.

چه خوب که رفت...

هنوزم باورم نمیشه بالاخره رفت!!! بخدا خودم رو آماده کرده بودم که بازم او از صندوقهای رای بیرون بیاید!!! چه خوب که رفت! حالمان شده مثل حال نیکی کریمی در فیلم دو زن، آنجا که خبر مرگ شوهر دیوانه ی روانی و شکاکش را بدو دادند، چقدر کار برای انجام داشت و ما هم؛ چقدر ناباور بود و ما هم؛ چه ها که می خواست انجام دهد و ما هم... خدا رو شکر بالاخره رفت!!!

دیشب ساعت 12 شب

همه ریخته اند بیرون و چنان دست و پایکوبی می کنند که انگار همه چیز درست شده است و دیگر غم در دل کسی لانه نکرده است!!! انگار گرانی روزافزون رفته است و جایش را به ارزانی داده است! دخترکان تازه سر تخم درآورده چنان به پهنای صورت می خندند و فریاد می زند تو گویی که از فردا قرار است همانگونه که دوست دارند بپوشند و از حقوقی برابر مردان بهره مند شوند! امشب از پیر و جوون، مرد و زن ریخته بودند در خیابانها و حالا داد نزن و کی داد بزن، حالا بوق نزن و کی بوق بزن! این فریادهای شادی 4 سال بود که در سینه ها خفه شده بود و بالاخره امشب نفسهای راحت از سینه ها مجال خروج یافتند. دلم میسوزد برای خودم و مردمم که به چه چیزهای ساده و ابتدایی خوشحال می شویم؛ به مرگ گرفتنمون که به تب راضی شویم. نمی دانم آقای روحانی چه جور می خواهید ایرانی را که طی 8 سال گذشته به قهقهرا رفته را نجات دهید؛ اما برایتان آرزوی موفقیت می کنم و شما را به خدا سوگند می دهم که حداقل امیدمان را نا امید نکنید! نگذارید احساس حماقت بهمان دست دهد برای انتخاب شما؛ اغلب افرادی که هنوز هم در حال بوق زدن و فریاد زدن و خوشحالی هستند همان جوانانی هستند که نوید آینده ای بهتر دادیدشان؛ هوایشان را داشته باشید؛ می دانم که سخت است میدانم که شاید تا پایان ریاست جمهوریتان شاید تنها بتوانید گندهای محمود را پاک کنید اما مرد است و قولش؛ یادتان باشد قول داده اید!

میگویند شهرداری بیانیه داده است که از امشب آشغالها را خودتان جمع کنید تیر تپرها!!!