نمیدانم پرییشب خواب بود؟ رویا بود؟ توهم بود یا واقعیت؟ ولی میدانم هرچه بود بسیار شب سختی بود...
چهارشنبه مثل بقیه ی روزها با خانم همکار راهی خانه شدیم. به میدان شهرک که رسیدیم، پیرمردی ژندهپوش را دیدم که ظاهرا نشسته بود برای گدایی؛ از پشت سر که نگاهش میکردی چیزی را در آغوش داشت که به نظر من آمد کودکی را همراه خود به گدایی آورده به همین دلیل در دل گفتم به او کوفت هم نخواهم داد که با این سنگدلی طفل معصومی را در این سرما آورده گدایی! اما از کنارش که گذشتم دیدم اشتباه فکر کرده بودم و آنچه که او در آغوش داشت کیسه ی سیاهی حاوه سیم ظرفشویی بود و بس! با این وجود همچنان به راهم ادامه دادم اما چند قدم که رفتم، به خودم گفتم او زحمت خود را برای کار کردن می کشد باقیش دیگر با ماست که کمکش کنیم، پس راه رفته را برگشتم و از قیمت سیمهایش پرسیدم: سه تا، دو هزار تومن. خریدم هزارتومن هم بیشتر گذاشتم کف دستش و به راهم ادامه دادم. شب قرار بود آزی و همسرش میهمان ما باشند چون محمد و همسر آزی قرار بازی پلی استیشن داشتند با هم. شب حدودای ساعت 10 و نیم باران خوابید منم نیم ساعتی بیدار بودم بعد شب بخیر گفتم و خوابیدم. نیمه شب یادم است محمد آمد خوابید و چراغ خواب هم روشن بود. دوباره خوابم برد تا اینکه باز چند لحظه ای بیدار شدم اینبار برقها رفته و همه جا تاریک تاریک بود؛ اهمیت ندادم، لابد برقها رفتهاند دوباره خودشان باز میگردند؛ دوباره خوابیدم! فکر نمی کنم زیاد از خواب مجددم گذشته بود که همزمان صدای شلیک شنیدم و متعاقب آن ساختمان لرزید! هراسان بلند شدم و محمد را صدا کردم: بیدار شو فکر کنم دارند یکیو تو کوچه میکشند! پاشو!!! او هم غرغر کنان از اینکه چقدر من فضولم و به همه چیز کار دارم، از خواب بیدار شد. رفتیم کنار پنجره ولی هرچه سعی کردیم نتوانستیم پایین را ببینیم اما چشمان من در کمال وحشت به پنجرههای ساختمان روبرویی افتاد که همگی رنگ سرخ را نشان میدادند این یعنی هر چه هست به ساختمان خودمان مربوط است و بس! هراسان رفتیم از خانه بیرون بلکه از پنجرههای راه پله بتوانیم بفهمیم چه خبر است. همچین که در را باز کردیم، بوی دود و سوختگی مشاممان را پر کردم! یا حضرت فیل این دود از کجاست؟ تا محمد دو تا پله رفت پایین صدای یکی از همسایههایمان از پایین آمد که لوله گاز ترکیده و آتیش سوزی شده! نصفه شبی فقط دنبال دلیل سرو صدا و دود و آتیش بودم و وقتی شنیدم، تو سر زنان برگشتم داخل خانه و دیگر اصلا به این فکر نکردم که آخر عقل کل اگر لوله گاز ترکیده و آتش گرفته بود که تو الان باید جزغاله شده باشی! در آن لحظه تنها به این فکر می کردم که باران را بیدار کرده برایش شیر آماده کنم؛ محمد را هم بفرستم برایش چند بسته شیر خشک بگذارد داخل ساکش و چند دست لباس گرم برایش بردارد. اما تنها رسیدیم باران را لباس گرم بپوشانیم و برایش یک شیشیه شیر درست کنیم چون چند لحظه بعد مأمورین آتشنشانی در واحدمان را زدند و گفتند سریع خانه را تخلیه کنیم. فکر کردم باید برویم پایین اما گفتند پایین نمیشود و باید بروید پشت بام! بیچاره شدیم حتما آتش تمام پله را ها را گرفته خوب حالا پشت بام هم رفتیم آنجا باید منتظر باشیم تا آتش بهمان برسد و کبابمان کند؟ مأمور آتشنشانی گفت آتش نیست خانم دود همه جا را گرفته، تمام کونتورهای برقتان آتش گرفته به همین دلیل دود زیادی ساختمان را پر کرده و اگر پایین بروید خفه میشوید. بعد دستور داد یکی برگردد داخل خانه و تمام پنجرهها را باز کند تا دود خارج شود. دردسر ندهم این فرآیند ترسآور تا 3:30 صبح ادامه داشت بعدش دیگر اجازه دادند برگردیم داخل خانهای که مثل فریزر سرد شده بود. شرح ماوقع به این ترتیب بود که ظاهراً همسایه ساختمان بغل قرار بوده 5شنبه اسباب کشی کند به همین دلیل تا دیروقت بیدار بودند و مشغول بسته بندی وسایل خانه که ناگهان بوی سوختگی را حس میکنند، اول به خیال اینکه یخچالشان اتصالی کرده، آن را از پریز میکشند اما وقتی از بوی سوختگی کم که نمیشود هیچ تازه بیشتر هم میشود، پنجره را باز میکنند که ببینند چه خبر است که میبینند از پارکینگ ساختمان ما دود و آتش است که بیرون میزند پس اول زنگ میزنند 125 و بعدش خودشان میآیند و با آهن میکوبند به در ورودی ساختمان بلکه اهالی ساختنمان را بیدار کنند، این همان صدای تلق تولوقی بود که من شنییده بودم و با صدای شلیک تنفگ اشتباهش گرفته بودم، همسایههای طبقه اول و دوم زودتر از دیگران متوجه میشوند و میایند از خانه بیرون، خدا به همسایه طبقه دوممان رحم میکند اینجا چون تا وارد پارکینگ میشود و آتش را میبیند، شلنگ آب را برمیدارد که بگیرد روی کونتور برق تا آتش را خاموش کند، خدا به دادش رسید که همسایه دیگر متوجه میشود و اجازه نمیدهد تا این کار را انجام دهد. بعد دیگر آتشنشانی سریع میرسد و خلاصه آتش را مهار میکنند و تازه حالا زمانی است که ما از خواب بیدار شده بودیم!!! نمیدانم بخاطر کمک به آن پیرمرد ژندهپوش بود یا به خاطر کمک محمد به پیرزنی در مترو یا بخاطر کارهای خیری که دیگر همسایگانمان انجام داده بودند که خدا رحمش آمد و رندگی دوباره بهمان داد. چون اگر همسایه بغلی بیدار نبود و آتشنشانی را خبر نمیکرد و اهالی ساختمان را بیدار، قطعا آتش به کونتور گاز که با فاصله ی اندکی با کونوتور برق داشت میرسید و از آن طرف هم آتش به ماشینها میرسید و خلاصه 5 شنبه صبح شما در روزنامهها میخواندید که اهالی محلهای در غرب تهران در آتش سوختند! به همین سادگی.اینهمه شنیده بودم که مرگ به قدر نفسی با آدم فاصله دارد اما هیچ وقت اینقدر از نزدیک حس نکرده بودمش!



این وقت سال که میشه، همیشه یه شور و هیجان عجیبی وجودم رو فرا میگیره، یه جنب و جوش و حرکتی میاد تو وچودم مثل تطلاطم و جنب و جوش شب عید. همونجور که تحویل سال نو برام جذاب، زیبا و دوست داشتنیه، راستش رو بخواهی شب کریسمس و سال نوی میلادی هم برام جذاب و دوست داشتنیه! دلم شب تاریک و سرد آذر ماه رو دوست داره و اگه این شبِ زیبا برفی و زمین سپیدپوش هم باشه که دیگه همه چی برای من تکمیلِ تکمیله.
چقدر خوب بود قدیما تلویزیون حداقل یه کارتون اسکروچ رو پخش می کرد تا نشون بده مملکت اسلامی فقط به فکر خودش و دین خودش نیست بلکه به اقوام و ادیان دیگه هم اهمیت میده و احترام میگذاره؛ اما الان خیلی ساله که ندیدم فیلمها و برنامه های کریسمسی بذاره که اونم پیشکش حداقل اون مجریان محترم دو تا تبریک خشک و خالی بگند به مسیحیان ساکن وطن! خوب همونجور که اواخر اسفند تمام برنامه ها رنگی، شاد و حالبه، چی میشه که اواخر پاییز هم چند تا برنامه بذارند با این حال و هوا؟ بده آدم بی بهانه و با بهانه شاد باشه و همه جا رنگای شاد ببینه؟ از 365 روز سال، زیاده اگه دو روز هم مال مسیحیان عزیز باشه؟
خاطرات کریسیمسی من همیشه همراهه با تنها در خانه ی یک و دو، اسکروچ همیشه خسیس، و خوب چند سال بعد خاطرات بریجیت جونز، وقتی هری سالی رو دید، سرندیپیتی (سرندیپیتی در انگلیسی به معنی خوشبختی است) و حلقه ی خانواده ی استون هم به اون چند خاطره و حس و حال دوست داشتنی اضافه شد. الان ولی خیلی وقته که نه فیلمی با تم کریسمسی دیدم که منو عاشق خودش کنه و نه کتابی در این زمینه خوندم که منو جذب خودش کنه. خیلی خوشحال میشم اگه شما فیلمی تو این مایه ها دیدید و دوست داشتید و یا کتابی خوندید و دوست داشتید بهم معرفیش کنید.
خلاصه اینهمه گفتم و گفتم و که بگم دوستان مسیحی مسلک من، کریسمس و پیشاپیش سال نویتان مبارک؛ امیدوارم سالی سرشار از شادمانی، آرامش، موفیت، خوشبختی و بهروزی پیش رویتان باشد.

ممکن است خداوند عالم چیزهای بسیار زیبایی در عالم خلق کرده باشد که اگر به هر کدام خوب بنگری، یکی را از یکی زیباتر بیابی و در عجب مانی از ذوق و هنر خالق. گویی او جهانیان را خلق کرده باشد تا هوش، ذکاوت، هنرمندی و خلاقیتش را به رخشان بکشاند. کوه، دشت، دریا، بیابان، جنگل و هزاران هزار چیزهای زیبای دیگر مثلا. از طرفی به آدمی پنج حس بویایی، چشایی، لامسه و شنوایی را عطا کرده باشد تا با داشتن هر کدام، زیبایی های خلقت را آنطور که باید درک کند؛ نرمی و لطافت برگ گل را با حس لامسه، شیرینی عسل را با حس چشایی، آبی دریا را با بینایی، صداهای روحنواز را با حس شنوایی و روایح دلنشین گلها را با حس بویایی درک کند، باز هم مثلا. بعد برای هر حس چیزهای زیبا خلق کرد تا آدمی درکشان کند. اما میدانی یکی از زیباترین و شیکترین چیزهایی که خلق کرده چیست؟ صدای تیک تیک برخورد قطرات باران با سقف خانه و شیشه های پنجره! از نظر من بسیار صدای آرامبخش و گوشنوازیست این صدا؛ خاصه آنوقت که خانه در سکوت باشد و تو بتوانی براحتی صدای برخورد آب را با سقف و شیشه بشنوی
خیلی ها عاشق باران و قدم زدن زیر آنند اما من تنها عاشق شنیدن صدای باران و بو کردن خاک آب خورده هستم و بسم.
دلم میخواست باز هم از حال و هوایم بگویم اما طبق معمول انگار که دخترک حس کرده باشد من چند ثانیه ای مال خودم هستم، از خواب بیدار شد و کلا هرچه که در ذهنم بود، پرید! دنیای بچه داری همین است دیگر...
عجالتا این آهنگ بارانی را داشته باشید تا بعد...
پ.ن. الیکا جان، ممنونم از لطف و محبتت عزیزم، چه صورت ناز و مهربونی داری، کاش تهران زندگی می کردی تا از نزدیک می دیدمت
عاشق پنجره ی اتاقت و منظره ی مقابلش شدم
راستی اون عکسی که در موردش گفتی، اون کاسه محتوی سوپ بود
از آشنایی بیشتر باهات خیلی خیلی خوشحالم عزیزم.
برای اینکه بتونی بنویسی اونجور که دوست داری و اونطور که باید، اول از همه باید خیالت راحت باشه از خیلی جهات؛ کار خاصی برای انجام نداشته باشی، غذات آماده روی گاز باشه، دخترکت در حال استراحت باشه، همسرت هنوز خونه نیومده باشه و از همه مهمتر ذهنت خسته نباشه! قبلنا که سیستم خودم تو اداره به اینترنت وصل بود، معمولا صبح اول وقت که ذهنم فرش و آماده بود مطلب می نوشتم و خیلی هم به دلم می نشست اما حالا که تو اداره سیستم خودم نت نداره، زیاد نمیتونم صبح اول وقت مطلب بنویسم. از اینجا هم که برم خونه ساعت شده 5 بعد ازظهر دیگه اونوقت هم ذهنم خسته ست و هم اینکه غالبا باران بیداره و دلم نمیاد اونو بذارمش زمین و خودم بشینم پشت لپ تاپ تازه این کارم کردم، مگه باران میذاره یه حرف تایپ کنم؟ به محض اینکه میشینم پشت میز بدو بدو میاد و پایه های میز رو میگره و بلند میشه بعدم انقدر میزو تکون میده که از رو زمین بلندش کنم بعدم که این کارو کردم تا میشینه رو پام، فوری شیرجه میره رو لپ تاب اینه که سنگینترم وقتی باران بیداره دور و بر پی سی نرم اصلا!
این چند وقت کار خاصی انجام ندادم اما ظرف همین یکی دو هفته میخوام انجام بدم اونم اینکه برای بار دوم عذر خانم پرستار رو بخوام چون دیگه بدجوری داره رو اعصابم بندری میرقصه! اولا که به شدت اصرار داره بچه رو بخوابونه؛ با این کارش کلا سیستم خواب باران رو به هم زده بچه از بس در طول روز میخوابه دیگه شبا خوابش نمی بره و پدر ما رو درمیاره تا میخوابه دوم اینکه هرچی بهش میگیم بکن یا نکن هی با هامون یکی به دو میکنه دلیل سومشم اینکه امروز دیدم داره یه سری شعرا برا باران میخونه که توش عرعر و زرزر داره!!! خوب من نمیخوام بچه ام این لغات رو یاد بگیره خود بیشعورش باید بفهمه که نباید این حرفا رو جلو بچه بزنه، باران الان در مرحله یادگیریه و هرچی ما بگیم اونم سعی میکنه بگه... دیگه امروز که اینو شنیم خونم حسابی جوش اومد گفتم از پشه کمترم اگه یه مهد درست و حسابی پیدا نکنم براش. رفتم نی نی سایت و دیدم بعضی از مادرا اسم چندتا مهدکودک خوب رو معرفی کردند مهستان، قند عسل، تیام، پاتریس و چندتای دیگه. از این میون یکیشون رو که هم به خونه و محل کار خودم و هم خونه مامانم اینا نزدیکتره انتخاب کردم که زنگ زدم یه سری اطلاعات اولیه گرفتم حالا تا 5شنبه که با محمد بریم و از نردیک ببینیمش. شماها مهد خوب دور و بر شهرک غرب سراغ ندارید؟
دارم کتاب سرنوشت روح رو میخونم از دکتر دانیل نیوتن خیلی کتاب جالبیه. در مورد زندگیهای قبلی انسان صحبت میکنه ؛ برای من خیلی جذابه.
خلاصه فعلا همینها (اگه تونستم از خونه این پست رو کاملترش میکنم فعلا باید برم)


دخترک این روزها بسیار بسیار خواستنی و بامزه شده است. دیگر می تواند سوار بر روروئک با سرعت تمام در خانه جولان دهد، از میز بگیرد و بایستد و یا چهار دست و پا به دنبالت بیاید به هر کجای خانه که می روی! تا پیش از این تنها می توانست سینه خیز و مانند قورباغه حرکت کند؛ اما همانطور که گفتم حالا تواناییهایش گسترش پیدا کرده اند. از طرفی این روزها برای جلب توجه و گاهی اعتراض صداهای جالبی از گلو خارج می کند یا آنقدر روی روروئکش بالا و پایین می پرد تا نگاهت را به خودش جلب کرد و وقتی انجام دادی کاری را که او می خواهد، یک لبخند بامزه ی به پهنای صورت میزند بهت و آن دو دندان اشانتیونی را که درآورده است، نشانت میدهد، بعدش تو دلت میخواهد بگیرش در آغوش و آنقدر بچلانیش که حد ندارد.
هفته ی گذشته برایش یک استخر بادی خریدیم و پرش کردیم و برای اولین بار باران را گذاشتیم درون استخر؛ جایتان خالی که ببینید اولش دخترم چه قشقرقی به پا کرد و آنقدر کولی بازی درآورد تا مجبور شدیم از آب بیاریمش بیرون اما بعد ترسش که از آب ریخت، دلش می خواست آب را با دستش بگیرد که خوب نمی توانست و همین برایش کلی باعث تفریح و سرگرمی شده بود

قدر لحظه ی دیدار را تنها کسی میداند که مدتهای مدید منتظر این لحظه بوده باشد؛ قدر آغوش گرم را آن کسی میداند که مدتها درانتظار درآغوش گرفتن عزیزی باشد؛ و تو فکر نکن که انتظار به همین آسونی ها و راحتیهاست...نه، اصلا راحت نیست؛ برای گذران لحظه لحظه اش آدمی سختی می کشد، دل در سینه اش سریعتر می تپد بلکه این ایام زودتر بگذرند تا او به محبوبش برسد... در عوض چه شیرین است لحظه ی دیدار و در آغوش کشیدن و بوسیدن محبوب... عزیز دلم سرآمدن انتظارت مبارک؛ برای خودت، همسر مهربانت و دختر گلت بهترینها را آرزو می کنم... گوارای وجودت طعم شیرین مادری


به تازگی کشف کرده ام که احتکار چیز بسیار بسیار بدی است زیرا بعد از مدت زمانی طولانی که اجناس احتکار شده تمام می شوند و تو برای خرید آنها به بازار می روی، با تمام وجود حال اصحاب کهف را درک می کنی!!! هرچند آنها بعد از سیصد سال از خواب بیدار شدند ولی تو تنها چند ماهی در خواب غفلت مانده ای اما به هر حال احساس تو با احساس آنها تفاوتی نخواهد کرد!!!
پارسال تابستان وقتی شایعه ی نایاب شدن پودر ماشین لباسشویی همه جا پخش شد، بنده از ترس پیدا نکردن پودر، به سوپری محل رفتم و تا توانستم پودر ماشین لباسشویی خریدم به چه قیمتی؟ 1100 تومن، چه مارکی؟ سافتلن؛ من آن پودرها را داشتم تا همین چند وقت پیش که تمام کردمشان، وقتی برای خرید اقدام کردم دیدم قیمت همان پودر ماشین اینک از مرز 3000 تومان گذشته است!!! دستمال کاغذی 1000 تومنی شده 3000 تومان، پوشک بچه ی 3500 تومنی شده 10000 تومان، پوشک ممتاز 14000 تومانی شده 22000 تومان، شیرخشک 9000 تومنی اول شد 11000 تومان حالا هم که اصلا پیدا نمی شود اگرم پیدا شود 14000 تومان تازه آنهم تو بازار سیاه! چیپس 700 تومانی شده 5000 تومان!!! برنج کیلویی 5000 تومانی شده 10000 تومان آنوقت حقوق دریافتی چقدر؟ تنها اندازه ی خرید چند بسته پوشک، دو کیلو گوشت، ده کیلو برنج، یک بسته قند، یک بسته شکر، دو بسته دستمال مرطوب، 10 عدد شیرخشک، چند عدد پودر ماشین لباسشویی، یک بسته پودر ماشین ظرفشویی و چند کیلو میوه!!! تازه برویم خدا را شکر کنیم که کرایه خانه نداریم وگرنه کرایه را دیگر می خواستیم کجای دلمان بگذاریم؟ دلم میخواهد مسبب این گرانیها دم دستم بود تا می توانستم آنقدر بزنمش، آنقدر بزنمش که جانش از چشم و دماغش بزند بیرون!!! حالا ما که خدا را شکر می توانیم گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم اما آن بدبختهایی که ندارند، بچه ی دانشجو دارند، کرایه خانه دارند، آبرو دارند، بیماری دارند و توان خرید دارو ندارند، بی سرپرست هستند و ... آنها باید چه گلی به سر خود بگیرند با این اوضاع؟
پ.ن. چند روزی باز نیستم، عروسی سارا است و درگیر کارها هستیم.
خانم خانه که مریض باشد؛ انگاری که در خانه بمب ترکانده باشند، هیچ چیز جای خودش نیست! ده نفر ده نفر می آیند به کمک خانم خانه اما هیچ کدام نمیدانند جای دقیق وسایل کجاست یا اگر هم بدانند اهمیتی به این دانستن نمی دهند، چیزها را آنجایی می گذارند که برای خودشان راحت تر است و همین می شود که کیسه ی برگ بو سر از کشوی آخر که جای طناب و گیره و دستکش و این حرفهاست در می آورد، زعفران نیز همان جایی است که برگ بو است؛ دستکشها سر از کشوی دم کن ها و دستمالهای تمیز در می آورند؛ پودر ماشین لباسشوی سر از طبقه ی روغنها در می آورد؛ بشقابهای دم دست می روند کنار چینی های میهمانی و ظرفهای پلاستیکی در دار هم کنار قابلمه ها و ماهی تابه ها پیدا می شوند!!! همین است دیگر، خانم خانه که مریض باشد اوضاع بر همین منوال است!!!
پسرخاله ی ناتنی مامان بعد از چند سال در بستر بیماری افتادن، جمعه ی گذشته به رحمت خدا رفت. تمام این مدت من قیافه ی جوانش مقابل چشمانم بود که به همراه مامان و خاله خانم و اون مرحوم می رفتیم به دنبال کارهای عروسیش، نوار قری عروسیش را خودم برایشان گلچین کردم؛ آن زمان تازه آهنگ شهر فرنگ مرتضی آمده بود ایران و خوب قری در می آورد از مردم. دلم می سوزد وقتی یادم میفتند آن جوان رعنای دیروز، به هیبت پیرمردی رنجور و نحیف درآمده و در نهایت هم به آسمانها پیوسته؛ می گفتند بزرگترین آرزویش دیدن دخترش بوده که متاسفانه به دلایلی این اتفاق نمی افتد و او هرگز موفق به دیدار مجدد دخترش نمی شود
چه خوب که نرفتم ببینمش وگرنه تضاد آخرین تصاویری که از او داشتم با این آخرین تصویر دیوانه ام می کرد؛ خدا رحمت کند هم او را و هم تمام تازه رفتگان را.
زمان که نزدیک می شود به اوایل مهر، یعنی آن زمان که هوا رو به خنکی می رود و آفتاب دیگر از آن هیبت داغ و سوزان تابستانیش در می آید و روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند؛ نمی دانم روی چه حسابی حال و هوای کتاب عادت می کنیم می آید به سراغم. دلم بدجور هوس می کند که دوباره و دوباره بخوانمش و غرق شوم در دنیای دلنشین زنانه ی آرزو، شیرین و آیه؛ بعد دلم هوس یک ناهار دو نفره ی زنانه ی بی سر خر می کند که برویم یک رستوران درست و حسابی و راحت (ترجیحا مرکز شهر و با چنین ظاهری==>
) که بتوانیم با خیال راحت غذا سفارش دهیم و از همه چی و همه جا حرف بزنیم و ته دلمان نلرزد که الان بچه ام چه شد یا اداره را چه کنم یا دیرمان نشود داد آقایان در بیاید!!! راحتی و تمیزی رستوران به شیکی و دهن پر کن بودن نامش ارجیحیت دارد! جایی که بتوانی با آرامش دستها را روی میز بگذاری و بی دغدغه به دوست همراهت نگاه کنی و از احوالات خود بگویی و دغدغه ی زود ترک کردن آنجا را نداشته باشی. یادآور می شوم که بنده اساسا جمع صمیمی زنانه را بیش از دو نفر قبول ندارم دیگر خیلی بخواهم ارفاق کنم سه نفر، بیش از آن دیگر جمع صمیمی نیست یا اگرم باشد آدم نمی تواند آنجور که می خواهد از خودش و احوالاتش بگوید، حرفها در دل آدم قلنبه می شوند و باز در پی آنی که فرصتی دست دهد تا با یکی از آن جمع بیرون بروی و این بار با خیال راحت از خود بگویی و از او بشنوی. دلم بدجور هوس چنان ناهاری در چنان جایی با چنان آب و هوایی را می کند بعد از خواندن این کتاب در این وقت از سال. امروز در احوالات خودم که کنکاش می کردم به این کشف بزرگ نائل آمدم که این حال و هوا برای من مختص این فصل از سال است و بس و تازه فقط بازخوانی این کتاب تنها نیست؛ این وقت سال من دلم هوس میدان تجریش و امامزاده صالح را هم می کند به انضمام دیدن هزار باره ی ماهی ها عاشق می شوند... بارها گفته ام که لجظات خوش و به یادماندنی در ذهن من در ماه پاییز شکل میگیرند عمدتا. قبلا فکر می کردم تنها عاشق زمستانم اما حالا که خوب فکرش را می کنم می بینم من کم عاشق پاییز نیستم ها
بعد از آن تماس کذایی که با اداره داشتم و بهم گفتند باید برگردی سر کار، سه شنبه و چهارشنبه ی دو هفته قبل بالاخره بعد از 7 ماه و چند روز، رفتم اداره. حالا اینکه با چه حالی رفتم اداره و با چه حالی برگشتم بماند (بعد از ظهر معمولا حالم بد می شد و دل درد امونم رو می برید). از چند روز جلوتر محمد هی چپ رفت و راست رفت گفت رضا و خواهرش 4شنبه می خواهند بیایند دیدن تو. سه شنبه شب وقتی رفته بودم مسواک بزنم، یکهو یادم افتاد که ای دل غافل فردا 6 شهریور است و سالگرد ازدواج ما منتهی از آنجاییکه بنده آه در بساط ندارم در حال حاضر که با ناله سودا کنم، پیش خودم گفتم چطورست الان به محمد بگویم فردا که رضا اینها می آیند اینجا، تو هم یک دانه کیک خوشمزه بگیر و اینگونه سالگردمان را جشن بگیریم. از دستشویی که بیرون آمدم فوری به محمد گفتم عزیزم فردا که رضا میاد اینجا تو هم یک کیک بگیر همینجوری دور همی بخوریم. محمد اول چشمانش گرد شد و بعد در حالیکه کاملا تابلو بود خودش را می زند به آن راه، گفت چرا؟ نکنه تولدم از 23م افتاده به ششم؟ گفتم حالا چرایش را نمی خواهد بدانی تو فقط کیک را بگیر! از آن طرف محمد که همیشه میرفت کارخانه امروز ویرش گرفته بودر برود دفتر (که تهرانه) و از آنجا با رضا بروند خرید که رضا نمی دانم چی بگیرد! گفتم تو که تا آنجا می روی یک تبلت مشتی هم برای من قیمت کن که می خواهم در اولین فرصت بخرمش. خلاصه از من اصرار و از محمد انکار که وقت ندارم و حالا اگر شد باشد می پرسم. خلاصه ساعت 1 زنگ زدم به محمد و گفتم من دارم میروم خانه اگر تو میرسی بیایی دنبالم، بمانم تا بیایی؟ گفت آره آره می آیم دنبالت. ساعت 2 آمد. رفتیم خانه، سارا خانه ی ما بود تا باران را نگه دارد تا رسیدیم دیدم طفلکی کل خانه را کرده یک دسته گل، همه جا از تمیزی برق می زند. گفتم سارا جان ما که با رضا و خواهرش رودرواسی نداشتیم کاش انقدر خودت را به زحمت نمی انداختی. سارا اما در مقابل چشمان متعجب من تی را برداشت و افتاد به جان سنگها و خلاصه حسابی مرا شرمنده ی خودش کرد. این گذشت تا شب که دیدم آزاده و همسرش هم آمدند خانه ی ما، آزاده گفت می خواستیم برویم جایی دیدیم به شما نزدیکتریم تا خانه ی خودمان آمدیم تا من کمی سر و وضعم را مرتب کنم و بعد برویم!!! من همچنانکه شاخهایم داشت درمی آمد با تعجب گفتم خواهش می کنم منزل خودتان است. آزاده فوری حاضر شد و با همسرش رفت. تا بخواهیم به خودمان بیاییم رضا و خواهرش آمدند و پشت سر آنها هم یکی از همکاران محمد آمد دم در دنبال محمد که یک دقیقه بیا کارت دارم! محمد هم به رضا گفت بیا چند لحظه برویم پایین و بیاییم. این وسط فقط من عین مرغ سرکنده شده بودم از طرفی از عصری به این طرف هرچی به محمد گفتم برو میوه و تنقلات بخر هیچی در خانه نداریم، نرفت و انقدر دست دست کرد تا رضا اینها آمدند؛ از آن طرف هم بهش گفته بودم کیک بگیر خودش که نخریده بود بماند به رضا گفته بود بگیرد که او هم نگرفته بود خلاصه خیلی خورده بود تو پرم. به محمد گفتم حالا که عصر نخریدی الان که می روی پایین برو تا مغازه ها نبستند میوه و تنقلات بخر. اما بعد از یک ساعت و نیم که دوباره با رضا برگشتند بالا دیدم هر دو دست خالی هستند!!! به محمد گفتم چرا چیزی نخریدی؟ گفت هر کار کردم رضا نذاشت! دلم می خواست هر جفتشان را بکشم از زور عصبانیت؛ شروع کردم به جیغ جیغ که رضا گفت آخر مرد حسابی تو چرا گوش کردی و چیزی نخریدی؟ در همین حین و بین که بنده در حال جیغ جیغ یودم، بهنام آمد دم در و گفت هیس! چه خبرته خونه رو گذاشتی رو سرت؟ یه دقیقه بیا اون طرف کارت دارم. (گفته بودم برایتان که واحد بغل دستی ما بهنام برادرم زندگی می کند). گفتم بعدا می آیم الان مهمان دارم. گفت یه لحظه بیا و زود برو. به ناچار همراه بهنام رفتم خانه شان و تا وارد شدم صدای دست و سوت و هورا بلند شد! ظاهرا آقا محمد سوپرایز پارتی تدارک دیده بودن برای بنده و کلی از دوستان رو دعوت کرده بود تازه آزاده و همسرش هم بودند
فقط دلم سوخت که دوست جون نبود اونم چون چند بار با ابو تماس گرفته بوده محمد اما گوشی ابو خاموش بوده ظاهرا... دوستم خیلی جات خالی بود
هیچی دیگر کلی سوپرایز شدم اصلا به مخیله ام خطور نمی کرد محمد بتواند چنین کاری کند؛ چون معمولا اگر چیزی را مخفی کند فوری خودش را لو می دهد اما اینبار نمی دانم چه جوری شد که توانست پنهان کاریش را به بهترین وجه انجام دهد
تمام این مدت دلم می خواست بیایم و این خاطره ی جالب را برای خودم ثبت کنم اما تا به این لحظه فرصتش دست نمی داد.
پ.ن1. کیک را آذرخش و مینا برایمان گرفته بودند.
پ.ن 2. در ادامه چند تا عکس از باران و بهداد خاله می گذارم براتون.
پ.ن3. اگر فکر کردید هدیه تبلت گرفتم سخت در اشتباهید... هدیه چیز دیگری بود که با عرض معذرت نمی تونم بگم چی بود یعنی می تونم بگما اما دوست دارم که نگم
خیلی زیاد است، خیلی زیاد
گاهی فکر می کنم خوش به حال مادران چند دهه ی قبل که می توانستند بدون دغدغه در خانه بمانند و فرزندانشان را بزرگ و تربیت نمایند، کاش ترس از آینده نبود تا من هم می توانستم با خیال راحت قید کار و بار را بزنم و بمانم در خانه کنار تو و کاری انجام ندهم مگر رسیدگی به تو کارهایت اما عزیزکم هیچ کس از دو روز دیگرش خبر ندارد و شرط عقل و احتیاط در این است که من و پدرت هر دو برای رفاه و آسایش تو تلاش کنیم.