روزهای من
روزهای من

روزهای من

معرفی کردن یا نکردن مساله این است!

با خانم پرستار دیدار کردیم، به نظرم خانم خوب و فهمیده ای بود. حدودا پنجاه و چند ساله بود، 5 فرزند داشت که دوتاشون پزشک و سه تاشون مهندس بودند؛ ایشون با تنها پسر مجردشون زندگی می کنند. ظاهرا همسرش چند سال پیش شلوارش دو تا میشه و این خانم هم خونه و زندگی رو ول می کنه و جدا میشه از همسرش و چون خونه دار بوده و شغل رسمی نداشته و از طرفی هم نمی خواسته سربار بچه هاش بشه، روی میاره به پرستاری، تا همین یک ماه پیش پرستار یک بچه ی دیگه بود اما بچهه دیگه امسال میره مدرسه و نیازی به ایشون نیست. برای سرگرمی تشریف می برند اینترنت و اهل کتابند شدید. یه جلسه امتحانی پریروز اومد که باران رو ببینه و نگهش داره ببینه چه جوریاست که هم من خوشم اومد ازش و هم او خیلی از باران خوشش اومد، بیشتر برای اینکه می گفت بچه ی آرومیه و الکی جیغ و داد راه نمیندازه. اما عدل همون دوشنبه شب که ما رفتیم باهاش صحبت کردیم ظاهرا قانون 9 ماه مرخصی زایمان رو دیگه همه ی آقایون تصویب کردند و قراره اعمال بشه و شامل حال تمام مادرانی که فرزند زیر 9 ماه دارند، میشه؛ البته خانم مسئول مرخصیای اداره ما گفت اون ملاک نیست ملام تاریخ ابلاغشه!!! خدا کنه زودتر ابلاغ کنند تا من مرخصیم تموم نشده. به خانمه گفتم که اینجوریه؛ آخه قرار بود از اول مرداد بیاد که با این اوضاع 9 ماه از اول مهر باید بیاد... حالا ببینم خدا چی می خواد.
در راستای شکستن طلسم کتاب خونیم، تسلیم نگاه از هایده حائری رو بالاخره شروع کردم و الان تقریبا 100 صفحه ش مونده تا تموم بشه، کتابش بد نیست مهمترین خصوصیتش که برام دوست داشتنی بود تیکه های جالب و بامزه ای بود که شخصیتای داستان بهم مینداختند و تو این کتاب برای اولین بار جناب قهرمان مرد داستان از خودراضی و افاده ای و مغرور نبود!!! برعکس یه جور بامزه ای شیرین و شیطونه و آدم خواه ناخواه ازش خوشش میاد. مسلما کتابی که از اول تا نزدیکای آخرش شاد و شیرینه پایان خوبی هم داره. بنابراین می تونم بگم من از این کتاب خوشم اومده راستی یه چیزو میخواستم درمورد کتابایی که میخونم و دوست دارم و به بقیه هم معرفی می کنم، بگم. راستش اخیرا فهمیده ام که سلیقه ی کتابخونی من ممکنه با سلیقه کتابخونی خیلیا جور نباشه، البته تازه اینو فهمیدم، قبلنا فکر می کردم اغلب کتابایی رو که خوندم و دوست داشتم بقیه هم دوست دارند (برای فهمیدن این موضوع من معمولا از افراد می پرسم فلان کتاب رو خوندیدی؟ نظرتون چی بوده در موردش؟ بعد اونوقت نظر خودمو میگم) اما بعد از صحبت با چند نفر و خوندن وبلاگ چند نفر از دوستان، یه ذره دچار شک و تردید شدم که آیا اصلا درسته من بیام تبلیغ کتابای دوست داشتنیم رو بکنم؟ مثلا چند نفر این اواخر بهم گفتند که اصلا و ابدا کتاب همخونه رو دوست نداشتند و به نظرشون داستان یخی بود و ابدا کشش نداشت!!!! تا قبل از اون به نظر من همخونه یکی از جذاب ترین و پرکشش ترین کتابهایی بود که من تو 7-8 سال اخیر خوندم! و چاپهای پی در پی این کتاب خود گواه بر این دلیله که خیلیا این کتاب رو دوست داشتند و دارند. یا مثلا کتاب گوشه های پنهانی که برای من سراسر لذت و آرامش بود، برای یه عزیز کسل کننده و بی محتوا بود! یعنی من اول به سلیقه ی خودم شک کردم بعد که ازش در مورد نویسندگان محبوبش پرسیدم دیدم از نظر ایشون کتاب دوست داشتنی یعنی کتابای فریده شجاعی و نیلوفر لاری و مودب پور! حالا ایندفعه به سلیقه اون عزیز شک کردم چون من هرگز هرگز هرگز سمت کتابای این سه نفری که برای دوستم محبوند، نمیرم و از همینجا به این نکته رسیدم که شاید درست نباشه من بیام و اینهمه سفت و سخت از کتابای محبوبم حرف بزنم. شاید بهتر باشه فقط معرفی کنم یعنی خلاصه داستان رو بگم و همین. والا با این قیمتای بالای کتاب اصلا درست نیست من سنگ کتاب و نویسنده ای رو به سینه بزنم و دوستان برند بخرند و اونوقت خدایی نکرده از کرده شون پشیمون بشوند! هان؟ نظر شما چیه؟ بی رودرواسی بهم بگید تا حالا چند بار از کتابایی که معرفی کردم بهتون بدتون اومده؟ یا اون کتابایی که دوست داشتید چند تا بودند؟
درسته گفتم بهتون کتاب فقط دو تا خوندم اما شاید درستترش این باشه که کتابی که فیزیکش دستم باشه فقط دوتا بوده وگرنه کتاب الکترونیکی 8 تا خوندم: قرار نبود، توسکا، جدال پرتمنا و افسونگر از هما پوراصفهانی (کتاباش بد نیست ولی راستش موضوعاتش یه حورایی تینیجریه اما از طرفی اصلا برای تینیجرا مناسب نیست!!! حالا خودتون پیدا کنید پرتقال فروش رو!) نبض تپنده از یکی از کاربران انجمن 98یا، نثر و موضوع داستان راستش یه جوریه، من بدم نیودم اما بازم میگم یه جوری بود. اشرافی بدنام از کاترین آرچر، اینم خوب بود آدم رو یاد جین ایر میندازه البته جین ایر کجا و این کجا اما خوب برا یه بار خوندن بد نبود. فرشته ی نگهبان از پاتریشیا ویلسون اینو دوست داشتم داستانش مثل داستانای باربارا کارتلند و لیلین پیک بود. پاتریشیای تنها از هربرت جنکینز اینم ای، بدک نبود البته یه ذره به نظرم لوس بود. الانم دارم به موازات تسلیم نگاه کتاب برای او رو می خونم از سوزان مالری که به نظرم اینم کتاب خوبیه و آدم رو یاد کتابای پیک و کارتلند و کینزلا میندازه.
باد برای خانم پرستار پیغام داد که دارم حرفشو میزنم، الان تماس گرفت و حال باران رو پرسید.
خوب فعلا همینا... تا بعد.
پ.ن. بعضیاتون با من قهر کردید آیا که باهام حرف نمی زنید هیچی؟مگه من چی کاره بیدم؟

این روزا

صفحه ی مدیریت بلاگ اسکای عوض شده و یه خرده زمان می بره تا اون احساس غریبگی که باهاش دارم از بین بره، هرچند امکانات زیادی اضافه شده بهش اما نمی دونم چرا باهاش راحت نیستم؛ ولی خوب بالاخره عادت می کنم بهش.
این روزا هر چی زمان جلوتر میره، ترس منو بر میداره که آخه چه جوری دختر رو بذارم و برم سر کار؟ امروز میخواهیم با خانم پرستاری که قراره بیاد و باران رو نگه داره صحبت کنیم. نمی دونم دلم یه جوریه، کاش مامان یه خرده جوونتر بود که میتونستم باران رو بذارم پیشش ولی هم دیگه مامان سنی ازش گذشته هم با وجود بهزاد دیگه انصاف نیست منم زحمت بدم بهش. این خانم قراره از 7 صبح بیاد تا 2:30 بعد از ظهر، نمی دونم چه جور آدمیه ولی رابطمون که معرفیش کرده بود بهم خیلی بهش ایمان داره و ازش تعریف می کنه؛ امروز میرم اگه به دلم ننشست قبولش نمی کنم. راستش دم اداره مون یه مهدکودک هست برای بچه های 6 ماه تا 2 سال ولی خانم مشاور گفت به هیچ عنوان تا 3 سالگی بچه رو مهد نذارید؛ البته اونم نمی گفت خودم این کارو نمی کردم، از اینکه بچه ها اونجا مریض بشند و باران ازشون بگیره خیلی می ترسم، برای همین قضیه مهد هم منتفیه؛ حالا امروز بریم ببینم چی میشه.
چند روزه باران خیلی جیغ جیغو شده، تا می بینه از بغل دستش بلند شدم رفتم شروع میکنه به سرو صدا کردن، یه جوری که انگار داره واقعا آدمو صدا میکنه، اول یه صدایی درمیاره از خودش مثل (ایننه) بعد ایننه تبدیل میشه به اینننننننننه بعد ایننننننننننننننننننننه و نهایتا با قدرتمندترین صدایی که میتونه از گلوش دربیاره ایــــــــــــــنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! بعد که میرم پیشش و میگم چیه؟ میبینم داره می خنده، خانم فقط میخواد بنده دست به سینه بشینم کنارشون!
خانم مشاور بهمون گفت روی یک تشکی که  قطرش بین 5 تا 10 سانته، بارانو روی شکم بخوابونیمش بعد یه بالش نرم و نازک بذازیم زیر سینه ش بعد یه توپ یا عروسک رنگی که توجهشو جلب کنه بذاریم مقابلش و تشویقش کنیم که سینه خیز بیاد جلو و  اون توپ یا عروسکو بگیره؛ می گفت این کار باعث میشه بچه وقتی  رفت مدرسه، ریاضی رو خوب یاد بگیره! خیلی برام جالب بود. بعد یه چیز دیگه هم می گفت، گفت براش آهنگای موتزارت رو بذارید گوش کنه، آهنگای موزارت خاصیتی که دارند اینه که باعث میشوند دو نیم کره ی مغز با هم رشد کنند و در آینده درک مطلب و حفظیات کودکتون به یه اندازه قوی میشه! اینم نمیدونستم. بعدشم فرمودند باید از همین الان ببریدش اتاق خودش وگرنه بعد از 6 ماه دیگه نمیتونید از خودتون جداش کنید.
خلاصه از اونروز تا حالا دارم کارایی که خانم گفته رو انجام میدم بجز تغییر اتاقش، راستش برای این کار باید کل دکور اتاقشو تغییر بدیم چون تخت باران درست زیر پنجره ست و جاش خطرناکه باید کمدو بیاریم سمت دیوار و تخت رو بذاریم جای اون؛ این هفته دیگه باید این کارم انجام بدیم.
از کتابای نمایشگاه همچنان فقط همان دو کتابی رو خوندم که خونده بودم یکیش کتاب دوست جون بود، ایستگاه آخر که دوسش داشتم یکیشم کتاب غزل شیرین عشق. امروز اگه خدا بخواد میخوام یک کتاب جدید دست بگیرم البته هنوز تصمیم نگرفتم چیو بخونم فقط میخوام این طلسم دو تا رو بشکونم حالا هرچه پیش آید خوش آید.

من و توانایی هام

این روزا نافرم احساس قدرت می کنم؛ آخه کم الکی که نیست==> من میتونم قل بخورم!!! من میتونم اون مکعب پارچه ای رو که مامان میذاره نزدیک صورتم، با دو تا پاهام بگیرم و پرتش کنم اون طرف! از قل خوردن گذشته من بازم می تونم==> پستونک رو از دهنم دربیارم بیرون، یه ذره نگاش کنم بعد دوباره بذارمش تو دهنم!!! تازشم یه کار دیگه هم هست که میتونم انجام بدم==> بالشمو از زیر سرم دربیارم بیرون و فرتی بکنمش تو دهنم!!! فکر کنم همه ی این تواناییها مربوط به همون 4 ماه و ده روز معروفه که اگه آدم رد کنه دیگه خیلی سرش میشه، هم آروم شده هم قدرت بیناییش بیشتر شده و هم قدرت حرکتیش؛ ولی با همه ی اینها یه کار لعنتی هست که هنوز نمی تونم انجام ندم؛ نه اشتباه تایپی نیست، برعکس همه ی اون کارایی که میتونم انجام بدم این یکی رو انجام میدم اما میخوام انجام ندم اونم==> نخوابیدن با صدای لالایی مامانه!!!! یعنی من از این کار متنفـــــــرم! وقتی مامان یه عالمه تکون تکونم میده که بخوابم و نمیخوابم، وقتی پستونک میذاره دهنم که بخوابم و نمی خوابم، وقتی باهام بازی می کنه که خسته بشم و بخوابم ولی نمی خوابم؛ اونوقت دیگه مامان در کمال نامردی برگ برنده شو رو می کنه و تا برام میخونه: یه شب تو خواب وقت سحر... شهزاده ای زرین کمر؛ من ناخودآگاه چشمام رو هم میفتند و هرچی زور می زنم که نیفتند رو هم، لامصبا بازم بسته میشند، آخه این آهنگه یه جور ناجوری آروم و خواب آوره؛ دیگه تا مامان برسه به شهزاده ی رویای من شاید تویی... آنکس که شب در خواب من آید تویی، من دارم خواب 7 تا پادشاه رو با هم می بینم! ولی دارم رو این نقطه ضعفم کار می کنم حسابی؛ من از حالا میخوام در مقابل حرف زور سر خم نکنم؛ حالا می بینیم مامان خانم؛ فقط به شرطی که نامردی نکنی و تا من مقاومتم رو مقابل این آهنگ بالا بردم، با یه آهنگ آروم دیگه خوابم نکنی!


شهزاده ی رویا (کلیک)

آخه یعنی چی؟!

بابا چرا مردم اینجوری می کنند با من؟ طرف برای اولین بار اومده خونم (دوستِ دوستِ محمد)، تا حالا ندیدمش و دفعه ی اولیه که می بینمش بعدم ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمش اونوقت... برداشته کادو برام تابلو فرش آورده به چه گندگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه یعنی چی؟ از جمعه تا حالا دلپیچه گرفتم که من اینو چی کار کنم؟ چه جوری جبرانش کنم؟ اصلا بزنم به دیوار نزمش؟ ما مگه می بینیم این آدم رو بازم؟ دوباره آخه یعنی چی؟!
بعد یکی دیگه از اقوام امروز به من میگه تو افتخار بشریتی! بشریت؟!!!!!!!!!!!! من؟ افتخار؟! مممممااااااااااااااااااااااااااااااااااا از اون موقع تا حالا نمی تونم فکمو جمع کنم! من خودم آخر تعارف تیکه پاره کنم اما دیگه نه تا این حد! بابا تو رو خدا وقتی از یکی تعریف می کنید دیگه یه چی نگید از اونوری نابود شه طرف! یه چی بگید که اونم بتونه پا به پاتون همینجور تعارف تیکه پاره کنه و بیاد جلو اگرم از تعارف خوشتون نمیاد خو اصلا نگید، آخه این چه کاریه؟! افتخار بشریت؟! (با لحن مدیری بخون)
حالا که همچینه یادتون باشه من افتخار بشریتم با من درست برخورد کنید، باورم ندارید از فامیلمون بپرسید! ولی
حالا فهمیدم چرا اینو به من گفت==> مسخرم کرده چسافط!
اینم یه فروند باران خانم مسخره

این اشعار حکیمانه ی فارسی!

چند روز پیش که داشتم برای باران شعر می خوندم، ییهو به یک کشف خیلی مهم رسیدم و اون اینکه: همونجور که یک ایرونی باید تو خونه اش دیوان حافظ و غزلیات مولانا رو داشته باشه (نه برای پز دادن و فال گرفتن و اینا ها، برای خوندن اون اشعار) به همون اندازه هم مهمه که همون ایرونی شعر نغز و به واقع پندآموز یه توپ دارم قل قلیه رو هم بلد باشه! خیلی مهمه! چومکه این شعر برای کودکان بسیار آموزنده می باشد از این جهت که یادشون میده توپ مسلما قل قلیه نه مربع و مثلث و مستطیل، بعد رنگهای سرخ و سپید و آبی رو یاد بچه ها میده، بعد بهشون یاد میده که هر چیز گردی که خورد زمین بلافاصله بعدش هوا میره و بعد به دقیق البته ما هرگز نمی فهمیم چقدر میره هوا اما قطعا میدونیم که هوا میره تا یه جاهایی؛ مطلب بعدی که این شعر یاد میده اینه که بچه ها باید با دیگرون درد دل کنند و همیشه هم راستشو بگویند مثلا وقتی توپو تازه خریده اند بگند که تازه خریده اند و آخر اینکه این شعر در کودکان بسیار بسیار زیاد انگیزه ایجاد میکنه که خوب درس بخونن چون هرکی مشق یا مقش یا مشخشو خوب بنویسه درنتیجه باباش بهش یه توپ قل قلیه جایزه میده! پس دیدید چقدر این شعر غنی و با معنی است و چرا هر ایرونی باید باید اونو بلد باشه؟ حالا البته دیگه کار ندارم به اینکه همون ایرونی که دیوان حافظ داره و شعر یه توپ دارم رو بلده، باید شعر چشم چشم دو ابرو رو هم بلد باشه که این یکی از اون یکی هم غنی تره و چه ها که یاد بچه ها نمیده، تازشم باید بازی اتل متل رو هم با اون شعر باحالش بلد باشه اصلا حالا که خوب فکر میکنم میبینم ما ایرونیا از اول کارمون درست بوده و در جهت علم و دانش و آموزندگی همش قدم بر میداشتیم... نگا تو رو خدا دست رو هر شعر معروفی میذارم پر از معنی و حکمته! آدم نمیدونه کدومو اول بخونه!

عصبانی!

بیرون باد می وزد شدید؛ باران و محمد در خواب نازند؛ یک دیوانه ای رفته پشت بام و سعی دارد با این باد و بورانی که بیرون هست، کانالهای ماهواره اش را تنظیم کند (از صدای لخ لخ دیشش فهمیدم)؛ چراغهای تو هال روشن مانده اند به این امید که بنده بروم و خاموششان کنم اما نمی روم! من اینجا روی تخت نشسته ام و در حال حرص خوردنم که چرا هیچ فیلتر شکن لعنتی ای کار نمی کند امشب، من دلم میخواهد بروم فیس بوک و در بحثهایی که بچه های کافه کتاب، پیج ساناز فرجی و تکین حمزه لو راه میندازند شرکت کنم! نمیتوانم وارد فیس بوک شوم در عوض آمده ام اینجا، مدیریت وبلاگم را بازکرده ام و مشغول تایپ این خزعبلاتم! تازه 5 پیغام دارم برای تایید اما نمیشود هیچکدام را تایید کرد چون همه شان خصوصی هستند. برای بار هزارم می گویم ای بر اون روح و روان فیلترینگ ...! امیدوارم هر احمقی که دستور فیلترینگ را صادر کرده است خودش از صحنه ی گیتی فیلتر شود!!!!!!!

اشتباهات مرگبار

منم مثل مینا گلی فکر میکنم این پست نازنین را نه تنها بخوانید که گسترشش دهید بلکه افراد بیشتری بدانند و اشتباه نکنند.

من و باران در آستانه ی چهارماهگیش

این روزا که در آستانه ی چهارماهگی باران هستم، به این فکر میکنم که چقدر زمان داره زود میگذره و من چه غافلم از بزرگ شدن روز به روز باران! دخترم داره روز به روز تغییر میکنه، خودش، عاداتش حتی منو هم با تغییرات خودش تغییر میده. این روزا حس میکنم صبر و تحملم نسبت به قبل بیشتر شده. باران تازگیا اصلا دلش نمیخواد افقی دراز بکشه بلکه دوست داره بذاریش روی بالش تا اونم با تمام قوا سعی کنه با کمک دستهاش سرشو بیاره بالا و با کمک پاهاش خودشو بلند کنه و بشینه! بعد وقتی نشست و با تعجب همه جا رو نگاه کرد چون تعادل نداره از همون وری که نشست، تالاپی به صورت پشت و رو بیفته رو دشک و بعد سرشو به زور بیاره بالا تا ببینه چی شد که اینجوری شد؟! بعد یه چیز بامزه ی دیگه ای که انجام میده اینه که بالش نازکی رو که گذاشته ام زیر سرش، موقع خواب با دستاش از دو طرف میاره بالا و میکنه تو دهنش! اول فکر میکردم بخاطر گرسنگی ولی وقتی بهش شیر دادم و نخورد، فهمیدم خانم باید دهنشون بجنبه تا خوابشون ببره! حالا یاد گرفتم پستونک میذارم دهنش و اونم چند دقیقه ای باهاش بازی میکنه و بعد خوابش میبره؛ یه وقتایی هم از دهنش میندازه بیرون و بعد جیغ میزنه تا من برم بالا سرش و دوباره پستونک رو بذارم تو دهنش
این روزا باران رو می ذارمش رو تخت و تقریبا میخوابونمش روی بالش (اگه بذاره بخوابونمش و خودشو بلند نکنه) و براش ترانه ی قدیمی مرتضی رو میخونم: عشق منی، آتیش میزنی ... به جون و دلم واویلا... دیوونه ی چشم مستته دل عاشقم وایلا... اسیر دلم واویلا ... دل غافلم واویلا ... هرچی می کشم از دست این دل و... دل عاشقم واویلا...بعد باران خانم هم با لبخند نگام می کنه و قوقو می کنه برام... منم دلم قنج میره براش بعد فکر میکنم به اینکه باران وقتی مامان صدام کنه چه حسی پیدا می کنم آیا؟!
دیشب دوستای محمد خونه مون دعوت بودند، دخترم از بس خانوم بود و آبروداری کرد پیششون که یکی از دوستای محمد عاشقش شده بود میگفت من باران رو با خودم میبرم شما هم برید یه فکری به حال خودتون کنید! گفتم مرد حسابی ما یه فکری به حال خودمون کردیم که الان باران رو داریم، خوب تو برو یه فکری به حال خودت کن! چه راحت طلب! 
اینم باران نشسته (البته با کمک کوسنایی که باباش گذاشته کنارش)!

نمایشگاه امسال

برای اولین بار تو عمرم، روز اول نمایشگاه کتاب، رفتم اونجا و چه کیفی هم کردم از خلوتی راهروها، دیگه از این به بعد هر سال روز اول میرم؛ هرچند کلی برنامه ریزی کرده بودم که صبح اول وقت باران رو بسپرم دست مامان و زود بریم نمایشگاه، اما طبق معمول باز دقیقه نود برای مامان کار پیش اومد و کل یوم (به قول قلعه نویی) برنامه مو بهم ریخت، نتونستم سر قرار با دوستان نویسنده برسم و فقط تونستم تکین حمزه لوی عزیز و مادر مهربونشون رو ببینم؛ چند تا کتابی که تو لیستم بودند رو نتونستم بخرم چون هنوز به نمایشگاه نرسیدند؛ مهمترینشون راه طولانی تکین و کافه مادام بود که خیلی دلم سوخت از نخریدنشون البته از نمایشگاه یراست رفتم کتابفروشی بالای میدون شهرداری بلکه ببینم میتونم کافه مادام رو بگیرم یا نه که دیدم نداره عوضش یه سررسید و قصه های منو بابام و یه دفترچه پر از نوستالوژی به انضمام 5 تا فیلم خریدم و اومدم بیرون  (محمد میگه رو که رو نیست یه چیز دیگه ست که اینجا گفتنش جایز نیست)، حالا ایشالا بعد از نمایشگاه با سامانه کتاب تماس میگیرم و میگم برام بفرستند اون کتابا رو اما خودم دیگه فرصت نمایشگاه رفتن رو ندارم. بعد اونوقت 30 عنوان کتابی که قرار بود بگیرم تبدیل شد به 47 عنوان کتاب!!! یه چیز بگم، هرچی از دست این نشر علی برای قیمت بالای کتاباش حرص خوردم، عوضش ققنوس یک حال اساسی داد بهم، 11 عنوان کتاب ازش خریدم، همش شد 54 تومن! باورم نمیشد... امسال برخلاف سالای گذشته نشد به دوست جون برم، من بخاطر باران و اونم بخاطر اون دونه برنج، حالا به قول خودش سال دیگه دوتایی با کالاسکه میریم خریدخلاصه اینم از امسال و نمایشگاه رفتن ما :) اینم عکس کتابای امسال:

ادامه مطلب ...

باید زن باشی و عاشق آشپزی تا .....

زن که باشی و عاشق آشپزی و خانه داری، برایت هیچکدام از شعارهای زنان دیگر مبنی بر زن نباید مانند کلفت در خانه کار کند و کنار گاز بایستد و بوی قورمه سبزی بدهد، به قدر پشیزی ارزش ندارند؛ تو می توانی خانه ای مرتب داشته باشی و احساس کلفتی نکنی، می توانی قورمه سبزی بپزی فرد اعلی اما درنهایت به جای بوی قورمه سبزی، رایحه ی گل بدهی، میتوانی خانه را تبدیل به مأمنی از آرامش و آسایش خانواده کنی و ذره ای احساس کلفت بودن بهت دست ندهد؛ تنها اگر بخواهی!
زن که باشی و عاشق آشپزی و خانه داری، وقتی همسرت دوستانش را برای یک عصر و شب جمعه دعوت می کند خانه ات، با عشق تمام می روی سروقت فریزرت، بسته های بادمجان، گوشت چرخ کرده و فیله ی مرغ را خارج کرده و میگذاری دیفراست شوند، با بادمجانها و گوشت چرخ کرده گراتن درست میکنی و با فیله، قارچ، پیازچه و فلفل دلمه ای های رنگارنگ خوراک چینی و توجه نمیکنی به غرغرهای همسرت که تو همه چیز را سختش میکنی و با این کارت باعث می شوی آنها معذب شوند! باید زن باشی و عاشق آشپزی تا سرت درد بکند برای بهانه ای تا دست به کار شده و سور و سات (ساط؟) آشپزی را راه بیندازی و درنهایت زمان سرو غذا، دلت قنج برود از ملچ و مولوچ میهمانانت به وقت تناول غذا. خستگی از تنت در می رود وقتی با استقبالشان مواجه می شوی و در دل خدا را شاکر می شوی که دوست داشتند غذایت را .
آشپز که باشی و ساعتها برای پخت غذایت وقت صرف کرده باشی، آنوقت دلت برای زحمت و غذایی که پخته ای می سوزد، پس باقی مانده ی غذا را نمی گذاری در یخچال، از هر غذا بشقابی بزرگ می کشی و ردش می کنی خانه همسایه (برادرت) چون تو خوب می دانی او عاشق غذاهای این مدلکی است، بخش دیگر را در ظرفی می کشی و می دهی به میمانانت تا برای پدرشان که در خانه مانده است ببرند، بخش دیگر را در ظرف بزرگی ریخته و برای فردای همسرت می گذاری کنار و نهایتا اندک غذای باقی مانده را می گذاری برای خودت و بعد نفس عمیقی از سر آسودگی می کشی که غذاهایت قرار نیست یک هفته در یخچال بمانند (مگر خودت چقدر می خوری؟ همسرت هم که ناهار در اداره می خورد و از طرفی غذای مانده دوست ندارد) و اینگونه حاصل چند ساعت زحمتت به هدر نخواهد رفت.
آشپز که باشی دلت برای دانه دانه برنجهای پخته شده می سوزد و نمی توانی اجازه دهی دانه ای برنج دور ریخته شود اما آشپز که نباشی، برایت فرقی نمی کند آن غذا چگونه پخته شده است، با بی خیالی نیمی از غذا را می خوری، نیمی دیگر را دور میریزی، برای غذای در یخچال مانده ناز و نوز می کنی و اگر مدت ماندن غذا در یخچال بیش از دو روز باشد، کمپلت ظرف غذا را چپه می کنی در سطل زباله توجه نمی کنی به هیچ چیز، نه به بهای گزافی که برای مواد مصرفی پرداخت شده است و نه به کفران نعمت و نه به زحمات آشپز برای پخت غذا! اما آشپز که باشی، دو روز که سهل است اگر یک هفته هم غذا در یخچال مانده باشد (به شرطی که در ظرفهای دربسته گذاشته باشی غذاها را) باز با اشتیاق زیاد گرمش می کنی و همراه ماستی سالادی چیزی صرفش می کنی و تازه گل از گلت هم میشکفد که غذایت بعد از یک هفته همچنان تازه و خوشمزه مانده است؛ بله همسر عزیزم، برای درک اخلاق من، باید زن باشی و عاشق آشپزی تا درک کنی هرآنچه را که برایت توضیح دادم

پ.ن. دوست جونای عزیزم لیست کتابام را برایتان گذاشتم در ادامه ی مطالب.

ادامه مطلب ...

امان از فیس بوک!

عجبا! این فیس بوک و فیس بوک بازی هم شده حکایتی برا خودش؛ پاک آدم رو از کار و زندگی میندازه! یعنی راستش برای منی که تو خونه موندم و کار خاصی هم ندارم انجام بدم مگر بازی و حرف زدن با باران، خوندن مطالب بچه های گروه و شرکت در بحثایی که مطرح می کنند، برام شده یه جور سرگرمی، از طرفی لب تاپو آوردم رو تختم و کنار تخت باران، تا میخواد بیدار بشه یه تکونش میدم و اونم خوابش می بره و اینجوری هم حوصله م سر نمیره و هم باران بدخواب نمیشه. منم حرفی چیزی بخوام بزنم اونجا میزنم و همین باعث شده اینجا رو خاک و خل بگیره از بس نیومدم چیزی بنویسم؛ ولی خوب حرف خاصی هم نداشتم که بزنم راستش. من همونم که وقتی فیس بوک اومد ازش متنفر بودم ولی الان ببین کارم به کجا کشیده؛ نوچ نوچ نوچ!
این سریال قهرمانان رو از شبکه ی من و تو می بینید؟ از اون موضوعاتی داره که خوراکه منه اما تازگیا مثل اینکه اعصابم ضعیف شده و نمیتونم راحت ببینم همچین موضوعاتی رو؛ دارم کم کم می ترسم از دیدن چنین فیلمایی اما اون حس موذی فضول که در درونمه نمیذاره نگا نکنم این سریال رو؛ دیشب از اون سیاپوسته که باعث شد اون گروهبانه غش کنه، انقدر ترسیدم، بیشتر از نگاه خیره، بی روح و منتقمش خیلی ترسیدم!
حدودا 30 تا کتاب لیست کردم که بگیرم از نمایشگاه؛ اگه خدا بخواد 4شنبه باران رو میذارم خونه مامانم اینا و با محمد میریم و زود برمیگردیم.
فعلا همینا باشه تا بعد...

باران ِ ددریِ من!

امروز برای اولین بار همراه باران رفتم اداره! چند روزی بود که همکارانم تماس می گرفتند تا برای پر کردن فرم بیمه ی تکمیلی و تعیین وضعیت بیمه عمرم بروم اداره اما خوب فرصتش دست نمی داد البته نه که نشود بروم، می شد اما باید یک آدم بیکار پیدا می کردم تا باران را بسپارم به او ولی خوب نشد که بشود؛ امروز دیگر بهم گفتند بخاطر تو فرم ما را هم تحویل نمی گیرند و باید مدارک کل واحد یکجا برود به امور اداری و امروز هم آخرین روز مهلت ارسال است. درنتیجه طی یک تصمیم ناگهانی، شیر باران را دادم خورد، پوشک و لباسهایش را عوض کردم و رهسپار اداره شدم!!! دخترکم اما نهایت خانمیش را نشان داد آنجا، نه گریه کرد، نه جیغ زد، نه بی قراری کرد ولی ساکت ساکت هم نبود؛ یکی از مدیرکلان اداره به طور اتفاقی آمده بود به واحد ما و تا باران را دید فوری آمد سمتش، اول بسم الله پستانک را از دهان باران کشید بیرون و تا باران بخواهد اعتراض کند، شروع کرد با دخترک حرف زدن؛ باران هم که لابد فکر می کرد این آقا مدیرکلند و زشت است اگر جوابش را ندهم یا اینکه فکر کرد اگر جواب آقا را ندهد ایشان پیش خودشان فکر می کنند او لال است، فی الفور شروع کرد به آقوم آقوم و اونقه اونقه کردن!!! خلاصه هرچی جناب مدیرکل می گفت پشت بندش باران هم چند تا از جملات قصارش را تحویل میداد و با این کارش حسابی آقای مدیرکل را به وجد می آورد و ایشان هم که دیدند اینجوریست و باران با او حرف می زند، ناگهان تمام تجربیات مادرانه اش (!!!) را در اختیارمان گذارد که: با بچه اگر حرف بزنید 6 ماهگی حرف می زند، پستانک ندهید به بچه چون لوزه درمیاورد، نگذار کسی او را ببوسد، بغل کسی نگذار برود و نصایحی از این قبیل. هر چی ما این پا و آن پا کردیم بلکه برود و ما را با همکاران تنها بگذارد، ایشان اما سرسختانه ماندند و تا یک ساعت و نیم بعدش همچنان در حال ارائه نصایح مادرانه شان بودند (خدایی من مرد ندیده بودم اینهمه اطلاعات مادرانه داشته باشد، به جان خودم والا).
معمولا باران جای جدید که میرویم بی قراری می کند اما برایم جای تعجب داشت که چرا اینجا مثل خانه خودمان راحت بود. ظاهرا او با محیط کار من از مدتها قبل یعنی همان زمان که هنوز به دنیا نیامده بود، آشنا شده است و به همین دلیل با آنجا اینقدر راحت بود آخر کم الکی که نیست من روزی 8-9 ساعت را در آن محیط می گذراندم. تازه فقط امروز نبود که اینقدر خانمانه رفتار کرد، یکشنبه بعد ازظهر هم بردیمش هایپراستار، آن چند ساعتی را که پدر و مادرش در حال خرید بودند، ایشان در کمال آرامش به تناول پستانکشان پرداختند و درحالیکه یک لنگه ابرویشان مدام بالا بود، متعجبانه اطراف را نگاه می کرد، این میان گاهی چرتش هم می گرفت. خلاصه که کم کم دارد باورم می شود که دخترکم به مادربزرگ مادرش رفته است و حسابیِ حسابی ددری تشریف دارند!

خاطرات جوانی برنگردد دریغا!

جوان که باشی مذبوحانه بر این باوری که دنیا مال توست، زندگی آنقدر زیبا و دوست داشتنی ست که حد ندارد؛ در زیبایی و ملاحت لنگه نداری؛ به دنیا آمده ای که مدام خوش بگذرانی، با دوستانت به گردش و تفریح بپردازی و باکت نباشد از آینده ای که هنوز نیامده!
جوان که باشی احمقانه بر این باوری که بزرگترانت همه از اول همانگونه بوده اند (جا افتاده، جدی، بر این باورند که همه بدند مگر آنکه خلافش ثابت شود، خشن و اکثرا ناامید از آینده ی پیش رو) و جنابعالی قرار است تا ابد همینگونه باقی بمانی (جوان، سرخوش و بی غم، شوخ و شنگ، ملایم و مهربان، امیدوار به همه چیز و تو فکر می کنی بزرگترها احمقند که اینقدر نا امیدند نسبت به همه چیز، ساده و زودباور، به نظر تو همه خوبند مگر آنکه خلافش ثابت شود) و ذره ای نمی اندیشی به اینکه آن دخترک بسیار بسیار زیباتر از تو که درون قاب عکس اتاق بابا به رویت می خندد همین مادر مهربانت است که حالا به این شکل در آمده است و آن جوانک خوش تیپ و خندان درون قاب عکس کتابخانه همین ابوی محترمت هستند که گرد پیری و چین و شکن اینهمه تغییرش داده اند! عکسها را می بینی اما همچنان احمقانه بر این باوری که پیری و بالا رفتن سن همان مال بزرگترهاست و بس!
چند سالی باید بگذرد تا سنت بالا رود و در جسم، روح و ذهنت تغییراتی ایجاد شود تا بفهمی که جوانی با حماقت تفاوت چندانی ندارد! آخر چگونه توانستی آنقدر نادان باشی که فکر کنی زندگی تماما خوشی و گشت و گذار است؟ که جدیت و سختگیری تنها مختص بزرگتران است؟ حتما باید آنهمه کلاه سرت می رفت تا به حرف والدینت برسی که غالبا بدند مگر آنکه خلافش ثابت شود؟ پیش خودت چه می اندیشیدی که درست فصل امتحانات دانشگاه، وقت نازنینت را در صفهای طویل سینما ها هدر میدادی تا روبان قرمز حاتمی کیا را تو اول در جشنواره دیده باشی! آفرین، ماشاءالله به تو که آنقدر زرنگی!
متاسفانه جوان که باشی سرت آنقدر باد دارد که به خیلی چیزها نمی اندیشی و فقط باید خدا خودش هوایت را داشته باشد تا بی خطر و بی گزند چند سالی بگذرد تا عقلت بیاید سر جایش!
کامران رسول زاده را نمی دانم چند نفرتان می شناسید (خواننده و نویسنده است و تا دلت بخواد ژولی پولی و بسیار با اعتماد به نفس چون با همان ظاهر مجنون وارش، ریش بلند و موهای کم پشت و بلند و نامرتب، می آید در رادیو هفت و میخواند برایت به چه زیبایی) او آهنگی دارد به نام به دادم برس... آهنگی که کافیست آغاز شود تا تو به سرعت نور پرتاب شوی به دوران زیبای قدیم، به همان زمان که فکر میکردی دنیا مال تو است، به زمستان برفی و ظهیرالدوله و قبر فروغ و گروه فیلمبرداری ضیاءالدین دری و فیلمی که هرگز اکران نشد (لژیون)، به میدان زیبای تجریش و امام زاده صالح و آن بازارچه ی دوست داشتنیش، به کافه گودو و خانم دیلن و همکاران سیمینت و خلاصه به خیلی از خاطرات زیبا و دوست داشتنی آن وقتها. از من می شنوید لذت گوش دادن به این ترانه ی زیبا را از خود دریغ نکنید.
به دادم برس
پ.ن. دوستان فیس بوکی ببخشید که تکراری بود، برای اینکه آرشیو بشه مجبورم اینجا هم بنویسم

چی می شد اگه می شد؟!

آدمی هیچ وقت به آنچه که می خواهد نمی رسد چون همیشه وقتی به خواسته های خود می رسد که آن خواسته ها، جایشان را با خواسته های دیگری تعویض کرده اند یا نه، تعویض هم نکرده اند اما از شدت و حدت خواهش آدمی برای محقق شدن آن آرزوها کم شده است، خیلی خیلی کم! در حال حاضر تنها آرزوی من داشتن مامنی در دل کوه و جنگل است که روی تراس یا بالکنش بنشینم، ریه ها را پر از هوای تازه کنم و زل بزنم به تصویر زیبای روبرویم. دلم سکوتی می خواهد مطلق که تا هروقت که دلم بخواهد امتدادش دهم آنقدر که در انتها تبدیل به سوتی ممتد شود! دلم آرامشی میخواهد برهم نزدنی و خیالی عاری از هرگونه دغدغه ای! دلم کتابی می خواهد لطیف و زیبا و تهی از هرگونه تنش و اعصاب خردی؛ دلم میزی میخواهد چوبی با صندلی هایی لهستانی که در آن بالکن رویایی بگذارم، رویش را رومیزی سفیدی بیندازم قلاب بافی شده که رویش گلدانی ظریف و باریک با گلهای سپید قرار داشته باشد؛ پشت میز من نشسته باشم با کتابی در دست و فنجانی قهوه، هوا خنک و بهاری باشد و آسمان آبی فیروزه ای با چند تکه ابر پنبه ای سپید؛ کاش بادی  هم بوزد خنک و دلچسب که دیگر رویای من تکمیل تکمیل باشد! راستی، اصلا دلم نمیخواهد آن مامن شیک و فوق مدرن باشد، نه، در مامنهای شیک و مدرن به آدم احساس سیخونکی بودن دست میدهد، مامن باید تنها زیبا و آرام باشد و هرچه وسایل و لوازمش قدیمی تر باشند، برای من دوست داشتنی ترند! یک جایی مثل باغ ویلایی که همایون ارشادی در «درخت گلابی» داشت

 

پ.ن. سال نویتان مبارک... امیدوارم که سال بسیار خوبی را پیش رو داشته باشید؛ فکر نکنم دیگر لازم به توضیح باشد که چرا نبودم و نتونستم زودتر از این بیام، نه؟ در پست بعدی میگم بهتون چی کارا کردم (هرچند کار خاصی هم انجام ندادم). تا اون موقع شاد باشید و سلامت.