راستی یه چیزو میخواستم درمورد کتابایی که میخونم و دوست دارم و به بقیه هم معرفی می کنم، بگم. راستش اخیرا فهمیده ام که سلیقه ی کتابخونی من ممکنه با سلیقه کتابخونی خیلیا جور نباشه، البته تازه اینو فهمیدم، قبلنا فکر می کردم اغلب کتابایی رو که خوندم و دوست داشتم بقیه هم دوست دارند (برای فهمیدن این موضوع من معمولا از افراد می پرسم فلان کتاب رو خوندیدی؟ نظرتون چی بوده در موردش؟ بعد اونوقت نظر خودمو میگم) اما بعد از صحبت با چند نفر و خوندن وبلاگ چند نفر از دوستان، یه ذره دچار شک و تردید شدم که آیا اصلا درسته من بیام تبلیغ کتابای دوست داشتنیم رو بکنم؟ مثلا چند نفر این اواخر بهم گفتند که اصلا و ابدا کتاب همخونه رو دوست نداشتند و به نظرشون داستان یخی بود و ابدا کشش نداشت!!!! تا قبل از اون به نظر من همخونه یکی از جذاب ترین و پرکشش ترین کتابهایی بود که من تو 7-8 سال اخیر خوندم! و چاپهای پی در پی این کتاب خود گواه بر این دلیله که خیلیا این کتاب رو دوست داشتند و دارند. یا مثلا کتاب گوشه های پنهانی که برای من سراسر لذت و آرامش بود، برای یه عزیز کسل کننده و بی محتوا بود! یعنی من اول به سلیقه ی خودم شک کردم بعد که ازش در مورد نویسندگان محبوبش پرسیدم دیدم از نظر ایشون کتاب دوست داشتنی یعنی کتابای فریده شجاعی و نیلوفر لاری و مودب پور! حالا ایندفعه به سلیقه اون عزیز شک کردم چون من هرگز هرگز هرگز سمت کتابای این سه نفری که برای دوستم محبوند، نمیرم و از همینجا به این نکته رسیدم که شاید درست نباشه من بیام و اینهمه سفت و سخت از کتابای محبوبم حرف بزنم. شاید بهتر باشه فقط معرفی کنم یعنی خلاصه داستان رو بگم و همین. والا با این قیمتای بالای کتاب اصلا درست نیست من سنگ کتاب و نویسنده ای رو به سینه بزنم و دوستان برند بخرند و اونوقت خدایی نکرده از کرده شون پشیمون بشوند! هان؟ نظر شما چیه؟ بی رودرواسی بهم بگید تا حالا چند بار از کتابایی که معرفی کردم بهتون بدتون اومده؟ یا اون کتابایی که دوست داشتید چند تا بودند؟
مگه من چی کاره بیدم؟
این روزا نافرم احساس قدرت می کنم؛ آخه کم الکی که نیست==> من میتونم قل بخورم!!! من میتونم اون مکعب پارچه ای رو که مامان میذاره نزدیک صورتم، با دو تا پاهام بگیرم و پرتش کنم اون طرف! از قل خوردن گذشته من بازم می تونم==> پستونک رو از دهنم دربیارم بیرون، یه ذره نگاش کنم بعد دوباره بذارمش تو دهنم!!! تازشم یه کار دیگه هم هست که میتونم انجام بدم==> بالشمو از زیر سرم دربیارم بیرون و فرتی بکنمش تو دهنم!!! فکر کنم همه ی این تواناییها مربوط به همون 4 ماه و ده روز معروفه که اگه آدم رد کنه دیگه خیلی سرش میشه، هم آروم شده هم قدرت بیناییش بیشتر شده و هم قدرت حرکتیش؛ ولی با همه ی اینها یه کار لعنتی هست که هنوز نمی تونم انجام ندم؛ نه اشتباه تایپی نیست، برعکس همه ی اون کارایی که میتونم انجام بدم این یکی رو انجام میدم اما میخوام انجام ندم اونم==> نخوابیدن با صدای لالایی مامانه!!!! یعنی من از این کار متنفـــــــرم! وقتی مامان یه عالمه تکون تکونم میده که بخوابم و نمیخوابم، وقتی پستونک میذاره دهنم که بخوابم و نمی خوابم، وقتی باهام بازی می کنه که خسته بشم و بخوابم ولی نمی خوابم؛ اونوقت دیگه مامان در کمال نامردی برگ برنده شو رو می کنه و تا برام میخونه: یه شب تو خواب وقت سحر... شهزاده ای زرین کمر؛ من ناخودآگاه چشمام رو هم میفتند و هرچی زور می زنم که نیفتند رو هم، لامصبا بازم بسته میشند، آخه این آهنگه یه جور ناجوری آروم و خواب آوره؛ دیگه تا مامان برسه به شهزاده ی رویای من شاید تویی... آنکس که شب در خواب من آید تویی، من دارم خواب 7 تا پادشاه رو با هم می بینم! ولی دارم رو این نقطه ضعفم کار می کنم حسابی؛ من از حالا میخوام در مقابل حرف زور سر خم نکنم؛ حالا می بینیم مامان خانم؛ فقط به شرطی که نامردی نکنی و تا من مقاومتم رو مقابل این آهنگ بالا بردم، با یه آهنگ آروم دیگه خوابم نکنی!
از اون موقع تا حالا نمی تونم فکمو جمع کنم! من خودم آخر تعارف تیکه پاره کنم اما دیگه نه تا این حد! بابا تو رو خدا وقتی از یکی تعریف می کنید دیگه یه چی نگید از اونوری نابود شه طرف! یه چی بگید که اونم بتونه پا به پاتون همینجور تعارف تیکه پاره کنه و بیاد جلو اگرم از تعارف خوشتون نمیاد خو اصلا نگید، آخه این چه کاریه؟! افتخار بشریت؟! (با لحن مدیری بخون) 







ادامه مطلب ...

آدمی هیچ وقت به آنچه که می خواهد نمی رسد چون همیشه وقتی به خواسته های خود می رسد که آن خواسته ها، جایشان را با خواسته های دیگری تعویض کرده اند یا نه، تعویض هم نکرده اند اما از شدت و حدت خواهش آدمی برای محقق شدن آن آرزوها کم شده است، خیلی خیلی کم! در حال حاضر تنها آرزوی من داشتن مامنی در دل کوه و جنگل است که روی تراس یا بالکنش بنشینم، ریه ها را پر از هوای تازه کنم و زل بزنم به تصویر زیبای روبرویم. دلم سکوتی می خواهد مطلق که تا هروقت که دلم بخواهد امتدادش دهم آنقدر که در انتها تبدیل به سوتی ممتد شود! دلم آرامشی میخواهد برهم نزدنی و خیالی عاری از هرگونه دغدغه ای! دلم کتابی می خواهد لطیف و زیبا و تهی از هرگونه تنش و اعصاب خردی؛ دلم میزی میخواهد چوبی با صندلی هایی لهستانی که در آن بالکن رویایی بگذارم، رویش را رومیزی سفیدی بیندازم قلاب بافی شده که رویش گلدانی ظریف و باریک با گلهای سپید قرار داشته باشد؛ پشت میز من نشسته باشم با کتابی در دست و فنجانی قهوه، هوا خنک و بهاری باشد و آسمان آبی فیروزه ای با چند تکه ابر پنبه ای سپید؛ کاش بادی هم بوزد خنک و دلچسب که دیگر رویای من تکمیل تکمیل باشد! راستی، اصلا دلم نمیخواهد آن مامن شیک و فوق مدرن باشد، نه، در مامنهای شیک و مدرن به آدم احساس سیخونکی بودن دست میدهد، مامن باید تنها زیبا و آرام باشد و هرچه وسایل و لوازمش قدیمی تر باشند، برای من دوست داشتنی ترند! یک جایی مثل باغ ویلایی که همایون ارشادی در «درخت گلابی» داشت

پ.ن. سال نویتان مبارک... امیدوارم که سال بسیار خوبی را پیش رو داشته باشید؛ فکر نکنم دیگر لازم به توضیح باشد که چرا نبودم و نتونستم زودتر از این بیام، نه؟ در پست بعدی میگم بهتون چی کارا کردم (هرچند کار خاصی هم انجام ندادم). تا اون موقع شاد باشید و سلامت.