نشستهایم اینجا، جایی نه چندان دور به تهران و نه چندان نزدیک بهش؛ انقدر دور که صدای بمبارانش به گوشمان نرسد و انقدر نزدیک که از داخل حیاط بتوانی به چشم ۵ بمب نورانی دسته جمعی که سمت پایین روانه بودند را ببینی و چند دقیقه بعد در اخبار بخوانی که کوهک را زدهاند! تمام این یک هفته را اینجا پناه گرفتهایم اما دیشب که آن جنگندههای لعنتی از بالای سرمان تکان نمیخوردند و مدام در حال ابراز قدرت بودند؛ بارها به غلط کردن افتاده بودم که چرا تعارف خاله را قبول نکردم و نرفتیم شمال؟! با کدام دل و جرأت نداشته آخر راضی شدم بمانیم همینجا؟! به ضرس قاطع میتوانم بگویم دیشب وحشتناکترین شب عمرم بود! از یک طرف صدای جنگندهها بالای سرمان، از آن طرف آسمانی که از شدت انفجار ساعت ۱۱ شب عین غروب آفتاب شده بود و از طرفی تکانهای محکم زمین در اثر برخورد بمب با او؛ چنان ترسی به جانمان انداخته بودند که به عمرم تجربه نکرده بودمش!! میدانی یک بار مردن ترسی ندارد؛ خودت اگر بمیری ترسی ندارد؛ اما این هر لحظه مردن و زنده شدن؛ این فکر که نکند تو بمانی و عزیزانت بروند شده خوره ی جانم! به معنی واقعی کلمه بیچارهترین مردم جهانیم ما؛ نه دنیا ما را میخواهد نه خودمان، خودمان را میخواهیم! تنها و بیچاره ماندهایم اینجا بلکه یک عاقلی بیاید و به دادمان برسد! یکی که حرف به خوردش برود و حرفش هم در دنیا برو باشد! ما مردم بنده خدا نه سر پیاز بودیم و نه تهش! همیشه خدا مظلومترین و کمتوقعترین بودیم نمیدانم چرا باز آخرش نصیبمان بمب و آتش شد؟! تازه حالا یک فکر وحشتناک هم مدام گوشه ی ذهنم به چرخش درآمده؛ نکند داعش و طالبان زمینی حمله کنند بهمان؟ بمب را حالا میگویی اطراف اماکن خطرناک نیستی این وحشیها اما خانه به خانه میآیند! عقل، رحم و مروت ندارند و روی شیطان را در نامردی سپید کردهاند! میترسم اینان غول مرحله ی آخر باشند! خدایا خودت رحم کن بهمان! بهاره ی احمق آخر چرا خاورمیانه را انتخاب کردی برای به زمین آمدن؟! اینهمه جا بود در دنیا؛ چرا اینجا؟ بفرما! خوب شد حالا؟!
بعد از ده روز، رفتم اداره در واقع بعد از ده روز، وارد تهران شدم. نه سر و صدایی بود و نه خبری! راستش را بخواهی انگاری گرد غم پاچیده بودند به سطح شهر. جاهای شلوغ، خیابانهای پر ترافیک همه خالی و سوت و کور بودند! اداره ی خاموش و تاریک بدتر از خود شهر! هیچ چراغی روشن نبود. تمام راهروها تاریک، دفاتر همه خالی تک و توک همکاران بودند اما اداره ی پر جنب و جوش کجا و این خانه ی ارواح کجا؟! ساعت ۲ برگشتم خانه! خانه از همه جا بدتر! باران را با خودمان نیاوردیم صبح گفتیم بماند همانجا تا برگردیم و حالا خانه ی سوت کور عذابم میدهد! دیگر دارد کم کم این روال غیرعادی جدید حالیم میشود! کم کم دارم درکش میکنم که گذشتند هرآنچه عادتشان داشتم! این چند وقت نهایت سعیم را کردم تا از اخبار به اندازه باخبر شوم و خیلی فرو نروم در عمق پیامهای سیاهی که بهمان میرسانند! مامان سریال دفترچه یادداشت و مسابقه ی ناتو را ندیده بود؛ هر دو را برایش گذاشتم؛ به نوبت یک قسمت از این و بعد قسمتی از آن! خدا رو شکر پسندیده و حالا او هم به لطف این دو مدتی از اخبار دور است! از طاقچه برای خودم کتاب صوتی ساده، طنز و حواس پرتکن بادیگارد را خریدم. با باران کهربا و چهاربرگ بازی کردم. هر کاری کردم که یادم برود آنچه بر ما رفته را! یادم برود آنچه از جنگ دوباره به یادم آمده بود! میگویند به پنجرهها ضربدری چسب بزنید و من یادم میاید آن اتاق آخری خانه پدری را که بابا سرتاسر پنجرههایش را با پتو پوشانده بود که مبادا در اثر انفجار شیشهها بشکنند و آسیب ببینیم. شب از تو حیاط آن گدازههای آتش مانند را میبینم که اولش مثل آتشند و وقتی اوج میگیرند و در آسمان محو میشوند دیگر قابل تشخیص از ستارهها نیستند و یادم میاید آن زمانها موشکهایی را که در آسمان آبی میدیدیم؛ شبیه یک تکه ابر بودند که انگار نخی از زیرشان آویزان بود! اینها خاطرات دور و فراموش شده ی من بودند که دوباره بالا آمده ومدام مقابل چشمهایم رژه میروند!!! راستش را بخواهی دلم نمیخواهد بترسم؛ ترس با خود افکار موهوم میاورد؛ مغز آدمی را خورده و زائلش میکند. ترس امید را از آدمی میگیرد و عوض یک بار مردن، روزی هزار بار آدمی را میمیراند! من نخواهم ترسید! هر کار میکنم تا به او فکر نکنم! تو هم همین کار را بکن به نظرم و امید خودت را حفظ کن و اگر دیدی کسی میخواهد امیدت را ازت بگیرد، محکم با پشت دست بکوب بر دهانش! فعلا که شقایق هست و تا شقایق هست؛ زندگی باید کرد! این را سهراب گفته و سهراب (کسی که رنگها را خوب میشناسد) هرگز اشتباه نمیگوید!
تو هم غمبرک نزن جان من؛ هر کار میتوانی انجام بده جز ترسیدن و دامن زدن به افکار سیاه! ولشان کن! به چیزهای خوب فکر کن و کار درست را انجام بده!
پارسال این موقع بعد از شرکت باران در کلاسهای بسکتبالش، کیف میکردم از دیدن رشد قدش. سال قبلشم بسکتبال یهو قدش رو بلندتر کرد. امسال چقدر منتظر بودم مدرسهاش تموم بشه و دوباره بفرستمش بسکت؛ میدونستم تا اخر مرداد دیگه به ضرس قاطع میشه هم قد خودم. الان یکی دو سانتی هنوز کوتاهتره ازم.
از اول سال کلی نقشه تابستون رو کشیده بودیم با دوستانمون؛ نقشه سفر! کلی مکان انتخاب کرده بودیم برای رفتن! هنوز به توافق جمعی اما نرسیده بودیم!
هفته ی پیش چقدر برا همکارا خط و نشون کشیدم که آقا من دو هفته دیگه نیستم میخوام برم سفر، نگید نگفتی ها، گفتم بهتون! به در گفته بودم که دیوار بشنوه، دیوار هم که مدیرم بود شنیده و با خنده گفته بود باشه بابا فهمیدم، تو دو هفته دیگه نیستی اداره!
چی فکر میکردیم و چی شد؟! امروز نشستم اینجا با مامان و بهزاد و محمد و باران و به فردای نیومده فکر میکنم. فعلا جامون امنه اما تا کی رو نمیدونم. بهنام با خانمش و بچههاش یک طرفند؛ خانواده محمد هر کدوم جدا جدا یک طرفیند و همه نگران که بالاخره چی قراره بشه؟! چقدر دورند افکار و دغدغههای همین ده روز پیشم! انگار هزار سال گذشته از اون روزا! چرا راه دور بریم؟ همینجا؛ کی فکرش رو میکرد بعد از هزار دوباره برگردم اینجا و بنویسم! تا الان شده نزدیک به ده یازده سال که هرچی حرف دارم تو صفحه ی شخصی خودم تو اینستا مینویسم! ولی از دیروز صبح تا حالا کلا دسترسیم به دنیای خارج نزدیک به صفر شده؛ فقط میتونم وصل بشم به اینترانت! بازم البته جای شکرش باقیه، یهو دیدی هفته ی دیگه این موقع همینم نیست!
بفرما دوباره برق اینجا رفت! هر روز ساعت ۳ میرفت امروز رکب زدند بهمون و الان که ۱۱:۳۰ بردند برقا رو. بر باعث و بانی اینهمه سختی لعنت!
دخترک عزیز و مهربونم، قشنگم باران گلم خدا را هزاران باران که از آسمانها به زمین آمدی، هزاران بار شکر که هستی کنارم که دارمت که .... هیچ نمیدانم که زندگی بدون تو چگونه بود قبلا و اصلا آیا زندگی که تو در آن نباشی زندگیست مگر؟
دردانه من این روزها دیگر مثل بلبل صحبت میکند، اکثر کلمات را سعی میکند درست ادا کند و نه تنها کلمه میگوید که او جمله گفتن، ناز آمدن، توبیخ کردن و خر کردن آدمی را هم بلد شده است حتی! چند وقت پیش سر شیطنتی که میکرد، حسابی دعوایش کردم، بعد از چند لحظه آرام شدم، دیدم آمده مقابلم، دستها را زده به کمر و خیلی حق به جانب میگوید: چلا منو دعوا میتونی؟ چلا؟! که یعنی چرا منو دعوا میکنی؟ وقتی صدایش میکنم غالبا با کلماتی نظیر عزیزم، قشنگم، مامانم و اینها صدایش میکنم غافل از آنکه سیتی سماقی خانم از تک تک آن الفاظ برعلیهم استفاده خواهد کرد! هرگاه دسته گل به آب میدهد و متعاقبش آن روی سگ مرا بالا میاورد، تا میبیند عصبانی شده ام فوری می گوید: عسیسم (عزیزم)، مامانم یا مامان گشنگم، بباله که منظور بهاره است و بالاخره آنقدر قربان صدقه ام میرود که اخمهایم را از هم باز کند! شیطنتش همچنان مردافکن است. یک بار بردیمش پارک ژوراسیک که خوب طبیعتا از آن دایناسورهای غول پیکر که حرکت و صدا دارند ترسید، آن روز دانیال هم با ما بود که او باران بیشتر ترسید و مدام میگفت عمه بهاره برگردیم من میترسم، حالا از آن موقع تا حالا با کلمه ترس و معنیش آشنا شده و دیگر تا چیزی میبیند یا میشنود که برایش ترسناک است، میگوید مامانی، میتلسم!
خلاصه اینها، راستی عیدتان مبارک، امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید.




یک عالمه مطلب هست که دلم میخواهد بیانشان کنم اما کلمات یا زمان درستی به سراغم نمی آیند یا از بس می آیند و در را به رویشان باز نمی کنم، می روند و تا مدتها پیدایشان نمی شود. گاهی وقتها هم پیش می آید که مثل الان حرفها می آیند، اما تاپیک وار، یعنی تنها عنوان مطلب در ذهنم بولد می شود و باقی فراموشم می شود، حرفایی مثل:
1- میخواهم پیشنهاد دهم به کارخانجات تولید اتومبیل تا زیر آن عبارت (اجسام از آنچه شما فکر می کنید به شما نزدیکترند)، بنویسند: "صورت شما از آنچه که این آینه نشان می دهد، زشت تر است!" چون من هر بار خودم رو از تو آینه بغل ماشین دیدم به نظرم اومده اون روز صورتم چه خوب شده اما به محض اینکه آینه را آورده ام نزدیکتر و از روبرو خودم رو دیدم، فهمیدم که هیچ هم به آن خوبی که آینه نشان می دهد نیستم که نیسم!
2- بالاخره بعد از یک سال کلنجار رفتن با خودمان و پرستار باران، به این نتیجه رسیدیم که دخمر رو ببریمش مهد کودک. حالا از سه هفته ی پیش تا الان خانم می رود مهد، هرچند روزهای اول به محض اینکه چشمش به در مهد میفتاد بنا می کرد به گریه و زاری و جیغ و فغان، اما با امروز می شود دو هفته که با لبخند می رود مهد. از طرفی بارانی که در حال عادی ما را به خدا می رساند تا دو لقمه غذا بخورد، حالا به محض ورود به خانه انقدر گریه و زاری می کند تا غذا بخورد (ظاهرا مهد ساعت 12 به بچه ها غذا میدهد اینها هم بعد از غذا یا بازی می کنند یا می خوابند که در هر دو صورت بعد از سه چهار ساعت گرسنه می شوند) بعد که غذایش را خورد کمی دور خودش می چرخد و بازی می کند (معمولا می برش حمام تا هم آب بازی کند و هم اینکه حسابی خسته و گرسنه شود) بعد حول و حوش ساعت 8-8:30 شامش را می خورد، پوشکش عوض می شود و نهایتا ساعت 9 شب باران خانم دیگر خواب خواب است. اتفاقی که این وسط میفتد این است که ما از ساعت 9-9:30 شب به بعد دیگر کاری برای انجام نداریم، غذا که آماده است باران هم که خواب است حالا بدبختی اینجاست دلمان تنگ می شود برای شیطون خانم.
3- باران این روزها خوب می تواند منظورش را به ما برساند، آبی اگر بخواهد، وسیله بازی اگر بخواهد و خلاصه بالاخره به طریقی حالیمان می کند که چه می خواهد. شیطنتش غیرقابل کنترل شده است بطوریکه اگر لحظه ای بگذاریش زمین، لحظه ای دیگر باید از روی دیوار بیاریش پایین! دخترم دست بزن پیدا کرده یعنی در واقع وقتی می بیند می تواند موهای بلند مادرش را بگیرد و با تمام قوا بکشد و از آن طرف جیغ مامان جان برود به آسمان، خوب چه بهتر و مفرحتر از این؟ چرا نکشد؟! می کشد و من بدبخت جیغ می زنم و حضرت والا قاه قاه می زنند زیر خنده!!! خیلی زیاد این روزها عاشق بیرون رفتن شده است، جرات داری ببرش پارک بعد که بردی حالا جرات داری از آنجا برش گردان، آن پارک را به سرت خراب می کند اگر بخواهی مسیر خانه را در پیش گیری، حتی یه یادمه یه روز بردیمش پارک بعد با کلی جنگ و جدل، برش گرداندیم خانه چون مسیر نزدیک بود پیاده رفته بودیم، باران اولش جیغ و داد کرد ولی وقتی دید کسی محل نمی دهد دیگر جیغ نزد و آرام ماند تا مثل بچه آدم بگذاریمش زمین تا خودش راه بیاید باور کن تا دو چهار راه آنورتر، تا می گذاشتیمش زمین عین کش بند تومبان راه رفته را دور می زد و به سمت پارک می دوید! آخرسر برای اینکه ول کند، راه میانبر را انتخاب کردیم تا راه را نتواند پیدا کند!
4- هفته ی پیش در اثر یک لحظه بی احتیاطی من و محمد و درست در مقابل چشمانمان از روی صندلی غذایش با صورت خورد زمین! من داشتم غذا در دهانش میگذاشتم محمد هم داشت از شیرین کاریای باران فیلم می گفت که یکهو بلند شد روی صندلیش ایستاد و بعد پاش رو گذاشت روی پشت صندلی، در این لحظه تا من بخوام بگیرمش یا محمد به خودش بیاد، پشتی صندلی خالی کرد و از اون بالا بچم رو انداخت پایین. بلافاصله روی پیشونیش اندازه ی گردو قلنبه شد و اومد بالا البته روش یخ گذاشتم و ورمش فروکش کرد اما باد اون ورم فرداش پیچید روی چشم دختر و هم چشمش پف کرد هم اینکه حسابی کبود شده. اون روز انقدر تو سر خودم زم که خدا می دونه، فکر کن تو نیم قدمی بچه ات باشی ولی نتونی بگیریش، خدا نصیب هیچ کس نکنه
5- پنجشنبه بالاخره آخرین واکسن باران (18 ماهگی) رو هم زدیم و با اینکه طفلکی خیلی درد کشید ولی خدا رو شکر خوب تونست از پسش بربیاد و خیلی اذیت نشد
خلاصه دیگه همینها... امیدوارم نماز و روزه ی همگی قبول باشه و خسته نباشید روزه داران عزیز
پیشاپیش عیدتان مبارک