هرچند صدای فوقالعادهای ندارم ولی همیشه دلم خواسته است کلاس آواز روم و همان ویزویزهایی را که در خانه و آشپزخانه میکنم، درست و اصولی بخوانم؛ اما هیچ وقت فرصتش دست نداده بود؛ یا معلمش یافت نمیشد یا اگرم میشد مسیرش با من جور نبود یا اگرم جور بود مبلغ درخواستیش بیش از توان من بود! از طرفی بسیار بسیار علاقهمند به یادگیری تار و طنبور نیز بوده و هستم. اما به همان دلایل بالا موفق به فراگیری این سازهای خوش صدا هنوز نگردیدهام. اینها را داشته باش تا به امروز برسیم، امروز که رفتم سوپر مارکت کنار اداره تا برای خود شیر و آبمیوه بخرم، دیدم فروشنده علاوه بر خریدهای خودم یک کاغذ تبلیغاتی سپید رنگ نیز گذاشت تو پلاستیک خریدم. آن موقع وقت نداشتم ببینم چیست ولی حدس زدم لابد باز تبلیغات کلاسهای کنکور و این چیزهاست. ولی نیم ساعت پیش که شیر را از پلاستیک خارج کردم که بخورم و چشمش به آن کاغذ سپیدرنگ افتاد، اولش خواستم همانجور نخوانده پرتش کنم درون سطل زباله ولی بعد پشیمان شدم و از پلاستیک خارجش کردم. در کمال تعجب دیدم تبلیغ کلاس آموزش تار و سلفژ میباشد
خیلی خوشم آمد آنقدر که با شماره تلفن مدرسش تماس گرفتم و جواب شنیدم:
کلاس تار هفتهای یک جلسه و هر جلسه یک ساعت میباشد و مبلغ آن جلسهای ۱۷ هزار تومان میباشد.
کلاس سلفژ همانند کلاس تار است و جلسهای ۲۰ هزار تومان.
ولی اگر بخواهم هر دو را با هم داشته باشم، هر دوتا میشود جلسهای ۱۵ هزار تومان!
حالا دلم میخواهد روی این قضیه بیشترتر فکر کنم آنقدر که یک وقت دیدید از یکشنبه ی هفته آینده کلاسهایم را شروع کردم
البته به شرطی که محمد رضایت دهد چومکه استادش مرد است
هاین شوشو جان؟ بگویم بیاید؟

از دیروز عصر تا به حال نه حوصله دارم، نه حالم خوبست و نه انگیزه ای برای کار کردن دارم
از وقتی که آن فیش حقوق کذایی را دیده ام وضعیت روحیم حسابی قاراشمیش شده است؛ آخر تو بگو فیش حقوق 226 هزارتومانی یعنی چه؟! نه واقعا یعنی چه؟ من این پول را کجای دلم بگذارم آخر؟ دِ اگر من مرد بودم و نان آور خانواده ای که الان باید کلاهم پس معرکه می بود که! تازه از همکاران عزیز شنیده ام که من جزء کارمندان خوشبخت این اداره می باشم چومکه حقوقم بالای 200 هزار تومان بوده است بعضی از همکاران که تنها 17 هزار تومان دریافتی داشته اند چه بگویند؟! فکر کن، تو مرد خانواده ای و همسرت هم خانه دار است، تعطیلات عید تمام شده است و تو هرچه داشته ای خرج کرده ای البته تقصیری هم نداشته ای که پولهایت تمام شده اند چون با آن چندر قازی که دم عیدی بهتان دادند و گفتند بعد از عید جبران می کنیم، تو فقط می توانستی تا الان دوام بیاوری، حالا هم که بعد از کلی انتظار حقوقت را داده اند در کمال تعجب می بینی که هرچه داشته ای بابت کسورات ازت کم شده است و حقوقت تنها 17 هزار تومان است!
از شهریور پارسال که آن دکتر «ز» نازنین را برداشتند و این عوضیِ دیوانه را بجایش گماردند ما میزان دریافتیمان کم و کمتر و نهایتا دارد به هیچ می رسد! الهی که خداوند عالم برایش نخواهد
شب عیدی که کوفت هم ندادند بهمان که کمی دست و بالمان باز شود، گفتند بودجه نداریم و خوب راست هم می گفتند وقتی خود مرده شور برده اش 130 میلیون تومان و آن معاونین از خدا بیخبرش هر کدام 100 میلیون تومان از اداره وام گرفته اند، معلومست دیگر پولی برای کارمند بیچاره که به قول قلعه نویی کل یوم 500-600 هزار تومان دریافتی دارد نمی ماند! مامان........ آخر من دیگر با چه انگیزه ای کار کنم وقتی قرارست آخر برج کوفت بدهند بهمان به جای پول؟
تازه قرارست اضافه کاریهایمان را نیز قطع کنند و آن مبلغی که به عنوان هزینه غذا دریافت می کردیم نیز به همین ترتیب
تازه وسط این هاگیر واگیر سرما هم خورده ام، معلومست دیگر که الان نه حوصله ای برایم مانده باشد، نه حال خوبی و نه انگیزه ای برای کار کردن
نه؛ هیچی برایم نمانده است!
ما تا اطلاع ثانوی افسرده می باشیم
نه آسمان برایمان زیباست، نه درختان و نه این هوای سرد و خنک، همه چیز برای من یکی لااقل خاکستری و سیاه است تــــــــــــــــــــــــا زمانیکه این مردک قازقولنگ ِ سایکویِ چندشخصیتی را از ریاست اداره عزلش کنند! تا آن موقع من حوصله هیچ چیز را ندارم

پ.ن1. بیخود بیرون را نگاه نکن آقاهه، هیچی آن پشت نیست.
پ.ن2. یک ذره پیازداغش را زیاد کردم که خیلی دلت به حالم بسوزد وگرنه آنقدرها هم که شلوغش کرده ام ناراحت و نا امید نیستم، تجربه نشان داده که وضع همینجوری نمی ماند و بالاخره اواسط برج یک پولی چیزی بهمان می دهند حتی الان هم داده اند، علاوه بر حقوق، 300 هزار تومان دیگر هم داده اند ولی در فیش حقوقی آن مبلغ را وارد نکرده اند برای همین یک جورایی بهمان برخورده است انگار که به یتیم صدقه داده اند می خواستند خوب سرمان منت بگذارند که یعنی ببینید، حقوقتان انقدر بوده است و ما بهتان لطف کرده ایم و انقدر دیگر هم واریز کردیم برایتان، یه جورهایی کارشان با منت همراه بود، اینست که به همه مان برخورده است
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کَس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد
ای که خدا بگویم چه کارتان کند؛ آنقدر همهتان از گذشته و خاطرات خوب و بد آن دوران گفتید و گفتید که منی که همینجوری نزده میرقصم و مدام مترصد شنیدن حرفی یا دیدن اشارتی هستم که فرتی پرتاب شوم به دوران قدیم، باز پرتاب شدم به دوران قدیم! و حالا در حال غرق شدن در آن زمان میباشم! تازه برای این منظور نه تنها شما که انگاری تمام مردم تهران دست به دست هم دادهاند که خوب مرا از پای بیاندازند با این احساسات نوستالژیکی که در من ایجاد میکنند! یکی صدای ضیط ماشینش را آنقدر بلند کرده است که از اینجا تا عرش کبریایی حتی صدایش قابل استماع است و چه گوش میکند==> بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا...بیا بنویسیم روی برگ، روی آّب، توی دفتر موج، رو دریا... نه با صدای فروغ که خود مهستی برایت میخواند بلند بلند! آن یکی با وانت پر از میوه و سبزیجاتش و آن ترازوی کهنه اش مرا میبرد به محلۀ قدیمی مان آن زمان که آقای نیسان وانتی میوهفروشمان هر پنجشنبه میآمد و در بلندگویش فریاد میزد که: آی خونهدار و بچهدار زنبیل و بردار و بیار سبزی خوردن، کوکوسبزی، پرتقال، نارنگی و ... کیلو ۱۰۰ تومن! بدوبیا که تموم شد! و بعد سرها و کلههای مبارک همسایگان عزیز بود که از پنجرهها آویزان میشد و فریاد میزدند==> وانتی! وایسا!
صدای ناظم مدرسهای که همین نزدیکیهاست پرتم میکند به دبیرستان امام جعفر صادق و یادم میفتد آن ازجلونظامهای مسخره و آن تکبیرهای مسخره تر از ازجلو نظامها! سوار ماشین میشوی و نمیدانی روی چه حسابی جناب راننده رومانتیخ از آب در میآید و برایت از دوران قدیم میگوید و تو همانگونه که به حرفهای او گوش می کنی روحت آهسته آهسته عقبگرد می کند و آنقدر عقب می رود که وقتی به خود می آیی که دخترکی 13-14 شده ای و در حیاط قدیمی خانه ی بابا نشستهای و زل زده ای به آسمان بلکه ستاره ات را پیدا کنی! یادت می آید آن وقتها که مثل الان نبود که تمام ساختمانها 5 طبقه یا هفت طبقه باشند؛ همه یک طبقه نهایتا دو طبقه بودند و اگر دست بر قضا ساختمانی 3 طبقه میداشت از نظر اهل محل خیلی خوش به حالش بود زیرا که از آن بالا تمام تهران زیر پایش بود و چه منظره ی زیبایی داشتند پیش رویشان شبها! (پارازیت... این شیرکاکائوی دنت عجب چیز مزخرفیست! اه) بالاخره تسلیم می شوی...
دلم برای دیدن آدمهای جدید تنگ است؛ آی آدمهای جدید لطفا پیدا شوید! دلم خوش بینی و امیدواری میخواهد؛ ای انرژیهای مثبت روانه شوید سمت من! دلم رقص و پایکوبی میخواهد؛ ای مناسبتهای شاد بیایید به خانهام! دلم یک گردهمایی یا میهمانی زنانه میخواهد که تمام دوستان محبوبم جمع شوند کنار هم و ساعتها بدون دغدغه و نگرانی برای چیزی، از زمین و زمان بگوییم و بخندیم و از اوقات خود نهایت لذت را ببریم؛ دلم می خواهد در مورد نویسندگان محبوب و نامحبوب خود صحبت کنیم و دل یکدیگر را آب نماییم با تعریف از کتابهایی که خوانده ایم ولی دیگران نخوانده اند و از حالا تا یک ماه دیگر ثانیه شماری نماییم تا اردیبشت نازنین بیاید و ما حمله ور شویم سمت نمایشگاه بزرگ کتابش و آنجا آنقدر بگردیم و بگردیم که کف پاهایمان صاف شود و آنقدر خسته شویم که دیگر نای یک قدم راه رفتن را نداشته باشیم و بعد برویم از آن ساندوچهای کثیف آیدا بخریم و همان جا کف زمین نمایشگاه ولو شویم و با ولع هرچه تمامتر گاز بزنیم آن ساندویچها را و چنان با لذت که تو گویی در حال تناول یک پرس چلوکباب سلطانی در رستوران نایب یا رفتاری می باشیم. ممو و آرزو مخصوصا خودتان را برای خوابی که دیده ام برایتان آماده کنید چون میخواهم تمام این بلاها را سرتان دربیاورم در ایام نمایشگاه؛ و دوست دارم در آن میهمانی در مورد فیلمها و بازیگران محبوب نیز صحبت نماییم و کلا آن روز، روز هنر و علم باشد و بس! هرآنکس که پایه است برای چنین روزی، دستها بالا
پ.ن. این را بخوانید و بعدش... خوب راستش بعدش نمی دانم چه می شود یا خنده تان میگیرد یا شما هم به حال و روز نویسنده اش می افتید؛ لااقل من که افتادم!
یک دانه سررسید خریدهام از این سررسیدهای «من» که داخلش پر است از این جملات قشنگ جینگولانه که گاهی لبخند را میهمان لبهایم میکنند و گاهی انگشت اشاره را به نشانه تعجب میگذارند کنار دندانهایم که یعنی عجب حرفی زدها، چرا زودتر به فکر خودم نرسیده بود!
یک دانه از این سررسیدها خریدهام و خیلی از خودم راضیم برای این خرید، تازه سررسید خالی هم نیست دو عدد کارت تبریک و یک سی دی جادویی هم دارد که قرارست وقتی نصبش کنم در کامپیوتر، هم برایم فال بگیرد هم طالعم را بگوید هم حافظ را برایم بلند بلند بخواند هم دیکشنری شود برایم و یک کلمه را به چهار زبان ترجمه کند و هم خیلی کارهای دیگر که الان یادم نیست. البته جملاتش بیشتر مرا یاد جملات شل سیلور اشتاین میاندزند مثل این جمله: «فرصت به سرعت از دست میره و به کندی به دست میاد» که من را یاد این جمله شل سیلوراشتاین میاندازد که : «ناگهان چه زود دیر میشود!» یا این جمله که: «برای ناراحت بودن خیلی وقت دارم پس چرا به فردا موکولش نکنم؟» و حالا جایتان خالی بدجوری در حال ذوق کردنم با این سررسید و تازه همین نیست فقط، انقدر دوستش دارم که با اینکه آنقدرهاهم بزرگ نیست ولی دوست دارم خیلی از حرفهایم را اول آنجا بنویسم و بعد بیایم اینجا تایپشان کنم
خدمتتان عارضم که از آنهمه قول و قرار، وعده و وعیدی که قبل از عید دادم بخش اعظمش اجرا شد جز آنکه نشد برویم کردستان و کرمانشاه چومکه قرار بود مادر محمد را ببریم ولی برادرمحمد قبل از ما برای مادرش بلیط مشهد گرفته بود و ایشون رفتند مشهد و درنتیجه ما هم برنامه را تغییر دادیم، هفته ی اول را شمال بودیم و هفته دوم را فقط به خود و علایق خود اختصاص دادیم. در مورد دیدوبازدید عید حقیقتش به جز سه جا، منزل احدی نرفتیم ولی نمیدانم اقوام من را چه شده بود امسال که هرچه بزرگتر در فامیل بود امسال قصد شرمنده کردن ما را کرده بود چون بی آنکه به دیدنشان رویم، آنها به دیدن ما آمدند و تو نمیری بدجور شرمندهمان کردند
یکی نبود بهشان بگوید باهبا بزرگتری گفتهاند کوچکتری گفتهاند، وقتی کوچکتر نمیآید به دیدنت تو چرا میروی به دیدنش؟! هاین؟ اصلا بگذار کوچکتری که اینهمه اخمخ است که قدر توی بزرگتر را نمیداند برود به جهنم، حقش است! حالا خوب شد رفتی دیدنش و آن کوچکتر بیچاره را از همان که بود هم کوچکترش کردی با این کارت؟ هاین؟ خوب شد؟
راستش را بخواهید خیلی شرمنده شدم وقتی عمه جان و عمو جان و خاله بزرگ مامانم و مادر خانم برادرم آمدند خانهام، دوست داشتم زمین دهان باز کند و من غلفتی شیرجه روم درونش
نتیجه اخلاقی اینکه بنده غلط بکنم از سال بعد منزل هیچ بزرگتری را فاکتور بگیرم
من غلط بکنم
افسانه جانم کتاب خریدم دو تا ولی وقت نکردم بخوانمشان فیلم هم خریدم حتی ولی آنها را هم نشد ببینم چون مدام یا ما منزل خاله جان بودیم و با فرزندان خاله بازی می کردیم از نوع حکم و هفت کثیف و پلی استیشن 3 یا آنها منزل ما بودند و باز همان کارها را انجام می دادیم یا می رفتیم بیرون به گشت و گذار یا اصلا هیچ جا نمی رفتیم و فقط استراحت می کردیم... رویهم رفته تعطیلات خوبی و خوش گذشت... امیدوارم هم به تو و هم به بقیه دوستام خوش گذشته باشه حسابی
اینو آرزو برایم میل کرده وقتی خوندمش کلی خندیدم:
خدایا! تمامی آنچه برای سال ١٣٩٠ از تو میخوام یک حساب بانکی چاق و چله و یک هیکل باریک است. لطفاً این دو را مثل سال قبل با هم اشتباه نگیر
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نِی، نِی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان، مشعلۀ نظر برم
آمدهام که رهزنم، بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم، زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او نامِ رخِ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
سلام دوست جونا
سال نوتون مبارک
آمد نوبهار طی شد هجر یار مطرب نی بزن، ساقی می بیار
باز آ ای رمیده بخت من بوسی ده دل مرا مشکن
تا از آن لبان مِی گونت مِی نوشم به جای خون خوردن
خوش بود در پای لاله پرکنی هر دم پیاله ناله تا به کی...خندان لب شو همچون جام می
چون بهار عشرت و طرب باشدش خزانِ غم به پی
بر سر چمن بزن قدم مِی بزن به بانگ چنگ و نی
آمد نوبهار طی شد هجر یار مطرب نی بزن، ساقی می بیار
خوب بسلامتی و مبارکی یک سال دیگر هم گذشت با تمام فراز و فرودهایش، با تمام غمها و شادیهایش، با تمام ملایمات و ناملایماتش، با تمام جنگها و دعواهایش و بی آنکه منتظر گرفتن اذن خروجش از طرف ما باشد! گذشت، وحشی و آزاد! به سرعت چشم بر هم زدنی، بی آنکه رخصتت دهد حتی حسش کنی، لمسش کنی و قدرش را بدانی، نه حتی مجالت داد تا درک کنی این ثانیه های پرارزشی که تند و تند از پس هم می گذرند عمر گرانقدر تواند که آرام و بی صدا می روند؛ و تو آرام و شاد نظاره می کنی این عبور را به شوق آمدن اوقات و روزهای بهتر و زیباتر؛ امید که در سال جدید هر روزش برایت حاوی لحظات و اوقات خوش باشد.
دوستان و یاران جدید و قدیمی خوبم، پیشاپیش فرا رسیدن بهار 1390 را به یکایکتان تبریک عرض نموده و از ایزد منان برایتان سالی سرشار از خیر و برکت آرزومند.
حالا... از حالت عصاقورت داده دراومده و به زبون خودم بهتون می گم:
امیدوارم سال 1390 رو با شادی، خنده و خوبی شروع کنی و سال جدید واقعا برات سال جدیدی باشه، در همه زمینهها، زندگی، کار، دوست، و .... دلم میخواد برات دعا کنم که خداوند همۀ عزیزانت رو برات صحیح و سالم نگه داره و دل مهربونت حالا حالاها رنگ غم و غصه رو نبینه و غم و غصه جرأت نکنن از یه فرسخی تو رد بشند. اگر مشکل و گرفتاریی داری، از خدا میخوام گره کارت رو هرچه سریعتر باز کنه و از دردسر رهاییت بده؛ تا سال دیگه، شاد ، موفق و تندرست باشی دوست من.
تک و تنها نشستهام پشت میزم در اداره و سر سوزنی حال و حوصله ندارم برای انجام هیچ کاری! از یک طرف در سرم بزن و بکوب رقصی از نوع بندری برپاست و از طرف دیگر از شدت خواب زیاد بدنم در حال متلاشی شدنست و از طرفی دیگر گلویم می سوزد اساسی! من مانده ام حیران این وسط که قوایم را جمع کنم و به کارهایم برسم یا قرصی بخورم برای خاموش کردن اینهمه همهمه و سر صدا در مغزم یا دمی چشمانم را روی هم بگذارم بلکه این خوابالودگی برطرف شود یا بگردم بین همکاران ببینم بلکه کسی قرص سرماخوردگی دارد یا نه؛ آنوقت این آقاهه یک کاره با شماره ی ناشناس زنگ می زند و شماره تلفن شوهر خاله جان را از من می پرسد*! انگار که من الان خیلی حالم خوبست و حوصله دارم فکر کنم ببینم او چرا از من سراغ شوهر خاله جان را می گیرد و فقط مانده که مشکل این آقا را حل کنم! تازه ده دقیقه بعد است که یادم میفتد می توانستم تلفن آقاهه را گرفته و به شوهرخاله جان بدهم! می آیم با شماره ای که افتاده در گوشی تماس بگیرم و همین را بگویم ولی یادم میفتد که بجای شماره، کلمه ی ناشناس افتاده بود! اصلا همان بهتر که گفتم تلفن واگذار شده؛ والا، معلوم نیست از وزارت اطلاعات تماس می گرفت یا از کجا...اگه آدم عادی بود و از جای معمولی تماس می گرفت شماره اش هم مث بچه آدم می افتاد برایم دیگر! بله خودم می دانم با کارت تلفن و این چیزها می شود کاری کرد که شماره برای کسی نیفتد ولی من از آدمی 50-60 ساله (صدایش که اینگونه بود) اصلا توقع ندارم که با این قبیل ژانگولربازیها آشنایی داشته باشد! اصلا برود به جهنم... همان فیس مثقال حوصله ای هم که داشتم پرید... تلفن را ندادم که ندادم... خوب کردم! بعد از 15 سال زنگ زده به شوهر خاله جان بگوید چند من است؟ این آدم اگر دوست بود یا فامیل، بالاخره می توانست شماره ی شوهر خاله جان و یا خاله جان بلکه هم بچه هایشان را پیدا کند دیگر... به من چه اصلا! وای خدایا مردم از سردرد و بی خوابی و اینهمه احساس گیجی و ویجی...دیوانه نیستم تو رو خدا؟ عوض اینکه فکری به حال این وضع قاراشمیش خود کنم، دارم دل به حال آن مردک می سوزانم! قازقولنگ!
*آن اوایل که موبایل تازه آمده بود و اداره ی بابا اینها فرت و فورت بهشان خطهای خوب خوب واگذار می کرد، بابا این خطی را که من الان دارم، مدتی قرض داد به همسر خاله جان که خدا رو شکر بعد از مدتی خودشان خط خریدند و این شماره را برگرداندند به بابا و او هم خط را داد به من! ولی هنوزم که هنوزست گهگداری بعضی ها تماس می گرند و سراغ شوهرخاله جان را از من میگریند.
میدانی شاید بهترین حالتش این باشد که زمانی که قصد سوار شدن به آسانسور را داری، آسانسور همان طبقهای باشد که تو هستی و تا همان طبقهای که تو قصد پیاده شدن در آنجا را داری، حتی یکبار هم نایستد؛ که تو در آن صورت مطمئن باش آس برنده آوردهای و شانست گفته حسابی اما بدترین حالتش اینست که تو از طبقه ی همکف مثلا بخواهی بروی طبقه ی پنجم و نمایشگر آسانسور نشان دهد که آسانسور طبقه ی دوم است و در حال رفتن به طبقات بالاتر و تو در کمال ناامیدی شاهدی که آسانسور از طبقه ی دوم تا آخرین طبقه که ششم میباشد، بلااستثنا تمام طبقات را میایستد تا به بالا برسد و در هنگام برگشت نیز همان اتفاق رخ دهد و تا به تو برسد، باز تمام طبقات را بایستد! زمانی قضیه وحشتناک میشود که تو سوار آسانسور شوی و درست لحظهای که درب آسانسور در حال بسته شدنست، یک لشگر از همکارانت که در تمام طبقات پخش و پلا هستند نیز سوار آسانسور شوند و این یعنی باز قرار است آسانسور از طبقه ی دوم بایستد تـــــــــــا طبقه ی پنجم و این یعنی آخر شکنجه و عذاب الهی برای جرمی که نمیدانی چیست؛ یعنی آخر نامردی؛ یعنی شوخی بیمزهای که حضرت حق دلش خواسته سرصبحی با تو داشته باشد که به نظر من اصلا هم خوشمزه نبود آخدا، هیچ خوشمزه نبود
تازه از تمام اتفاقات بالا بدتر اینست که تو در طبقه پنجم مثلا، گیر کنی در آسانسور
که تنکس گاد، خدا در این زمینه هنوز شوخلوخش نگرفته با من و امیدوارم هرگز هوس نکند! فکر کن بین زمین و آسمان آنهم به فاصله ی ۵ طبفه! گیر بیفتی... واقعا وحشتناک است

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفرهء نو
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
دوباره سال نوی دیگری در راهست و همه از حالا در تکاپوی خرید لوازم جدید، تکاندن خانه، رزرو بلیط هواپیما (پارازیت...شایدم قطار بلکه هم اتوبوس!) و هتلی برای اقامت و خلاصه لیست کردن کارهای انجام نشده تا عید هستند.
آجیل فرد اعلا (تواضع لابد!)، انواع و اقسام شیرینی های رنگارنگ (پارازیت...صدالبته که شیرینی نخودچی پای ثابت شیرینی های تمام خانه ها خواهد بود)، باید خریداری شوند؛ از چند روز دیگر هم خانمهای کدبانوی تمام منازل، دست به تدارک درست کردن سبزه ی هفت سینشان خواهند شد. طاقت بچه ها دیگر کم کم در حال طاق شدنست برای پوشیدن کفش و لباسهای نو و زیبا. شهر، شلوغِ شلوغست و تو گویی افزایش قیمت بنزین، طرح زوج و فرد، مامورین چماق به دست، هیچکدام در کاهش ترافیکش مؤثر نیستند و از قرار ملت ککشان هم نمی گزد از افزایش قیمت بنزین و زوج و فردی خیابانها و انواع و اقسام پلیس راهنمایی رانندگی، می خواهد محسوسش باشد می خواهد نامحسوسش!
من اما، علی رغم کلافگی صبحها که مدام باید در ترافیک باشم، کِیف می کنم از دیدن اینهمه تکاپو و جنب و جوش، لذت می برم از دیدن آدمهای پر هیاهوی اطرافم آن زمان که از کنارشان می گذرم. من از دیدن جست و خیز خانم همسایۀ روبرویی در آشپزخانه ی کوچکش و آن ظرف میوه ای که همیشه می گذارد روی لبه ی اپن آشپزخانه اش (که از این بالا کاملا پیداست)، غرق زندگی می شوم. من از دیدن کیف و کفشها و انواع و اقسام لباسهای مارک دار و غیر مارک دار خانم مغازه دار (همسایه)، هیچ وقت سیر نمی شوم؛ و از شما چه پنهان در حال شمردن معکوس روزهای باقی مانده ی سال هستم تا به محض تعطیلی، چون تیری که از چله کمان رها شود، بِدوم سمت خانه و عازم راه جنگل و دریا شوم! دلم خیلی برای بوی خاک باران خورده، هیزم و آتش و هوای تمیز پر از اکسیژن تنگ است. من امسال نه لباس جدیدی می خرم و نه کیف و کفشی چرا که قرار نیست به دیدن احدی روم درتعطیلات... هفتۀ اول را شمالیم و هفتۀ دوم عازم کردستان و کرمانشاه؛ این بار می خواهم یک دل سیر در سنندج و اطرافش، کرمانشاه و اطرافش بگردم، می گویند بهارشان خیلی دیدنیست. پس، نیازی نیست به خرید کیفی و کفشی و نیز لباس جدیدی...
ادامه مطلب ...نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت، فقط اینو می دونم که ذهنم و قلبم خالی از هر فکر و احساسیه. نه خوشحالم، نه ناراحت، نه مبهوت و نه بی تفاوت. خوب امروزم یه روزه مثل باقی روزهای دیگۀ خدا، نه؟ سالهای قبل یا خوشحال می شدم از رسیدن این روز یا ناراحت، خوشحال از اینکه آخ جان امروز تولدمه و ناراحت از اینکه آخه اضافه شدن یک سال دیگه به سالهای عمر خوشحالی داره؟! امسال ولی... نمی دونم... خوب حالا که خوُب فکر می کنم می بینم شاید هنوز کمی خوشحالم؛ خوشحال از اینکه خداوند عالم اجازه داد سالی دیگر با آرامش و امنیت کنار عزیزانم زندگی کنم و دغدغه مهم و خیلی جدی تو زندگیم نداشته باشم، همچین احاطه ام کرد بین دوستانی خوب و مهربون که در خوشی و ناخوشی، غم و شادی کنارم هستند و اجازه نمیدند لحظه ای احساس تنهایی کنم، دوستانی که لطف و محبت خودشون رو به نهایت رسوندن با تلفن، پیامک و پیغامهای فیسبوکی و غیرفیسبوکی غافلگیرم کردند، پس تصمیم خود را گرفتم، من با تمام وجود خوشحالم امروز ... خوشحال خوشحال...به قول ندا چرا که؟!
خدا جانم ممنونم ازت مهربونم که اول صبحی بهترین هدیه رو برام فرستادی... مرسی بابت این برف زیبا که با باران رحمتت مخلوط شده و تصاویر خیلی زیبایی رو مقابلم چشمانم به تصویر کشیدند دو تایی... ممنونم
آرزوی خوشگلم، مموی گلم، نرگس مهربونم، افسانه جانم، تینای نازنینم، سحر گلم، فیروزه جانم و دوستان خوبم یک دنیا ممنونم بابت تبریکات گرم و صمیمانه تون... خیلی خیلی ممنونم
مامان خوشگل و نازنینم... قربون اون قلب با صفا و مهربونت برم که ساعت 7 صبح باهام تماس میگیری که اولین نفری باشی که بهم تبریک میگی... از خدا التماس میکنم که تن و بدنی سالم و توانمند بهت بده عزیزم و حضور پر مهرت رو هرگز ازم دریغ نکنه... دوستت دارم تا بینهایت
محمد مهربون و نازک دلم... مرسی عزیز دلم که همیشه با لطف و محبتت غافلگیرم میکنی و با حضور امن و پرمهرت آرامش خیال رو برام به ارمغان میاری... وجود تو دلیل دیگریست که بخاطرش خداوند عالم رو شاکرم
یکشنبۀ هفته پیش
رفته ام پیش یک مشاور تغذیه بلکه فرجی حاصل شود و بتوانم مقادری از وزن بدنم را کم نمایم؛ زنک با کلی ناز و اطوار و قروغمزه وارد اتاق می شود و شروع می کند از روش کار خود تعریف کردن که شما با روش من یک ماهه خیلی کیلو لاغر می شوید و من می توانم چنین کنم و چنان به شرطی که خودت با من همکاری نمایی. می گویم خوب حضرت والا اگر بنا بود همکاری ننمایم مرض که نداشتم بیایم اینجا، قصد بنده حتما حتما همکاریست
می گوید اوکی حال که قول همکاری می دهی باید بدانی که من در کارم بسیار بسیار سختگیر می باشم و هرگاه ببینم که در انجام دستوراتم کوتاهی می کنی دیگر به عنوان بیمار قبولت نمی کنم، گفته باشم! منکه فکر می کنم لابد روشش خیلی درست و اصولیست که اینهمه تعریف می کند از خودش، به دو دست بریده ی حضرت ابوالفضل قسم می خورم که والا و بلا قصد زیرآبی رفتن ندارم و هرچه او بگوید مو به مو انجامش می دهم. همانطور که من در حال قسم و آیه خوردن هستم او هم برگه ی رژیم را سُر می دهد سمتم، هنوز قسم آیه خوردنم تمام نشده است که چشمم می افتد به برنامه ی غذایی حضرت والا
سه روزِ اول فقط سوپ می خوری و مایعات، جرات داری حتی یک چیز جویدنی بخور! سه روز بعد فقط میوه می خوری و یک لیوان شیر! سه روز بعد هم فقط و فقط پروتئین می خوری! حق نداری حتی یک لقمه به غیر از برنامه ی غذاییت بخوری! برای استفاده از دستگاهها هم باید اول رژیم را شروع کنی و بعد از دستگاه استفاده کنی. پس، از شنبه شروع می کنیم کار را. از مطب که نه، دفتر قرتی خانم که بیرون می آیم در عجبم که چطور می توانم با اینهمه کار فکری که در اداره انجام میدهم و مشغله های خانه، سر و ته انرژی بدنم را با آب و سوپ هم بیاورم؟! ناگهان حس گرسنگی عجیبی تمام بدنم را فرا می گیرد و باور کن نمی توانم قدم از قدم بردارم، پس عجالتا امروز را که هنوز رژیم ندارم یک پیتزای مشتی خود را میهمان کنم تا بعد. به خانه که می رسم مخلفات یک پیتزای مشتی پروپیمان را آماده کرده و دست به کار می شوم.
از طرفی دلم هوس این پنیر کپکی های کاله را کرده که یک ورقش را ببرم و بگذارم لای نان تست و بگذارمش داخل مایکروویو تا پنیرش آب شود و بخورمش!
بعد از آماده کردن تمام موارد بالا، ناگهان به کله ام می زند که چطورست این پیتزا را با شامپاین بخوریم و بعدش هم یک دسر مشتی درست کنم؟ هاین؟ پس بلافاصله عازم خرید می شوم شامپاین آلبالو پیدا نمی کنم عوضش شامپاین انگور میخرم، یک کیلو بستنی وانیلی ساده می خرم به همراه یک بسته پسته و یک بسته پودر نارگیل؛ می خواهم پسته ها را پودر کرده و به همراه پودر نارگیل با بستنی وانیلی مخلوطش کنم و یک نیمچه معجونی آماده کنم برای دسر.
زمان پخش بفرمایید شام، ما شام را خورده ایم و حال مشغول تناول آن دسر خوشمزه می باشیم.
فردا که می شود، من پرخورتر از دیروز، هرچه دم دستم می آید می خورم از ترس اینکه هفتۀ از آینده باید به جای تمام این خوراکی های خوشمزه، کوفت بخورم! ناگهان به فکر فرو می روم؛ منکه تو این چند وقته خیلی مواظب غذایم بودم و اصلا و ابدا پرخوری نمی کردم، پس چرا حالا مثل این از قحطی در رفته ها هر چه می بینم می خواهم و یک ذره هم مراعات نمی کنم؟! پس چه جور می خواهم از شنبه با این برنامه ی سفت و سخت کنار بیایم؟! و تازه اینجاست که می فهمم بدنم از دیدن آن رژیم به واقع خرکی، وحشت کرده است! دقیقا به همین دلیلست که اینجور هوس انواع و اقسام چیزهای خوشمزه می کند دلم و تا نخورمشان آرام و قرار ندارم. پس در افکارم تجدید نظر می کنم، روزی که قرارست بروم پیش خانم مشاور، خیلی جدی باهاش اتمام حجت میکنم یا این رژیم خرکی را عوض کن و یک رژیم مخصوص آدمیزاد بده (چون مطمئنم با رژیم این خانم درست که یک ماهه 7-8 کیلو کم می کنم ولی از طرفی کلی به بدنم آسیب میرسانم) یا من مشاورم را عوض میکنم! به محض گرفتن این تصمیم، خیال بدنم راحت می شود، حالا دیگر آنقدرها هم گرسنه نیستم و هوس هیچ چیز خوشمزه ای ندارد دلم!

پ.ن. دوستان من را ببخشید که نمی رسم برایتان نظر بگذارم، حتمی نمی رسم پاسخ کامنتهایتان را بدهم، ولی قول شرف به محض اینکه وقتی پیدا کنم لابلای کارها به سراغتان خواهم آمد.
دم نگهبانی منتظرم تا آژانس بیاید دنبالم و در همان حال سر به سر همکارم میگذارم. در حال شوخی و خوش بش هستیم که با دیدن دختری سانتیمانتال و مکش مرگ ما که آرام و با تومانینه به سمت نگهبانی گام بر میدارد و نه انگار که وارد اداره ای دولتی گردیده و نه انگار که باید کمی آن زلفین دکلره شده ی براقش را بدهد تو (چون اگه ندهد تو وای به حال کارمندی که ایشون باهاش کار دارند)، چشمانم گرد می شوند اینگونه
و زمانی چشمانم اینگونه
می شوند که خانم به نگهبانی نام مرا می گوید! چند ثانیه ای طول می کشد تا می فهمم سرکار خانم راننده ی آژانس می باشند و آمده اند به دنبال بنده!
نگهبان مرا که با دهانی باز و چشمانی متحیر به او زل زده ام نشانش می دهد و اوشون همانگونه با قر و غمزه می آیند به سمتم. با هم از در خارج شده و می رویم سمت ماشین. مانده ام جلو بشینم یا عقب؟! یاد محمد میفتم که هرگاه با آژانس جایی برود، کنار راننده می نشیند، تصمیم میگیرم منهم کنار دخترک بشینم ولی با دیدن کیفش که روی صندلی کمک راننده قرار دارد، حس می کنم دلش نمی خواهد بروم کنارش پس می روم عقب. ولی تا به مقصد برسیم هم او معذب است و هم من. بارها به خود لعنت می فرستم که چرا ازش نپرسیدم کجا بشینم، به هر حال او دخترکی جوونست و از ظاهرش پیداست تا چه اندازه غرور دارد. از طرفی دخترک مدام با روسری و عینک آفتابی و آینه وسط ماشین بازی می کند که این حرکات خود گواه اینند که او تا چه حد استرس دارد و آشفته است. شایدم نیست ولی من خودم هرگاه آشفته باشم مدام با روسری یا چیزهای دم دستم بازی می کنم.
به هر حال بعد از ده دقیقه به مقصد می رسیم ولی حالِ من مثل حال کسیست که در حین انجام کاری یواشکی مچش را گرفته باشند؛ به همان اندازه معذب و خجولم. خجول از اینکه احساسات دخترک را درک نکردم. این درست که رانندگی شغل شریفیست و باید به آن افتخار هم کرد ولی نه برای دخترکی کم سن و سال که سرش پر از باد غرور است و دوست دارد مرکز توجه و تحسین باشد؛ نه برای او! آنوقت منِ نادان چه کردم؟ همینجور سیخکی رفتم عقب نشستم و خود را راضی کردم به اینکه خوب دخترک نخواست، وگرنه کیفش را از روی صندلی بر میداشت!
هیچ خوشم نیامد از کاری که انجام دادم. نهایتا با لب و لوچه ای به غایت آویزان، کلید را در قفل می چرخانم و وارد ساختمان می شوم. آسانسور در منفی یک است ولی هرچه کلیدش را می زنم نمی آید بالا، درنتیجه خود، یک طبقه پایین می روم به خیال اینکه درِ آسانسور بسته نشده است لابد ولی در بسته بود
قربانش روم خداوند عالم را که نگذاشت 10 دقیقه از زمان دل شکستنم بگذرد، بلافاصله تیر غیبی را از آسمان هفتم روانه ام کرد، با یک طبقه زیر زمین، شد 6 طبقه که پیاده رفتم بالا و آی جانم درآمد، آی جانم درآمد
فردا دوباره همان دخترک آمد دنبالم، اینبار دیگر رویم را سفت کرده و پرسیدم من می توانم کنارتان بشینم؟ لبخند رضایت روی لبهای دخترک گواه نظر مساعدش بود... اینبار برخلاف دفعه ی قبل با رضایت و خرسندی از ماشین پیاده شدم و برخلاف اینکه فکر می کردم آسانسور همچنان خراب است، دیدم تعمیر شده و خلاصه راحت رسیدم خانه
پ.ن. الهی بمیرم
اینکه از اون دخترک راننده ی من هم ناناحت تره