A Tehran University, an Isfahan University and a Sharif student were in an airplane that crashed. They're up in heaven, and God's sitting on the great white throne. God addresses the Tehran student first: "What do you believe in?"
The Tehran Student replies, "Well, I believe in power to the people. I think people should be able to make their own choices about things and that no one should ever be able to tell someone else what to do. I also believe in feeling people's pain."
God thinks For a second and says "Okay, I can live with that. Come and sit at my left."
God then addresses the Isfahan student: "What do you believe in?"
The Isfahan student replies, "Well, I believe that the combustion engine is evil and that we need to save the world from CFCs and that If any more freon is used, the whole earth will become a greenhouse And we'll all die....Waaahhh."
God thinks for a second and says: "Okay, that sounds good. Come and sit at my right."
God then addresses the Sharif student. "What do you believe in?"
"I believe you're sitting in my chair!"
فکر اینکه زمان شده جن و ما بسم الله و هرچی بدوی هم به گرد پاش نمیرسی، بد عذابم میده... فکر قدیما که میشه همین چند سال پیش خیلی خیلی نزدیک، انقدر نزدیک که فکر میکنی همین دیروز بود، مدام آزارم میده. آخه چطور میشه وقت به این سرعت بگذره و آدم هیچی ازش نفهمه؟ تازه هر روز هم داره سرعت دورش و بیشتر و بیشتر و بیشتر تر میکنه! انگار همین دیروز بود که رفتم مدرسه...همین دیروز ها! نه پریروز و پس پریروز.... همین دیروز که با مریم و پریسا و نسا ء آشنا و بعدش دوست شدم؛ همین دیروز بود که دانشگاه قبول شدم ... اینبار با نواز و لیلا و مصی و سمیرا دوست شدم ... انگار همین دیروز بود که از حسابداری به مترجمی زبان تغییر رشته دادم و با سهیلا و نیلوفر و آرزو دوست شدم ... همین دیروز که رفتم سر کار و با مهشاد و بهاره و آزاده و افسانه و تینا دوست شدم؛ همین دیروز که با محمدرضا آشنا شدم؛ همین دیروز که ازدواج کردم. همین دیروز که تدریس و بوسیدمش و گذاشتمش کنار و شدم کارمند... حالا با سارا و ندا و فرزانه دوستم ....الان که گهگداری شاگردای چند سال پیشم و می بینم (آخه آموزشگاهی که تدریس میکردم نزدیک خونه مون بود درنتیجه با همه شاگردام بچه محل بودم)، باورم نمیشه که اینهمه بزرگ شده اند... باورم نمیشه منی که همیشه به حافظه ئ خودم می بالیدم حالا باید برا بخاطر آوردن اسم شاگردام کلی به مغزم فشار بیارم و دست آخر ازش بپرسم: عزیزم میدونم شاگردم بودی ولی هرچی فکر میکنم اسمت یادم نمیاد! یعنی همچین بزرگ شدند که اینهمه تغییر قیافه داده اند؟ آخه چرا اینقدر زمان زود میگذره؟ هاین؟ چرا نمیشه یه کاری کرد که اسلوموشن حرکت کنه؟ اینهمه دانشمند و پورفوسور و نابغه و باهوش تو دنیا پس دارند چی کار میکنند؟ چرا یه فکری برا زمان نمی کنند؟ مامانم میگه قدیما میگفتند وقت طلاست ولی حالا میگن طلا، وقته!!! اه! دارم دیوونه میشم! یکی جلوشو بگیره! بابا! یکی جلوشو بگیره!!!

چند وقتیه بد جور هوس دیدن کارتون اسکروچ و کردم... دلم می خواد هوا سرد باشه، سردِ سرد؛ بیرون هم برف بیاد شدید و ساعت 6 عصرم باشه و یک فنجون هات چاکلت داغ داغ* رو میز باشه و هوای خونه هم گرم و مطبوع، فردا هم قرار باشه که پام و از خونه بیرون نذارم، بعد بشینم پای تلی** و با لذت فراوون اسکروچ ببینم. بعد تازه دلم یه فیلم دیگه هم که تو حال و هوای کریسمس و این حرفا باشه، می خواد؛ اصلا دوست دارم تا خود صبح بشینم پای تلی و هی فیلم ببینم. به حدی این خواسته شدتش زیاده که منتظرم هرآینه برف بیاد؛ اونم نه برف همینجوری، از اون سنگین خفناش و تمام شرایطی که برات تعریف کردم، برام مهیا بشه. به قدری قویه این خواسته که وقتی می رم کنار پنجره، از دیدن خیابون بدون برف تعجب می کنم اینــــــــــــــــهوا!
دیشب برای چندمین بار فیلم Something's gotta give و برای دومین بار یک فیلم قشنگ و دوست داشتنی به اسم Last Holiday رو دیدم و لذت بردم فراوون. اگه تا حالا ندیدی این فیلما رو، حتمن ببینشون؛ خیلی قشنگند، مطمئنم خوشت میاد.
ادامه مطلب ...تو این کتابه نوشته:
اگر مجبور شدی با کسی درگیر شوی اولین ضربه را بزن و محکم هم بزن!(پارازیت ... بعدشم دو پا داری دوتا دیگه هم قرض کن و با تمام قدرت بزن به چاک ...)
اجناسی که بچه ها میفروشند را بخر ...(پارازیت ... چه اگه نخری دسته جمعی مث سیریش میچسبند بهت و فقط و فقط از طریق خریدنه که میتونی از شرشون خلاص بشی؛ در نتیجه احترامت دست خودت باشه و مث بچه آدم همون اول با زبون خوش ازشون خرید کن!)
زیر دوش آب برا خودت آواز بخوان (پارازیت ... البته همون موقع یادت باشه که برا اسراف آب اون دنیا باید بری ته ته ته جهنم! و با آهن مذاب شده دوش بگیری! حالا اگه مردی بخون!!! )
ادامه مطلب ...آقا جان از اون اول اولشم حروم خوری تو ذات ما نبوده و نیست و ایشالا که نخواهد بود... از رو تنبلی، نوشته مردم و گرفتم تالاپی گذاشتم اینجا بدون اینکه حتی اسمی از نویسنده ش بیارم که البته خدایی اینش تقصیر من نیست اونی که این شکایت نامه رو برا من فرستاده بود یادش رفته بود... یا شایدم دلش نخواسته بود... یا شایدم فکر کرده بوده فضولیش به من نیومده که بدونم نویسنده این متن کیه... یا شایدم فکر کرده بود منم مثل خودش خنگ و اخمخم که نفهمم فرستنده این ایمل (منظورم همکارمه) هزار سال سیاه حتی اگه خودشم بکشه و یا دل پیچه هم بگیره، نمیتونه همچنین نامه ی بامزه ای رو بنویسه! اون آدم اگه بخواد کلی هنر کنه و بترکونه فوق فوقش بتونه 4 تا خط جمله اعصاب خرد کنه بنویسه که تازه اونم فقط خودش میفمهمه و بس گویی اینکه مدرکش فوق لیسانسه ها! ولی اینکه دلیل نمیشه با شناختی که من ازش دارم می دونم که نمیتونه اینجوری بنویسه!
ادامه مطلب ...هفت بند انتقادی بر عملکردهای روزمره یک جفت پدر و مادر!
پدر گرامی! مباحثات به اصطلاح سیاسی شما با عباس آقا میوه فروش، ممکن بود به قیمت جاگذاشتن اینجانب بر روی یک گونی خیار گندیده تمام شود! به نظر بنده؛ شما به عنوان یک طرفدار دوآتشه برنامه های مبتذلی چون «باغ خاله شادونه» و «اخبار بیست و سی»، اصولا نباید ادعای شعور سیاسی داشته باشید!بعد از این حادثه به این نتیجه رسیدم که سیب زمینی بودن مامان گلم در زمینه سیاست، بزرگترین شانس زندگی غیر سیاسی من بوده است!
مادر عزیز! سپردن شخص شخیص اینجانب، به دختر همسایه طبقه پایین، نقض آشکار کنوانسیون منع آزار کودکان بوده و قابل پیگیری در مجامع ذی صلاح می باشد!
نظر به اینکه؛ این وحشی بیابانی در غیاب شما و در اوج غلیان علاقه و محبت، اقدام به امر شنیع گاز گرفتن لپهای بی پناه بنده می نماید! تصور اینکه این لپهای صاب مرده، مثل لپهای سگ نفهم کارتون تام و جری آویزان شود، اصلا جالب نیست! اصلا!
ادامه مطلب ...تا حالا شده پیش خودت فکر کنی که این کرو لالهای طلفکی چی میکشند؟ شده تا حالا فکر کنی که چقدر سخته براشون حرف دلشونو به اطرافیانشون بفهمونن و چقدر حرصشون میگیره وقتی کسی نمی فهمه حرف و مقصودشون رو؟ من خوب میفهمم؛ یعنی راستش و بخوای منم نمیفهمیدم تا اینکه چند سال پیش اون وقتا که هنوز تدریس می کردم، نیم ساعت مونده به پایان یکی از کلاسام، صدام کم و کمتر و کمتر و آخر سرم قطع شد و به مدت 2 هفته هم همونجور قطع باقی موند. تو این مدت هرچی اته پته می کردم هیچکی نمیفهمید چی میگم. انقدر عصبانی می شدم که نگو...در اصطلاح عامیانه به این امر خروسک می گویند! یادمه یه روز آژانس گرفته بودم که برم جایی راننده آژانس یک پیر مرد 60-70 ساله بود. هیچی ما سوار شدیم و بسم الله راه افتادیم، وسطای راه توی اتوبان باید وارد یکی از خروجی ها می شدیم ولی از شواهد امر اینجور بر میومد که جناب راننده یا داره در عالم هپروت سیر میکنه و اصلا حواسش نیست که وارد خروجی بشه و یا اینکه میخواد از راه شونصد سال پیش که خیلی طولاتی تر بود، بره. صداش کردم که:
ادامه مطلب ...منقرض شد.
Easy is to judge the mistakes of others
Difficult is to recognize our own mistakes
Easy is to talk without thinking
Difficult is to refrain the tongue
Easy is to hurt someone who loves us
Difficult is to heal the wound
Easy is to get a place in someone's address book
Difficult is to get a place in someone's heart

نمی دونم چرا بعضی وقتها یادم میره که دم غنیمته، غنیمته! این لحظه، این دم، این نفس، این آن، غنیمته؛ یادم باشه که یادم نره...یادم باشه!
این روزا که از خونه میام بیرون و باد زندگی بخش پاییزی میخوره به صورتم، چنان حال خوبی بهم دست میده که قابل گفتن نیست. این هوای سرد و خنک پائیزی بد جور من و میبره به قدیم ندیما، به دوران مدرسه... اون وقتها که تازه با پریسا و مریم و نسا دوست شده بودم، اون موقعها که با فاطمه دختر همسایه مون می نشستیم تو حیاط و صحبت میکردیم... اون موقعها که درست شب امتحان رمان خوندنم می گرفت ولی از ترس مامان و مبادا که بفهمه، با نور چراغ ایوان می خوندمش؛ اون موقعها که از بدو ورود فصل جدید، شوق و اشتیاق رسیدن فصل بعدی چنان هیجان زده ام می کرد که آروم و قرار و ازم می گرفت... شوق رسیدن زمستون، زیباترین فصل خدا، وااااای، هوزم که هنوزه دارم کلی ذوق میکنم و تو پوست خودم نمیگنجم، بعد از سه ماه گرما و کلافگی و آفتاب سوختگی، چه لذتبخشه این خنکا، چه دلچسبه این باد پائیزی، چقد دلم خنک میشه وقتی می بینم این خورشید خانم زورگو و داغ دیگه نمی تونه با داغیش گرمم کنه، دیگه نمیتونه باعث گر گرفتن و کلافگیم بشه. حالا هر وقت که از خونه بیرون میرم با لبخندی فاتحانه نگاهش میکنم و میگم: دیدی فصل اوج بودن و قدرتمند بودنت تموم شد؟ حالا دیگه نمیتونی کلافه و بی حوصله و عصبیم کنی، حالا دیگه اونقدر زورت کم شده که اگه باشی و نباشی برام فرقی نمیکنه و دیگه باید کم کم برا گرم شدن از کتی یا ژاکتی استفاده کنم و اونهمه گرمای تو تأثیری روم نداره!
ادامه مطلب ...خوب آدم لجش میگیره دیگه؛ از صبح همه قرار و مدارهات و با محمد بذاری و کلی تأکید کنی که سروقت بیاد و اونم سر وقت بیاد ولی یک جلسه فوری براش پیش اومده و نمی تونه ساعت 4 باهات بیاد خرید، قرار خرید و موکول میکنید به بعد از جلسه کاریش حالا جلسه کی شروع میشه؟ 6 بعدازظهر؛ مدت جلسه؟ نیم ساعت، نهایت 45 دقیقه... حوصله سلام و علیک کردن با همکاراش و مخصوصا نیم ساعت سیخونکی یکجا نشستن و محصور شدن و نداری پس تصمیم میگیری همونجا تو ماشین منتظرش بمونی... جلسه کی شروع شد؟ 7 بعداظهر؛ کی تموم شد؟8:30 !!!! دلت میخواد چی کار کنی؟ .......................................... جاهای خالی را با کلمات مناسب پر کنید بی زحمت!
ادامه مطلب ...خاله مینا: مامان من رفتم انگلیس مبادا به خانم تقوی بگیدها، اصلا دلم نمی خواد اون از کارای من چیزی بدونه.
عزیز: باشه مادر، حواسم هست. اصلا چی کار دارم بگم؟ برو خیالت راحت باشه.
یک هفته بعد، عزیز خانم در حال مکالمه تلفنی با خانم تقوی:
- بله خانوم تقوی جان می گفتم برات، جریان از این قرار بود، خلاصه ... قربان شما ممنون، بچه ها هم همه خوبند، سلام دارند خدمتتون؛ چی؟ مینا؟ نه مینا هم حالش خوبه، نه چیزه.... تهران نیست... (از اینجا به بعد عزیز خانم و تصور کن که داره با سیم گوشی تلفن بازی میکنه، تو دلشم داره سوت میزنه لابد اگه روش هم می شد مث بچه ها با پاهاشم بازی میکرد و خودش به اینور و اونور تکون میداد) نمی دونم والا اون هفته یی می گفت حوصله مون خیلی سر رفته شاید بریم همدان پیش خواهر شوهرم اینا شایدم رفتیم انگلیس!!!!!!!!
ادامه مطلب ...تا حالا شده فکر کنی شمسی خانوم چه موجودی می باشد؟
عزیزی که تو باشی، جونم برات بگه که شمسی خانوم انواع و اقسام مختلف داره؛ مثلا یه شمسی خانوم داریم که اسمش شمسی خانوم نیست، هم سن یک شمسی خانوم هم نیست؛ تازه هم سایز و اندازه ی یه شمسی خانوم واقعی هم نیست؛ ولی کارآیی ای داره صد برابر خفن تر از کارایی ده تا شمسی خانوم واقعی! این نوع از شمسی خانومها، معمولا جثه ای دارن اندازه ی یه فنقل برا همین در اصطلاح عامیانه بهشون فسقلی، یه الف بچه، وورجک ورپریده، زلزله، جز جیگر زده، ذلیل مرده، سیتی سماقی (البته نوع اخیر گونه ی مثبت این قبیل جونوران است)، فضول ورپریده ی ذلیل شده ی مرده شور برده ی خاک تو سر، سلاطون گرفته و ت...جن، می گویند و حتی ممکنه اگه دماغشون و بگیری بیمرندا، ولی مث سگ هفت تا جون دارن. معمولا شمسی خانومای واقعی این جونوران را اجیر می کنند که تا مثلا از راه پشت بوم ترقه ای بندازند جلو پای اقدس خانم (که خیلی قلدر و سیبیل کلفته و همه اهل محل ازش حساب می برند) و قمر خانم (وردست اقدس خانم) و مهری خانوم (نوچه اقدس خانم و قمر خانم) که تو حیاط و تو تشت لباس مشغول لباسشوییند؛ و یا شایدم بهشون سفارش بشه که توپ یا یه چیز قلمبه ای و صاف پرت کنند تو تشت لباساشون که شلپی همه کف و کوها رو بریزه روشون بعد از اون بالا وایسه و هرهر بخنده به سر و وضعشون! یا اینجور دستور بگیرند که بعدازظهر وقتی که حاج ابرام آقا (که سیبیلاش از بناگوش در رفته و چخماخیه و شوور زهرا خانومه) تو حیاط خوابیده و درست زمونی که صدا خرو پفش رفت هوا، توپ پلاستیکیه رو بشوته تو حیاط یا ترقه ای نارنجکی چیزی بندازه که ابرام آقا رو زهره ترک کنه و از خواب بپرونه تا دیگه اون باشه که اینقد زهرا خانوم و اذیت نکنه یا لااقل وقتی اذیت می کنه دیگه تو حیاط نگیره بخوابه! والا! گاهی اوقات هم برای جاسوسی مادر شوور یا خواهر شوور یا عروس آدم، ازشون استفاده میشه، در بعضی مواقع دیده شده از این موجودات برای خالی بستن و چاخان کردن و به دروغ انگ بی آبرویی به کسی بستن و یا زندگی خونواده ها رو از هم پاچوندن هم ازشون سود برده شده! برای تنبیهشون هم هیچ کاری از دست هیچ تنابنده ای بر نمیاد چون مثل میمون تر و فرزند و عین گربه از دیوار راست بالا میرند و تازه اگرم بتونی بگیریشون مث سگ دست و پات و گاز میگیرند و هوارت و به آسمون میبرند!
