-
قسمت هفدهم
سهشنبه 29 دی 1388 10:59
بازم فعلا حرفی برای گفتن ندارم... ادامه داستان را بخونید تا بعد... ماگنوس فین در راهر منتظر او بود. با یکدیگر وارد اتاقی شدند که قاعدتا سالن غذاخوری، محسوب میشد و معلوم بود که متعلق به عهد بارن (عموی فین) میباشد. اینجا قسمی از بنای قدیمی بود که بدون شک در آن زمان خانواده پرجمعیتی در آن به سر میبرد. و اربابها در این...
-
قسمت شانزدهم
یکشنبه 27 دی 1388 15:34
سرعت اینترنت اداره مون یه چیزی شده در حد باقالی؛ تلفن خونه هم فعلا یک طرفست تا پنجشنبه که وقت کنیم و قبض و ببریم مخابرات؛ از طرفی انقدر تو اداره سرم شلوغه که وقت سرخاروندنم ندارم؛ خیلی وقت کنم میرسم مابین کارهام و برای رفع خستگی چند دقیقه ای وقت پیدا کنم و بیام خونه ی چندتاتون و بعد دوباره فوری برگردم سر کارم. ببخشید...
-
اسم+ قسمت پانزدهم
یکشنبه 20 دی 1388 13:16
به نظر تو اسم آدم حتما باید متناسب با اندامش باشه؟ نه نشد، بذار یه جور دیگه بپرسم ==> به نظر تو اسم ما آدمها حتما باید با ظاهرمون هماهنگی داشته باشه؟ به نظر من که حتما حتما باید اینطور باشه. مثلا آدمی که نیم متر قد دارد و بسیار بسیار لاغر و نحیف تشریف دارد را به هیچ وجه نمی توان رستم نامید؛ و یا یک آدم کوتوله را...
-
بازی+ قسمت چهاردهم
چهارشنبه 16 دی 1388 14:18
این بازی را تینا جانم در وبلاگش گذاشته بود و همه دوستانش رو دعوت کرده بود به این بازی... منم فکر کردم بد نباشه بازی کنم. کدوم رنگ رو همیشه دوست داری و کدوم رنگ رو نمی تونی هیچ وقت دوست داشته باشی؟ راستش یک رنگ خاص رو مدام دوست ندارم، قبلنا عاشق سفید بودم، بعد از چند سال به رنگ آبی علاقهمند شدم، بعد صورتی و حالا هم که...
-
عکس
دوشنبه 14 دی 1388 21:03
اینم عکسی که گفته بودم رمزشم همون رمز قبلیه.
-
پرواز
یکشنبه 13 دی 1388 10:14
خسته و کوفته سوار ماشین میشم؛ امروز انقدر کارهای فوری فوتی انجام دادم و از مغزم کار کشیدم که دیگه حس میکنم سرم داغ شده حسابی. برای کمی خنک شدن و تمرکز گرفتن، سرم و میچسبونم به شیشه پنجره و غرق میشم تو دریای پرتلاطم فکر و خیال==> به نظرت چرا خانم همکار امروز اینجوری کرد؟ نکنه از حرف من ناراحت شده بود؟ و بعد بدون...
-
فیل و فنجون
چهارشنبه 9 دی 1388 14:22
نمیدونم داریم به کجا میریم؛ نمیدونم چی می خواد بشه؛ نمیدونم بالاخره حق بر باطل پیروز میشه یا نه؛ نمیدونم حق طلبان به زودی به حقشون میرسند یا باید 20 سال دیگه بگذره تا حق به حقدار برسه؛ اصلا خود حق، چیه این وسط؟ حرف حساب کی چیه؟ فقط اینو میدونم که مرده شور نفت و گاز و منابع طبیعی ایران، و انگلیس و روسیه و چین و ونزوئلا...
-
حکم +قسمت سیزدهم
چهارشنبه 2 دی 1388 11:14
با محمد و آزاده و مهدی نامزد آزاده، در حال بازی حکم هستیم. من و آزاده یار هم هستیم و محمد و مهدی هم با هم. آن دو تا چند دست را پشت سر هم ما را می برند و ما بدجور حس می کنیم که این دو تا غازقولنگ با تقلبست که جلو افتاده اند! این را از نگاههای مرموز، لبخندهای بی موقع ژوکوند، و طرز بازیشان (اونی که نوبتش نیست اول میآید...
-
راز خلقت+قسمت دوازدهم
یکشنبه 29 آذر 1388 15:37
می دونی یه وقتایی که با خودم تنها میشم، به خیلی چیزا فکر میکنم، گاهی به خودم و زندگیم، گاهی به آینده کشورم، گاهی به فرزندان آینده مون، گاهی به زیبایی خورشید، گاهی به ذات لایتناهی حق و بالاخره گاهی هم به راز خلقت؛ که اگه راستش و بخواهی این راز خلقت بدجور رو مخ بنده راه میرود آنگاه که من نفهمم هدف از خلقت یه موجود، چه...
-
قسمت یازدهم
شنبه 28 آذر 1388 15:06
قیافه بسیار خوشایندی داشت؛ با هیکلی باریک و شانه های پهن. گرچه لباسش بی نهایت خوشدوخت بود، ولی به نظر می رسید که راحتی خودش را به مد و اینگونه قیود ترجیح می دهد. همچنان که دختر جوان به او خیره شده بود، او دلیسیا را با حالتی مخلوط از خشم و تحقیر نگاه می کرد و به هیچ وجه سعی در پوشاندن احساس خود نمی نمود. کلمه ای حرف...
-
قسمت دهم
چهارشنبه 25 آذر 1388 14:11
بنا به درخواست دوست جدیدم «ف» عزیز، ادامه داستان بازی سرنوشت و براتون مینویسیم... راستش من دیدم کسی نمیخونه داستان رو، پیش خودم فکر کردم حتما دوست ندارید بنابراین ننوشتم ادامه ش رو با عرض معذرت... قسمتهای اول ، دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم ، ششم ، هفتم ، هشتم و نهم را خوندید حالا قسمت دهم و باقی ماجرا رو... فلور نمی بایست...
-
وجعلنا من بین ایدیهم سدّا
سهشنبه 24 آذر 1388 15:12
-
تصور کن
شنبه 21 آذر 1388 11:43
تصور کن تو یه جاده داری راه میری مثل این ... لذتبخشه؛ نه؟ تصور کن حیاط خونه تون یه چیزیه تو مایه های این ... چی؟ دلم بسوزه که تو اینو داری ولی من ندارم؟ بی جنبه! تصور کن هر وقت که خسته میشی میری تو این خیابونه راه میری... تصور کن 5شنبه که با دوستات میخوای قرار بذاری، میرید یه جایی شبیه به این ... حالا همینجوری ییهو و...
-
پراکنده...
سهشنبه 17 آذر 1388 09:39
بهاران جونم دیشب خواب دیدم با هم رفتیم آمریکا... یعنی یه جورایی قسمت شده که بریم تو فکر کن لاتاری گرین کارت و برنده شده بودیم تو خواب... ولی تو اصلا بهم محل نمیدادی نکنه ازم ناراحتی؟ انقذه دلم برات تنگیده بود که نگو.... بابا من همینجا رسما اعلام میکنم دلم براتون تنگ شده بیایید بریم بیرون.... یه کافی شاپ دنج پیدا کنیم...
-
بدم/خوشم میاد از اینکه ...
چهارشنبه 11 آذر 1388 11:03
از اینکه لقمه رو تا نیم قدمی لبم نزدیک کنم و بعد یهو تلپی از دستم بیفته رو زمین بدم میاد! از اینکه برای گرفتن مرخصی استحقاقیم مجبورم کلی استرس داشته باشم که بالاخره مرخصی رو میگیرم یا نه، بدم میاد! از اینکه وسط کارم یا درست زمانی که حواسم و متمرکز کردم تا مطلبی را بنویسم یا به یاد بیارم، خرمگس لعنتی معرکه میپره وسط و...
-
های!
دوشنبه 9 آذر 1388 12:25
دوباره هوا سرد شده و زندگی برای من زیباتر؛ دوباره سوز و سرما و بارندگی شروع شده و فرو رفتنهای من در عالم خلسه بیشتر؛ دوباره پاییز داره به اواسطش نزدیک میشه و من هنوز پاییز تموم نشده دلم براش تنگه... آخدا! چی میشد این دو فصل آخر سالت و یه جورایی بیشتر کشش میدادی؟ چی میشد روزای زمستون طولانی تر از روزای تابستونت بود؟...
-
Contact Person
دوشنبه 2 آذر 1388 13:35
-
دلتنگی
شنبه 23 آبان 1388 14:00
دل به دریا اگر زدی، بزن و با دریا باش هیهات از درد غریبی، تو غریب الغربا باش آهای آهای کی پس خدا بود؟ کی پشت چین پرده ها بود؟ آهای آهای کی ناخدا بود؟ از عشق بمرد و بی صدا بود تو خدایی... تو ناخدایی... تو بی صدا و با صدایی تو کجای؟ بگو به عالم که مشت ما و پشت مایی دیگه باید چه جوری و با چه زبونی بهم بفهمونه که هست و...
-
تعطیلات
یکشنبه 17 آبان 1388 11:03
زندگی مگه چطور باید باشه؟ چی باید داشته باشه که نداره که همه آدما ازش ناراحت و ناراضی هستند؟ چرا همه از یکنواختی و روزمرگی بیزارند؟ مگر نه که همین جریان روزمرگی خودش از خوبی و روال عادی زندگی آدم ناشی میشه؟ پس چطور میشه که همه ازش شاکیند؟ بعد چطور میشه که روزی روزگاری اگه چیزی یا کسی بهم زد این روزمرگی رو، داد همه...
-
این شفق است یا فلق؟
دوشنبه 11 آبان 1388 10:11
این شفق است یا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو من به کجا رسیده ام؟ جان دقایقم بگو آینه در جواب من، باز سکوت میکند باز مرا چه میشود؟ ای تو حقایقم بگو جان همه شوق گشته ام طعنه ناشنیده را در همه حال خوب من، با تو موافقم بگو پاک کن از حافظه ات شور غزل های مرا شاعر مرده ام بخوان، گور علایقم بگو با من کور و کر ولی، واژه به تصویر مکش...
-
یادی از قدیم ندیما...
چهارشنبه 6 آبان 1388 10:53
آفتابت، که فروغ رخ « زرتشت» در آن گل کرده ست آسمانت، که زخمخانه « حافظ» قدحی آوردست کوهسارانت، که بر آن همت «فردوسی» پر، گسترده ست بوستانت کز نسیم نفس «سعدی»، جان پرورده ست همزبانان منند، همزبانان منند مردم خوبِ تو، این به تو دلباختگان، غیر تو نشناختگان پیش شمشیر بلا، قد برافراختگان، سینه سپر ساختگان مهربانان منند،...
-
حالا میفهمم که ...
یکشنبه 3 آبان 1388 12:39
حالا میفهمم که تو، اگه تو دلت از غصه بمیری هم، اگه نخوای، احدی از دلت با خبر نمیشه... حالا میفهمم که تو، اگه بی خیال ترین آدم دنیا هم باشی، باز گاهی دلت میخواد ناراحت باشی و یه گوشه بشینی و بزنی زیر گریه و حالا گریه نکن و کی گریه بکن، همینجوری الکی و بی دلیل! حالا میفمم که تو اگه واقعا واقعا واقعا ناراحت و غمگین و...
-
تو را گویم که ...
شنبه 25 مهر 1388 09:38
۱- حال و حوصل صحبت کردن==> ندارم! ۲- پول ==> ندارم! 3- اعصاب مصاب==> یوخدی! 4- دل و دماغ==> اونم یوخدی! 5- مگه نمیگم اعصاب مصاب ندارم؟! خودم میدونم==> تا حالا هرچی گفتم همش یه معنی داره، تو دیگه گیر نده! 6- دلیل ناراحتی==> هرچی فکر میکنم دلیلش و پیدا نمیکنم! 7- سریال جدید کره ای خریداری شده==>...
-
امان از روزی که بخوای و نشه ...
دوشنبه 20 مهر 1388 11:14
میدونی راستش اگه بتونی و نکنی، مهم نیست؛ یعنی بازم قدر سلامتیت و یا چیزهایی که داری رو نمیدونی؛ باید بخوای و نتونی؛ اونوقته که میفهمی چقدر قبلا خوشبخت و شاد بودی و خودت خبر نداشتی... وقتی میری سر یخچال و یه لیوان آب یخ یخ یخ مشتی رو هولوپی قورت میدی، هیچ وقت فکر اینو نمیکنی که یه روزی ممکنه مجبور بشی به قدر یک چهارم...
-
آخه یعنی چی این کار؟
شنبه 18 مهر 1388 09:59
من نمیفهمم چرا بعضی از ما آدما وقتی از جایی یا کسی ناراحتیم، یه چوب میگیریم دستمون و هرکسی و که حس کردیم مثل اون آدم خطاکاره، باهاش میزنیم؟! چرا فکر نمیکنیم که بابا جان من آخه همه که مثل هم نیستند و همه که از انجام یه کار یه قصد و غرض ندارند، نیات آدما با هم فرق میکنه بالام! مثلا تو همین دنیای نت خودمون، بعضی ها هستند...
-
یادت میاد؟
یکشنبه 12 مهر 1388 16:52
یادت میاد قدیما؟ اون زمونا که همه چی ساده و بی آلایش بود؟ اون زمونا که بچه ها واقعا بچه بودن و خیلی راحت میشد سرشون را با یک آب نبات قیچی ساده کلاه گذاشت؛ یادت میاد اون زمونا تنها وسیله ی سرگرمی و وقت گذروندن، فقط تلویزیون بود با دو کانال خسته کننده و سریال های آبدوغ خیاری آینه و آینه ی عبرت و مش تقی و این حرفا و بس؟...
-
نمیدونم چی بگم...
شنبه 4 مهر 1388 13:41
شاید مطالب امروزم کمی خسته کننده باشه براتون، اگه حوصله شو ندارید، نخونیدشون. گاهی اوقات احساس میکنم کودکی هستم ۷ ساله که هنوز تجربه ی خیلی چیزها رو نداره و از وجود خیلی چیزها بی اطلاع ست و هیچ آگاهی از وجود خدا و خودش نداره. گاهی اوقات حس میکنم نیاز دارم به اینکه فردی را پیدا کنم که بتونه من رو اونجور که هستم و نه...
-
یاهو!
سهشنبه 31 شهریور 1388 15:21
چقد یاهو امروز لجباز و زبون نفهم شده دلم میخواد تمام حرصم و سر این کیس و مانیتور خالی کنم و از این بالا پرتشون کنم پایین اه!
-
هیچی.. همینجوری!
سهشنبه 31 شهریور 1388 13:13
بلوط جونم مرسی سریال سام سون رو خریدم و دیدمش. خیلی خوشم اومد، البته وقتی سفارش میدادمش، یه سریال دیگه هم سفارش دادم به اسم «عشق و ازدواج»، هنوز ندیدمش ولی موضوعش رو که خوندم به نظرم بد نیومد. یادتونه پارسال سریال متشکرم را کانال 5 نشون میداد؟ اونم خیلی لطیف و قشنگ بود حالا اونم میخوام بخرمش. سریال و فیلمای کره ای به...
-
بازی سرنوشت قسمت نهم
شنبه 28 شهریور 1388 12:19
دلیسیا نه تنها از اتفاقی که با آن سرعت افتاده بودمبهوت بود، بلکه تنفس برایش در آن هوای کم پوشش، دشوار می نمود. احساس کرد که دستهایی با استخوانهای بدنش ور می روند. سعی کرد تکانی به خود داده و از خودش دفاع کند ولی متوجه شد که چیزی به دور دست و پایش میپیجند. طناب نبود که درد بیاورد ولی چیز مخصوصی بود که کوچکترین حرکتی را...