روزهای من
روزهای من

روزهای من

به که پیغام دهم ؟

به که پیغام دهم؟
به شباهنگ که شب مانده به راه،
یا به انبوه کلاغان سیاه،
به که پیغام دهم؟
به پرستو که سفر می کند از سردی فصل، 
یا به مرغان نکوچیده به مرداب نگاه،
به که پیغام دهم؟
دست من دست تو را می طلبد
چشم من روی تو را می جوید
لب من نام تو را می خواند
- بی تو از خو یش گریزانم من-
دل من باز تو را می خواهد
به که پیغام دهم؟
پ.ن. فچ کنم مصدقه شاعرش اگه اون نیست پس نمیدونم شاعرش کیه!

سوسک

اگه اصلا و ابدا و به جون شما راه نداره حال و حاصله نداشته باشی و یه گوشه واسطه خودت نشسته باشی و کز کرده باشی و رفته باشی به عمق اعماق عمیق مشکلات و مسائل و سختی ها و بدبختیها و درگیریها و پیش خودت هم فکر کنی که دیگه از تو درگیرتر و گرفتارتر تو دنیا موجود نیست، بعدش درست در همین لحظه که این فکر از ذهن مبارکت بگذره ببینی یک فروند سوسک خوش هیکل پرورش اندامی درشت و گنده درست مقابلت شروع کنه به رژه رفتن، چه حالی پیدا میکنی؟ اول جیغ میزنی یعد می پری رو صندلی یا اول می پری رو صندلی و بعد جیغ میزنی یا همینجور که جیغ میزنی با لنگ کفش میکوفونی تو سرش یا اول میکوفونی تو سرش بعد چندشت میشه و جیغ میزنی یا خیلی ریلکس دستت و دراز میکنی و اسپری حشره کش و میگیری دستت و فیــــــــــــس خالی میکنی تو حلق سوسک بدبخت؟ ها؟ کدومش؟

این اتفاق الان برای من افتاد و باید بگم هیچ کدوم این کارها رو نکردم فقط آقا رجب و صداش کردم که بیاد و سوسکه رو منهدمش کنه! (پارازیت... نمیخواد بگی من خودمم یخ کردم) چیه؟ نکنه انتظار داری با این حال خراب و سرگیجه و سر درد و  عدم تمرکزی که دارم بتونم جیغ هم بزنم؟ ولی عوضش چنان آقا رجب و صداش کردم که خودش فهمید و اسپری به دست اومد تو اتاق و گفت کوش خانوم؟ کجاست؟!

یه حس موذی بهم میگه نوع نوشتنم با قبلنا فرق کرده یه جور دیگه شده... قبلنا خیلی راحت حرفام و میزدم و حس و حالم و می گفتم ولی حالا باید شونصد دور یه لقمه رو دور سرم بچرخونم تا بتونم یک منظور دو خطه رو توضیح بدم! نمدونم هم چرا ایطور شدم!

دیروز یکی از این کانال فرانسوی ها فیلم کینگونگ و گذاشته بود... من از اون صحنه ای رسیدم که سه تا دایناسور میخواستند دختره رو بخورند و کینگونگ نمیذاشت و داشت باهاشون مبارزه میکرد و آخرشم دایناسورا رو کشت ولی با دختر قهر کرده بود ... انقدر از طرز قهر کردنش خندیدم و بجاش اونقده دلم براش سوخید طلفکی خو گناه داشت

به قول محمد خیلی جالبه، ۴۰ درصد رشد تورم داریم اونقت همش ۱۰ درصد حقوق کارمندا رو افزایش دادند ... بسی بسی خیلی خیلی زیاد زیاد جالبه! یعنی خیلی جالبه ها!

 پ.ن۱. دیگه تو نگو خودم میدونم ایندفعه پرت و پلا زیاد گفتم یعنی راستش و بخوای قبلن هم پرت و پلا زیاد گفتم ولی دیگه امروز نقطه اوجش بود... خیلی پرت و پلا گفتم حتی الان هم ول کن ماجرا نیستم و بازم دارم پرت و پلا میگم! دیگه تو نگو خودم بلتم!

پ.ن.۲. به نظر تو چرا بعضی از آدما به بلد میگن بلت یا به همسایه میگن همساده یا مثلا چرا مادر شاگرد خاله ام به تبصره می گفت تفصره و به تجدید می گفت تجریش و به تک ماده می گفت جفت ماده! هاین چرا؟ خوب بابا رفتم چرا می زنی حالا؟

مرغ باغ ملکوت ...

ز کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟

                               به کجا می بری؟ آخر ننمایی وطنم؟

تمرکز ندارم... چند روزی میشه که تمام فکر و ذهنم و به خودش مشغول کرده... دقیقترش و بخوام بگم میشه بعد از گوش دادن به شعر محکمه الهی اینجوری شدم؛ میگم که نمیذارند تمرکز کنم... برام کار آوردند که باید زود زود انجامش بدم... امروز روز بیگاری و اضافه کاری اجباریه چون آقای وزیر محترم هفته پیش بعد از ۲ ساعت معطلی نیومدند و دلشان خواسته که امروز روز تعطیلی ما را زهرمان کنند و به اجبار بکشندمان اداره که همه دست به سینه و خبردار جلویش بایستیم و یحتمل برای خوشایند آقا ای رژه ای هم برویم که دیگر خیلی خوشش بیاید! باز از بحث خارج شدم... نمیگذارند که تمرکز کنم... بقیه حرفها باشد برای وقتی که کارم تمام شد!

فعلا تمامش کردم اگه ظرف سیم ثانیه کار دیگه ای برام نیاورند.

داشتم میگفتم... اگر منم مثل اون حاجی همه ی عمرم و اشتباه کنم چی؟ اگر کورکورانه و ندونسته به چیزی معتقد بشم چی؟ اگه بخاطر اون اعتقاد ظلم و ستمی کنم چی؟ اگر تهمت بزنم چی؟ اگر دلی و بشکونم چی؟ اگر حقی و ناحق کنم چی؟ اگه ناحقی و حق کنم چی؟ عمری و  که رفته و به باد رفته و هیچ جوره نمیشه برش گردوند رو چه جور میشه جبران کرد؟! اصلا اگه یهو پیمونه ام پر بشه و تلپی بیفتم بمیرم، با چه رویی میخوام برم دیدن حق؟ اگه نتونم هزارتا کار خطایی و که مرتکب شدم بدون هیچ دلیلی و برهانی توجیه کنم چی؟

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک                چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

خدایا اصلا چه اصراری بود منو دیپورت کنی زمین؟ خوب اون بالا بودم دیگه چه اجباری بود برای ارسالم؟ اصلا من نادون بودم و اخمخ که میخواستم بیام رو زمین تو که خدایی و دانایی و همه چیز و میدونی چرا گذاشتی بیام؟ اصلا من این حرفا رو قبول ندارم خودت منو فرستادی خودتم بیاد تا آخرش باهام باشی و کمکم کنی!

~~~~~~~

ساعت ۲ بعدازظهر

یعنی آدم باید چقدر خر و احمق و بیشعور و مردم آزار باشه؟ چقدر؟ بیخود و بیجهت ما رو امروز کشوندن اداره با چه استرس و اعصاب خوردی ای اونقت الان میگن میتونید برید خونه تون آقای وزیر امروز هم نمیان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

پ.ن. هوا بس ناجوانمردانه دم دارد!

اینجا ایران است !!!

ساعت ۸ صبح در کمال آرامش داری با ماشین از یک خیابان اصلی رد میشی که یهو از فرعی سمت چپت ماشینی با سرعت زیاد داره میاد که بره تو شیکم ماشینت، ترمز شدید می کنی و با هزار بدبختی جا خالی میدی، از ترس قلبت داره میاد تو حلقت، دستاتو به نشونه اعتراض میگیری بالا که یعنی چه خبرته مگه سر آوردی؟! پرو پرو گازشو میگیره که بره در حینی هم که از کنار ماشینت رد میشه یک حرف رکیک زشت بهت میگه و میره و تو با تعجب و چشای گرد شده برجای میمونی، چیه؟ مگه بار اولته که چنین چیزی میبینی؟ خلاف میکنه چون زورش می رسه، اهانت هم میکنه چون بازم زورش میرسه؛ تازه شکایت هم بکنی، بازم اونه که برنده است چون اون مرده و تو زنی یادت باشه عزیزم ==>اینجا ایران است!!!

ادامه مطلب ...

با سلام خدمت بابا ...

سلام بابا! حال من خوبست ... هوا هم خوبست ... کار هم خوبست ... زندگی هم خوبست ... مانتوی جدیدم، خوبست ... مشکلی نیست ... درد و غمی نیست ... بی پولی نیست ...همه جا امن و امانست ... نگرانی نیست ... دلهره ای نیست ... جای هیچ شکی نیست ... من بازندگی کنار می آیم ... زندگی با من کنار می آید... آن روز خوب که گفتم، می آید ...کلمات فراری به ذهنم می آیند ... بابا! دیگر غمی ندارم... دیگر گریه ام نمی گیرد ... دیگر از تنهایی نمی ترسم .... دیگر دلم برا کسی نمی سوزد... دیگر برای کودکی دلتنگ نمی گردم .... دیگر با کسی دردودلم نمی آید... بابا! دیگر این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست! دیگر قول می دهم که به هرآنچه که در بالا گفتم عمل نمایم... قول می دهم فقط ....... آن دندانی که پارسال پر کرده بودم، ریخت! هوا کمی گرفته و ابریست ...کارم زیاد جالب نیست ... زندگی، ای، بد نیست ...مانتوی جدیدم تنگ است... به نظرم یک چیزی اینجا اشتباهیست.... یه غم قد یه گردو گیر کرده در گلو و راه در رویی نیست ... می گویم، بابا! صد تومن داری تا سر برج قرض دهی؟ .... نا امنی بیداد می کند ... بابا! می ترسم ... از شبحی بی نام و ناپیدا می ترسم ... بابا تو میگویی کاری که می کنم درست است؟ بابا خسته ام از زندگی؟ ... تو می گویی زندگی با من بد است یا من با زندگی بد؟ .... بابا! چیزی به خاطرم نمی آید ... تو می گویی توانی برایم می ماند آیا؟ ... بابا! چرا این روزها اشکم دم مشک است؟! ...بابا دیشب از ترس تنهایی خواب به چشمانم راه نمی یافت ... بابا! کاش برای دختر همسایه که بابا ندارد و پول ندارد و دلش از اون عروسک قشنگها می خواهد، یک باربی خوشگل بخریم! ... چقد دلم برای ده سالگی ام تنگ است ... بابا دیروز باز درد دل کردمباز سعی دارد سرم را گول بمالد ... تو می گویی بهش اعتماد کنم آیا؟ .... بابا! من دیگر عقلم قد نمی دهد... تو بگو چه کنم؟ تو بزرگی ... تو دانایی ... تو عاقلی ... تو می دانی چه باید کرد و چه نکرد... ناسلامتی تو بابایی! تو بگو چه کنم؟!

ادامه مطلب ...

ضد حال!

Who knows  ضد حال یعنی چی؟

نمیخواد بگی خودم بلتم ===>ضد حال یعنی فی البداهه یه عالمه مطلب تایپ کنی و کلید ارسال و بزنی بعدش یهو اداره برق محلتون تشخیص بده درست در همین لحظه و همین ثانیه، برق شما باید قطع بشه!

ضد حال یعنی وقتی کسی نتونه بیاد دنبالت خودت مجبور بشی بیایی so زنگ میزنی ادونه آژانس بیاد دنبالت ... بعد که میری سوار میشی می بینی یدونه پیرپیرپیر مرد زپرتی اومده دنبالت بعدش تو دلت دو دستی بکوفونی تو سرت که الان این آقاهه میخواد با فس فس و سرعت ۲۰ منو ببره خونه ... لابد هم گوشاش سنگینه هم حواس درست و حسابی نداره ... بعدش آقاهه فس فس  که نکنه هیچ ... با ۱۱۰ تا سرعت بره اونم هیچ... تازه خونتونم بلد باشه نگو یه بار قبلاً رسونده بودتت و کاملا یادش بوده... بعدش معلوم بشه اونی که حواسش معلوم نیست کجاست و زود فراموش میکنه کسی نیست جز خودت!

ادامه مطلب ...

من و بی خوابی و حرفای قلنبه شده !

تیر ۱۳۸۴ (یک مطلب انتخابی از اون یکی وبلاگم)

بعضی وقتها یه حس و حالی میاد سراغم ...یه حسی که وادارم میکنه هی حرف بزنم و حرف بزنم ...پارسالا وقتی اینجوری میشدم سریع قلم و کاغذ و برمیداشتم و خودم با خودم دردودل میکردم...ولی یهو نمیدونم چی شد که دیگه اینجوری نشدم ...هی دلم برا خودم تنگ و شد هی هر کار کردم نتونستم حتی یک کلمه با خودم دردو دل کنم ...ولی الان   نصفه شبی یه عالمه حرف قلنبه شده تو دلم ...برام مهم نیست فردا 7 صبح باید بیدار بشم ... مهم نیست  خوابم میاد ... مهم نیست یه عالمه خسته ام.... هیچی مهم نیست ... مهم اینه که حس و  حالم و برا خودم نگه دارم ...مهم ثبتشونه ...مهم حس خوب و لطیفیه که فردا بعد از خوندن حرفای الانم بهم دست میده ...همیشه وقتی حرفای دلم  و پیاده میکنم رو کاغذ ... فرداش میرم سراغشون و از خوندنشون غرق لذت میشم ... انگار دوباره دارم حسشون میکنم ....یه حالی پیدا میکنم که نمیتونم توصیفش کنم ... یه چیزی مث  قلقلک ... مث مخمل ...مث ...نمیدونم مث چی مث یه حس خوب دیگه ....

ادامه مطلب ...

بهترین راه ابراز علاقه!

قرار نبود تا چند روز آپ کنم ولی این ای میل و که دیدم تجدید نظر کردم:

این نامه را به جوانانی که نمی دانند چه طور به دختر مورد نظرشان اظهار علاقه کنند، شدیدا توصیه می کنم..
نامه رییس کار گزینی یک اداره به یک کارمند خانم از همان اداره
به: ژولیت
شماره نامه: 1238765
موضوع : درخواست عشق
خانم ژولیت عزیز،
بسیار خرسندم که به آگاهی شما برسانم که اینجانب از تاریخ شنبه 14 اکتبر به عشق شما گرفتار شده ام. پیرو ملاقاتی که با هم در تاریخ 13 اکتبر در ساعت 3 بعد از ظهر داشتیم... من خودم را به عنوان یک عاشق سینه چاک به شما تقدیم می نمایم.
این علاقه نخست به مدت سه ماه به طور آزمایشی خواهد بود و به شرط سازش و تفاهم به صورت عشق دائم در خواهد آمد. البته پس از تکمیل دوره آزمایشی،. به صورت کارآموزی قابل ادامه خواهد بود و انجام و ارائه ارزیابی این طرح منوط به ترفیع مقام از عاشق بودن به همسر بودن می باشد.
تمامی هزینه های متحمل شده برای خوردن قهوه و رفتن به گردش از ابتدا به طور مساوی به عهده هر دو طرف می باشد. لذا بسته به حسن خلق شما، شاید من سهم بیشتری از هزینه ها را به عهده بگیرم و مسلما من به اندازه کافی بلند نظر خواهم بود که بخشی از مخارجی که به حساب شما است را تامین کنم.
بدین وسیله تقاضا می کنم ظرف مدت 30 روز از دریافت این نامه نسبت به ارسال پاسخ مقتضی اقدام فرمایید. در غیر این صورت این درخواست خود به خود و بدون اخطار لغو خواهد گردید و اینجانب شخص دیگری را مد نظر قرار خواهم داد.
بسیار مشعوف خواهم شد در صورتی که خود مایل به قبول این پیشنهاد نیستید این نامه را برای خواهر خود ارسال نمایید.
با بهترین آرزوها برای شما
پیشاپیش از شما سپاسگزارم
ارادتمند
رومئو، مدیر کار گزینی

من و دل

دوباره دلم میخواد بستنی قیفی بگیرم دستم و تو خیابون راه برم و با لذت تموم بخورمش؛ ولی نه، نباید! دلم میخواد دوباره روی لبه جدول خیابون راه برم و به محض از دست دادن تعادلم از ته دل یک جیغ بنفش بزنم و هر کی از اون دورو برا رد میشه رو یه متر از جا بپرونم، با همین هیکل گنده و قد دراز؛ ولی نه، نباید! میخوام دوباره شیطنت کنم و زمین و زمان و سر کار بذارم هر کی دم دستت میاد اذیت کنم؛ ولی==> نه، نباید! دوست دارم با خیال راحت تو همین فسقل جا بزنم زیر آواز و هرچی شعر و آهنگ بلدم بخونم؛ ولی==>نه، نباید!!! دلم میخواد موهام و مش کنم و کوتاه ولی خاله مینا یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و میگه مش دیگه مد نیست پس==>نه، نباید!!! ای بابا!!!!!!!!!!! خسته شدم از اینهمه نباید! آخه چرا باید این همه نباید قدرت داشته باشند که ذوق و شوق و شور و حال آدم و ازش بگیرن! کی تعیین میکنه این همه نباید رو؟ کی اینهمه نباید تبدیل به باید میشه؟ اصلا چه عیبی داره یه زن گندهبک درست به سایز و اندازه من روی لبه جدول راه بره؟ خودش دیوونه است هرکی که فکر میکنه این زن دیوونست! این زن فقط دلش برای کوکی و نوجونیش تنگ شده و حالا داره تجدید خاطرات میکنه، کدوم قانون خدا برعکس میشه با این کار؟! چه ایرادی داره اگه تو همین فسقل جا بزنم زیر آواز؟صدام که بد نیست، تازه تو خونه پدری همیشه صدای آوازم گوش فلک و کر می کرد، چرا باید الان خفه خون بگیرم فقط بخاطر حرف مردم؟ خوب آخه مگه مرض دارن که اینهمه تو کار همسایه دخالت و فضولی می کنن؟! به من چه که اینا هنوز دارند تو عصر شاه وزوزک زندگی می کنن؟! کی میشه آدم بتونه با خیال راحت کاری و انجام بده که دلش میخواد، که دوستش داره، که ازش لذت می بره؟ کی میرسه اونروز؟

طبق روال هر سال ۲ روز رفتم نمایشگاه؛ با اینکه تقریبا هر ماه ۲-۳ تا از تازه های بازار کتاب و میگیرم، ولی با این وجود تو نستم ۱۰ تا کتاب جدید بخرم، فقط ۴ تا از این کتابا اثر باربارا کارتلند بود... کیف عالم و کردم وقتی پیداشون کردمشمشیرم و هم از رو بسته بودم که اگه اون آقاهه ی پررو رو در یکی از غرفه ها دیدم که سعی داره به اندازه قدم سرم کلاه بذاره، چنان حالی ازش بگیرم و ضد حالی بهش بزنم که دیگه تا عمر داره نه جرات کنه چرت و پرت بنویسه و نه اینکه سعی کنه سر یک دخمل حیفونکی طلفکی خجالتی و مث من کلاه بذاره و با خیرگی هرچه تمامتر کتاب به دردنخورش و غالب اون دخمله کنه!!! ولی جون سالم به در برد چون ندیدمش!

اینم همینجور:

ای همه دار و ندارم        

ای قشنگ روزگارم

من به عشقت عادتی دیرینه دارم

تو نباشی من کی هستم

هرجا هستم با توهستم

من تورا تا مرز بودن می پرستم

~~~~~~~لای لالای لای لای لای لالای لای ~~~~

مقایسه!

ـ مامان...تو چند سالته؟
_35 سال.
_عمه میهن چند سالشه؟
_50 سال.
_تو پیر تری یا عمه؟
_وا...خوب معلومه...عمت...
_اونوقتش من بزگرترم یا افسون؟
_افسون...تو 8  سالته اون 12 ساشه...
_مامان چرا موهای تو سیاهه ولی موهای عمه قهوه ای؟
...اینجا دیگه خندش گرفته...
_خوب چون عمت همه موهاش سفید است رنگشون میکنه که از سفیدی در بیان.
تو عالم بچگی خیلی تعجب کردم چون هیچ وقت عمم و با موهای سفید رنگ ندیده بودم...
           *************
8 ماه بعد...
با عمم و مامانم داریم میریم بیرون...
_مینو جون موهات خیلی خوش رنگ شده.
_مرسی میهن جون.
از پشت شیشه بیرون و نگاه میکنم که حرف عمم و میشنوم. با تعجب به مامانم نگاه میکنم!
_اه ...مامان؟!...مگه موهاتو رنگ کردی؟
_آره مامان جون.
تعجبم دو برابر شد...
_اه...مگه پیر شدی؟
_نه...مگه هر کی موهاشو رنگ کنه پیر شده؟
_آره...خودت گفتی...
_من کی گفتم؟
_اه...یادت رفته؟...همون روز که ازت پرسیدم تو پیر تری یا عمه گفتی عمه...بعدش گفتی عمت چون همه موهاش سفید است موهاشو رنگ میکنه....
                  ************
اون روز چنان کتکی خوردم که تا عمر دارم یادم نمیره... ولی بازم بعضی وقتا یادم میره اول فکر کنم  بعد حرف بزنم...همش اول حرف میزنم بعد فکر میکنم ببینم چی گفتم...کاش اشتباهات بعدی که انجام دادم هم با یه نیشگون و یه فس کتک  درست میشد...برای جبران بعضیاشون تاوان گزافی پس دادم...ولی از طرفی برای بدست آوردن تجربه ای مهم باید هم تاوان سنگینی بپردازی...ولی اگه بازم مرتکب همون اشتباهات بشم...دیگه هرچی سرم بیاد حقمه...ولی تو مثل من نباش...موقع حرف زدن اول خوب فکر کن بعد حرف بزن...یک نکته مهم زندگی را هم هرگز از یاد مبر:هیچ وقت مامانت و عمت و با هم مقایسه نکن...اونم چی؟...سنشونو...

تعبیر...

نمی دونم اسمش و چی باید گذاشت؟ استرس؟ به فکرش بودم؟ ولی به فکرش نبودم که! اون به فکر منه؟ نمی دونم! خواب زن چپه؟ یا شایدم دیشب شام زیاد خوردم؟ ولی آخه این خواب مال شب نبود... درست یادمه ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم محمد و بیدار کردم بعد دوباره خوابم برد؛ حتی برای اداره هم خواب موندم و با زنگ تلفن آقای محمدی که هر روز میاد دنبالم از خواب پریدم... پس ربطی به کابوس و شام دیشب نداره... چی؟ اعصابت و خرد کردم؟ درست حرف بزنم  که ببینی دارم از چی حرف می زنم؟ باشه از اول برات میگم:

خلاصه و خیلی مختصرش اینه که من و صمیمی ترین دوستم که ۱۷-۱۸ سال بود با هم دوست بودیم، سر حسادتها و زخم زبونای دوستم، رابطمون و با هم قطع کردیم... الان تقریبا ۴ سالی میشه... تو این مدت او به اون یکی وبلاگم میمود و با انواع و اقسام حرفای زشت و اعصاب خرد کن سعی میکرد سوهان روحم بشه... نمیدونم شایدم دلش تنگ شده بوده و این روش منت کشی خرکی و به سبک خودش بوده... حالا بماند... وبلاگ خودم کم بود، تو وبلاگ خودشم برام بدو بیراه مینوشت... ولی بعد از یه مدت این اذیت و آزارهاش قطع شد و اینار فقط تو وبلاگ خودش شروع کرد به آه و ناله و دست آخر هم یه پست مرموز گذاشت که مضمونش این بود که ام. اس گرفته! البته منکه باور نمی کنم... محمد میگه میخواد اینجوری دل تو رو به رحم بیاره که باهاش ارتباط برقرار کنی... بخدا اگه بدونم این جوریه حتما این کار و میکنم ولی از ۲ چیز می ترسم... یکی شوهر خشک مذهب و از طرفی خدانشناسشه که ناراحتی روحی هم داره و به قول دکترش ۲ شخصیتیه و اصلا نمیشه رو رفتارش حساب کرد... سایه من و محمد و با تیر میزنه چون به قول اون چون محمد بازتر از اون فکر میکنه و چون به آرایش و حجاب من گیر نمیده فکر میکنه ما جفتمون مشکل اخلاقی داریم پس حتما برا خانومش بدآموزی داریم و دوم از حسادتهای خود دوستم می ترسم، از زخم زبوناش که کافیه کوچکترین ایرادی در تو پیدا کنه و همون و علم کنه و هی بکوبه تو سرت! من تازه از شر اون زبون تیز و برنده اش راحت شدم...

قبل از اینکه جریان خواب و براتون بگم، این شعر و براتون میذارم اینجا که چند روز پیش دوستم تو وبلاگش نوشته بود... میخوام نظر شماها رو هم بدونم در مورد این شعر... به نظر شما هم اون داره جلب توجه میکنه و میخواد که من دوباره باهاش ارتباط برقرار کنم؟ یا اینکه نه، من اشتباه میکنم و این شعر هیچ ربطی به من نداره؟

برکنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون تراتمام درختان
بانام می شناسند
نام ترابه گرده ی گور و گوزن
با ناخن پلنگان بنوشتم
اکنون تراتمام پلنگان کوه ها
اکنون تراتمام گوزنان زردموی
بانام می شناسند
دیگر
نام ترا تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
ومرغ های خوشخوان
صبح بهار، نام ترا
به جوجه های کوچک خود یاد خواهندداد
ای بی خیال مانده ز من،دوست!
دیگر ترا زمین و زمان
-از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند
ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
در واپسین غروب بهار
نام مرا به خاطر بسپار
 

 حالا خوابم چی بود... خواب دیدم جلو در خونه پدربزرگ مرحومم هستم و از در خونه میام بیرون و میخوام از جلو یک آقای مسن رد بشم که یهو جلوم و میگیره و میگه نمیذارم بری... باید با دختر من آشتی کنی... این آقا هیچ شباهتی به پدر مرحوم دوستم نداشت ولی تو خواب اینجور بهم فهمونده شده بود که این آقا پدرشه... بهش گفتم نمیخوام من با اون حرفی ندارم بعد از اونهمه اذیتی که من و کرد چطور باهاش آشتی کنم؟ نمیخوام! ولی او بازم اصرار کرد که تا آشتی نکنید نمیذارم برید و نمیدونم چطور شد که دخترش اومد و با اولین اشاره پدرش بدون هیچ ناز و نوزی در آشتی کردن، یه لبخند بهم زد و گفت بگو ببینم تو برا چی از دست من نارحتی؟ بعدش خیلی راحت دوباره باهم دوست شدیم و عجیب اینکه من تو خواب خیلیم خوشحال شدم از این جریان ولی حتی توی خواب هم از شوهرش می ترسیدم... اتفاقا او هم اومد ... یک قیافه درب و داغون و زشت و سیاه داشت تو خواب... بعد همینکه اون اومد، من از خواب پریدم! نمیدونم چی کار کنم؟ به نظر شما کدوم یکی از مطالبی که اول پستم گفتم درسته؟ فکر میکنید تو مشکل و دردسر افتاده و نیاز به کمک داره؟ اینم بگم که من حس ششم فوق العاده قویی دارم و حتی بعضی مواقع می تونم فکر افراد و بخونم... از طرفی هم معمولا خواب نمیبینم اگرم ببینم خوابم حتما تعبیری داره... اون دوست هم نه خواهری داره نه دلسوزی... فقط یک مادر پیر داره و با زمین و زمان قهره... حتی با برادارای خودش... نمیدونم چی کار کنم... کمکم کنید خیلی گیجم.

یادم باشد!

باور کن نیروی آدمی بیکران است.
باور کن هیچ کاری از اراده ئ آدمی خارج نیست.
باور کن از عشق آفریده شده یی پس عشق بیافرین.
باور کن خورشید بخاطر تو طلوع میکند.
باور کن لایق بودن هستی.
باور کن اکنون مهمترین لحظه است.
باور کن روح تو قدرت صعود با ماورا را دارد.
باور کن تو هم میتونی.
و تمام باورهای خود را از ته دل باور کن تا زندگی تو را باور کند.
 ***
بوق... بوق...
_ ده راه بیفت دیگه...آخه تو که نمیتونی راه بری واسه چی با این لگن اومدی تو خیابون؟...میبینی  تورو قرآن...از صب تا شب باید تو این گرما پشت این ماشین جون بکنی...اونوقت روزی 4 تا از این لاک پشتها بیفتند جلوت دیگه فاتحه ئ روزت و باید بخونی...مگه راه میره....اینا...نیگاش کن...صد سالشه ...حتما عزراییل گمش کررده ...بیاد زودتر اینو ور داره بره دیگه شده بلای جون مردم!
بوق...بوق...
بــــــــــــوق!
عرق از سرو روش میریزه...لنگ کثیف و قدیمیش و بر میداره و میکشه به سرو صورت و گردنش...ماشین جلویی هم  عین خیالش نیست...همینطور آروم و با احتیاط در حال حرکته...
_ ای تف به....
دنده عوض میکنه و از سمت راست ماشین جلویی سبقت میگیره...دوتا ماشین که کنار هم رسیدند:
_ پیری ! آدرستو بده بدمش به عزراییل,پشت فرمون داری جون میکنی
اینو میگه و گاز میده...
نگاه حیرون و آزرده و ناباور پیرمرد بدرقه راه راننده ئ جوون میشه...
دلم براش سوخت...
وارد خیابون فلسطین میشیم. زرتشت که رد میکنیم، صدای فریاد و فحش و بدوبیراه نگاهم و به بیرون جلب میکنه. یک پراید سبز رنگ درست وسط خیابون نگه داشته، راننده اش هم ای..۴۰ سالی داره؛ همینطور بدو بیراه گویان داره میره سمت یک مزدای نقره ای...راننده ئ مزدای هم یه پسر ۲۳-۲۲ ساله است، بقیه ئ ماجرا دیگه دیدن نداره...
میرم تو فکر...صدای آقا بهزاد استادمون ..میپیچه تو گوشم:
مردم بیرون و نگاه کن. همه پر از گرفتاری... پر از بد بختی... سر چیزای بیخودی اعصابشون و خرد میکنند.خودشونم نمیفهمند با هر بار عصبانیت چه بلایی سر خودشون میارند...بدنشون و پر از سم میکنند...همه ئ سیستم بدنشون و میریزند به هم... سر چی؟ سر یه کم صبر نکردن... سر یه ذره گذشت نداشتن... سر چی ؟  سر خودخواهی...فقط خود رو دیدن...سر نبود عشق... سر اینکه یه لحظه با خودشون فکر نمیکنند بابا ! ما همه از یک وجودیم... همه یکی هستیم...پس اینهمه ناراحتی و اعصاب خردی و نا آرومی برا چی؟ حیف نیست تو رو خدا؟ این حرفا رو اونایی که بیرونن نمیدونند ..ولی شماهایی که در این جمع هستید ... شمایی که میخواهید راه درست زندگی وپیدا و انتخاب کنید...یادتون باشه ! شما دیگه سر هیچ و پوچ سم وارد بدنتون نکنید... اگه اونا گذشت ندارند شما داشته باشید... اگه اونا مهربون نیستند شما باشید...اگه اونا زبون تلخ دارند شما نداشته باشید... اگه اونا پیام آور عصبانیت و بد بختی هستند شما پیام آور عشق و دوستی باشید... میری گل فروشی میخوای برا دوستت یه دسته گل قشنگ بخری...گلها رو با عشق انتخاب کن بده دست گلفروش... همینطور که داره دسته گلت و آماده میکنه بجای اینکه قیافه ئ حق به جانب بگیری به خودت... بهش بگو من شنیدم شما زیباترین دسته گلها را درست میکنید ... تعریف گلفروشی شما رو خیلی شنیدم... الان دارم میبینم که راست میگفتند خیلی ماهرانه و قشتگ گلها رو تزیین میکنید... دستتون در نکنه... اینا رو بهش بگو مگه چی میشه؟هیچی بخدا ... جز اینکه اون گلفروش با عشق و علاقه زیباترین دسته گل عمرش و که همون دسته گل تو است درست میکنه...اتفاق دیگه یی نمیفته...و فکر میکنی تو با اون چه کردی؟ هیچ...یک آدم آرام و خوشحال وتو گلفروشی باقی گذاشتی...مهربونی و عشق ورزی به همین آسونیه ...
_ خانم...آبجی ... رسیدیم...
بخودم میام . دوروبرم و نگاه میکنم؛ رسیدیم میدون فلسطین.. پول و از کیفم در میارم :
_ بفرمایید. دست شما درد نکنه، روز خوبی داشته باشید.
سایه ئ لبخندی صورت درهمش و ازهم باز میکنه. از ماشین پیاده میشم. همینطور که قدم زنان بسمت چهار راه طالقانی حرکت میکنم یاد این شعر میفتم که :
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد روزو روزگار خوش است
همه چیز بر وفق مراد است و خوب
تنها دلم ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با مهر جواب
دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت
در چشمان حیوان بی زبانی که
به سوی قربانگاه میرود...
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ئ دوره گردی
که از سازش عشق می بارد
به اسرار عشق پی برد وزنده شد
یادم باشد زنده ام ....

تقلبی از اون یکی وبلاگم!

گوش کن...جاده صدا میزند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را
مثل یک قطعه ئ آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا  که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است...

روزها از پی هم میان و میرن و آدم و تو گذر سریعشون مات و حیرون بر جا میذارن... تا چشم هم میزنی میبینی سالی از عمرت کم شده و تو هنوز دستت به ثبت تاریخ ۱۳۸۴ عادت داره... به خودت که میایی باورت نمیشه که این تاریخ ۳ ساله که کهنه شده ولی برای تو هنوز سال ۸۵ و ۸۶ هم جدید و تازه هستند دیگه چه برسه به ۸۷! ۸۷... درست ۱۰ سال پیش بابا بازنشسته شد... درست ۱۰ سال پیش حاج آقا مرحوم شد... درست ۱۰ سال پیش تو ترم دوم دانشگاه بودی و از خوندن رشته حسابداری متنفر؛ ۱۰ سال گذشت به همین راحتی و عین آب خوردن. بقیه اش هم عین آب خوردن میاد و میگذره و تموم میشه فقط حسرت لحظات خوب و بد گذشته برا آدم میمونه. نمیدونم باز چم شده، فقط میدونم پر شده ام از حرف، ولی زبونم نمی چرخه که بیانشون کنم... چه سخته که نشه؛ دیشب قبل از خواب با خودم فکر می کردم که اگه یک شوک ناگهانی یا چیزی تو این مایه ها باعث بشه که دیگه نتونم حرف بزنم، چی کار می خوام بکنم؟ موقعی که دارم با تمام وجود فریاد می زنم ولی دریغ از یک ناله که ازم بلند بشه، چه حسی پیدا میکنم؟ به محض رسیدن این فکر به ذهنم، دهانم باز شد برای کشیدن یک جیغ مفصل و مبسوط، فقط مراعات ساعت ۱ نصفه شب و حال محمد بخت برگشته رو کردم که اگه کشیده بودم جیغه رو، طفلک دیگه باید تو اون دنیا چشماش و باز می کرد!

امیدوارم نیاد اون روزی که خدا نعمتی و که به انسان میده، ازش بگیره؛ حسی که به اون آدم دست میده واقعا وحشتناکه! برای درک اون احساس کافیه فقط به مدت ۱۰ دقیقه چشمات و ببندی و سعی کنی کارهای روزمره ات و انجام بدی، یا ۱۰ دقیقه با هیچ کس هیچ حرفی نزنی (پارازیت... منظور درست اون زمانی که باید حرف بزنی و مثلا از خودت دفاع کنی)، یا ۱۰ دقیقه از اون دستت که بیشتر ازش استفاده میکنی، استفاده نکنی...... میبنی؟ واقعا سخته! یـــــــــــــــــــــواش! مواظب باش، داد نزنی یه وقت! اینا فقط تصور بود و تو ذهن تو، تو هنوز قادر و توانمند و سالمی، پس شکر خدا رو بکن برا نعمتی که بهت داده و حالش و ببر! جلسه بعد هم اول از درس امروز یک امتحان ۱۰ نمره ای میگیرم که در نمره پایان ترمتون خیلی موثره بعدشم میخوام معاد و توحید و نبوت و اینا رو توضیح بدم که درس اخلاق و معارف و کامل داه باشم و دیجه نبینم برا چسی (کسی) جای سوال باگی بمونه! 

 

من و مامان و مامان بزرگ!

تو وقتی مادربزرگت بخواد برات کادو بخره، چی می خره؟ من نمی دونم چرا مادربزرگم بلا استثنا برا همه نوه هاش یک پتوی گلبافت یک نفره می خره! تا الان ۲ تا برا من خریده، یکی هم دیشب به مناسبتی که خودم هنوز ازش خبر ندارم، رفته خریده! من نمیدونم پیش خودش فکر میکنه خونه من قطب شماله؟ یا نه فکر می کنه اگه بیاد خونه ما از سرما و بی پتویی فریز میشه؟ نمی دونم والا چی فکر میکنه پیش خودش! منکه خودم همیشه سعی میکنم ببینم طرفم چی دوست داره، همونو براش میگیرم؛ اگرم واقعا خوردم به بن بست، می رم از خودش می پرسم که مثلا فلانی برا فلان مناسبت چی دوست داری یا لازم داری برات بگیرم، با دوستام تکلیفم روشنه ولی تا حالا که حریف عزیز خانوم نشدم که بالام جان جونی مرگ من، اینهمه پتو نخرم برام، بابا خودت که میبینی من از گرما فراریم اخه چرا هی لج منو درمیاری با این کادو خریدنت، اصلا نخر، بخدا هنوز نمیدونم به چه مناسبت رفته یه پتوی دیگه گرفته برام! فچ کنم پولش زیادی کرده.

من فکر می کردم نمایشگاه کتاب امسال از ۱۵ اردیبهشت شروع می شه، ولی تو نگو از همین ۴ شنبه که میاد (یازدهم) شروع میشه، بعدش دیشب با کلی ذوق و شوق به مامانم زنگ زدم و گفتم آخ جون مامان، ۵ شنبه میرم نمایشگاهمامان: ۵ شنبه من آقا هادی اینا و آقا مجید اینا و وجی خانوم اینا رو دعوت کردم، نمیایی بهم کمک نمی کنی؟! فکر نکنم دیگه نیازی به توصیف لب و لوچه آویزون و بعد از شنیدن این جمله باشه حالا باید جمعه برم، جمعه هم که نمایشگاه قیامت میشه از طرفی هم من یحتمل شب قبلش هلاک شدم از خستگی و یحتمل صبح جمعه می خوام تا خود لنگ ظهر بخوام، لنگ ظهرم که بیدار بشم دیگه نمایشگاه رفتن به درد همه ۵ تا عمه هام میخوره! وسط هفته هم نمی تونم برم، چون نمی خوام هی الکی یه روز ۲ روز مرخصی بگیرم، می خوام همه رو جمع کنم و یدفعه و یه جا یک هفته برم برا خودم صفا سیتی عشق و حال؛ خلاصه که بدجور مامان جان ضد حال زد بهم با این برنامه مهمونیش

با تو    من با بهار می رویم
با تو    من در عطر یاسها پخش می شوم
با تو    من در شیره ئ هر نبات می جوشم
با تو    من در هر شکوفه می شکفم
با تو    دریا با من مهربانی می کند
با تو    پرندگان این سرزمین خواهران شیرین زبان من اند
با تو    سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو    نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند
با تو    همه رنگهای این سرزمین را آشنا میبینم
با تو    همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کنند
با تو    آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو    کوهها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو    زمین گاهواره  ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر ...   حریری است که بر گاهواره ئ من کشیده اند

                                                                           دکتر شریعتی


پ.ن. چپ چپ نگاه کردن نداره، خودمم نمی دونم ربط این مطلب به غرغرای بالاییم چی بود!