روزهای من
روزهای من

روزهای من

گلایه

جناب آقای مدیرکل گربه صفت به ظاهر محترم، 

 ازت بدم میاد به وسعت تمام خشکی ها و دریاها! ازت ناراحتم به قدر از زمین تا آسمون و مطمئن باش حساب ما با تو، موکول شد به روز حساب! 

چطور تونستی با اون وقاحت چشم بپوشی از 10 تا خانم حاضر در جلسه و فقط مخاطب قرار بدی آقایون رو؟ چطور تونستی توانایی مدیر ما را که دست بر قضا خانمی بسیار باسواد، بسیار توانا، بسیار دلسوز و بسیار صادقست ببری زیر سؤال؟! فقط به صرف اینکه او زن بود و زیبا بود و ابروهاش همانند پاچه ی بز نبود و سیبیل چخماخی نداشت اون رفتار اهانت آمیز را داشتی؟ برایت متاسفم که زنت زشت و نازیباست؛ متأسفم که خنگ هم هست لابد، متأسفم که نمی توانی برای انجام کوچکترین کاری روی او حساب کنی اصلا برای داشتن تمام عقده های وجودیت متاسفم! رفتار دیروزت که اینطور نشون میداد تو از لیاقت و کارآمدی، از جونی و زیبایی، از صداقت و صراحت کلام مدیر من ناراحتی! با اینکه دفعه ی اولی بود که می دیدیمت و تو ما را میدیدی، چنان شمشیر را از رو بسته بودی برای مایی که کوچکترین وقفه ای در انجام امور محوله ایجاد نمی کنیم، که اگر کسی نمی دانست فکر می کرد بارها و بارها ازت توبیخ و تنبیه گرفته ایم و حال تو برای بار هزارم داری ما را زیر سؤال می بری! از چه ناراحت بودی؟ اینکه مجیزت را نگفتیم؟ کفشت را تمیز نکردیم؟ برایت زبان نریختیم؟ ازاینکه هر کدام بعد از یه سلام خشک و خالی شروع کردیم از کار خود گفتن؟ تازه حواست که بود ما فقط از کارمان گفتیم و کوچکترین مبلاغه و تعریفی از خود نکردیم، یعنی کاملا برعکس تمام آقایون سیبیل کلفت حاضر در جلسه که تا زیر زانو برایت دولا شده بودند و آنقدر ازت تعریف و تمجید می کردند که بهمان حالت تهوع دست داده بود! تازه بعد از تو، چنان کارهای خودشان را بزرگ جلوه می دادند که اگر نمی شناختیمشان فکر می کردیم اینها عجب کارهایی انجام داده اند که ما خبر نداشتیم!!! همان رئیس روابط عمومی که مظلوم نمایی می کرد و از کارهای نکرده اش تعریف می کرد چنین و چنان، برایت تعریف کرده که پارسال تمام کارهای همایش و کارگاه آموزشی را انداخت رو دوش من و خانم مدیر و بسیار ناجوانمردانه دست ما را گذاشت تو پوست گردو! برایت تعریف کرده که پارسال شرط کرد با ما یا نفری 400 هزار تومان برایمان پاداش در نظر بگیرید یا کار را خودتان انجام دهید؟! برایت تعریف کرده من و خانم مدیر یه اتوبوس مهمان خارجی مرد را تا ساعت 10 شب دور شهر گرداندیدم و برایشان توضیح دادیم چی به چی است و خود ساعت 11 شب رسیدیم خانه؟ کار ما کار نیست و کار این آقا کارست؟! اصلا هیچ... ولش کن؛ حوصله ندارم مدام رفتار ناشایست و زشت دیروزت را به یاد بیاورم و حرص بخورم، فقط همینقدر بدون که ازت بدم میاد به وسعت تمام خشکی ها و دریاها و ازت ناراحتم به قدر از زمین تا آسمون!!!

یادم باشه که:

*خدا گر ز حکمت ببندد دری                ز رحمت گشاید در دیگری!*

Grey's Anatomy

سه سیزن سریال گریز آناتومی رو دیدم و امروز قراره باقی سیزنها (۵ و ۴) را تحویل بگیرم... خیلی سریال قشنگیه فقط یه عیب بزرگ داره==> تو از حالا به بعد دیگه نمی تونی به هیچ پزشکی اعتماد کنی؛ باور کن! 

با دیدن این سریال تو می فهمی که پزشکان هم مثل تو آدمند نه سوپر قهرمان یا افرادی با قدرتهای خارق العاده؛ دست آنها هم موقع عمل قلب ممکنه بلرزه، ذهنشون می تونه خوب کار نکنه، تمرکز نداشته باشند، دق دلی یه نفر دیگه رو سر بیمار خالی کنند و از همه بدتر اینکه می تونند با یک تشخیص غلط آدم را روانه ی آن دنیا کنند!!! مثملا تو یکی از قسمتهای سیزن 3، یه خانومه برای سکسکه کردن زیاد رفت بیمارستان و خانمها و آقایون پزشک هی بهش آمپول اشتباه زدند و هی خانومه بدتر شد که بهتر نشد تا آخرش مرد! به همین راحتی یک سکسکه ی کاملا معمولی و پیش پا افتاده منجر به مرگ شد (خوب البته دلیل مرگ خانمه یه چیز دیگه بود ولی دکترا به اون چیز دیگه دیر رسیدند و برای همین تموم کرد خانممه)! تو با دیدن این سریال می بینی که کبد و ششهای یه آدم سرطانی چه جوری فاسد و خراب شده اند و می فهمی که وقتی یه دکتر میگه==> دیگه کاری از دست من برنمیاد، کاملا درست میگه، واقعا کاری از دست او برنمیاد! 

خوب البته تو با دیدن این سریال از لحظات عجیب و غریب عاشقانه! ی اطبای عزیز هم متعجب  میشی و میفهمی جماعت اطبای گرامی آنقدرها که تو خیال می کنی بی قلب و عاطفه نیستند و صدالبته که بعضا در مواد تشکیل دهنده ی وجودی بعضی هاشون (تو بخون خیلیاشون)، از مقادر بسیار زیادی شیشه خرده نیز استفاده شده ست! تازه از دست بعضیای دیگرشون انقدر میخندی که اشکت دربیادنیشخند همچنین تو با دیدن این سریال میفهمی که میشه درست روز عروسی و درست وقتی که همه منتظرند تا عروس خانم وارد محراب بشه، زد زیر کاسه کوزۀ همه چیز و عروسی رو بهم زد و تازه دو قورت و نیمت هم باقی باشه!!!

تو با دیدن این فیلم میفهمی که هیچ وقت برای عاشق شدن دیر نیست، حتی تو میتونی یه ثانیه قبل مردنت هم عاشق بشی و بالاخره عاشق از دنیا بری!

به هر صورت بهتون پیشنهاد می کنم اگر ندیده اید این سریال رو حتما ببینید.

 

پ.ن۱. من عاشق پریستون (این سیاهپوسته که سرمه ای پوشیده) و کریستاینا (دختر کره یه) شدم... یعنی انقدر از دست این دختره و حرکاتش خندیدم که خدا بدونه... 

پ.ن2. جالبیش اینجاست که محمد میگه من شبیه دکتر تورسم (این دختر تپل مو مشکیه) خودم که کوچکترین شباهتی بین این خانومه با خودم نمی بینیم... هاین؟ شماهایی که من رو دیدید، من این ریختیم؟ ممو؟ نازلی؟ بلوطی؟ تینا؟

به تریج قبایمان برخوردست!

من بهم بر میخوره وقتی به جواب سوالم نمی رسم! بهم بر می خوره وقتی استرس دارم و دلشوره و قلبم چنان می زنه که انگاری قراره چند لحظه ی دیگه از تپیدن بایسته، ولی من نمی دونم چرا! بهم بر می خوره وقتی تا چند لحظه پیش شاد و سرحال و درحال شلنگ تخته انداختنم و تو سر و کله ی هر کی که دم دستمه می زنم، ولی درست دو دقیقه بعد، غم عالم به دلم چنگ می زنه و جریه ام می جیره اساسی و باز هم من این وسط حیرون و سرگردون میمونم که مگه چی شد؟ چرا؟!  

من بهم بر می خوره وقتی یه کاری رو با ذوق و شوق فراوون انجام میدم و پیش خودمم فکر میکنم عجب کار توپیه ولی با یک نگاه، نظرم بر می گرده و حالم از کاری که انجام دادم بهم می خوره و بازم نمی دونم چرا! 

من بهم بر می خوره وقتی در حالت صلح و صفا با محمد مشغول بگوبخندیم، ناگهان روح سگ آقای پتیبل وارد بدنم شده و بعدش چنان وحشی بازی در میارم که حتی چشمای خودم هم از تعجب گرد می شوند دیگه چه برسه به محمد ولی اصلا نمی تونم درک کنم که د آخه لامصب، چرا؟! 

من بهم بر میخوره سر یه تماس اشتباهی که با گوشیم می گیرند بیخود و بی دلیل اونهمه قشقرق به پا می کنم و در کمال ناامیدی بازم نمی فهمم که آخه چرا؟! 

من بهم بر می خوره که با اینهمه ادعای درک و شعور، چرا گاهی اوقات از یه الاغ هم بی شعورتر و خرترم؟! 

من بهم بر میخوره وقتی می فهمم باید برم بمیرم که بعد از 31 سال، هنوز نتونستم خودم رو درست و حسابی بشناسم و باز هم هستند خصوصیاتی در وجودم که از وجودشون کاملا بی خبرم! 

من بهم برمی خوره وقتی اول صبحی حس میکنم وضعیت روحی روانی این لحظه ام اینگونست  ==> درب و داغون، پنچر، غم انگیز، شوژناک و حیرون و بنده هنوز هم نفهمیدم چرا!

من بهم بر می خوره وقتی اونهمه اون بالا توضیح دادم که خودمم نمی دونم، اونوقت تو بیایی ازم بپرسی چرا! 

ده دلیلی‌ که خدا زن را آفرید

10- خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.
9-خدا می دونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی‌ کنترل تلویزیون رو بهش بده.
8- خدا می دونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمی گیره!
7-خدا می دونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی‌ دیگه نمی خره.
6- خدا می دونست که آدم یادش میره آشغالا رو بیرون ببره. 

5- خدا می خواست آدم بارور و تکثیر شود، اما خدا می دونست که آدم تحمل درد زایمان رو نداره.
4- خدا می دونست که مانند یک باغبون، آدم برای پیدا کردن ابزارهاش نیاز به کمک داره. 

3- خدا می دونست که آدم به کسی برای مقصر دونستش برای موضوع سیب یا هر چیز دیگری نیاز داره.
2- همونطور که در انجیل آمده است: برای یک مرد خوب نیست تنها بماند.
 و سرانجام دلیل شماره یک
1- خدا به آدم نگاه کرد و گفت: من بهتر از این هم می تونم خلق کنم! نیشخند  

منبع ایمیل 

پ.ن. آقایون عزیز ناناحت نشوند لفطا؛ فقط یه شوخلوخ بودblushing

which one do you choose

میدونی همه چیز از یک انتخاب ساده شروع می شود. اینکه تو در آینده می خواهی چه کاره شوی؛ کدام رشته ی تحصیلی را انتخاب کنی، کدام دانشگاه درس بخوانی، دوستانت چه کسانی باشند، در کدام اداره مشغول به کار بشوی، به کدام خواستگار جواب مثبت بدهی یا با کدام دختر ازدواج کنی، آیا در آینده فرزندی خواهی داشت یا نه، قصد داری تا آخر عمر در این شهر یا کشور زندگی کنی؟ از انتخابهایی که انجام داده ای راضی هستی یا نه؟ قصد تجدید نظر و انتخاب گزینه ای دیگر را داری یا خیر...  

همیشه قبل از شروع به انجام کاری، بسته به موقعیتی که تو درش متوقفی، سؤالات بالا به ذهنت رخنه می کنند و معمولا بعد از گذشت مدتی که خوب به این قضیه فکر کردی، با اطمینان کامل و در بعضی مواقع از سر ناچاری، یک کدام از راههای پیش رویت را انتخاب می کنی و به راهت ادامه می دهی، غافل از اینکه انتخاب هرکدام از این راهها می تواند سرنوشت تو را تغییر دهد، انتخاب یک رشته ی تحصیلی، می تواند تو را با محیطی جدید، دوستانی جدید در دانشگاه و به تبع آن در محل کار آینده ات که مرتبط با رشته ی تحصیلی ات است، آشنا کند درصورتی که اگر رشته ی دیگری را انتخاب میکردی، لاجرم با افراد دیگری دوست و همکار می شدی که خوب معلومست یکایک این افراد بعدها می توانستند در زندگی تو نقش مؤثری را ایفا کنند.  

مثلا من زمانی که شغل تدریس را انتخاب کرده بودم، یاد گرفته بودم که فقط باید کار کرد و کار کرد و سر برج انتظار دریافت پول آنچنانی را نباید می داشت، از قدیم الایام درآمد تدریس پایین بوده و هست. در عوض، در آن محیط با افراد زیادی دوست و همکار شدم و خاطرات زیبا و به یاد ماندنی زیادی نیز از آن افراد و آن دوران برایم باقی ماند ولی دریغ از یک ریال پس انداز! پس، دچار تردید و تشکیک شدم، آیا قرارست من 30 سال تمام بروم سر کلاس و برگردم خانه و تازه بیمه ی کامل هم برایم رد نشود؟ آیا قرارست نه گذر بهار را حس کنم نه تابستان، نه پاییز و نه حتی زمستان را؟ سهم من از زندگی روزی 12 ساعت کار کردن و 12ساعت استراحت و خواب است و بس؟ نه قرارست که من از زندگی لذت ببرم، مسافرتی روم، در جمع خانوادگی شرکت کنم، وقتی برای علایقم داشته باشم؟ (در آموزشگاه سیمین یک معلم به هیچ عنوان حق مرخصی رفتن ندارد مگر اینکه فردی را پیدا کند که به جایش برود سر کلاسها و آن فردی که تو به هزار بدبختی پیدا میکنی (و در بعضی مواقع هیچ کس را پیدا نمی کنی و نهایتا مسافرتت را کنسل می کنی) به ازای هر جلسه، پول یک جلسه و نصفی تو را صاحب می شود) من در آن 4 سال و نیمی که تدریس می کردم، روی هم رفته دو هفته هم مسافرت نرفتم؛ هرچند تعطیلی بین ترمها بود ولی معمولا در زمان به دردبخوری نبود و تو نمی توانستی به نحو احسن از وقتت استفاده کنی مثلا وقتی کل دوستان و اقوامت تصمیم گرفته اند هفته ی اول تیر مسافرت دسته جمعی بروند و تو نمی توانی، دیگر مسافرت تک نفره ی تو در آخر شهریور به چه دردت می خورد؟ در نتیجه به فکر تعویض کار افتادم و بین زدن یک آموزشگاه زبان و کارمندی، بعد از کلنجار رفتن فراوان با خودم و اطرافیانم مجبور به انتخاب شغل کارمندی شدم (دبیران محترم فامیل نقش موثری در زدن رأی خانواده ی من برای حمایتم در تاسیس یک آموزشگاه زبان را ایفا کردند!) ولی حالا که سه سال و نیمست که کارمند شده ام، نمی گویم خیلی وقت آزاد دارم و خیلی کارها را می توانم انجام دهم و خیلی پول دارم، نه ولی هرچه هست 4 ساعت کمتر از شغل قبلی کار میکنم و تازه کارم هزار برابر راحت تر از شغل قبلیست، هم اتاقی شدن با بعضی افراد باعث شد شوق سفر در من هم زنده شود و دلم بخواهد جاهای دیدنی زیادی را ببینم، نوع نگرشم به زندگی تغییر کرد، دوستان جدیدی پیدا کردم و حداقل حالا توانسته ام مبلغی را به عنوان پس انداز برای خودم در نظر بگیرم، حقوقم از حقوق بخور و نمیری شغل قبلی، خیلی بیشتر است و من همه ی اینها را مدیون جسارتی هستم که به خرج دادم و شغل مورد علاقه و محبوبم را عوض کردم؛ چه اگر نکرده بودم این کار را، همچنان باید از 8 صبح تا 8 شب مدام صحبت می کردم و با افراد مختلف از بچه ی 5 ساله بگیر تا آدم 50 ساله سر و کله می زدم! 

همینطور در زمینه ازدواج و خیلی چیزهای دیگر، کلمه ی انتخاب نقش بسیار حیاتی و پر رنگی را برای آدمی ایفا می کند. 

حالا... بعد از سی و یک سال زندگی، دوباره سر دو راهی قرار گرفته ام و فکرم بدجور درگیر انتخاب راه درست است... مدام به خود می گویم دقت کن بهار، کدام راه؟ تغییر نحوه ی زندگی و کلا همه چیز به قیمت داشتن آینده ای بهتر و مطمئن تر، یا نه ادامه ی همین روند زندگی به قیمت نپذیرفتن هیچ ریسکی؟! اگر راه اول را بروی ممکنست نه تنها زندگی خودت را تغییر دهی که ممکنست حتی در تغییر جهت زندگی یکایک اطرافیانت و حتی فرزندان آینده ات مؤثر باشی... اگر راه دوم را انتخاب کنی ممکنست سالهای سال زندگی معمولی و شایدم خوبی را داشته باشی ولی بدون آرامش، بدون لذت و بدون امنیت... حال انتخاب با خودتست! 

دلم میخواست مثل خواندن کتابهای داستانم که اول، آخرش را می خوانم و وقتی مطمئن می شوم که خوبست آنوقت از اول می خوانمش، اینبار هم می توانستم اول آخرش را ببینم و بعد از اطمینان، کار را آغاز کنم! ای کاش اینگونه می شد...   

مخلص کلام اینکه این روزها بدجوری به to be or not to be افتاده ام...  

اضافه می شود: 

ده دقیقه هم از پابلیش این متن نگذشته که هراسون بهم زنگ میزنه: 

بهاره فوری این پست آخریت رو حذفش کن! همین الان!!! 

من:چرا؟ چی شده مگه؟ 

محمد: دیگه چی می خواستی بشه؟ اینجور که تو نوشتی الان همه فکر میکنن ما با هم مشکل داریم و می خواهیم طلاق بگیریم! اصلا چرا اینقدر گنگ نوشتی؟! همین الان پاکش کن!!!  

من: عمرا پاک کنم، فقط یه توضیحات بهش اضافه میکنم. 

اون: هر کار میکنی بکن، فقط زود!

دوستان بنده همینجا اعلام میکنم که کاری که می خواهیم انجام بدیم اصلا کار منفی و ناراحت کننده ای نیست... برعکس اگه بشه که انجام بشه خیلی کار خوب و مثبتیه فقط متاسفانه تا کارم نهایی نشه نمیتونم بگم که چیه؛ فقط همینقدر بدونید که خیره... خیلیم خیره

تصور کن و یادت باشد...

دنیا رو تصور کن بدون جنگ و خونریزی، بدون دشمنی و عداوت، بدون بی احترامی مردمان به هم، بدون دروغ، بدون خیانت...

دنیا رو تصور کن پر از زیبایی، پر از صفا و صمیمیت، پر از آرامش، پر از عشق...

دنیا رو تصور کن بدون مرز، بدون تبعیض نژادی، بدون غرور و خودخواهی مردمان، بدون تحقیر... خوب دنیایی می شد مگه نه؟ حالا خودت رو تصور کن بدون خشم، بدون کینه و نفرت، بدون تزویر و ریا، بدون جفاکاری، بدون حسد... درعوض خودت رو تصور کن پر از عشق، پر از دوست داشتن، لبریز از گذشت، لبریز از آرامش، پر از صفا و صمیمیت... برای دنیا که کاری نمی تونی بکنی ولی برای خودت چرا، تو خوب باش، تو زیبا باش، تو خوش رفتار باش اونوقت دنیا هم برات رفته رفته زیبا و دلنشین میشه درست همونجور که می خوای و دوست داری.  

دیدی بعضی از آدما که شانس این رو دارند بدونن کی می میرند (مریض سرطانی مثلا)، چقدر مهربون و با محبت می شوند؟ دیدی صورتشون رو که چقدر پر از آرامشه؟ هیچ خبری از استرس و نگرانی تو وجودشون نیست... حالا که خیالشون راحت شده که فقط چند ماه دیگه زنده هستند، از خطاهای دیگرون براحتی می گذرند، دیگه به چیزهای کوچک و پیش پا افتاده توجهی نمی کنند، تا جاییکه بلدند و می تونند با مردم با احترام رفتار می کنند؛ حالا که می دونند فقط چند ماه وقت دارند در این کره ی خاکی زندگی کنند، دلشون می خواد همه ی دنیا رو بگردند یا حتی اینم نه، دوست دارند از کوچکترین لحظات و دقایق استفاده کنند؛ شده حتی تو بالکن اتاقشون بشینند و طلوع و غروب خورشید رو نگاه کنند، نهایت سعیشون رو می کننند تا از زیبایی طبیعت لذت ببرند. به فقرا کمک می کنند و دست و دلباز می شوند؛ آدمی که در زمان سلامتی کفر مردم رو درمیاورد و انقدر حرصشان میداد تا از روی عصبانیت عین گوجه فرنگی قرمز شوند و مثل اسفند روی آتیش هی بالا و پایین بپرند، حالا چنان مهربون شده که جیگر همگان را کباب کرده و هیچکس راضی به مردنش نیست... خوب چی میشد اگه این آدم این رفتار رو در زمون سلامتیش داشت؟ چی میشد به حق دیگرون احترام میگذاشت، با غرور و تکبر با مردم صحبت نمی کرد، مثل ریگ دروغ نمی گفت، تهمت نمی زد، چی می شد اگه دست محبتی می کشید رو سر آدم نیازمند محبت، دست فقیری رو می گرفت، بجای بدخواهی، خیر مردم رو می خواست؟ چی می شد آخه؟ هیچی... اینجوری فقط دنیا گلستان می شد... همین!  

مدتیه دارم سعی میکنم جوری رفتار کنم که انگار قراره همین فردا بمیرم... نمی خوام با کمترین انرژی برم پیش خدا... می خوام اینقدر خوبی کنم که سطح انرژیم هی بالا و بالاتر بره و بتونم با نیرویی مثبت و پرتوان به دیدن خدا برم؛ پس مدام به خودم یادآوری می کنم که: 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
و تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر  

و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت، ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی‌ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه، درس خروش بگیرم
و از آسمان، درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ، خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن بدنیا آمدم؛

نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت
در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می‌رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می‌توان  

باگوش سپردن به آوازِشبانه ی دوره‌گردی که از سازش عشق می‌بارد؛
به اسرار عشق پی برد و زنده شد 

یادم باشد 

سادیسم

 

من دیگه واقعا به این نتیجه رسیدم که در زمینه خرید فیلم و کتاب مشکل روحی روانی دارم! باور کن! 

هفته ی پیش بعد از دیدن تبلیغ سریال گریز آناتومی از ام بی سی 4، هوس دیدن این سریال افتاد به جانم و درنتیجه سفارشش دادم و دو تا سیزنش رو تحویل گرفتم و افتادم به دیدن این سریال جوشجله... تا اینجای کار 18 تومن خرجم شد ولی اگه بخوام کل سیزناشو بگیرم یه چیزی حدود 70 هزار تومن میشه

 این از فیلم... از طرفی سه شنبه ی پیش همراه دوست جان رفتیم اون کتاب فروشیه تو شهرآرا و ۵-۶ تایی کتاب خریدم و ۴۴ هزارتومان وجه رایج مملکت پول برایشان دادم؛ از طرفی دوست جانمان هم 5-6 تا کتاب برام آورده بود که بخونمشون پس تا اینجا شد 10-12 تا کتاب. منتها چندتا از این کتابها سنگین بودن و چندتایی هم طنز.

بعد 5 شنبه ای اون یکی دوست جانمان نمایشگاه خوشنویسی گذاشته بود که محل نمایشگاه چند قدم پایینتر از شهرکتاب آریاشهر بود... جونم برات بگه که همراه همسر مربوطه رفتیم نمایشگاه و سر راه برگشت، به محمد گفتم بیا یه سر بریم شهرکتاب ببینیم چه خبره، گفت هیچ خبری نیست، من میدونم یه سر رفتن همانا و 10 تا کتاب خریدن هم همانا، ولش کن بیا بریم. ولی از اونجاییکه من محاله ممکنه از جلو در یک کتاب فروشی همینجوری رد بشم، دست محمد را گرفته و کشان کشان بردمش داخل و قول شرف دادم که هیچی نخرم! فکر کن؛ قول شرف! وقتی رفتیم تو، خوف مگه من کف دستم را بو کرده بودم که میتونم اینهمه کتاب بخرم؟! هاین؟ نوچ... من اصلا فکرش را نمیکردم که بتونم اینهمه رمان خوشجل پیدا کنم، آرزو جونم تو که شاهدی اون روز چقدر چرخیدیم تو اون کتابفروشیه ولی رمان عشقولانه هیچی پیدا نکردیم، ولی در عوض تو شهر کتاب پر بود از اینجور کتابها... هرچی اوندفعه کتاب سیخونکی و طنز خریدم و دریغ از یه کتاب عشقولانه، اگه نمیدونید، بدونید که اینجانب شدیدا میزان خواندن رمانهای لمپنیزم خونم اومده پایین و ازیرا اینبار 42 هزار و 700 تومان وجه رایج مملکت را دادم و 5 تا کتاب عشقولانه خریدم محمد فقط در تمام طول مدتی که بنده داشتم یکان یکان به سبد خریدم اضافه می کردم، با قیافه ای این شکلی نگام می کرد، یه لحظه که نگام بهش افتاد گفت: دیدی گفتم و اینجا بود که فهمیدم احتمالا پای از این در که نهادم برون... با غل و زنجیر برندم بهشت!!! پس با قیافه ای بسیار مظلوم، بسیار حیفونکی و بسیار مطیع نگاهش کردم و گفتم اگه ناراحتی نمی خرم هیچ کدوم رو یعنی با اون قیافه ای که من گرفته بودم به خودم، دل سنگم برام آب میشد دیگه چه برسه به محمدنیشخند چومکه میدونستم همسر مربوطه دلی دارد اندازه ی یه قونجیشک، کلکم گرفت و شوشوجان دلش برام سوخید و گفت عف نداره، بخر اینارو ولی یادت باشه همه رو داری خارج از برنامه خرید میکنی هاگفتم باشه من یادم میمونه ولی تو یادت بره لفطا والا حالا اومدیم و چند روز دیگه از یه جای دیگه رد شدم و اونجا هم تونستم چندتا کتاب بخرم اینجوری اگه محمد یادش بمونه که نمیشه! 

 برا همینه که میگم من مشکل روحی روانی دارم  در این زمینه! یعنی عمرا بتونم جلوی خودم رو بگیرم که نخرم اون فیلم و کتابی رو که دوست دارم... یه بار جلو خودم رو گرفتم و کتابی رو دوست داشتم نخریدم، بعدش تا دو سال داشتم دنبالش می گشتم که پیداش کنم ولی انتشاراتش دیگه چاپش نمی کرد این کتاب رو... آخر سر بعد از دوسال، انتشارات البرز چاپش کرد و من بالاخره خریدمش؛ اینه که دیگه وقتی یه کتابی را می بینم فوری می خرمشنیشخند  

حالا؛ روی پاتختیم آسمونخراشی ساختم از کتاب و با دیدنش مدام قربون صدقه اش میرم و دلم برای کتاباش قنج میزنه از 5شنبه تا حالا یا دارم کتاب می خونم، یا سریال می بینم، یه وقتی هم اون وسط مسطا پیدا کردم تا خونه رو تمیز کنم  

پاییز دوست داشتنی من

پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
پنجره رو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هر کدوم یه رنگه  

من رو تصور کن که یه گوشت کوب بستم به دمم به ایــــــــــــــــــــــــــــــــــن گندگی و دارم هی باهاش گردو میشکونم؛ حالا نشکون و کی بشکون. دیگه از الان به بعد زندگی برای من زیبا، دلنشین، دلفریب، دلچسب و گوارا می شود؛ چرا؟ چومکه پاییزِ خنکِ سردِ خوشمزه داره کم کَمک میرسه از راه. از حالا تا 29 اسفند تو نه کاری داری به اینکه چی گرون شد و چی ارزون و نه کاری داری به اینکه کی چی گفت و چی کار کرد؛ عوض این حرفها تو با پاییز کار داری و دلت... آخه دیگه چی بهتر از این که ساعت 4 بعدازظهر بری خونه و تو خنکای عصر بری زیر پتو و کتاب بخونی شیرین و دوست داشتنی؛ چی بهتر از این که تو غروبای پاییز وقتی هوا رو به سردی میره، یه فنجون قهوه فرانس دستت بگیری و آهسته آهسته مزمزه اش کنی و غرق بشی تو عالم رویا؛ چی بهتر از این که وقتی بارون میاد جر جر، پشت خونه ی هاجر، تو بری پشت پنجره و از اونجا زل بزنی به شهر در حال آبیاری و بعد چشمهات رو ببندی و در عوض، گوش دل بسپری به صدای تیک تیک برخورد قطره های بارون با زمین و درخت و پنجره؛ چی بهتر از این که یه روز که حوصله اش رو داشتی، برای بار چندم بشینی فیلم غرور و تعصب رو ببینی و یاد اون زمونا بکنی که سر کلاس برای شاگردات میذاشتیش و ازشون می خواستی خوب و با دقت نگاه و گوش کنند ولی هیچ کدوم قدر کارت رو نمی دونستند و یادته چقدر دلت به حالشون می سوخت که نه الیزابت رو میشناختند و نه مستر دارسی رو و نه حتی شرلوک هولمز رو! اصلا هیچ شناختی از این افراد نداشتند و یک نفر را هم که می خواست به راه راست هدایتشون کنه اونهمه اذیت می کردند؛ حتی هنوزم که هنوزه دلت به حالشون میسوزه که نمیدونند دارند چه لذتی را از دست می دهند از روی جهالت.  

حالا این تویی و این پاییز و این شبهای سرد طولانیِ خدا. بشین به انتظار و از حالا به بعد شمارش معکوست رو شروع کن؛ تا چند روز دیگه میتونی کیف عالم رو بکنی از رسیدن فصل محبوبت... نوش جونت این هوا، گوارای وجودت این بارون زیبا! 

سفر به کردستان

در راستای اینکه قرار بود دیگه هرگز به شهرهای کشور خودمان سفر نکنیم، روز پنجشنبه به همراه شوشو جان، مامان خانم و بهزاد، حرکت کردیم به سمت زنجان، بیجار، سقز و از آنجا بانه! (من کلا در تمام تصمیماتی که میگیرم همینجور ثابت قدمم) خواهر محمد می خواست از بانه یک سری وسایل برقی برای جهیزیه اش بگیره، ما هم تصمیم گرفتیم همراهشون بریم ولی اونا 4 شنبه رفتند و ما 5 شنبه.  

پنجشنبه ساعت 4 صبح حرکت کردیم سمت قزوین... ساعت 10 بیجار را که رد کردیم، یه جایی نگه داشتیم و صبحانه خوردیم. بعد دوباره راه افتادیم. حول و حوش ساعت 12 رسیدیم دیوان دره، وسط راه یه وانتیه ایستاده بود و توت فرنگی کردستان را می فروخت، یک ظرف خریدیم و جاتون خالی خوردیمش، وسط شهریور ماه توت فرنگی ای خوردم که مزه اش مدتها بود از یادم رفته بود... اندازه توت فرنگیا ریز و کوچیک بود ولی همون یه ریزه توت فرنگی مزه اش می ارزید به کل هیکل این توت فرنگی گنده ها که فقط مزه ی آب میدند! بفرما توت فرنگی:

راه بانه اینجور که می گند اگه تو بهار بری فوق العاده زیباست ولی با این حال الانم به نظر من خیلی زیبا و قشنگ بود...   

ادامه مطلب ...

تیرافیخ!

خیلی دیرم شده، دیروز هم با تاخیر رسیدم اداره و اگه امروزم دیر کنم نمیدونم با چه رویی میتونم مرخصی ساعتی بگیرم از مدیرم، باید شده پروازهم بکنم ساعت 9 اداره باشم! 

وارد همت که می شیم، از ترافیک سنگین اتوبان وحشت می کنم، راه رسما قفلِ قفله؛ سریع تو ذهنم مسیرها رو مرور میکنم و بعد از محاسبه ی دو دوتا=چهارتا، تصمیم میگیرم به راننده بگم از ستاری-حکیم بره، راننده پیشنهاد میکنه بجای ستاری-حکیم از نیایش بره ولی بهاره ای که من باشم با اصرار و اعتماد به نفس زیاد، میگم نوچ نوچ، این مسیری که من میگم خیلی خلوت تره و اگه از این راه بری سه سوته میرسیم، شاید اولش شلوغ باشه کمی ولی بعدش خوب میشه! بالاخره با کلی ایش و اوش و منت قبول میکنه سر ماشین رو کج کنه سمت ستاری (پارازیت.... اووووووووووووه! تو که کشتی منو، کی میره اینهمه راهو)؛ ولی راستش رو بخواهی از همون بدو ورود به ستاری می فهمم که چه غلطی کردم ولی دیگه دیر شده و این غلط کردن به درد عمه خانم جان میخوره و بس چون دیگه نه راه پس دارم و نه راه پیش (چرا وقت و زمانی که در اختیار ماست یک کلید undo نداره تا همه چیز رو از اول شروع کنیم آخه)، ترافیک بیسار بسیار خفن، سنگین و وحشتناک می باشد و بنده نمی دونم باید چه جوری جواب این غول تشن پر ناز و عشوه ی پشت فرمون رو بدم، بهترین راه اینه که درحالیکه خودم رو به موش مردگی می زنم، دست پیش رو هم بگیرم که یه وقت پسی چیزی نیفتم، تا اون بخواد حرف بزنه فوری میگم: اوا! چرا اینقدر شلوغه اینجا؟! اینم از شانس منه... هر روز دارم این مسیر رو میرم و 10 دقیقه ای میرسم ها ولی عدل امروز که اینهمه هم عجله دارم اینجور شلوغه! در واقع یه جوراییم میخوام بهش بفهمونم که درسته که شلوغه ولی او باید نهایت سعیش رو بکنه که منو زود برسونه اداره؛ راننده با لحنی که انگار داره میگه هیچی نگو که اگه بگی خودم خفه ت میکنم، میگه: همت خیلی بهتر بود! منِ درونم:منِ ظاهریم: ولی من این مسیر رو هر روز میام اصلا مثل امروز نیست دوباره منِ درونم:نیشخند 

بجای ساعت 9، ساعت 9:30 رسیدم اداره و مجبور شدم با سر و گردن کج برم پیش مدیرم و مرخصی ساعتی بگیرم! فعلا خیال ندارم تا مدتها خودم رو به دلیل اینکه یک ساعت زودتر از خونه نرفتم بیرون برای یه مسیر 5 دقیقه ای، شهروندان تهرانی و کرجی و .... رو برای اینکه امروز زد به سرشون و همه با هم دسته جمعی ماشین آوردند، جناب شهردار رو که یک فکری به حال این ترافیک نمیکنه و فقط بلده هی لبخند ژوکوند بزنه و پارک از خودش در کنه و جلو دوربین ژست بگیره؛ و نهایتا خیلی عوامل دیگه رو که الان اسمشون یادم نیست، ولی باعث شدند من دیر برسم اداره، ببخشم!   

قدیما

 نیمه شب شنبه

خیلی وقت بود که نرفته بودم سراغش، یعنی اگر راستش را بخواهی از وقتی محمد لپ تاپ گرفت، من به کل کامپیوتر ثابتم را گذاشتم کنار؛ زمان درست و دقیقش می شود یک سال و نه ماه! تو این مدت فقط یکی دو باری روشنش کردم تا چندتایی آهنگ ام پی تری ازش بردارم و انتقالش دهم به لپ تاپ، همین. گذشت تا امشب، امشب هوس کردم بعد از مدتها بروم سراغش و یک سری به فایلها و عکس های قدیمیمان بیندازم. باورم نمی شد، به محض اینکه ویندوز بالا آمد، من مثل مسافری که بعد از مدتها به شهر و دیارش برگشته باشد، با صفحه ی قدیمیم روبرو شدم. 

به دنبال فایلهای مورد نظرم از درایوی به درایو دیگر رفتم ولی پیدایشان نکردم. هر چه به ذهنم فشار آوردم که اسم فولدرشان چه بود، حتی آن را هم نتوانستم به یاد بیاورم. این میان فرصتی دو ساعته یافتم تا نگاهی بیندازم به عکسهای قدیمی. انگار رفته باشم سر صندوقچه ی قدیمی خانوادگی و نشسته باشم پای آلبوم عکسهای زرد، کهنه و قدیمی شده، با این تفاوت که این صندوقچه، الکترونیکی ست و عکسهایش را هر وقت بازشان کنی تازه و تر و تمیز مقابلت ظاهر می شوند. باورم نمی شد اینهمه تغییر؛ از زمان گرفتن آن عکسها شاید چند سالی بیشتر نگذشته باشد ولی از تو چه پنهان با بهاره ی آن تو بدجور احساس غریبگی  می کردم. دوباره انگار تازگی و طراوت آن زمان جاری شد توی رگهایم و برگشت به وجودم... تک تک خاطرات این چند سال برایم زنده شدند و باعث شدند نصفه شبی اشک به چشمانم بی آید... 

باید هرچه سریعتر فکری به حال خودم بکنم؛ اینجور که پیداست زندگی ام مدام در حال گذرست و بدجور گره ام زده به روزمرگی، اینقدری که نه تنها از اطرافیانم که حتی از خودم هم غافل شدم. توی عکسها ما هنوز منزل قبلیمان هستیم، بهنام و خانمش تازه عروس و دامادند و از کوچولوی نازشون که الان یک سالش هست، هیچ خبری نیست.  

تولد 60 سالگی باباست و همه دورش حلقه زده ایم (بابا امسال 65 سالش کامل شد)... تو این عکس پدر محمد هنوز زنده است و دارد با شوق به دوربین لبخند می زند... در این عکس من انقدر لاغرم که حتی استخوانهای گردنم بیرون زده اند و در عکسی دیگر انقدر چاق شده ام که کم مانده تا منفجر شوم از چاقی... 

اینجا نه فقط پر از عکس و خاطره است بلکه محل نگاهداری مطالب بایگانی شده ی آن یکی وبلاگم هم هست... پس رفتم سراغ دانه دانه نوشته هایم... با اینکه آن یکی وبلاگ را هنوز دارم و ماهی یکبار به روزش می کنم ولی دیدن ظاهر 6 سال پیشش، حالم را بدجور دگرگون کرد... 

نمی دانم این روزها چشم شده ست... مرض نوستالوژی افتاده به جانم. تازه فقط این نیست... چند روز پیش دم دمای اذان مغرب زدم کانال دو و ناگهان یک لحظه هم خنده ام گرفت و هم گریه... یک ربنا گذاشته بود با همان ریتمی که شجریان می خواند با این تفاوت که بجای صدای صاف و زیبای شجریان، یک پسر نوجون تازه بالغ با صدایی دو رگه و خروسی می خواند، ولی همان صدای خروسی چون آهنگش یادآور ربنای محبوبم بود، پرتم کرد به سالها پیش سر سفره ی افطار مادرم در خانه ی پدری... آن زمانها که همه چیز لطف و صفای خودش را داشت و همه مان با ذوق و شوق انتظار این ماه مبارک را می کشیدیم، آن زمانها که کمتر در دلهامان کینه و نفرت روییده بود و مردم به گروه های مختلف تقسیم نشده بودند و همه یک دست بودند، آن زمانها که هنوز حرمت خیلی چیزها محفوظ بود و کسی جرات نمی کرد به راحتی آب خوردن دروغ بگوید و تهمت بزند و حق را بکشد و حق طلب را خفه نماید... دلم امشب بدجور هوس قدیم کرده است... 

پ.ن. پرشین بلاگ چی شده؟ نمی تونم برم پیش دوستان پرشین بلاگیم، صفحه شون باز نمیشه

به چشم دختری!

سوار ماشین آژانس می شم و مقصدم رو به راننده میگم. راننده که پیرمردی ۷۰-۶۰ ساله ست برمیگرده نگاهم میکنه و بعد از چند لحظه که بروبر نگاهم میکنه، میگه: چشم؛ شما هم جای دخترم، می برمتون!

من: ماااااااااااااااا

نتیجه اخلاقی: پس یه ساعته داره بروبر نگاهم میکنه نگو به یاد دخترش مینداختمش؛  منو بگو داشتم عصبانی می شدم ز دستش؛ خوب شد چیزی بهش نگفتم

سالگرد

دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم و داشتم کارهام را انجام می‌دادم؛ یعنی راستش را بخواهی کار خاصی نداشتم که انجام دهم ولی استرس اینکه صبح خواب نمانم باعث شده بود که برعکس بیدار مانده و خوابم نبرد! بالاخره با هر مصیبتی بود خوابم برد. صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم؛ حمام رفته و فوری آماده و عازم شدم؛ ساعت 8 صبح آرایشگاه بودم. خانم آرایشگر پرسید دوست داری چه جوری درستت کنم؟ گفتم کلاسیکِ کلاسیک اصلا از این مدل سیخونکیا خوشم نمی‌آید، آرایشم را هم دوست دارم صورتی یا بنفش باشد. گفت بسیار خوب تو فقط بخواب اینجا و چشمانت را ببند. قرار بود ساعت 11:30 فیلم بردار و محمد بیایند دنبالم، فیلمبردار خیلی تأکید می‌کرد که حتما ساعت 11:30 آماده باشم ولی من نیم ساعت هم زودتر آماده شده بودم. محمد آمد دنبالم و راهی باغ شدیم. توی راه واکنش و عکس‌العمل مردم برایم خیلی جالب بود، ماشین‌هایی که عقبتر از ما بودند زود خودشان را می‌رساندند به ما تا ببینند عروس چه شکلیست، بچه‌هایی که تو ماشین‌های جلویی بودند تا وقتی که در تیرس نگاهم بودند برایم دست تکان می‌دادند؛ یک صحنه تا عمر دارم به خاطرم خواهد ماند==> یک خانم جوان که کنار خیابان ایستاده و منتظر ماشین بود تا ماشین گل زده و مرا دید تمام صورتش را لبخند زیبایی پوشاند و بعد بی‌توجه به مردم دیگر شروع کرد برایم از ته دل دست تکان دادن، آن حرکت و آن لبخند تا دنیا دنیاست برایم زنده خواهد ماند.  

ساعت 12 رسیدیم به باغ؛ باغ جایی بود نزدیک پارک جمشیدیه و خیلی خیلی زیبا. بجز من و محمد چند تا زوج دیگر هم بودند ولی کسی کاری به کار دیگری نداشت. مدتی که آنجا متظر بودیم تا فیلمبردار و عکاس خودشان را آماده کنند، آیینه‌ام را درآوردم و خودم را تماشا کردم، از نوع آرایشم بدم نیامده بود ولی آرایشگر دوتا کار اشتباه کرده بود اول اینکه روی صورتم پنکک برنزه زده بود که به نظر من اصلا و ابدا با آرایش بنفش هماهنگی نداشت دوم اینکه لبهایم را خیلی کوچیک کرده بود درصورتیکه من اصلا لبهای خیلی درشتی ندارم که او بخواهد کوچکشان کند. درنتیجه خیلی معذب شدم از این نوع آرایش. تو باغ که بودیم آن وضعیت را به هر بدبختی که بود تحمل کردم ولی به محض اینکه پایم رسید به آتلیه دیگه تحملم تمام شد؛ کیف آرایشم را برداشتم، برای پنکک کاری جز تحمل نمیتوانستم انجام دهم ولی برای لبهایم چرا؛ با کرم پودر رژ لبم را پاک کردم و با رژ لب خودم، رژ زدم، ازآنجائیکه همیشه رژ لب بلندمدت میزنم خیالم راحت بود که به این زودی‌ها پاک نمی‌شود تازه اگرم پاک شود مرگ که نیست دوباره می‌زنم؛ این کارم باعث شد که همیشه به خودم برای این شجاعتی که به خرج دادم آفرین بگم و افسوس بخورم چرا این کار را تو باغ انجام ندادم.  

ساعت 3 کارمان در باغ تمام شد و ساعت 3:30 آتلیه بودیم؛ آنحا هم کارمان تا ساعت 5بیشتر طول نکشید. مجلس ما قرار بود تو باغی اطراف لشگرک برگزار شود، آتلیه هم که پاسداران بود، فیلمبردار می‌گفت اگر الان برویم خیلی زود می‌رسیم بگذارید ساعت 6 حرکت کنیم. همین کار را هم کردیم ولی باز هم خیلی زود رسیدیم آنجا و برعکس دیگران ما زودتر از میهمانانمان رسیده بودیم، عکس‌های اتاق عقد را انداختیم و فیلمبرداری‌های لازم هم انجام شد تا بالاخره مهمانان و خونوداه‌هایمان رسیدند. بعد از شام هم همگی عازم منزل خواهر محمد شدیم؛ محمد برای شب یک ارکستر زن دعوت کرده بود و اتفاقا کارشان خیلی جالب و خوب بود یعنی مهمانها که اینجور می‌گفتند و حسابی خوششان آمده بود. ساعت 2 شب هم مراسم تمام شد و من برعکس تمام عروس‌های دیگر بجای اینکه بروم خانه همسرم دوباره برگشتم خانه پدرم چون خانه‌مان هنوز کار داشت تا آماده شود.  

پ.ن.1. جریاناتی که برات تعریف کردم مربوط بود به سه سال پیش (۶/۶/۱۳۸۶)... روز عروسی ما 

پ.ن2. ما سه روز بعد از جشن عروسیمون بالاخره رفتیم خونه ی خودمون. آماده نبودن خونه هم فقط و فقط تقصیر اون پیمانکاری بود که گرفته بودیم تا خونه رو برامون آماده کنه 

پ.ن3. سکوتم فقط همینقدر بود... بیشتر از این نمیتونم سکوت کنمنیشخند