نشستم پشت کامپیوتر و نظرات وب بلاگم و چک میکنم...اغلب دوستام (پارازیت... که شاید تعدادشون از انگشتان دست هم تجاوز نکنه) برام پیغام گذاشتند... دلم میخواد هر روز بیام و هی حرف بزنم و حرف بزنم... دوست دارم از حالات و روحیاتم بگم...دلم میخواد هر روز بیام و بگم مثلا فلان کار و انجام دادم ولی فلان کار و که دوست داشتم نتونستم انجام بدم... دلم میخواد برا خودم یه دفتر خاطرات الکترونیکی درست کنم ...دفتری که علی رغم اینکه همه جا قابل دسترسه هیچ جا قابل دسترسی نیست مگه اینکه خودم بخوام بگم کجاست...حیف نمیشه... آخه آدرس این خونه لعنتی و خیلیا دارند... دوستان نزدیکم... دختر خاله هام... یکی دو تا از همکارام ... چند تا از همکاران سابقم و خدا میدونه دیگه کی...نچ... نمیشه.... آخه چرا باید بذارم همه اونایی که من و میشناسن بدونن و بفهمند که تو دل من و تو زندگیم چی میگذره؟ از کجا معلوم بعدا همین دونستن و چماق نکنن و نکوبن تو سرم؟! اصلا مگه کی برا من از رو بازی کرده که من بخوام براش رو باز بازی کنم؟... دارم به این مسائل فکر میکنم که یهو به سرم میزنه یه وب بلاگ جدید درست کنم...آره... فکر خوبیه... یه خونه جدید با یه آدرس جدید و عنوان جدید که توش احدی تو رو نمیشناسه... به محض خطور این فکر به سرم عملیش میکنم... ولی همینجا با خودم عهد میکنم آدرس اینجا رو به هیچ کی ندم... حتا به دوستان نتیم که من و نمیشناسن... دوست ندارم حتی اونا هم بدونن تو دلم خبره (پارازیت... بیخود دارم شلوغش میکنم ... تو دلم هیچ خبری نیست... فقط اونا عادت ندارند من چپ و راست آپ کنم... عادتشون دادم که هر 10 روز یه بار منتظر پست جدیدم باشند... اینجوری اگه بخوام هر روز آپ کنم و یه روز آپ نکنم باید یه هزارتا سوا جواب بدم که چرا اون یه روز آپ نکردم) مخصوصا دوست ندارم یه نفر از حال و روزم با خبر بشه....اصلا همه رو ول کن و همون یه نفر و بچسب... نمیخوام بدونه مرده ام یا زنده... می دونم با دونستن کوچکترین خبری ازم فوری شروع میکنه به فرستادن سیگنالای منفی برام... اینجا رو حتی از محمدرضا هم مخفی میکنم... درسته زن و شوهر نباید چیزی و از هم مخفی کنند ولی با همه این حرفا برا خودم یه حریم میخوام...یه جا که بتونم بی دغدغه حرفا و فکرام و بزنم و بیان کنم... اینجا رو میخوام برای بعدها...روزها و شاید سالهای بعد که بتونم برم تو آرشیوش و با خیال راحت حس و حالات دوران ۲۸ سالگیم و برای خودم دوباره زنده کنم...فکر نکنم چیز زیادی باشه... نچ...نیست... اصلا نیست... هست
نیست
هست
نیست
سلام
روز نوشت جالبی بود..انسان رو ناخواسته به دنیای افکار وروحیاتتون میبره.....راستی یه چیزی به نظر من خیلی مهم نیست اگه اطرافیان بفهمند تو دل و ذهن آدم چی می گذره....مهم خود انسانه که باید محکم باشه....نود درصد مردم (البته به نظر من)توی نظرات و رفتارشون خیلی ضعیف اند و خیلی راحت تحت تاثیر واقع می شن....پس بهتره ما هم جزو اون ده درصد باشیم که روی دیگران تاثیر می گذارن نه اون نود درصد.پر حرفی کردم.ببخشید.موفق باشید
سلام
راستش فکر نمی کردم که بهم سر بنید و کامنت بگذارید(حالا بماند چرا)ولی حالا که اومدید دوست دارم که به وبلاگ دوم من که آدرسش رو بالا گذاشتم هم یه سر بزنید(البته اگه فرصتشو دارید)
منتظرتون هستم..............
موفق باشید.
این که می گی با دیدن آرشیو وبلاگت به یاد دوران 27 سالگیت بیفتی منو یاد تبلیغ دو تا سایت انداخت. نمی دونم تا حالا با مونوبلاگ آشنا شدی که برپایه سوال الان چه کاری می کنی برپا شده اند.
می تونی این وبلاگ ها رو با موبایل آپدیت کنی
آدرس دو تا سایت فارسی مونوبلاگ
www.viwio.com
www.peyghamak.com
راستی اگه آدرس وبلاگ جدیدت این نیست آدرسشو بمن هم بده
مرسی
salam khobi
veblag khobi dari
ye link az ghahremanhaye ghiam diroz barad gozashtam hatman bebin
by
اگر ندا آقا سلطان زنده بود به اسرائیل برده نمی شد؟؟؟
http://rasolzadeh988.blogfa.com/post-31.aspx