X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 24 مهر 1394 @ 01:33 ب.ظ

ام آر آی!

زبانم لال نمیدانم چند نفرتان تاکنون نیازمند این دستگاه مخوف شده اید (که الهی که تنتان هرگز به ناز طبیبان نیازمند مباد)، اگر از نزدیک دیده ایدش که میدانید خیلی ترسناک است، اگر هم خوشبختانه گذرتان به ایشان نیفتاده است، بدانید که خیلی ترسناک است! چهارشنبه شب گذشته بعد از آن وقایعی که گفتم برایتان، دکتر برایم ام آر آی نوشت و قرار شد بروم بیمارستان دی و انجامش دهم. اما از شما چه پنهان که قصد پیچاندن دستور پزشک را داشتم چون واقعا از این دستگاه مخوف میترسم. انگار که آدم را بخواهند برای مدتی درون تابوت بگذارند، میروی درون یک لوله و از جایت جم نمیخوری تا از لوله خارجت کنند! خو این ترس دارد دیگر، ندارد؟ اما دردی که دیشب وجودم را فراگرفت، مجبورم کرد بر ترس خود فائق بیایم و هرجور که هست بروم به کارزار... قبل از انجام کار از مامان پرسیدم شما که ام آر آی گرفته اید، ترسیدی عایا؟ تپش قبلی چیزی نگرفتید؟ مامان گفت نه، خوب چشمانم را بسته بودم دیگر. بعدش هم یک لبخند ژکوند تحویلم دادند! از محمد پرسیدم برای تو چطور بود؟ گفت من هم چشمانم را بستم و فقط به خاطرات کودکیم فکر کردم، انقدر فکر کردم تا رسیدم به خاطرات دبیرستان به اینجا که رسیدم کار تمام شده بود، ایشان هم پشت بندش لبخند ژکوند تحویلم دادند!  خلاصه به این نتیجه رسیدم که به محض دراز کشیدن روی تخت، چشمها را ببندم و به گذشته فکر کنم!!! جانم برایتان بگوید که بنده خوابیدم روی تخت و چشمها را بستم، خانم پرستار یک هدفون را هم گذاشت روی گوشهایم و با لبخند گفت 25 دقیقه ای مهمانمان هستی! یکی نبود بگوید مگر مرض داری دختر جان به من تایم را میگویی؟ خوب اینگونه که من هر لحظه عذاب میکشم که زودتر این دقایق بگذرند، من اصلا به زمان فکر نمیکردم آن موقع. به هر ترتیب دستگاه شروع به حرکت کرد و بنده وارد دالان شدم... من هنوز فرصت نکرده بودم چشمهایم را ببندم که دستگاه حرکت کرد برای همین یکباره دیدم سقف روی سرم فقط چند سانت بالاتر از دماغم قرار دارد!!! یکباره ضربان قلبم بالا رفت و نفسم گرفت. با ترس فریاد زدم خانم منو بیارید بیرون لطفا... خاننننننننم!!! خدا رحم کرد ته دستگاهشان باز بود یعنی سر و ته دستگاه باز بود، دیدم خانمه از بالا دست گذاشت روی سرم و گفت عزیزم نترس ببین اینجا بازه... چشماتو ببند و آروم باش. خلاصه به هر بدبختی بود سعی کردم به اینکه الان کجا هستم و سقف بالا سرم چند سانت با دماغم فاصله دارد فکر نکنم و در عوض به خاطرات قدیم فکر کنم .... اما مگر آن سر و صداها و آژیرها گذاشتند! این درست که به خاطرات قدیم فکر کردم اما تنها توانستم به زمان جنگ برگردم، همان زمانها که رادیو و تلویزیون صدای آژیر پخش می کردند و آن آقاهه با آن صدایش میگفت: شوندگان/بینندگان عزیز توجه فرمایید، صدایی که هم اینک میشنوید آژیر خطر است و خلاصه دو پا دارید دو تای دیگر هم قرض کرده و فرار کتید!!! بعد به این فکر کردم که نکند زارت همین الانی که من اینجا خوابیدم ایران و عربستان جنگ را شروع کنند با هم؟ فکر بعدی این بود، نکند سیمهای دستگاه اتصالی کنند و من جزغاله شوم اینجا؟ بعد از چند لحظه... اگر یکهو برق برود چه؟ اینجا بود که دیگر داشتم کم کم اختیار خودم را از دست میدادم و آماده بودم که شروع به جیغ داد کنم که دکی جان فرمودند: خانم دو سه دقیقه دیگر بیشتر نمانده سعی کن آروم نفس بکشی! من نمیدانم این پرسنل محترم فکر میکنند اگر زمان و نوع رفتار را به ما گوشزد نکنند، ما گمان میکنیم ایشان لالند؟ بلافاصله بعد از بیانات آقای دکتر بنده دچار نفس تنگی شدید شدم یعنی به حدی که واقعا نفسم بالا نمیامد و فقط باید نفس عمیق میکشیدم، بعدش هم هر ثانیه منتظر بودم آن دو سه دقیقه لعنتی زودتر تمام شده و راحت شوم!!! وقتی صداهای اعصاب خرد کن تمام شدن و سینی حاوی اینجانب از دالان بیرون آمد، حالم مثل کسی بود که انگار ساعتها فعالیت بدنی کرده و حالا خسته و کوفته ست، انقدر که توان و انرژی ازم گرفت این دستگاه.
خلاصه به هر ترتیب و بدبختی بود تمام شد ولی با تمام وجود امیدوارم دیگر هرگز گذارم به این دستگاه مخوف نیفتد، نه خودم، نه شما عزیزان و نه هیچ کس دیگر... خیلی ترسناک دستگاهیست دستگاه ام آر آی!