X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 20 خرداد 1393 @ 12:24 ب.ظ

مصائب کتابخوانی

اگر چند سال پیش، نه خیلی پیشِ پیش همین دو سه سال پیش، فرشته ای بر من نازل می شد و میگفت: بهارا هیچ میدانی تو در آینده ای بسیار نزدیک حتی وقت نمی کنی سرت را بخارانی چه رسد به اینکه کتاب بخوانی، کتاب که سهل است تو حتی وقت نخواهی داشت فیلمهای روز را ببینی، تازه آن هم که چیزی نیست تو نخواهی رسید 4 کلمه را چون آدمیزاد کنار هم گذارده و یک جلمه ی ساده بنویسی دیگر چه رسد به متن و نوشته؟! قطعا به او هرهر م...ی خندیدم و حواله اش میدادم جای دیگری برای کسب روزی!!! من اما خبرم نبود که می رسد روزی چونان که فرشته نویدش را داده بود!!! من چه می دانستم روزی خواهد آمد که تنها زمانی مجال برای خواندن می یابم که دراز به دراز در بستر بیماری افتاده باشم و کاری نتوانم انجام دهم مگر کتابخوانی! و یا صندوقچه ی فیلمهای روزم چنان پر شود از فیلمهای ندیده که جای گذاشتن حتی یک فیلم اضافه هم نباشد آنجا! قطعا به حرف فرشته می خندیدم اگر می گفت بهاری می رسد از راه که تو با خیالی باطل به نمایشگاه کتاب بروی و چون حمار 58 عدد کتاب دل انگیز برای خود بخری و نتوانی بیشتر از ده تای آنها را بخوانی و بهار سال بعد دومرتبه عنر عنر به نمایشگاه بروی و 50 عدد کتاب دیگر بخری و به خود وعده دهی که بالاخره می خوانمشان!!! عمراً اگر تا 6 سال آینده وقت کنی حتی مجله بخوانی چه رسد به کتاب! من آنوقت نه تنها به فرشته می خندیدم بلکه ممکن بود عمه و کل خاندانش را مورد عنایت قرار دهم به جرم دست انداختن من و نفوس بد زدن! من چه می دانستم میرسد روزی که حسرت خواندن دو خط آگهی روزنامه ی بدون دغدغه به دلم خواهد ماند چند سال بعد!!!
امروز همان روزی است که ممکن بود روزی فرشته نویدم دهد؛ امروز دقیقا همان روز است! من در باورم نمیگنجد که چطور نتوانستم در سالی که گذشت برای خود زمان سازی کنم و کتابهای نخوانده را تبدیل به خوانده کنم؛ آخر چطور نتوانستم؟! تازه هیچ کار دوست داشتنی لامذهبی که انجام ندادم بماند، روزی نیست که به خود لعنت نفرستم برای اینکه نکند مادر خوبی برای دخترکم نباشم!!! عجب دوران سختیست دورای مادری و تازه این اول راه است اووووووووووووووووووووه حالا کو تا دخترک به مدرسه رود، کنکور داشته باشد؛ کو تا من دلم بلرزد که نکند در کوی و برزن کسی آب را بلرزاند در دل دخترکم، کو تا آن روز و وای به آن روز!!!!
این روزها یاد گرفته ام کتاب را با خود ببرم اداره و زمان بیکاری کتاب بخوانم یا شبها (بسته به کرم دخترک که کی بخوابد) یک ساعت کتاب بخوانم، نسبت به قدیم کم است، خیلی کم اما همینقدر می توانم و بس... روزهای تعطیل هم با محمد می نشینیم پای دیدن فیلمهای ندیده؛ عیب نداره همین هم خوب است و صدها برابر بهتر از نخواندن و ندیدن!