X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 14 اسفند 1392 @ 10:39 ق.ظ

این سی و پنج سالگی نعلتی!!!

سالروز تولد آدمی می تواند روز مهمی باشد. وی می بایست خدای را سپاس گوید که بدو فرصتی عطا نمود تا یک سالروز میلاد دیگر را نیز باشد و تجربه کند؛ مهم نیست حالا که در این سی و پنجمین سالروز،  آنقدر دلش گرفته باشد که بخواهد سر بر زانو گذارده و های های گریه کند همینجور الکی! مهم نیست در وی هیچ نشاط و شوقی نمانده باشد برای این سالروز اصلا یعنی که چه؟ آدم سی و پنج ساله باشد و آنوقت خوشحال هم باشد؟ اصلا مگه سی و پنج سالگی ذوق و شوق هم دارد؟ بعد آدمی به این فکر می افتد که حالا امروز با دیروز و پریروز چه فرقی دارد مثلا؟ خوب امروز هم روزیست مثل دیگر روزهای خدا؛ اما تنها خودش میفهمد که امروز با دیگر روزهای خدا فرق میکند زیاد، باز دوباره سالی آمد و رفت و یک دنیا کار انجام نشده همچنان باقیست! اصلا گور پدر سالروز و تولد و میلاد و سی و پنج سالگی!!! لعنتی! من از سی و پنج سالگی بیزارم
باران این روزها تا بخواهید شیطان و بازیگوش شده است؛ بی خستگی دیوار راست را میگیرد و می رود بالا، میرود روی میز، می آید پایین، بوتهایش را به پا می کند و دم در به انتظار می ایستد تا ببریدش ددر؛ حالا بردیدش ددر، در مراکز خرید تاتی تاتی راه میرود، پشت ویترین مغازه ها می ایستد، برای خودش کفش انتخاب می کند و جناب پدر را وا میدارد برایش کفشی را بخرد که او می خواهد. در خانه به دنبال من راه می افتد و هرکجا که می روم بدو بدو به دنبالم می آید و با تمام قدرت صدایم می زند==> مایی!!! عاشق آب خوردن است، کمین می کند یک جا و به محض اینکه در یخچال باز شد، سریع شیرجه میزند رویت تا قبل از آنکه در یخچال را ببندی، بتواند بطری آب را از آنجا خارج کند که خوب البته زورش نمیرسد ولی تا از آن بطری آب نخورد راحتت نمی گذارد! بسیار بسیار بدغذاست با بدبختی می توانیم دو قاشق غذا به خوردش دهیم ولی همچنان عاشق شیر است. دیگر دیگر بگویم هان یادم آمد ارادت عجیبی به عینکهای من نگونبخت دارد، تا غافل می شوم می بینم عینکم را از بالای تخت، روی کتاب و خلاصه هرجا که ممکن است من آنجا بشینم و چند لحظه عینکم را دربیاورم، برداشته و با نهایت سرعتی که می تواند (باید بگویم خیلی فرز و تیز است دخترکم) فرار می کند. همچنان حرف نمیزند به طور واضح اما کلمه ی (اینو) را ادا می کند و به شی ای که می خواهد اشاره میکند، به محمد بایی و به من مایی می گوید؛ بعد یه کلمه ای دارد به نام دوگورو دوگورو، این دوگورو دوگورو در موقعیتهای مختلف معانی مختلف دارد، وقتی نشسته باشد سر اسباب بازیهایش و صدایش کنی و او بگوید دوگورو دوگورو یعنی دارم بازی می کنم مزاحم نشو، یا زمانی که با اشتیاق دستهایش را در هوا تکان می دهد و دوگورو دوگورو گویان می رود و می آید بدان معنیست که دارد اتفاقی را برایت تعریف می کند و بالاخره زمانی که دوگورو دوگورو را با حرص و محکم ادا می کند یعنی آنچه حرف رکیک و زشت بلد بوده است را بارت کرده است! بله این هم از این روزهای یک سال و تقریبا دو ماهگی دخترکم
برچسب‌ها: روزمرگیام