X
تبلیغات
رایتل
شنبه 12 بهمن 1392 @ 07:23 ب.ظ

در زمستان بهاران آمد

صدا ناگهان و ناغافل در راهروی اداره پخش می شود؛ بی آنکه مجالت دهد کمی خودت را جمع کنی و اصلا بفهمی که چه شد و از کجا آمد. محکم و لاینقطع پخش می شود:  

آمده موسم فتح ایمان
شعله زد بر افق نور قرآن
در دل بهمن سرد تاریخ
لاله سر زد ز خون شهیدان
لاله ها قامت سرخ عشق اند
سرنوشت تو با خون نوشتند
پیکر پاکت ای جان به کف را
از ازل با شهادت سرشتند
پیکر پاکت ای جان به کف را
از ازل با شهادت سرشتند
صدا پخش می شود و من پرت می شوم به خانه پدربزرگ آن زمان که زنده بود و صدای رادیویش همیشه باز بود؛ من پرت می شوم به حیاط خانه پدری آن روز که برف می بارید از آسمان و مدارس تعطیل بود؛ همان روز که مامان از اداره مرخصی گرفته و در خانه منتظر بود تا آن کتابخانه و میز تلویزیون دوست داشتنی را از فروشگاه گازُر برایش بیاورند؛ و کانال دو سریال چاق و لاغر را نشان می داد در ضمن و من کلاس پنجم بودم. من همچنان در حال پرتاب به عقب هستم و صدا همچنان شنیده می شود: 

بهمن خونین جاویدان
تا ابد زنده بادا قرآن
بهمن خونین جاویدان
تا ابد زنده یاد شهیدان
صدا پخش می شود و من  وارد دبستان هدف می شوم. ایام، همین ایام است و خانم محسنی (معلم کلاس سومم) دارد سعی می کند با وسائل زینتی کلاس را تزئین کند. همان روزی که آویز طلایی خوشگل مامان را برایش برده بودم مدرسه تا خانم با آن کلاس را خوشگل کند اما خانم بدون کسب اجازه از من آویز طلایی خوشگل مامان را از وسط به دو نیم تقسیم کرد و من چقدر ترسیدم از اینکه نکند مامان دعوایم کند بخاطر این دسته گل خانم معلم! البته هنوزم نفهمیدم آخر کدام احمقی آویز یا به عبارتی ریسه را از وسط به دو نیم می کند؟! 

صدا همچنان می خواند: 

آمدی با پیامت خمینی
از رهایی و از"غم" سرودی
آنکه بر ظلم شب حمله ور شد
ای خمینی تو بودی تو بودی 

صدا می خواند و من یک بغض گنده، خیلی گنده، در گلویم گیر کرده است. دلم برای قدیم تنگ است. دلم برای آن صفا، خلوص و صمیمیتی که در صدای این خوانندگان مشهود است، تنگ است.... راستی چه شد که اینگونه شد؟ آن مردان به کاری که کرده بودند اعتقاد داشتند؛ آن مردان به خدای علی و محمدشان از ته دل ایمان داشتند؛ آن مردان به نوامیس مردم واقعا به چشم خواهران خود می نگریستند به این امید که دیگران هم به نوامیس آنها هنینگونه بنگرند؛ آن مردان برای زندگی و آینده ای بهتر قیام کرده بودند ولی آخر پس چه شد که اینگونه شد؟ آن مردان حالا کجایند؟ ایمان و اعتقادشان کجاست؟ آیا خدای علی و محمد هنوز هم خدایشان است؟ نوامیس مردم چه؟ آیا همچنان خواهرانشانند یا نه، نوامیس مردم کنیزکانی بیش نیستند برایشان؟ آن مردان آیا هنوز هم می توانند با همان صفا و صمیمیت بخوانند؟ اصلا نفسی برایشان مانده آیا؟ اول صبحیِ اولین روز هفته دلم بدجور ناگهانی گرفته است. کاش صدا را قطع کنند. کاش تمامش کنند، من دارم زیر هجوم خاطرات خوب و بد گذشته له می شوم؛ کاش صدا را قطع کنند... 

صدا اما همچنان بی محابا در ده طبقه پخش می شود: 

بهمن خونین جاویدان
تا ابد زنده بادا قرآن
بهمن خونین جاویدان
تا ابد زنده یاد شهیدان
تا ابد زنده یاد شهیدان
تا ابد زنده یاد شهیدان 

12 بهمن 1392 ساعت 9:30 صبح، اداره