X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 21 اردیبهشت 1392 @ 12:28 ق.ظ

من و باران در آستانه ی چهارماهگیش

این روزا که در آستانه ی چهارماهگی باران هستم، به این فکر میکنم که چقدر زمان داره زود میگذره و من چه غافلم از بزرگ شدن روز به روز باران! دخترم داره روز به روز تغییر میکنه، خودش، عاداتش حتی منو هم با تغییرات خودش تغییر میده. این روزا حس میکنم صبر و تحملم نسبت به قبل بیشتر شده. باران تازگیا اصلا دلش نمیخواد افقی دراز بکشه بلکه دوست داره بذاریش روی بالش تا اونم با تمام قوا سعی کنه با کمک دستهاش سرشو بیاره بالا و با کمک پاهاش خودشو بلند کنه و بشینه! بعد وقتی نشست و با تعجب همه جا رو نگاه کرد چون تعادل نداره از همون وری که نشست، تالاپی به صورت پشت و رو بیفته رو دشک و بعد سرشو به زور بیاره بالا تا ببینه چی شد که اینجوری شد؟! بعد یه چیز بامزه ی دیگه ای که انجام میده اینه که بالش نازکی رو که گذاشته ام زیر سرش، موقع خواب با دستاش از دو طرف میاره بالا و میکنه تو دهنش! اول فکر میکردم بخاطر گرسنگی ولی وقتی بهش شیر دادم و نخورد، فهمیدم خانم باید دهنشون بجنبه تا خوابشون ببره! حالا یاد گرفتم پستونک میذارم دهنش و اونم چند دقیقه ای باهاش بازی میکنه و بعد خوابش میبره؛ یه وقتایی هم از دهنش میندازه بیرون و بعد جیغ میزنه تا من برم بالا سرش و دوباره پستونک رو بذارم تو دهنش
این روزا باران رو می ذارمش رو تخت و تقریبا میخوابونمش روی بالش (اگه بذاره بخوابونمش و خودشو بلند نکنه) و براش ترانه ی قدیمی مرتضی رو میخونم: عشق منی، آتیش میزنی ... به جون و دلم واویلا... دیوونه ی چشم مستته دل عاشقم وایلا... اسیر دلم واویلا ... دل غافلم واویلا ... هرچی می کشم از دست این دل و... دل عاشقم واویلا...بعد باران خانم هم با لبخند نگام می کنه و قوقو می کنه برام... منم دلم قنج میره براش بعد فکر میکنم به اینکه باران وقتی مامان صدام کنه چه حسی پیدا می کنم آیا؟!
دیشب دوستای محمد خونه مون دعوت بودند، دخترم از بس خانوم بود و آبروداری کرد پیششون که یکی از دوستای محمد عاشقش شده بود میگفت من باران رو با خودم میبرم شما هم برید یه فکری به حال خودتون کنید! گفتم مرد حسابی ما یه فکری به حال خودمون کردیم که الان باران رو داریم، خوب تو برو یه فکری به حال خودت کن! چه راحت طلب! 
اینم باران نشسته (البته با کمک کوسنایی که باباش گذاشته کنارش)!