X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 26 اسفند 1391 @ 10:03 ق.ظ

عشق مادری

درست 20 آذر پارسال بود که برایتان از ترسم از مادر شدن گفتم؛ از اینکه نکند با اولین نگاه آن جریان عجیب مغناطیسی وارد روح و قلبم شود و من بیچاره شوم از فشار سنگین آن جریان عجیب مغناطیسی که همگان نامش را عشق گذارده اند! از اینکه از یک طرف حس شیرین مادر شدن بیاید و از آن طرف آرام و قرارم پا بگذراند به فرار! برایتان گفته بودم که اول بار وقتی پسر برادرم را دیدم چه حال عجیبی بهم دست داد و ترس برم داشت که آن هنگام که فرزند خود را ببینم چگونه خواهم شد... اما راستش را بخواهید آنگونه که فکرش را می کردم نشد ازیرا که عشق و علاقه ی مادر به فرزند فرق می کند با تمام عشقهایی که در عالم موجود است؛ این یک چیز کاملا متفاوت است! عشق و علاقه ی مادری در یک نگاه اتفاق نمیفتد (یا حداقل برای من اتفاق نیفتاد)، سریع و در یک ثانیه نیست، نه؛ آرام آرام و ذره ذره در وجودت شکل می گیرد، درست مثل بازی دومینو که وقتی اولین مهره به زمین افتاد ناگهان تمام مهره ها به زمین نمیریزند بلکه دانه به دانه یکی پس از دیگری بر زمین میفتند و بعد از مدتی تو میبینی که دیگر مهره ای سرپا نیست؛ عشق مادری هم همینگونه است، وقتی اولین تپش غیرعادی قلبت را شنیدی بدان که اولین مهره افتاده است و هرچه فرزندت بزرگتر و بزرگتر شود، تپشهای قلب تو هم سرعت بیشتری می گیرند و ناگهان به خود میایی و میبینی که تمام ضربان قلبت دیگر از آن اوست، اویی که جزئی از تو و پاره ی تنت است؛ آری، عشق مادری اینگونه است!
من اولین بار که باران را دیدم، گفتم برایتان، در اتاق عمل بودم و تحت تاثیر داروی بی حسی همچین به هوشِ به هوش هم نبودم اما تا دکتر دختر را آورد مقابلم و گفت ببین دخترت را، اولین فکری که از ذهنم گذشت این بود که چقدر این بچه خوشگل است! بعد ناباورانه دوباره نگاهش کردم و با خود فکر کردم یعنی این نیم وجبی بچه ی من است؟ از وجود من و گوشت و پوست و استخوانم؟ چقدر خدا بزرگ است! اینها افکار من بود و در کمال تعجب هیچ خبری از آن جریان عجیب مغناطیسی که انتظارش را می کشیدم، نبود! بعد وقتی دخترک از همان بدو تولد به مدت یک هفته نگذاشت بخوابم (در هفته ی اول اگر خیلی خوابیده باشم 8 ساعت بود)، روزی ده بار به خود می گفتم این چه غلطی بود کردم؟ اما مثل تمام سختیهای گذرای زندگی، وقتی سختی روزهای اول گذشت، کم کم نظرم نسبت به کودکم و خودم تغییر کرد؛ روزی ده بار خداوند را برای بارش این باران الهی شاکر شدم! این روزها دخترک توان خندیدن پیدا کرده است و نمیدانید او چگونه با هر لبخندش میخ بزرگ عشقش را در قلبم محکم و محکمتر فرو می کند، نمیدانید چگونه! نیمه شب دیشب وقتی باران را در تختش می گذاردم و نگاهم به لبخند ملایم لبهایش افتاد، این افکار به ذهنم آمدنم و چون مجالی برای نوشتنشان در آنوقت شب نبود، دلم خواست حالا ثبتشان کنم برای بعدهایم... دوست دارم چند سال بعد برگردم به عقب و از حس و حال این روزهایم بخوانم و یادم بیاید از کجا به کجا رسیدم...
پ.ن. بعد از 3 هفته بالاخره از خانه مامان اینها برگشتیم خانه خودمان، آنجا که بودیم بعضی شبها و روزها باران خیلی بیقراری می کرد و نمی خوابید، با مصیبت عظمی می خواباندیمش و به قول این تکه کلام معروف، اصن یه وضعی؛ خلاصه پنجشنبه شب که می خواستیم عازم خانه شویم مامان کلی سفارشم کرد که ممکن است حالا که می روید خانه باران ناآرامی کند آخر می گویند بچه اگر جابه جایش کنی با جای جدید غریبی می کند و خوابش نمی برد، اگر باران چنین کرد و چنان تو هم فلان کار و فلان کار را انجام بده تا خوابش ببرد. اما وقتی رسیدیم خانه، شیر باران را که دادم خورد، تا گذاشتمش در تخت خوابش و چند تکان کوچکش دادم، دیدم دخترک خوابید؛ از ساعت 12 شب خوابید تا 7:30 فردا صبح! بعد 7 و نیم بیدار شد و دیگر تا جایش را عوض کنم و شیرش دهم و دوباره بخوابانمش ساعت شد9، دوباره از 9 خوابید تا 2 بعدازظهر! و خلاصه این شیرخوردن و خوابیدنهای منظم دخترک ادامه دارد تا الان (بزنم به تخته البته چشمش نکنم دوباره بیدار و ناآرام شود) و معلوم شد آن بی قراری و ناآرامی که مامان میگفت همان بود که خانه ی خودشان اتفاق افتاده بود! قرتی خانم تخت خودش را میخواسته و اتاق مادرش را تا یک دل سیر بخوابد و کیف عالم را بکند!