X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 17 آبان 1391 @ 11:57 ق.ظ

حال و هوای این روزا ۲

قدیما نوشتن مثل آب خوردن بود، کافی بود صفحه ی سپید ورد را باز کرده و انگشتان را روی کیبورد گذاشته و ناخودآگاه شروع کنم؛ به همین راحتی به همین خوشمزگی! اما حالا، نمی دانم طی چه فعل و انفعلاتی نوشتن اینقدر سخت شده برایم! حتی حال ندارم پشت کیس بشینم چه رسد به اینکه صفحه ی سپید ورد را باز کرده، انگشتان را روی کیبورد گذاشته و شروع کنم اوووووووووووووووووووه! کی میرود اینهمه راه را؟ منکه نیستم!
مامان قرار بود پنجشنبه شب بیاید و ما قرار بود جمعه ناهار میهمانی ولیمه مامان جان را برگزار کنیم اما مامان جان نیامد نیامد فرتی جمعه صبح خروسخوان آمد؛ هرکداممان را که بغل می کرد انقدر گریه می کرد که خدا می داند! هم مامان و هم بهنام تصویر داشتند اما صدا نداشتند! هر دو هم بلافاصله بعد از رسیدن رفتند دکتر و چند تا آمپول زدند تا توانستند کمی سرپا باشند! خلاصه به هر ترتیبی بود جمعه ساعت ۱۱ خود را رساندیم به سالن. تمام مدت نگران این بودم که نکند مامان بیاید و از میوه ها و شیرینی ها ایراد بگیرد! نکند چیزی کم بیاید، نکند مامان از شیرینی ها  خوشش نیاید (شما نمیدانید چقدر سخت است بخواهی برای مامان چیزی بخری دیگر وای به اینکه بخواهی مسوولیت میزبانی از میهماناش را بر عهده بگیری! از حول جانم هرچه سالن دار گفته بود، من دو برابرش را گرفتم! همین شد که به اندازه ی ۶۰-۷۰ تا غذا زیاد آمد، ده جعبه میوه برگشت و ۸ جعبه شیرینی ماند روی دستمان!) اما خدا را شکر همه چیز بهترین بود! شیرینی ها که اگر دست میزدی هنوز داغ بودند و تا دلت بخواهد خوشمزه! پیشنهاد میکنم اگر میهمانی ولیمه ای دارید بروید ماه بانو (بلوار مرزداران) و فقط ساقه عروس بخرید! خلاصه مهمانان کم کم رسیدند! تازه آن روز بود که خیلی از اقوام فهمیدند بنده باردار می باشم البته نه اینکه از ظاهرم چیزی پیدا باشد ها، نه، نمیدانم کدام شیرپاک خورده ی فضولی این خبر را عین بمب ترکاند در مجلس! انقدر که عمه کوچکیم آمد دم گوشم گفت بهاره هیچ کس باور نمیکند تو ۷ ماهه بارداری! این هم از مزایای تو‍پول سرخود بودن بنده خلاصه میهمانی هم به یاری خدا گذشت به خیر و خوشی. یک چیز بامزه بگویم. بهنام خوب طبیعتا کچل کرده بود، آنوقت نمیدانم رو چه حسابی سبیل گذاشته بود با فیس مثقال ریش پورفوسوری و خلاصه کلی تغییر قیافه داده بود حتی ما هم اولش نشناختیمش بعد آنوقت از بچه ۳ سال و نیمه توقع داشت بشناسدش و با عشق یورش ببرد به بغلش!!! جایتان خالی چنان وحشتی کرده بود طفل معصوم که خدا میداند؛ هرچه میگفتیم دانیال جان این آقا که میبینی بابا بهنام است به ولله اما طفل معصوم جیغ و هوار میزد که نه، بابای من مچه (مکه) است! و بعد میچسبید محکم به گردن داییش! داستانی داشتیم خلاصه.
این هم مابقی حال و هوای این روزهای من