X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 7 آبان 1391 @ 10:33 ب.ظ

حال و هوای این روزا

این روزا انقدر گرفتارم و پرمشغله که وقت نمیکنم یه ذره به خودم برسم... از یه طرف یک دسته از کارتهای ولیمه مامان اینا رو دستم مونده که باید ظرف امروز و فردا حتما برسه دست صاحباشون، از یه طرف تدارکات اومدن مامان اینا رو باید انجام بدم، از یه طرف آخرین خواهر محمد هم جمعه عقد کرد و خوب کارای مربوط به اونم بود، از یه طرف این طفل معصومه که مظلومانه و بی سروصدا داره تو وجودم رشد میکنه و بزرگ میشه بی اونکه اذیتم کنه و مشکلی برام ایجاد کنه! این یک ماه چهل روزه با اینکه سخت گذشت اما خوب سریع هم گذشت انقدر که اصلا نفهمیدم کی ماه ششم بارداریم تموم شد و وارد ماه هفتم شدم! حالا پنجشنبه که مامان اینا بیان ما تا یک هفته-ده روز درگیر مهمون بازی و این حرفاییم اما بعدش هم مجالی برای استراحت ندارم باید بیفتم دنبال آماده کردن اتاق بچه و خرید وسائلش امیدوارم خدا بهم توان بده و کمکم کنه (همونجور که تا حالا کنارم بوده و کمکم کرده). پاهام از بسکه که دوندگی کردم و سرپا بودم کلی ورم کرده اند خودم باورم نمیشه که دارم هرشب غذا درست میکنم (الهی بمیرم برای مامانم که همیشه تمام این کارا رو انجام میداد بی اونکه خم به ابرو بیاره)... خلاصه که دارم لحظه شماری میکنم تا هرچه زودتر بیاد مامانم.

درمورد اسم کودکم هم... متاسفانه فکر کنم مجبور به قبول اسم باران بشم چون هیچ اسمی نظرمو جلب نمیکنه... اگه اینقدر از این بچه پررو باران کوثری بدم نمیومد، با کمال میل این اسم رو برای کودکم انتخاب میکردم اما چه کنم که تا یکی میگه باران، من فرتی یاد این دختره میفتم! کاش آسمان یه ذره راحتتر بود تلفظش و اینقدر همه نمیگفتند اسم سنگینیه! 

فعلا همینا رو دارم بگم راستش انقدر خسته ام که ذهنم اصلا و ابدا یاری نمیکنه... اگه بی ربطه حرفام به بزرگی خودتون ببخشید.

شاد باشید دوستان.